اکرام بسیم
الذهاب إلى القناة على Telegram
667
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
667
🌺
🍃🌺
▫️#سهگانی_ترانه
🔸دف می زنم
🎤#سالار_عقیلی
📍#سه_گانی:
دف میزند دریا،
بر موجهایش ماهیانِ مرده میرقصند،
کف میزند دریا.
📍#محمداکرام_بسیم
🔹🔸🔹🔸🔹
@sobhesegani
@nemounehayesegani
🌺
🍃🌺
667
اندوه ما اگرچه «به ما دل ندادی»است
ما را به یاد هم که بیاری، زیادی است
تنها چنان شدیم که حتی اگر کسی
پیغام غم به ما بدهد پیک شادی است
پیش پرندهای که به صیّاد بسته دل
دنیای خارج از قَفَسَش انفرادی است
ما را تو پیر کردهای و صد هزار شکر
موی سفید از سَرِ ما هم زیادی است
آتشفشانم و فورانی نمیکنم
این یادگار تو که به سینه نهادی است
امید داشتم که خدا باورم کند
اما زمان، زمانهٔ بیاعتقادی است
در جستجوی گور منی؟ کار سادهایست
جایی که وقت رفتن خود ایستادی است
مرتضا رستمی
@ikrsim
667
هر آن که بعد از من با تو آشنا بادا
شبیه ناخن از گوشتت جدا بادا
شبیه کوه به هر کس که پاسخی دادی
شبیه سنگ الهی که بیصدا بادا
عزیز! هرکه به جز من عصای دست تو شد
سرش همیشه سری خمتر از عصا بادا
شبان گلهٔ تو هر که هست خوش باشد
شبان گلهٔ تو گرگ ناشتا بادا
به امن آغوشت میروند و میآیند
تن تو بعد از من کاروانسرا بادا
اگر به جز تو بخواهم من از تو... خالیتر
قنوت دستم از کاسهٔ گدا بادا
بخشی از یک شعر
«جوادِ افرا»
@ikrsim
667
شیرخان لودی روایت میکند که باری بیدل نزد شکرالله خان آمد. ناصرعلی از پیشْ در آن جا بود. بیدل غزلی را که آورده بود چنین خواند:
نشد آیینهٔ کیفیتِ ما ظاهرآرایی
نهان ماندیم چون معنا به چندین لفظ پیدایی
ناصرعلی بر مصراع دوم اعتراض کرده گفت که این گفته خلاف اصول مسلم است، چه معنی همیشه تابع واژههاست. هرگاه واژهای بیان میشود، معنای آن روشن میگردد. میرزا لبخندی زد و گفت: معنایی را که شما تابع واژه میگویید همانا واژه است و از آن جدا نیست. اما از این نکتهنظر که هر واژه حامل حقیقت است، در هیچ واژهای نمیگنجد. پس از آن ادعای خود را با مثالی واضح ساخت که واژهٔ انسان با وجود همه توضیحاتی که در کتابها آمده، حقیقت آن تا هنوز در پردهٔ راز است. ناصرعلی چارهای غیر از خاموشی نداشت. بیتهای بعدی را چنان پسندید که حتی به وجد آمد.
«زندگی و کارنامهٔ میرزا عبدالقادر بیدل» نوشتهٔ دکتر سید احسن ظفر، ترجمهٔ حمید هامی
@ikrsim
667
همواره سپُرد راه با من سایه
افتاد به پرتگاه با من سایه
پایم که شکست، پای او نیز شکست
اما نکشید آه با من سایه
یعنی باش یاور و نیاور به زبان
عمری بُرده بارِ زمین را خورشید
بخشیده همیشه نور و گرما خورشید
اما در را تا نگشاید، هرگز
در خلوت کس نمینهد پا خورشید
بخشندگی و همین بده و نستان
باد آمد و زد نخست پهلو بر برگ
باران که گرفت شد کلاهی تر، برگ
از دستِ درخت اگر رها شد، بگذاشت
تا خاکشدن به روی پایش سر، برگ
اینگونه دهند پاسخ خوردنِ نان
با لحن ملایم خودش نم نم، ابر
بارید، اگرچه کمکمک شد کم، ابر
یک ریگ شکست شیشه را، لیک شهاب
بشکافتش و دوباره شد مدغم، ابر
این است طبیعت ملایمخویان
میگوید هر چهراست سرحد، دیوار
از حدِ خودش نمیشود رد دیوار
پیش روی دزد شده سد دیوار
جنبیده اگر نمیتواند دیوار
گاهی خود را از ایستادن نتکان
#اکرام_بسیم
@ikrsim
667
برای همزبانان:
اگرچه روز دراز و درِ قفس باز است
ولی دریغ که پشتِ درِ قفس، باز است
کبوتریم و در این عصرِ سرخِ خون و سلاح
نه ماندن است صلاح و نه وقتِ پرواز است
اگرچه درّه بُریدند و تَل علم کردند
ولی به هر دو طرف ریشههای ما تازهست
ندیدهای تو که در شهرِ ناظم و جامی
سرودِ دلکشِ حافظ چقدر در ساز است
ندیدهای که در این سوی خاکریز، هرات
به خط و خال و خراماش، چقدر شیراز است
چقدر لفظِ دری با لبِ تو میخواند
و فارسی به زبانم چهخوب اندازهست
ولی دریغ، در این خاکِ مشترک، هرچیز
که بین راهِ من و توست، دستانداز است
به جای منزلِ خوبان پارسی، دیریست
میان راهِ من و تو تفنگ و سرباز است
برای کمزدنِ من به چشمِ اهل زمین
ببین که با دلِ شب سایهٔ تو انباز است!
برای لهشدن بسترِ سلامتِ تو
به دستِ من خرِ تریاک در تک و تاز است
زمانهایست که حس میکنیم سنگ شدیم
رسیده است به انجام هرچه آغاز است
چه حسرتی که فقط دست روی دست نشست
اگرچه روز دراز و درِ قفس باز است
#اکرام_بسیم
@ikrsim
667
برای همزبانان:
اگرچه روز دراز و درِ قفس باز است
ولی دریغ که پشتِ درِ قفس، باز است
کبوتریم و در این عصرِ سرخِ خون و سلاح
نه ماندن است صلاح و نه وقتِ پرواز است
اگرچه درّه بُریدند و تَل علم کردند
ولی به هر دو طرف ریشههای گل تازهست
ندیدهای تو که در شهر ناظم و جامی
سرودِ دلکشِ حافظ چقدر در ساز است
ندیدهای که در این سوی خاکریز، هرات
به خط و خال و خراماش، چقدر شیراز است
چقدر لفظِ دری با لبِ تو میخواند
و فارسی به زبانم چهخوب اندازهست
ولی دریغ، در این خاکِ مشترک، هرچیز
که بین راهِ من و توست، دستانداز است
به جای منزلِ خوبان پارسی، دیریست
میان راهِ من و تو تفنگ و سرباز است
برای کمزدنِ من به چشمِ اهل زمین
ببین که با دلِ شب سایهی تو انباز است!
برای له شدن بسترِ سلامتِ تو
به دستِ من خرِ تریاک در تک و تاز است
زمانه ایست که حس میکنیم سنگ شدیم
رسیده است به انجام هرچه آغاز است
#اکرام_بسیم
@ikrsim
667
دیریست که قطع است در این دهکده خطها
جاریست در اطرافِ من از یادِ تو شطها
شیرینیِ آن صحبتِ پرُمهر بماند
تنگ است دلِ ذایقهام پُشتِ سقطها
روزی که تو آن سمت و من این سمت، صفا بود
یک برگ اگر باز فضا بود وسطها
در باغ نشستیم که لبهات به گُل گفت:
در محضرِ ما باز شدن؟ اَه چه غلطها!
متن است، نشد مات شود صحنهٔ بعدی
بایست سخن را بسپارم به نقَط...ها
اکرام بسیم
@ikrsim
667
در افغانستان یک آهنگ میهنی نستالژیک وجود دارد که در مقاطعی حیثیت سرود ملی را داشته، این آهنگ «وطن عشقِ تو افتخارم» است که آن را عبدالوهاب مددی به گمانم در دههٔ هفتاد اجرا کرده. در مناسبتهای مختلف، از قبیل جشنها و مراسم ورزشی و غیره همیشه استفاده شده و میشود.
امشب گزارشی در مورد مرگِ یک آهنگساز مشهور یونانی «میکیس تئودوراکیس» دیدم که در انتهای آن گزارش، قسمتی از موسیقی متن فیلم «ضد» ساختهٔ این آهنگساز نشر شد. دیدم همان آهنگ میهنی ماست😊
این که آهنگی را برداری و با آن نام و نشان کسب کنی و بدتر از آن آهنگ تبدیل به بخشی از هویت مردمت بشود و در عین حال ساختهٔ دیگری باشد و چیزی نگویی خیلی بیمروتیست. استاد مددی و اقرانش وقتی این اثر را استفاده کردند حداقل یادآوری مینمودند که میدانستیم اصلش یونانیست.
در ادامه اول لینک اجرای مددی و بعدش آهنگ یونانی را میگذارم👇
https://m.youtube.com/watch?v=wIj3mhXvSjM
https://m.youtube.com/watch?v=SgUPq3TvtcQ&feature=youtu.be
667
در افغانستان یک آهنگ میهنی نستالژیگ وجود دارد که در مقاطعی حیثیت سرود ملی را داشته، این آهنگ «وطن عشقِ تو افتخارم» است که آن را عبدالوهاب مددی به گمانم در دههٔ هفتاد اجرا کرده. در مناسبتهای مختلف، از قبیل جشنها و مراسم ورزشی و غیره همیشه استفاده شده و میشود.
امشب گزارشی در مورد مرگِ یک آهنگساز مشهور یونانی «میکیس تئودوراکیس» دیدم که در انتهای آن گزارش، قسمتی از موسیقی متن فیلم «ضد» ساختهٔ این آهنگساز نشر شد. دیدم همان آهنگ میهنی ماست😊
این که آهنگی را برداری و با آن نام و نشان کسب کنی و بدتر از آن آهنگ تبدیل به بخشی از هویت مردمت بشود و در عین حال ساختهٔ دیگری باشد و چیزی نگویی خیلی بیمروتیست.
در ادامه اول اجرای مددی و بعدش آهنگ یونانی را میگذارم👇
667
سرمای خزان با دلِ یک برگ که زرد است
کاری که دلی با دلِ من کرده، نکردهست
افتاده دلِ سادهٔ من بر سرِ راهِ-
آن چشم که جادوگر و آن چهره که تردست...
من در اثرِ عشوهبری گشته زمینگیر
او در هنرِ عشوهگری گشته زبردست
هرگاه دلم خواست بچیند، به حذر گفت:
بر میوهٔ ممنوعهٔ این باغ مبر دست
تا تکیه کند، پشتِ سرش کوه شدم، لیک
دیدم صنمِ سنگدلم کوهنورد است
اکرام بسیم
از مجموعهٔ «صلحِ تنبهتن»
۱۳۹۷
@ikrsim
667
یا بعد از این تردید را ای نازنین بگذار
یا گوشههای قلب من را دوربین بگذار
بارِ نگاهت را که دیدم، با خودم گفتم:
این وزنه را بالانبرده بر زمین بگذار
دوری میان ما چه طولانی و ممتد شد
یک خطِ پایان پای این دیوارِ چین بگذار
صد بار گردیدم شکارت، باز میگردم
باور نداری چشمِ خود را در کمین بگذار
اصلن بیا بشکن همه ضرب المثلها را
تا مار را دیدی، تله در آستین بگذار
اصلن بیا و فکر کن این زندگی رخش است
افسار را محکم بکش، پا روی زین بگذار
الحمدلله عشق را آغاز کن با من
پایان آن را هم به رب العالمین بگذار
اکرام بسیم
@ikrsim
667
به نظر میرسد کسانی همچون «واله هروی» که بیدل در «چهارعنصر» از او به نیکی یاد کرده، آثار شاعرانِ آن دورهٔ هرات را با خود به هند بردهاند. من در چندین جا تأثیرپذیری بیدل از ناظم هروی و میرزا ارشد هروی را دیدهام.
در اینجا هم شباهت نثر بیدل با نثر و مضمون میرزا ابوطالب مایل هروی بسیار مشهود است:
غرض از تحریر این سطور حجتدستور آن که چون این پرشکستهٔ عاصیِ بیبضاعت عمر ضایع کرده، ابوطالب بن ابوالفتح برنابادی را سن از عشرِ ششم متجاوز، به عشرِ هفتم نزدیک رسیده، ضعفِ قوا غالب و دل دماغ را دخلِ امور دنیوی نمانده، به مقتضای مضمونِ حقیقتمشحونِ «موتوا قبل ان تموتوا» به خاطرِ فاتر گذشت که خود را از کار دنیا بیدخیل و در سلک امور دانسته، گوشهنشینی اختیار نماید و ...
میرزا ابوطالب هم البته متوفی ۱۱۳۰ است، یعنی در مورد این تاثیرپذیری او و بیدل عکس قضیه نیز محتمل است.
@ikrsim
667
دوستان عزیز و همراهان گرامی سلام.
احتمالاً در جریان هستید که بساط دولت قبلی تقریباً از سراسر افغانستان برچیده شد و امارت اسلامی طالبان بر کل کشور تسلط یافتند. جنگ ظاهراً خاتمه یافته و ما هم بر گشتیم خانهمان. خیابانها و ساختمانهای اطراف ما بعضاً آسیب دیدهاند.
شهر فعلاً آرام است.
جهت اطلاع شما گرامیان به عرض رساندم.
کوچک همه
اکرام بسیم
667
دنیا طلبان باد فروشاند همه
بیمغز چو طبل و پرخروشاند همه
هرجا سخن کاه و جو آید به میان
این طایفه چون الاغ، گوشاند همه
میرزا ابوطالب مایل هروی
قرن۱۱-۱۲
667
از مزرعهای سوخته برداشته دنیا
سوزی که درونِ دلِ من کاشته دنیا
چون پرچمِ پیروزیِ شاهانِ دغلکار
از سوختنم شعله برافراشته دنیا
با شهد و شکر دور نشد تلخیِ کامم
یارا چقدَر طعمِ بدی داشته دنیا
تا آینهٔ شوقِ مرا بشکند از خشم
هر سنگدلی داشته بگماشته دنیا
من عاشقِ پروازم و مشتاقِ رسیدن
با خیرهسری فاصله نگذاشته دنیا
در رهگذرِ باد پریشانم و تاریک
انگار مرا زلفِ تو انگاشته دنیا
از آهِ دلم شعله به جانِ تو میافتد
یک روز ای انباریِ انباشته، دنیا!
اکرام بسیم
@ikrsim
667
دوستانی عزیزی با مهربانی پیام دادند و در مورد اتفاقاتی که این روزها در افغانستان دارد میافتد ابراز نگرانی و همدردی کردند. از همهٔ این بزرگواران ممنونم.
ما کماکان از محل زندگیمان دوریم. ما یعنی در حدود یک ملیون آدم از ساکنان حومهٔ شهر هرات. ساحاتی که عملاً درگیر جنگ اند. یعنی این یک درد مشترک است و از این حیث من تنها نیستم. بنابر این لطفاً ناراحت نباشید. انشاءالله اوضاع بهتر میشود.
667
ای قدکشیده در کنارم یاسمن واری!
در پهلویت همواره سرسبزم، چمن واری
تا چون نسیمی خوش، بپیچی در مشام باغ
آغوشِ گلها باز میماند دهن واری
وقتی که دامن میزنی بر بادها، دستم
بر گردنِ تو چشم میدوزد، یخن واری
مشهور شد عشقام به تو در بینِ آبادی
بین دهانها گرم میگردم، سخن واری
وقتی که دورم از تو احساس بدی دارم
تلخ و تکیده، مَردُمِ دور از وطن واری
وقتی که همراهم تو باشی، راه خواهم زد
حتی اگر بر کوه باشد، کوهکن واری
✍#اکرام_بسیم
🌐http://sherepaak.com/poetry/کوهکن
@sherepaakchanel
