ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

اکرام بسیم

اکرام بسیم

前往频道在 Telegram

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

显示更多
666
订阅者
+124 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
ادامه‌ی پست قبل 👆 چون تقلیل‌دادن بیدل در سطح چند اسلوب معادله جفای بزرگی در حق آن مرد یگانه است . در واقع و به زبانی ساده‌تر آن عزیزان جغَلی را با کوه مقایسه کردند. شکی نیست که من شعر بیدل را عمیقا دوست دارم و همانگونه که عرض کردم بعد از او شاعر جریان‌سازی در شعر موزون وجود ندارد. من هرگاه بخواهم بنویسم سعی می‌کنم ضمن طبیعی‌نوشتن، ادامه‌ی به‌حقِ شعر فارسی را بروم. گیریم که حرف دوستانی که محبت کردند درست هم باشد. من با توجه به توضیحاتی که دادم بیدل‌زدگی را خیلی منطقی‌تر و گرامی‌تر از یاغی‌تبارزدگی، مهدی موسوی‌زدگی و علی‌رضا آذر وغیره‌زدگی می‌دانم. البته هر یک از این دوستان ممکن است شعر خوبی هم داشته باشند ولی جهت کلی کارشان بسیار بی‌ادبیت و شعریت است. این‌ها مثل آدرس‌های جعلی در فضای مجازی استند که فالوورهای بی‌شماری دارند، با گذاشتن خبر جعلی، با قراردادن عکس باسن و پستان و فلان. فاجعه هم دقیقن همین است که جوان‌های قلم‌به‌دست ما شعر مهدی موسوی را می‌شناشند، علی‌رضا آذر را می‌خوانند اما بیدل و سعدی و مولانا را نه! ارادت به این آدرس‌های جعلی به حدی‌ست که حتی شاعر جوان نسبتا ً خوب ما هم وقتی مهدی موسوی برایش کامنتی می‌نویسند، دست و پایش را گم می‌کند، کف می‌کند، نظرش را شکوهمندانه ریپلای می‌کند ولی به دیگرانی که از او تمجید کرده اند، کارش را ستوده اند و در واقع همین ها الکی بزرگش کرده اند، پروایی نمی‌دارد. با اظهار سپاس اکرام بسیم @ikrsim

#بیدل‌زدگی #یاغی‌تبارزدگی #موسوی‌زدگی #وحتی‌علی‌رضا‌آذروغیره‌زدگی! قصه از این قرار است که از بعدِ مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی، اگر اتفاقی در حوزه‎ی شعر افتاده است، ماحصل تلاش نیما یوشیج، احمد شاملو، فروغ فرخ‌زاد و سهراب سپهری بوده است. اخوان و نادرپور و دو سه سرِ دیگر هم در قدم بعدی و در همین راستا بوده‌اند. در حوزه‌ی ادبی افغانستان شاید با قدری رواداری و تسامح، واصف باختری را هم بشود در این خط قرار داد و بس. این خط را در همین جا رها می‌کنیم، چون همه‌ی این بزرگان در قالب غیر از غزل فعالیت شان قابل پیگیری‌ست. خط مورد پیگیری در این بحث اما شعر موزون است. البته در همین آغاز اذعان کنم که آنچه در ادامه می‌آید برداشت‌هایی شخصی و برآیند چندسالی هیزم بردن هم‌به‌این جهنم است. این جمله‌ی آخر برای رفعِ اتهام و زیر سوال‌رفتن نیست، به جهت این است که نگاه انسان‌ها به پدیده‌ها به مرور زمان تکامل پیدا می‌کند و یا حتی متحول می‌شود. در غزل و در کل شعر کلاسیک، هوشنگ ابتهاج، سمین بهبهانی و البته حسین منزوی کارهایی انجام دادند که مهم است، اما جریانی نساختند که بشود مثلاً همانند سبک خراسانی، عراقی و هندی بر آن تکیه کرد و نام مشخصی بر آن نهاد. تلاش این عزیزان موزون‌نویس فردی بود و در جهت‌هایی مختلف که تصویر خیلی مشخص و یک‌دستی را در اختیار اهالی ادبیات و رهروان شعر قرار نداد. یعنی از بعدِ بیدل تا امروز یک خلأ این وسط وجود دارد و هر کسی قصد قلم‌زدنِ موزون دارد شایسته و بایسته است که ضمن مرور بر شعر همه‌ی ادوار گذشته‌ی شعر فارسی در بیدل بایستد، اطرافش را ببیند و بسم الله کند. همان‌طور که به پیش می‌رود ممکن است به سایه و بهبهانی و منزوی بر بخورد، با آن‌ها دوست و همراه بشود، ولی کار خودش را بکند، تلاش خودش را بکند. موفق و ناموفق بودن این تلاش مسئله‌ی بعدی‌ست. پیشتر در مورد جریان‌نساختنِ سایه و بهبهانی و منزوی گفتم، اجازه بدهید دلایلم را عرض کنم. اگر جریان سالم و یک‌دستی راه می‌اندختند الان این گونه نبود که -در افغانستان اگر بخواهم نام ببرم- ما در یک بازه‌ی زمانی مشخص؛ امروز، احمدضیا رفعت و سیدرضا محمدی را داشته باشیم با شیوه‌ی کاری کاملا مجزا. این در صورتی‌ست که ایشان با یکدیکر حشر و نشر هم دارند و با این نزدیکی انسانها در پیِ پیشرفت‌های فناوری ارتباطات همه از حال و قال هم باخبرند. چرا این پراکندگی وجود دارد دقیقن دلیل به میان نیامدن یک جریان همه‌شمول است و چرا این جریان همه‌شمول به میان نیامده قطعا ً به خاطر انقطاع و به حاشیه‌راندن سبک هندی و بیدل و حتی پشت‌کردنِ به آن است. سبک‌های شعر فارسی یکی در ادامه‌ی دیگری و به مرور پدید آمدند و بدون مزاحمتی. اما کوشش‌های فردیِ بعد از سبک هندی اگر کاملا ً نه، تا حد بسیار زیادی منقطع با آن است. دلایل این بریدگی و عدم اقبال سبک هندی و بیدل دهلوی به عنوان قله‌ی این سبک، علی‌الخصوص در ایران که تقریبا تمام حرکات و تحولات ادبی معاصر از آن جغرافیا برخاسته است، زیاد است. یکی از این دلایل توجیه بسیار سطحی و بی‌اساسی‌ست که سیاست‌بازان ادبیاتِ دارای تریبون، احتمالا برای انحراف اذهان عمومی و یا ناآگاهی کرده اند. اینان عقیده داشتند که بزرگان سبک هندی به خاطر دوری شان از سرچشمه‌های زبان فارسی، تسلط کاملی بر زبان فارسی نداشتند و دلیل پیچیدگی کلامشان همین مسئله است. حقیقتش این است که این فرافکنانه‌ترین توجیه است. به قول استاد بزرگ، شفیعی کدکنی، بیدل خود یک جهان است، برای ورود به این جهان باید ویزا بگیرید، وقتی وارد آن شدید، اقامت می‌گیرید و بر نمی‌گردید. ویزا در واقع همان تعمق و توقف در شعرش است. دلیل پیشگیرانه‌ی دیگر این ناجوانان-البته به نظر نگارنده- سنی‌بودن تمام بزرگان سبک هندی‌ست. سنی‌هایی که گاهی در شعرشان شیعیان را تحت نام روافض-حتی- کوبیده‌اند. برای یافتن این سروده‌های کوبنده، کافی‌ست رباعیات بیدل را از نظر بگذرانید. می‌دانیم که دولت مسلطِ ایرانِ زمان صفوی‌ها شیعه‌هایی متعصب بودند. این تسلط و البته تبعیض تا امروز هم در ایران وجود دارد و حمایت و همراهی هم می‌شود. البته اخیرن با تلاش‌های عزیزان مثل استاد شفیعی کدکنی و البته به لطف همین دنیای مجازی، سبک‌هندی در ایران مورد بازخوانی و استقبال بی‌پیشینه‌ای قرار گرفته است. من در پُست قبلی‌ام در همین تلگرام و فیسبوک غزلی از خودم را گذاشتم که تقریبن تمام بیت‌هایش با صنعت مدعا-مثل، تمثیل و یا اسلوب معادله آراسته بود. اسلوب معادله یکی، فقط یکی از تکنیک‌هایی‌ست که در سبک هندی و البته شعر بیدل بسامد بالایی دارد. تنی چند از عزیزان با محبت در ذیل شعر چنین جملاتی نوشتند: بیدل‌وار بود، بیدلانه بود، بیدل‌زده‌ی قشنگ بود، در فاز بیدل بود. البته دوستانی که شعر بیدل را به خوبی می‌شناسند از این گپ‌ها نگفتند. @ikrsim ادامه‌ در پست بعد👇

هوالحق ضربه‌ها خوردم ولی از پیکرم خاکی نریخت کوه هرگز در پیِ برخوردِ پژواکی نریخت از خودی‌ها بود اگر اشکی چکید از چشم من تا نبود انگور مَی هم از رگِ تاکی نریخت کور خوانده ناحریفِ جنگ تسلیمم کند خون اگر از چشم‌هایم ریخت، بی‌باکی نریخت با قناعت خشکیِ لب را تحمل می‌کنیم ورنه زهرِ چشم در پیمانه‌ی ما کِی نریخت!؟ بار دنیا را سپر می‌دانم این یک‌چند روز بی‌سبب معبود بر پشتِ کشَف لاکی نریخت درد را فریاد اگر کردم درونِ خویش بود گرچه دل خون شد، برون از سینه‌ی چاکی نریخت اکرام بسیم @ikrsim

شرّه‌‌گی در باورهای دینی شرّه در گُلّه‌بازی/توشله‌بازی به حالتی می‌گویند که وقتی گلّه‌ای را هدف می‌گیرند، پس از برخورد نه از خط مورد نظر بیرون می‌رود و نه داخل محوطه می‌ماند. گلّه دقیقاً روی خط می‌ایستد. نتیجتاً نه ضارب برنده یا بازنده می‌شود و نه مضروب. این اصطلاح را چند روز پیش یکی از دوستان در مورد کسانی‌که مثلاً هم روزه می‌گیرند و هم حجاب را رعایت نمی‌کنند «چیزی شبیه به همین» به کار برده و خواسته بود تا دیگر دوستان اصطلاحاً فاز خود را مشخص کنند. آنجا بنده عرض کردم که این دودلی و تزلزل در ادبیاتِ ما حداقل چند قرنی ریشه دارد. از خواجۀ انصار که «روزه‌گرفتن را صرفۀ نان» می‌داند و هم‌زمان تفسیر قرآن‌کریم را می‌نویسد و پیرهرات است بگیرید تا حافظ شیرازی که قرآن‌کریم را «با چهارده روایت» می‌خواند و در عین حال می‌گوید: بهشتِ عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خُم‌ات یکسر به حوض کوثر اندازیم تا بیدل. بیدل در باب دوزخیان و روزه‌داران اهل بهشت می‌گوید: از خشکیِ جوع، معده تا نخراشند این دوزخیان، غافلِ نان و آشند لذت در اشتهاست، نی لقمۀ چرب پس اهل بهشت، روزه‌داران باشند اینجا روی دوزخیان چه تاکیدی دارد! اما در رباعیِ دیگری ضمن اینکه مطمئن نیست روز محشری باشد یا نه، می‌گوید آتشِ دوزخ هم به اندازۀ آتش و دود چلم و سیگار خواهد بود: در محشر اگر رسیدنی خواهد بود جوشِ گل و لاله دیدنی خواهد بود دوزخ با آن هجوم دود و آتش یک تنباکوکشیدنی خواهد بود😳 این در حالی‌ست که در روایات اسلامی و در خودِ متن قرآن‌کریم، دوزخ بسیار مهیب توصیف شده است. «هیزمش بدنِ انسان‌های گنهکار است» در رباعی دیگر می‌گوید حرص و شهوت از مقتضیات وجود است و زهاد با اجتناب از هوای نفسانی، در واقع خودشان را می‌فرسایند: در عالمِ اعتبارِ نیرنگ ‌نمود خلقی به خیال زهد و تقوا فرسود غافل که همین شهوت و حرصِ هوس است گل‌های بهارِ مقتضیاتِ وجود دقت کردید؟ شهوت و حرص و هوس، گل‌های بهار مقتضیات وجود اند. حالا چطور می‌توان هم‌زمان مجمع این‌همه اضداد بود؟ چگونه می‌توان قسمتی از دین اسلام را پذیرفت و قسمتی را اغماض کرد در حالیکه مسلمان اصولاً باید «...ادخلو فی‌السلم کافة» باشد؟ همان‌گونه که ملاحظه فرمودید این بزرگان ادبیات ما همه «شرّه» اند. این حرف‌ها را می‌گویند اما پیشوند و پسوندِ نام‌های شان خواجه، حافظ و مولاناست. پس فرهنگ «شره‌گی» ریشه‌دار است که امروز شاید زیر عنوان نواندیشیِ دینی گاهی مطرح می‌شود. یک نکته را در پایان عرض کنم این که رسیدن به نقطه‌ای که آن بزرگان از آنجا به جهان می‌نگریسته‌اند بسیار صعب است. یعنی هرکسی نمی‌تواند همین‌طور الکی «شرّه» باشد. شرّه‌گی هم حتی مطالعه می‌خواهد، شیرژه‌زدن در عمق و پروازکردن در اوج را می‌طلبد. و من الله توفیق

ای باد بگذر، غرق حس و حال خویشیم ما بیشتر از مال هرکس، مال خویشیم ما را به سوی سربلندی کوششی نیست سرگرم‌تر با این سرِ در بال خویشیم در حجم انبوهِ پلشتی‌های زیبا دامن نیالودیم، مالامال خویشیم دیگر سرِ همراهیِ کس نیست، دائم چون سایۀ افتاده در دنبال خویشیم بگذار گاهی از درشتی‌ها بگویند این بس که زیرِ جالیِ غربال خویشیم دنیای خود را در هدف داریم، یعنی: تیری رها در راستای خال خویشیم خامی نشانِ ظاهرِ کم‌پهلوی ماست در پختگی بالای سن و سال خویشیم اکرام بسیم @ikrsim

بارها مسیر رفته را، رفته‌ ایم و باز می‌رویم ما پیاده‌های خودسوار، راه را دراز می‌رویم در کنار یک یتیم نه، در صراط مستقیم نه همچنان به دیدنِ خدا، جانب حجاز می‌رویم ای فقیر از سرِ سرک، این بساطِ جمع و کهنه را روز جمعه است، جمع کن، ظهر شد، نماز می‌رویم انفجار نیست، ترس نیست، نغمه ای نشاط‌آور است به شبِ زفاف حور ها، با سرود و ساز می‌رویم مثل برفکوچ آخرش، پایمال خویش می‌شویم در نشیبِ تندِ جهلِ خود، بسکه سرفراز می‌رویم «ایستاده‌ایم» و می‌روند، ابر و باد و ماه و آفتاب هی محیط فرق می‌کند، پس از این لحاظ «می‌رویم» اکرام بسیم @ikrsim

«گل گلدون من» شهرام صولتی ضبطِ ۱۳۸۸ 📎مرتبط با پُست بالا👆

«محلۀ سنگ‌تراشان» استاد محمود خوشنواز ضبظِ ده‍ۀ ۶۰ 📎مرتبط با پُست بالا👆

می‌گویند «دیگر نمیام به ملّه» به واقعیت پیوسته و استاد محمود خوشنواز واقعاً دیگر به محله نمی‌آید. استاد را از نزدیک می‌دیدم و می‌شناختم. کارنامۀ هنری محمود خوشنواز برای همه معلوم است. من در چند سطر سعی می‌کنم آنچه را مستقیماً از ایشان دیدم و شنیدم اینجا بنویسم. همین‌قدر عرض کنم که استاد محمود خوشنواز بعد از استاد ناوک، شاخص‌ترین چهرۀ موسیقی فولکلور هرات بود. من حدود دو سال در بنیاد فرهنگی آغاخان، بخش ساختمانی «مرمت آبده‌های تاریخی» کار می‌کردم. دفتر ما و مدرسۀ موسیقی آغاخان که استاد در آن تدریس می‌کرد داخل یک ساختمان بود. به همین خاطر هفته‌ای چند روز ایشان را حتماً می‌دیدم. معمولاً ظهرها و هنگامی که در وضوخانۀ دفتر وضو می‌گرفت یا در همان حوالی نماز می‌خواند. استاد محمود خوش‌نواز تأکید خاصی بر نمازخواندن داشت. او شخصیتی مهربان، پرهیزگار و وقت‌شناس بود. همیشه سر کلاسش حاضر بود. حتی زمانی که فقط یک شاگرد در کلاس حضور داشت. گاهی قبل از شروع درس، با بعضی از شاگردان در صحن حیاط دفتر باصمیمیت، اصطلاحاً اختلاط می‌کرد. روزی با یکی دو تا از شاگردانش بحث می‌کرد. دیدم بحث داغ است. من هم که علاقه به شنیدن از موسیقی داشتم رفتم ببینم چه می‌گویند. استاد با لبخند داشت می‌گفت آهنگ «گل گلدونِ من» که یکی از آوازخوانان ایرانی؛ شهرام صولتی خوانده و خیلی مشهور است، از ساخته‌های من است. فکر کنم اشاره داشت به همین آهنگ «محله سنگ‌تراشان» که شهرام صولتی با اندکی تغییر در بعضی قسمت‌ها، ترانۀ «گل گلدون من» را رویش گذاشته و خوانده است. استاد حق داشت. استاد آهنگ را در دهۀ ۶۰ ساخته بود. با این که استاد محمود خوشنواز بیشتر با آهنگ‌های فولکلور هراتی شناخته می‌شود، اما روزی شنیدم از کلاسش صدای آهنگ «تنه دی تنی» که یک راگ سنگین از استاد سرآهنگ است بلند است. رفتم و دیدم استاد با زیبایی تمام این آهنگ را می‌خواند و شاگردانش را محو کرده است. در سال‌های اخیر هم استاد برای انجام مراودات بانکی، به دفتر ما می‌آمد و ما را از فیض لبخند همیشگی‌اش بی‌نصیب نمی‌گذاشت. گاهی که همکاران ایشان را به نوشیدن پیالۀ چایی دعوت می‌کردند، با لبخند و فروتنی می‌پذیرفت. می‌نشست و قصه می‌کرد. روح این شخصیت پربار و صمیمی و زحمتکش شاد و یادش گرامی! @ikrsim

در من اندوه، یکه‌تازی می‌کرد با من دنیا همیشه بازی می‌کرد از بس که به سمتِ آرزوهای محال دستی که نداشتم، درازی می‌کرد اکرام بسیم @ikrsim

✍ ای غزل عزیز ای صداقت منظوم که در نهایت ارفاق چیزی بیش از یک شعر متوسط نیستی سالهاست بیرون از من در تصاحب حافظه های دیگری . نه من بهترین شاعر توام نه تو بهترین غزل منی فقط می توانم بگویم به رغم اینکه غزلهای دیگرم را خیلی وقت ها یک قدم عقب تر از خویش نگاه داشته ای،دوستت دارم خواندمت که با هم بی حساب باشیم #غزل #احسان_افشاری @ehsan_afshari

شام است و نورِ روز چون اسبی گریزان‌است غول سیاه شب از این پس مردِ میدان‌است خشکیده اشک ابر و گردِ خویش می‌گردد توفان به چشم خسته‌گامان گردبیزان‌است قمری نمی‌خواند، صدای گریه‌اش بالاست کو رقص؟ سرو از فرطِ سرما شانه‌جنبان‌است امسال را گویند گرچه سال نو، کهنه‌ست اردیبهشت انگار ماهی از زمستان است وا مانده در، در پُشتِ کوچِ ساکنان، گویی از رفتنِ بی‌بازگشتن خانه حیران‌است بسته‌ست در بر روی داخل‌ماندگان، دیگر کم کم به این فکریم: آیا خانه زندان است؟ در هیچ جایی جای ماندن نیست یا رفتن بیرون کرونا ساکن و داخل غم نان است فریاد ملایان یخ و حرف طبیبان برف دیگر علاجی نیست، تنها درد، درمان است دردِ بلای آسمانی کاش تنها بود زخم زمینی خون‌چکان از تیغ انسان است اینجا هرات است، ارگ زخمی، چارسو پرخون پامیر می‌لرزد به خویش؛ اینجا بدخشان است اینجا جلال‌آباد در آغوش مادربمب اینجاست غزنی؛ سنگ فرشِ جاده‌ها جان است اینجاست کابل، با دو شاه‌؛ این دو شهیدِ تخت اینجاست لوگر، کارگاهِ مرگ چالان است این سو صفیر صلح و باز این سو نفیر جنگ یعنی قناری در کنار زاغ، همخوان است مثل کلاهش، کاسۀ سرباز پرخون است مانند مداحش، شراب شاه، بر خوان است نالید سربازی که: شاها! زندگی سخت است فرمود رهبر: جان بابا! مرگ آسان است سرباز: در راه وطن سر دادن ایمان است سربُر: قتال ملحدان خود خطِ قرآن است یارب «نگاهی»، «معجزی»، «رحمی»، «تسلایی» در دستگاه تو که از این‌ها فراوان است شام است و نور روز، نور روز؟ دیگر نیست برق است... رفت این هم، فیوزِ شعر پایان است اکرام بسیم @ikrsim

جهان پس از کرونا عالم غرض‌آبادِ جنونِ من و ماست اینجا عشقِ هوس‌نیالوده کجاست!؟ فرهادی و مجنونی اگر می‌شنوی خود این‌همه نیست، حرف و صوتِ شعراست😜 «بیدل دهلوی» حرفی‌ست که می‌گویند شعرا و نویسندگان و در مجموع اهالی هنر، نسبت به رویدادها حساس‌ترند. به عبارت دیگر، اینان نسبت به حقایق با ظرافت و جزیی‌نگری خاصی مواجهه می‌کنند. روح لطیفی دارند و این روح لطیف، روزنه‌های واقعی و تخیلی گوناگونی به روی شان می‌گشاید. با همین مقدمۀ کوتاه می‌خواهم به عرض برسانم که خیلی‌ها با عینک همین روح لطیف و حالت احساسی ویژه، جهان بعد از کرونا را متحول و دیگرگون تصور می‌کنند. خلوت و انزوای ناشی از قرنتینۀ خانگی این روزها، زمینۀ درون‌گرایی این مخلوقات را مساعدتر کرده است. آنها از دل واقعیت، به سرزمین ناشناختۀ خیالی پرتاب می‌شوند؛ محیطی گاه سهمگین و رعب‌آور. اما اگر از جایشان بلند شوند و پرده‌های اتاق را یک‌سو زنند خواهند دید که عام مردم زندگی روتین شان را بدون تغییری ملموس ادامه می‌دهند. این مردمان را جهان در حال کرونا تکان نداده است، جهان بعد از کرونا که هنوز وجود ندارد، بماند. به عبارتی جهان در حال کرونا در آنها تغییری ایجاد نکرده است. تغییر هم در هیئت رفتار آدم‌ها خودش را نشان می‌دهد، مگرنه؟ نتیجتاً جهان پس از کرونا، «حرف و صوت شعراست». بیدل در رباعی آغاز این پُست می‌گوید: فرهاد و مجنون در واقع امر، این‌همه عاشق و شوریده و شیدا و بدروزگار و سختکوش نبودند. این عشاق اسطوره‌ای را ذهن همین شعرای ظریف‌نگر و احساساتی، که گاه از کاه، کوهی می‌سازند، ساخته و پرورش داده است. عشق کیلویی چند است؟ جهان پس از کرونا چیست؟ جهان پس از کرونا همان جهان پس از وبا، ایدز، آنفولانزای هسپانوی و این چیزهاست. انسان‌ها فراموش می‌کنند. خُو می‌کنند. سوریه و عراق و فلسطین و افغانستان، پس از جنگ‌های جهانی با خاک یکسان شدند. هلوکاست فراموش شد و حزب دموکراتیک پولیگونی ساخت. مجاهدین و طالبان سوختند و کشتند و سر بریدند. چین و برما مسلمانان را دسته‌جمعی شکنجه کردند و کشتند. این داستان همچنان ادامه دارد. جهان پس از کرونا، حرف و صوت نویسندگان و شعراست. کرونا به تاریخ خواهد پیوست. بیدل دهلوی حرف دقیقی زده است، درود بر او. یک نکته: اگر این اواخر بیشتر از بیدل می‌نویسم به خاطر این است که در حال خواندن آثارش استم. خدای‌نخواسته ادعای بیدل‌فهمی و یا هیچ فهم دیگری را ندارم. البته که کار بیدل کارستان است. فکر کردم نیاز است که این نکته را اذعان کنم. والسلام علیکم و رحمة الله... @ikrsim

علی‌احمد شیرزاد عزیز، لطف کرده و غزل بالا را به شیوۀ خودش خوانده است. از ایشان ممنونم.

گر مرد، مسخّرِ خسان خواهد بود بی‌شک ننگِ مخنّثان خواهد بود آن شیر که تابعِ سگان خواهد بود هم‌جنسِ ز گربه‌کمتران خواهد بود بیدل دهلوی @ikrsim

تو پلک بستی و بستند با تو درها هم و باز کردی و شد باز، بال‌‌وپرها هم تو حسّ نابِ حضوری، که پیش چشمانم تبسّم تو مقیم است در سف
تو پلک بستی و بستند با تو درها هم و باز کردی و شد باز، بال‌‌وپرها هم تو حسّ نابِ حضوری، که پیش چشمانم تبسّم تو مقیم است در سفرها هم من و تو ماهی و رود است جاده، در دوطرف کنارِ رود درختند رهگذرها هم تو چون نسیمی و کافی‌ست بگذری جایی که با تو راه بیفتند مستقرها هم تو که کنار منی، مؤمنانه می‌فهمم: بهشت جای خوشی نیست آن‌قدَرها هم اکرام بسیم #شاعر_معاصر_افغانستان با ما همراه باشيد در جرعه نوش👇👇 https://t.me/jore_noosh

غم را در رود ریختم، آب نبُرد اندوهِ مرا شانۀ سیلاب نبُرد یک عمر به حسرتِ تو سر جُنباندم یک ثانیه هم یاد تو را خواب نبُرد اکرام بسیم @ikrsim

برای رهیافت به اندیشۀ بیدل دهلوی و همین‌گونه فهم اشعارش، بهترین راه جست‌وجو در آثار خودش است. فی‌المثل رباعی پُست پیش را «بیدل، گل نیست...» با این رباعی می‌شود مقایسه و نتیجه‌گیری کرد: آن جلوۀ بی‌نشان که نی رنگ و نه بوست پیدایی و پنهانی او حرف مگوست پنهان زان سان که هر چه اندیشی نیست پیدا چندان که هر چه می‌بینی اوست نتیجتاً «او» در خودت است و در هرچه می‌بینی، پس نیازی به جست‌وجو نیست؛ همان مسئلۀ وحدت‌الوجودی. @ikrsim

بیدل، گل نیست او، که بویند او را یا باغ و بهار و رنگ گویند او را خود را دریاب و پا به دامن درکش بگذار خری چند بجویند او را بیدل دهلوی @ikrsim

ما از چه می گریزیم و به چه پناه می بریم؟! این روزها که زندگی روی دور کند قرار گرفته و مُردن روی دور تند، آن هم بخاطر موجودی که نه تنها موجود زنده محسوب نمیشود که حیات و مماتش هم به دست قربانی اش است؛ به نظرم بیش از هر روز و روزگار دیگری، "سخت سست بنیاد" وصف حال رویاپردازی های ما در قصر آمال و آرزوهایمان است. کرونا به گمانم این روزها بهترین کلیدواژه است برای "برخیز و مخور غم جهان گذران"! برای "بنشین و دمی به شادمانی گذران"! برای "در طبع جهان اگر وفایی بودی، نوبت به تو خود نیامدی از دگران"! من که زندگانی ام از فرط معمولی و در خط بودن، خاص محسوب میشود؛ این روزهای بی حاصلی و بی ثمری، بیش از همیشه به این فکر میکنم که چرا ما اسیر قالب های پیش ساخته ای هستیم، تحت عنوان موفقیت، پیشرفت، ساختن زندگی! با این وجود هربار فکر میکنم که اگر این گونه نباشد چگونه باید باشد، حقیقتا چیزی به ذهنم نمیرسد! این روزها که سایه مرگ روی سر همه مان رژه می رود، من بیش از هرروز دیگری میدانم خشت روی خشت نهادن احمقانه است، اما هرچه فکر میکنم لگد زدن به دیواره های این لابیرنت هم احمقانه است. من قبلا فکر میکردم از یک سنی به بعد آپشن های محدودی داریم برای چگونه زندگی کردن، حالا اما میدانم همه جنگ ما در واقع بر سر چگونه زنده ماندن است. من همچنان در همان پیله خودبافته ام. در کنج خلوتی و کتابی و ناپرهیزی هم اگر باشد دوتا پشمک حلج عبدالله با یک لیوان چای است! اما واقعیت اینکه در این روزهای Fight&Flight، روزهای گریختن از مرگی که عقب سر ما می آید، من زیاد فکر میکنم که چگونه میشود از خمودیِ در قالب بودن خارج شد، رها شد، پرید و اگر اینبار جستیم و زنده ماندیم، زندگی چه مزه ای میتواند داشته باشد، خوشمزه تر از پشمک حاج عبدالله! در این شب ملالت بار که هم آغوش جزوه تست اطفال هستم، جوابی برای این سوال ندارم که قصر امل من آیا در انتهای همین لابیرنت است و هنوز نمیدانم این بار اگر گریختم و زنده ماندم، به کدام طعم از زندگی پناه خواهم برد؟! سوالات ذهنی خوبی نیست! طعم برزخ میدهد! @Ruhmotekallem #روحفرساها