es
Feedback
اکرام بسیم

اکرام بسیم

Ir al canal en Telegram

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

Mostrar más
551
Suscriptores
+124 horas
+37 días
+730 días
Archivo de publicaciones
با کوه حرفم شد وقتی که فریادِ مرا رد کرد گفتم دگر یاری به جز ساحل نمی‌گیرم اما وقارش با زبانِ حال می‌گفت: رد کردن این نیست؛ فریادهای یار را بر دل نمی‌گیرم #محمداکرام_بسیم @ikrsim

فکر کنم روح‌الله خمینی، رهبرِ درگذشته‌ی ایران، آمریکا را «شیطان بزرگ» خوانده بود. من نمی‌دانم این حرف را ایشان بر اساس چه تجربه و چشم‌دیدی بیان کرده است. اما امریکا سیاست دوگانه‌ای را که امروز در افغانستان بازی می‌کند، بیش از هرچیزی «شیطان بزرگ» بودنش را دارد ثابت می‌کند. این شیطان بزرگ در این دو دهه مردم ما را در فجیع‌ترین حالت ممکن قتل عام کرده‌است. جنایتی که این روزها به اوج خود رسیده. شوروی شاید به خاطر همسایه‌بودن،آسیایی‌بودن، یا هرچیز دیگری، قدری دلسوزی و انسانیت سرش می‌شد. آمریکا اما بی‌هیچ تردیدی شیطان بزرگ است. آدم‌ها را مثل سوسک، به بی‌ارزشی یک پشه دارد می‌کشد. نصف مردم ما را قتل عام کرده و باقی‌مانده را مشتی روانی و زمین‌گیر. بدیهی‌ست که برای اثبات این حرف‌ها سند مشخصی ندارم، اما هرکسی که در این جغرافیای نفرین شده نفس می‌کشد، این حقیقت را با تمام وجود حس می‌کند.

از دهکده تا شهر پنج مجروح به کشته‌ها پیوست و ما به خیریت به خانه برگشتیم اتوبوس، آمبولانسی بود که آژیر نداشت احمد بهراد @sherekotah5 @ikrsim

قماش آشنایان کارگاه انصاف به سعی نفس‌درازی کلاوه‌ی انکار بر ماشوره‌ی جولاه نبسته‌اند و بی وقوف سررشته‌ی تار و پود به سینه، زوریِ محض چون ماکو چپ و راست نجسته‌اند‌. یعنی در هر امری که عجز قدرت خود مشاهده نمودند، به عرض انکار آن لب جرأت نگشوده‌اند. خودفروش این بازار را بر حرف بی‌مغز تنیدن دکان به جَوز پوج آراستن است و مدعی این عرصه را به قوت عبارت بیرون تاختن، با نیام بی‌تیغ مبارز خواستن. رباعی: گر مرد رهی ز طبع خودکام برآ از پیچ و خم وسوسه‌ی خام برآ ای منکر کیفیت پرواز مگس بی‌ زینه تو نیز بر سر بام برآ چهارعنصر، بیدل دهلوی بحث بر سر حرف‌نزدن در مورد موضوعی‌ست که آدم در آن و بر آن تخصص و اشرافی ندارد. یعنی نباید خود را مگسِ هر دوغی کرد‌. هم‌چنان که حافظ می‌گوید «یا سخن دانسته گو ای مرد دانا یا خموش» می‌گوید آدم‌های فهمیده، بر ضعف‌های خود واقفند و وقتی در بحثی ماندند، خاموش می‌شوند و اصطلاحاً بی‌خریطه فیر نمی‌کنند.😊 از محتوا که بگذریم جالب است که می‌بینیم بیدل با آنهمه مطالعه و گستردگی اندیشه‌، بر دستگاه‌‌ها و مناسبات انسانی و جزئیات زندگی انسان معاصرش وقوف داشته و همین مسئله باعث گوناگونی و وسعت نگاهش در شعر شده است. در آغاز همین متن از «کلاوه»، «ماشوره» و «ماکو» یاد کرده است که همه‌ی اینها اجزای دستگاه‌های نساجی‌اند. تا خود با آن روبرو نشده و تجربه‌اش نکرده باشد، چگونه ممکن‌است از کارکرد آن‌ها سر در بیاورد. از این نگاه‌های میلی‌متری به اشیأی طبیعی و دست‌ساز بشر در شعر بیدل به وفور وجود دارد. او هم شعر اسلافش را با تذکرِ کاکایش میرزاقلندر عمیقاً خوانده و استفاده کرده، هم از محضر شیوخ و عالمان هم‌عصرش بهره جسته و هم مانند انسانی معمولی زیسته و کوچه و شهر و ده و چاه و راه را به خوبی می‌شناخته‌است. نویسنده‌های امروز اما، به خصوص نسل امروز در بهترین حالتش کتاب می‌خوانند، به خصوص نویسنده‌های غربی را و وقتی دست به قلم می‌برند یک مشت اطلاعات و تجربه‌های موهوم و با کیفیت نازل ضبط شده را روی کاغذ می‌آورند که خشک و بی‌روح است. شاعر امروز آنقدر با محیطش بیگانه است که وقتی مثلن رود را ببیند می‌گوید «خدای من رود!!!» و وقتی چند دقیقه بگذرد شاید بگوید «پس چرا سیب سرخ را نمی‌آورد😁» چون در شعری خوانده که رود سیب را غلت می‌داده‌است. ما باید جزییات نشت‌کردن آب از سقف خانه مان، نحوه‌ی کشیدن چرخ‌دستیِ کارگران خیابان و سرازیر شدن سیلاب را ‌بینیم، و باید همین تجربه‌ها را بپردازیم. نه اینکه یک تکه از «چنین گفت زرتشت» قسمتی از «مسخ» و پاره‌ای از «صدسال تنهایی» را برداریم و بگوییم: دستانم را در کافه می‌کارم تا جنگ جهانی دوم را بر شاخه‌اش سنجاق کنم.😁 خود هم نفهمیم چی گفتیم. + واژه‌ی ماشوره را اولین بار است که در یک متن می‌بینم. بسیار جالب است که هراتی‌ها به آن کلاهک متحرکی که مانع خارج شدن هوا از دیگ بخار می‌شود ماشوره می‌گویند. ماشوره‌ی دیگ بخار هرچند کارکردش فرق دارد ولی شکلش مثل همان ماشوره‌ی نساجی‌ست. @ikrsim

👆 ادامه‌ی پست قبل: چون حقیقتا بیدل فقط شاعر نیست. بیدل مانند نیچه یا جدیدتر ژاک دریداست که برای بیانِ اندیشه‌اش ناگزیر به ساختِ زبانی خاص و نظامِ ادبیِ خاصی بوده است. به همین دلیل است که لذت بردن از شعر بیدل برای عوام دشوار است. چون اول باید کوکش را یاد بگیرند و لهجه‌اش را. این مسئله‌ی زبان‌محور بودنِ بیدل که البته متاثر است از زبان‌محور بودنِ ابنِ عربی، از بیدل اندیشمندی ساخته است که هزاران متاسفانه به غلط در زمره‌ی شاعران دسته‌بندی می‌شود. بیدل نه تنها به وضوح اندیشمندی‌ست که دغدغه‌ی زبان دارد که خودش هم صراحتا می‌گوید: ای بسا معنی که از نامحرمی‌های زبان با همه شوخی مقیمِ پرده‌های راز ماند این بیت واویلاست. واویلا. این بیت سندِ عظمتِ بیدل است. این بیت اثباتِ این است که بیدل دویست سال پیش از سوسور به لزومِ خلقِ زبانی شخصی پی برده. من واقعا قصدم بت ساختن از بیدل نیست. من فقط می‌بینم تمام آنچه ما امروز در نقدِ ادبی از غرب آموخته‌ایم، برای شناختِ بیدل کم است. برای نقد بیدل باید فلاسفه‌ی غرب را خواند در ابتدا. نیچه، هگل، دریدا، ویتگنشتاین، شوپنهاور، سوسور و و و. اما چرا می‌گویم باید این ها را خواند. چون با خواندنِ این‌ها تازه یاد می‌گیریم که بیدل را در زمره‌ی ادیبان جا ندهیم. حرف من این است که ما باید از غرب، روشِ صحیحِ برخورد با اندیشمندانمان را بیاموزیم. نه که بگویم بیدل بی‌نقص است. می‌گویم نقصِ بیدل در کلیتش باید کشف شود و آن کلیت هم باید مستند باشد طبیعتا. بهتر است روشمان روشِ صحیحی باشد. ما شاید در خیلی چیزها پیشروِ غرب بوده‌ایم. ولی در نقد و تفحص و پژوهش و روش‌شناسی باید پیششان شاگردی کنیم. @ikrsim دوستان عزیز، برای نظردادن در مورد مطالبِ این کانال یا هر موضوعی، لطفاً به این آدرس 👈@basim64👉 پیام بگذارید.

در مورد پُستی که دو سه روز پیش در باب وجود تناقض در برخی اشعار بیدل گذاشته بودم، گفت و شنید نسبتاً کوتاهی داشتیم با شاعر گرامی و آگاه؛ حمید زارعی مرودشت. این گفت‌وگو را در ذیل می‌گذارم تا همراهانِ عزیز نیز بخوانند. 🔺مدعا-مثل‌ساختن یکی از پرکاربردترین تکنیک‌ها در سبک هندی‌ست. از میان شاعران سبک هندی، بیدل دهلوی با توجه به حجم بالای آثارش، بیشتر به این صنعت توجه داشته و الحق زیبایی‌های زیادی خلق کرده است‌. اما گاهی که ارتباط مثل‌ها با مدعاها فقط در یکی از ویژگی‌های شان خلاصه می‌شود، مدعاهای متناقضی را بر یک موتیفِ موردِ مثل‌قرارگرفته تحمیل کرده است‌. بیدل در چهارعنصر می‌نویسد: سنگ را نیز از پُری درگذشتن، نشئه‌پیمائیِ میناست و خاک را هم از بیرون‌تاختن هم‌عنانیِ لطافت هوا. حدود یک‌ وجب پائین‌تر از این ادعا می‌گوید: دامِ آسوده‌دلی غیرِ زمین‌گیری نیست هدفِ خار شد آن پا که ز دامان برخاست آسمان چند رهِ وادی غفلت سپرد گرد هرگاه که برخاست پریشان برخاست حالا تکلیف این گرد و خاک چیست؟ اگر برخیزد، پریشان می‌شود یا هم‌عنانِ لطافت هوا؟ 🔻 از نظر من بسته به این است که واحدِ متن را چه در نظر بگیری. یعنی تعریفت از متن چه باشد. من فکر می‌کنم بیدل هر جمله را متنی جداگانه می‌دانسته و جمله‌ی بعد می‌توانسته متنی مجزا باشد با مناسباتِ خاصِ خودش. مسئله‌ی دیگری را که نباید فراموش کرد جهان‌بینیِ بیدل است. بیدل جهان را نسبی می‌بیند و هرچیز سرِ جا و مقامِ خودش تعریف می‌شود. یعنی بنا به اندیشه‌ی کثرت در وحدتش، یک گزاره را می‌توان از زوایایی مختلف سنجید. من معتقدم بیدل را باید یا خیلی جزئی نگاه کرد، یعنی با متن‌هایی در اندازه‌ی یک بیت یا یک جمله. یا باید از بالای بالای و به کلی‌ترین حالت ممکن. اگر از بالا نگاه کنیم جهانش جهانی متنوع است اما در راستای اندیشه‌ای واحد که همان اندیشه‌ است که به او می‌گوید هر چیزی را باید نسبت به موقعیتش سنجید. به معنی گر شریکِ معنیَت پیدا نشد بیدل! جهان گشتم، به صورت نیز نتوان یافت مانندت بنا به همین بیتِ خودش می‌گویم که بیدل هم در اندیشه یگانه است و هم در فرم. من ندیده‌ام کسی مثل بیدل اینگونه فرم را در خدمت اندیشه‌اش داشته باشد. و نه فقط این ایرادِ تو که تمامِ ایرادهای وارده به بیدل را می‌توان تنها از سرِ عدم دقتِ کافی به اندیشه‌ی او دانست. یعنی اگر حقیقتا با اندیشه و جهان‌بینی‌اش آشنا شویم، تکنیک‌هایش کاملا منطقی به نظر می‌رسند. 🔺 البته اینجا بحث محتوا هم هست، ما تنها با یک متن روبرو نیستیم. هرچند بیدل خود واقعاً بت است ولی نباید سعی به ساختن و پردازشِ بیشتر این بت بکنیم. من در تفسیر و فهم کلام بیدل توانسته‌ام به جایی برسم و همین‌طور داشتن تصویر نسبتاً مشخصی از جهان‌بینی و هستی شناسی‌اش. بیدل در چهار عنصر با کمال آزادگی می‌سراید: این‌قدرها حسن و قبح از امتیاز آمد پدید بسکه خلق از عالمِ بی‌خواست چیزی خواستند رنگ زاغ از اعتبار دود گلخن ریختند بال طاووس از اثرهای چمن آراستند در ترازوی عدالت سنگ کم موجود نیست از من و ما فرقه‌ای افزود و جمعی کاستند اما در رباعیاتش و در نهایت دگم‌اندیشی می‌گوید: سترِ عورت که فرض بر مردان است جای خبث است کز کمر تا ران است سر تا قدم زنان از آن می‌پوشند کین ننگ ز عضو عضو شان عریان است من نمی‌توانم بین این دو نگاه را در جهان‌بینی‌یی واحد جمع کنم. تو چگونه این تناقض را توجیه می‌کنی؟ بیدل قطعا یگانه است، شکی نیست. به نظر من او نه تنها قله‌ی سبک هندی که اوج تمامیِ ادوار شعر فارسی‌ست. دقیقن فرم کارش به صورت اعجاب‌انگیزی عجین با محتوا و در خدمت محتوا و اندیشه است. من می‌دانم چه می‌گویی. از همان بالای بالای هم که نگاه کنی می‌بینی که گاهی یک ریسمان را به چند سمت می‌کشد. برای فهم قاصرِ من این‌گونه می‌نماید. من این را به عنوان نقد بیدل مطرح نمی‌کنم، دارم سوال می‌پرسم. 🔻توجیهی بسیار ساده دارد. در انتساب بسیاری از رباعیات به بیدل شک است و نمی‌شود روی همه‌ی آن‌ها قضاوت کرد. البته که خیلی دلنشینند. خواندنی‌اند. ولی جای قضاوت نیست تا زمانی که در انتسابشان به بیدل شک است. چنین تناقضی در اندیشه و جهان‌بینی را آیا مثلا در چهارعنصر با نکات و در آن دو با غزلیات هم می‌بینی؟ مخصوصا که باید دانست هر اندیشمندی حاصلِ یک فرایند است و شاید آن رباعی را در عنفوان جوانی سروده است. یکی از محدودیت‌های ما در پژوهش اشعار، عدم آگاهی از تاریخ سرایششان است و تقدم و تأخرشان. البته من هرگز قصدم بت ساختن از بیدل نیست. تنها می‌گویم بیدل را باید با بیدل مقایسه کرد در مقایسه‌ی فرم و محتوا. مثلا نمی‌شود بنا به زیبایی‌شناسیِ شوپنهاور یا هگل یا همین رولان بارت به سراغ تکنیک بیدل رفت. @ikrsim 👇ادامه در پست بعد

هوشی که سپیدی و سیاهی فهمید مپسند که سِرّ حق کماهی فهمید گفتم سخنی٬ لیک پس از کسب کمال خواهی فهمید چون نخواهی فهمید بیدل دهلوی کماهی= کما+هی= چنانچه هست، چنانکه باید باشد. @ikrsim

گل ز دست غیر می‌گیری و بر سر می‌زنی در میان عاشقان این سرزنش ما را بس است سهیلی سمنانی @ikrsim

مدعا-مثل‌ساختن یکی از پرکاربردترین تکنیک‌ها در سبک هندی‌ست. از میان شاعران سبک هندی، بیدل دهلوی با توجه به حجم بالای آثارش، بیشتر به این صنعت توجه داشته و الحق زیبایی‌های زیادی خلق کرده است‌. اما گاهی که ارتباط مثل‌ها با مدعاها فقط در یکی از ویژگی‌های شان خلاصه می‌شود، مدعاهای متناقضی را بر یک موتیفِ موردِ مثل‌قرارگرفته تحمیل کرده است‌. بیدل در چهارعنصر می‌نویسد: سنگ را نیز از پُری درگذشتن، نشئه‌پیمائیِ میناست و خاک را هم از بیرون‌تاختن هم‌عنانیِ لطافت هوا. حدود یک‌ وجب پائین‌تر از این ادعا می‌گوید: دامِ آسوده‌دلی غیرِ زمین‌گیری نیست هدفِ خار شد آن پا که ز دامان برخاست آسمان چند رهِ وادی غفلت سپرد گرد هرگاه که برخاست پریشان برخاست حالا تکلیف این گرد و خاک چیست؟ اگر برخیزد، پریشان می‌شود یا هم‌عنانِ لطافت هوا؟ @ikrsim

بمیرید بمیرید، از این مرگ مترسید چو از خاک برآیید، سماوات بگیرید مولانا در قیدِ جسم دل را نشو و نما محال است گنجی‌ست دانه‌ی ما از خاک اگر برآید بیدل @ikrsim

باغ غزل گم كرده عطر خاطرش را از ياد برده لحظه‌هاى نادرش را پاى قلم، گم كرده در بى‌راهه‌ى بُهت هم راه را، هم رد پاى عابرش را تا كى كند باور بهار غايب خويش؟ باغى كه مي‌بيند خزان حاضرش را پوشانده امواج سموم آفاق او را كرده‌ست باير سبز پوش دايرش را شاعر نما، خاطر پسندش مى‌نمايد مى‌باوراند آب و رنگِ ظاهرش را تا چند شاعر اين چنين شعر آفريدن كى مي‌شود شعر آفريند شاعرش را؟ بهمن رافعى @ikrsim

فصاحت نیست جز فهمِ مزاجِ مستمع، ورنه به قُبح وصفِ نامفهوم، پیغامی‌ نمی‌باشد بیدل دهلوی @ikrsim

در مکتبِ گفت‌وشنید که (کلمواالناس علی قدر عقولهم) سبق کمال اوست، همان‌قدر بیانی که مدعای سایل به حصول تواند رسید، فصاحت است و با وجود ادای مطلب، اگر نقاب کیفیتی از لطایف نیز مرتفع توان یافت، بلاغت. بیدل دهلوی، چهارعنصر، عنصر اول @ikrsim

#ادبیات‌ونامردی جناب محمدکاظم کاظمی، این شاعر و منتقد و بیدل‌پژوه (مهاجر؟) اعلان محفل هجو رضاخان و تجدد رضاخانی را نشر کرده‌ا
#ادبیات‌ونامردی جناب محمدکاظم کاظمی، این شاعر و منتقد و بیدل‌پژوه (مهاجر؟) اعلان محفل هجو رضاخان و تجدد رضاخانی را نشر کرده‌اند. در کشوری که نمی‌توانند بگویند بالای چشم رهبر (شاهنشاه) فعلی ابرویی‌ست، شاهان درگذشته را هجو می‌کنند😱 این یعنی نامردی و تبعیض در لباس ادبیات، در لباس آدم‌خوب‌ها، در لباس مدافعان حقوق مهاجران 😳 @ikrsim

چقدَر پیرهنِ شرم درَد که نگه جانب عریان نگرد ... نیست گر طاقتِ عریان‌پوشی مانعت کیست ز مژگان‌پوشی؟ بیدل دهلوی @ikrsim

عشق اگر ساقی شود بزمِ ادب‌پرداز را بی‌زبانی بر سرِ بازار گوید راز را دوربینی می‌کند نزدیک مطلب را به کار بر هدف باشد نظر، پیوسته تیرانداز را شیوه‌های آشنائی را رموز دیگر است می‌توان از یک نگه فهمید صیدانداز را بال و پر لازم نمی‌دارد چمن‌زادِ خیال می‌کند در بیضه چون مرغِ نظر پرواز را صاف می‌گردد سخن هر چند مالِش می‌خورد نسبتی با صیقلی باشد سخن‌پرداز را ابتدای کار چون دیدی مپرس از انتها می‌توان فهمید از انجام کار آغاز را سعی باطل صد بیابان دور می‌گردد ز کار تا به کی باشی سوار این خنگِ وارون‌تاز را؟ نغمه رنگارنگ، ارشد، می‌تراود از لبم ناله‌ی خاموش من در پرده دارد ساز را میرزا ارشد هروی ۱۰۲۵-۱۱۱۴

تقوا خود را از اندیشه‌ی ماسوا بازداشتن است، نه اندیشه‌ به تفتیشِ حُسن و قبح اشیا گماشتن و زهد از رعونت‌کده‌ی توانائی به کاهش‌آبادِ عجز گریختن است نه به ایذای دل‌های شکسته غبار تعصب انگیختن. بیدل دهلوی، چهارعنصر، عنصر اول @ikrsim

اگرچه علم رسانده به گردِ گردون دست هنوز نقل محافل جناب آخوند است دهان شیخ چنان جیبِ پاره ایست که هیچ از آن به عمر خودش پُُر نکرده بیرون دست چنان به سطح روایات کهنه چسپیده که معجزه ست بیابد به عمق مضمون دست نبوده است در آن دوره تا که قطع کند سرِبلند از سقراط و از فلاطون دست زبان چربِ همین ها بلند و کوتاه است که جمعی آدمک سفله شسته در خون دست ...و شاعر آن که زبان با هنر بچرخاند نه آن که داشت فقط دور میکروفون دست محمداکرام بسیم @ikrsim

مراکز فروش در هرات: * جاده مخابرات، مقابل فردوسی 12، دفتر و نمایشگاه کتاب انتشارات "آن" * مقابل کتابخانه عامه، کتابفروشی مومن
مراکز فروش در هرات: * جاده مخابرات، مقابل فردوسی 12، دفتر و نمایشگاه کتاب انتشارات "آن" * مقابل کتابخانه عامه، کتابفروشی مومنی * روبروی دانشگاه هرات، کتابفروشی قدس * جاده باغ آزادی، شهر کتاب کابل: نمایشگاه شهر کتاب و نشر واژه در پل سرخ برادریدن مجموعه شعر مصطفا صمدی طرح جلد: حسین علی ابراهیمی چاپخانۀ انتشارات "آن» #برادریدن #مصطفا_صمدی

با کوه حرفم شد وقتی که فریادِ مرا رد کرد گفتم دگر یاری به جز ساحل نمی‌گیرم اما وقارش با زبانِ حال می‌گفت: رد کردن این نیست؛ فریادهای یار را بر دل نمی‌گیرم #محمداکرام_بسیم @ikrsim