es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

Achcan

Achcan

Ir al canal en Telegram

لطفا با #اچكان كپی كنيد. کتابِ کفشدوزکِ آبیِ مریخی (تمام شد.) سفارش تبليغات: https://t.me/+zyFa07j4iGc2N2U8

Mostrar más
Irán39 729La categoría no está especificada
7 634
Suscriptores
-124 horas
-47 días
-430 días
Archivo de publicaciones
Achcan
7 634
زندگی عجیب است. یک روز می‌نشینی، دفتر را باز می‌کنی و می‌نویسی: تا این سن، این کار. تا آن سال، آنجا. با خطِ خودت، برای آدمی که هنوز نشده‌ای برنامه می‌ریزی. بعد چیزهایی پیش می‌آید که بلد نبودی برایشان جا بگذاری. رفتنی که طول می‌کشد. ماندنی که فکر می‌کردی کوتاه است. چیزی که به دست می‌آوری و تازه می‌فهمی چقدر خسته‌ات کرده. چیزی که از دست می‌دهی و تا مدتی، حتی طرزِ حرف زدنت عوض می‌شود. چند سال بعد دفتر را پیدا می‌کنی. بعضی خواسته‌ها هنوز خواسته‌ی تو هستند. کنارِ بعضی‌ها می‌نویسی: «دیگه نه.» برای یکی هم تاریخِ تازه‌ای می‌گذاری. قبلاً فکر می‌کردی فقط باید زندگی‌ات را شبیهِ آن صفحه کنی. حالا می‌بینی زندگی هم، در این فاصله، کسی را که پشتِ دفتر نشسته تغییر داده. خودکار را برمی‌داری. این بار، قبل از نوشتنِ برنامه‌ی بعدی، کمی بیشتر به آدمی که شده‌ای وقت می‌دهی. #اچکان

Achcan
7 634
لیوان از دستم افتاد و گفتم: «ببخشید.» در خانه تنها بودم. چند لحظه ایستادم و به خرده‌شیشه‌ها نگاه کردم. بعد، بی‌آنکه کسی پرسیده باشد، زیرِ لب گفتم: «دستم خیس بود.» سال‌ها گذشته بود از خانه‌ای که در آن، شکستنِ یک لیوان فقط شکستنِ یک لیوان نبود. باید توضیح می‌دادی چرا حواست نبوده. چرا عجله کرده‌ای. چرا همیشه همین‌طوری هستی. گاهی شیشه‌ها را جمع کرده بودی و هنوز داشتی جواب می‌دادی. حالا جارو دستِ خودم بود. کلیدِ خانه هم. می‌توانستم برای لیوانِ بعدی همان رنگ را انتخاب کنم، یا رنگِ دیگری را. اما هنوز، پیش از جمع کردنِ شیشه‌ها، از کسی که آنجا نبود عذر می‌خواستم. جارو را به دیوار تکیه دادم و نشستم. منتظر ماندم آن صدای آشنا توی سرم حرفش را تمام کند. بعد شیشه‌ها را جمع کردم. دستم خیس بود. لیوان افتاده بود. همین. #اچکان

Achcan
7 634
مرد سه بار پیامِ صوتی را ضبط کرد. بارِ اول گفت: «اگه سرت شلوغ نیست، یه سر بیا.» گوش داد. پاکش کرد. بارِ دوم گفت: «یه کاری باهات داشتم.» اما کاری نداشت. لامپ‌ها سالم بودند. تلویزیون روشن می‌شد. قبض را هم خودش پرداخت کرده بود. این یکی را هم پاک کرد. گوشی را روی میز گذاشت. رفت سراغِ کشویی که درست بسته نمی‌شد. چند بار باز و بسته‌اش کرد. اگر پسرش می‌آمد، می‌توانست بگوید: «اینم یه نگاه بنداز.» بعد کشو را همان‌طور نیمه‌باز گذاشت و برگشت پشتِ میز. این بار گفت: «دلم می‌خواد ببینمت. جمعه میای با هم ناهار بخوریم؟» پیش از آنکه دوباره گوش بدهد، فرستاد. جواب آمد: «آره بابا. چیزی بیارم؟» نوشت: «خودتو.» کمی فکر کرد و اضافه کرد: «نان هم بگیر.» #اچکان

Achcan
7 634
گاهی می‌پرسند: «برای خودت اتفاق افتاده؟» نه. گاهی فقط توی اتوبوس شنیده‌ام کسی پشتِ تلفن بگوید: «نه، چیزی نیست. فقط خواستم صداتو بشنوم.» نمی‌دانم آن‌طرفِ خط چه کسی بود. حتی صورتِ این‌طرف را هم ندیدم. اما بعد از قطع کردن، گوشی را هنوز کنارِ گوشش نگه داشته بود. گاهی از یک کپشن می‌آید. میانِ اسم‌هایی که نمی‌شناسم، کسی نوشته: «امروز تولدش بود.» نرفته‌ام بپرسم چرا «بود»، نه «هست». همان‌جا کمی آهسته‌تر خوانده‌ام. گاهی هم کسی چیزی نگفته. در فیلم، زنی دو بشقاب از کابینت برداشته و یکی را برگردانده. فیلم ادامه پیدا کرده. من هنوز توی آشپزخانه مانده‌ام. از زندگیِ خودم هم می‌نویسم، اما هر «من»ی که در متن می‌بینی، شناسنامه‌ی مرا ندارد. بعضی‌شان فقط چند لحظه از کنارم گذشته‌اند. آن‌قدر کوتاه که نتوانستم بپرسم: «بعدش چی شد؟» گاهی نوشتن، نشستن کنارِ همین سؤال است. #اچکان

Achcan
7 634
توی پیام نوشتی: «رسیدم خونه.» من نوشتم: «خوبه. استراحت کن.» بعد چند دقیقه به کلمه‌ی «خونه» نگاه کردم. می‌دانستم کجاست. آدرسش را داشتم. اما نمی‌دانستم کلیدت را کجا می‌گذاری، وقتی خسته‌ای روی کدام طرفِ مبل می‌نشینی، و آن لیوانِ لب‌پریده را با خودت برده‌ای یا نه. قبلاً لازم نبود این چیزها را بپرسم. از جلوی چشمم می‌گذشتند. گاهی حتی حرصم را درمی‌آوردند؛ لیوان کنارِ تخت، کفش وسطِ راه، چراغی که روشن می‌ماند. حالا می‌توانستم بپرسم روزت چطور بود، و تو بگویی «خوب». یک روزِ کامل در همین یک کلمه جا می‌شد. من دیگر آنجا نبودم که باقی‌اش را ببینم. نوشتم: «لیوانت رو بردی؟» عکس فرستادی. کنارِ تخت بود. نوشتم: «بازم اونجا گذاشتیش.» بعد عکس را بزرگ کردم، تا کمی بیشتر توی اتاقت بمانم. #اچکان

Achcan
7 634
در آسانسور، زیرِ دکمه‌ی همکف، دکمه‌ی کوچکی بود که رویش نوشته بود: «نمی‌دانم.» کیسه‌های خرید را زمین گذاشتم و فشارش دادم. آسانسور پرسید: «کجا می‌خوای بری؟» گفتم: «خب اگه می‌دونستم که اینو نمی‌زدم.» کمی فکر کرد. بعد در را باز کرد. باغچه‌ی کوچکی بود، با یک نیمکت و شلنگی که کسی یادش رفته بود ببندد. نشستم. آب داشت بی‌دلیل یک تکه از خاک را زیادی خوشحال می‌کرد. آسانسور درش را باز نگه داشته بود. گفتم: «لازم نیست منتظرم بمونی.» درش بسته شد. برای یک بار هم که شده، کسی نپرسید چقدر طول می‌کشد. شیرِ آب را بستم و کمی دیگر نشستم. وقتی برگشتم، بستنیِ توی کیسه نرم شده بود. آسانسور گفت: «باید زودتر برمی‌گشتی.» گفتم: «تو هم شروع نکن.» تا طبقه‌ی سوم چیزی نگفت. من هم با قاشقِ کوچکِ تهِ کیفم بستنی خوردم. #اچکان

Achcan
7 634
لباس‌ها را از بند جمع می‌کردم که از جیبِ پیراهنم بوی نان آمد. دستم را توی جیب بردم. یک روزِ قدیمی هنوز آنجا بود. روزی که با هم نان خریده بودیم. کیسه را به من داده بودی تا بندِ کفشت را ببندی. تا سرت را بلند کنی، یک تکه از نان کنده بودم. گفتی: «صبر نمی‌کنی برسیم خونه؟» گفتم: «نه.» یادم نبود آن روز این پیراهن تنم بوده. یادم نبود نان چه نانی بود. اما لحنِ تو هنوز توی جیب بود. پیراهن را تا کردم و گذاشتم توی کمد. بعد رفتم برای خودم شام درست کنم. وسطِ آشپزی، پیش از آنکه میز را بچینم، یک لقمه خوردم. هنوز لقمه را قورت نداده بودم که صدایت از جیبِ پیراهن آمد: «هنوز صبر نمی‌کنی؟» دهانم پُر بود. گفتم: «نه.» #اچکان

Achcan
7 634
گفتی آن خانه قشنگ بود. من پرده‌هایش را یادم نیست. یادم هست روی زمین نشسته بودی و برای گلدانی که خریده بودی اسم انتخاب می‌کردی. سه بار اسمش را عوض کردی. بارِ آخر گفتی: «باید ببینم به کدوم واکنش نشون می‌ده.» من خندیدم. تو جدی منتظر ماندی. حالا از آن خانه رفته‌ای و می‌گویی دیگر هیچ‌جا شبیهش نمی‌شود. شاید نشود. بعضی چیزها همان‌جا می‌مانند. ولی آن آدمی که بلد بود یک عصرِ بی‌اتفاق را صرفِ آشنا شدن با یک گیاه کند، هنوز تویی. امیدوارم در خانه‌ی بعدی، گلدان به اسمِ اولش واکنش نشان بدهد و لازم نباشد سه‌بار اسمش را عوض کنی. #اچکان

Achcan
7 634
برای خریدِ نان بیرون رفته بودم. با یک دسته گل برگشتم. نان هم خریده بودم؛ هنوز آن‌قدر عاشقِ زندگی نشده‌ام که صبحانه را با گلبرگ بخورم. گل‌فروش پرسید: «برای کیه؟» گفتم: «خودم.» بعد بی‌دلیل اضافه کردم: «همین‌طوری.» انگار خریدنِ گل برای خودم احتیاج به توضیح داشت، اما خریدنِ مایع ظرف‌شویی نه. خانه که رسیدم، گل‌ها را توی شیشه‌ی خالیِ مربا گذاشتم. روی میز، کنارِ قبضی که هنوز پرداخت نکرده بودم. قبض سرِ جایش ماند. گل‌ها هم. نان را گرم کردم و نشستم روبه‌رویشان. یکی‌شان کمی به طرفِ بشقاب خم شده بود. گفتم: «ببخشید، صبحونه برای یه نفره.» #اچکان

Achcan
7 634
امشب ماه آمده بود پشت پنجره، با قیافه‌ی کسی که می‌گوید «فقط پنج دقیقه می‌مونم» و تا صبح نمی‌رود. برای خودم چای ریختم، برای او هم یک نعلبکی شیر. نمی‌دانستم ماه چه می‌نوشد؛ شبیه گربه‌ای بود که زیادی نور خورده باشد. تو نبودی. جوراب‌هایم را روی شوفاژ گذاشته بودم و کتاب را باز، روی زانو؛ همان صفحه‌ای که سه شب بود از آن جلوتر نمی‌رفتم. ماه سرک کشید توی فنجانم. گفتم: «اگه دنبال کسی می‌گردی، اینجا نیست.» کمی پایین‌تر آمد و اتاق روشن‌تر شد. بالاخره فهمیدم چشمش به بیسکویت‌هاست. یکی روی لبه‌ی پنجره گذاشتم. قرار نیست هر مهمانی را با شرحِ دلتنگی‌ام گرسنه نگه دارم. صبح، بیسکویت نبود. ماه هم نبود. فقط چند خرده‌ی طلایی روی لبه مانده بود. بی‌تربیت، تشکر هم نکرده بود. #اچکان

Achcan
7 634
آرزویم را وقتی کوچک بود، کنار پنجره گذاشتم. اول به اندازهٔ یک برگ بود. کسی به آن توجه نمی‌کرد. اما کم‌کم شاخه داد، از لبهٔ پنجره گذشت و یک صبح دیدم سایه‌اش تا آن‌طرفِ اتاق رسیده. گفتند: «برای اینجا زیادی بزرگ شده. کمی کوتاهش کن.» قیچی را برداشتم. مدتی ایستادم و به شاخه‌ای نگاه کردم که خودش را به روشنایی رسانده بود. بعد قیچی را گذاشتم زمین. من هم، از وقتی حواسم به رشدِ آن بود، عوض شده بودم. چیزهایی یاد گرفته بودم که قبلاً از بلد نبودنشان می‌ترسیدم. درهایی را زده بودم که یک روز فقط از کنارشان رد می‌شدم. نمی‌دانم این درخت تا کجا قد می‌کشد. هنوز هم گاهی می‌ترسم. اما کسی که قرار نیست با من از این پنجره به بیرون نگاه کند، حق ندارد بگوید منظره‌ام باید چقدر کوچک باشد. #اچکان

Achcan
7 634
امشب سایه‌ام را روی دیوار دیدم. انگار داشت دستِ کسی را می‌گرفت، در حالی که دست‌های من توی جیبم بود. کمی جابه‌جا شدم. او هم شد، اما دستِ آن آدم را رها نکرد. شاید چینِ پرده بود. شاید لباسِ آویزان کنار پنجره. نخواستم دقیق‌تر نگاه کنم. نشستم لبهٔ تخت. سایه‌ام سرش را روی شانه‌ای گذاشت که در اتاق نبود. فکر کردم چه بی‌ملاحظه؛ آدم خودش این‌همه دلتنگ باشد و سایه‌اش برای خودش قرارِ عاشقانه بگذارد. دستم رفت سمتِ کلیدِ چراغ. بعد منصرف شدم. بگذار کمی دیگر بمانند. فردا صبح که پرده را کنار بزنم، دوباره مجبور می‌شود فقط سایهٔ من باشد. #اچکان

Achcan
7 634
از وقتی رفته‌ای، باران که می‌گیرد، پنجره را باز می‌کنم. هوای سرد می‌آید و بوی خاکِ خیس، و پرده آرام به صندلیِ خالی می‌خورد. یاد آن عصر می‌افتم که رسیدی؛ قطره‌ها از موهایت روی میز می‌افتاد و تو، بی‌آنکه پالتویت را دربیاوری، خندیدی و گفتی: «بیرون چه بارونیه.» حالا بیرون همان باران است. روی شیشه می‌دود، از لبهٔ پنجره می‌چکد، کوچه را تیره می‌کند. من دستم را بیرون می‌برم. چند قطره کفِ دستم جمع می‌شود. دلم می‌خواهد چیزی از آن عصر برگردد؛ حتی همان خیسیِ کوچکی که از موهای تو روی میز مانده بود. #اچکان

Achcan
7 634
یه‌جایی بین بیداری و خواب، شهری هست که آدم‌هاش از جنس نور کم‌رنگن؛ نه کاملاً واقعی، نه کاملاً خیال. خیابون‌هاش بوی بارونی رو میدن که هیچ‌وقت نباریده و درخت‌هاش آرزوهایی رو نگه داشتن که کسی جرأت نکرده بگه. نور آبیِ کمرنگی از لابه‌لای مه روی آسفالت می‌لغزه، سایه‌ها کش میان و صداها انگار از زیر آب رد میشن. اونجا زمان مثل یه نخ نازکه که هر لحظه ممکنه پاره بشه و آدم‌ها با خاطره‌هایی زندگی می‌کنن که هنوز اتفاق نیفتادن. گاهی یه نفر رو می‌بینی که حس می‌کنی می‌شناسیش، نه از قبل، از آینده؛ از کنارت رد میشه، نور روی صورتش می‌شکنه و بدون اینکه چیزی بگه محو میشه، و تو می‌مونی با یه حس آشنا که هیچ اسمی نداره. شاید اون شهر جایی بیرون از این دنیا نباشه، شاید یه گوشه‌ی ساکت از ذهنته که فقط وقتی خسته‌ای درشو باز می‌کنه. #اچکان

Achcan
7 634
بعضی جاها با تو جور درنمیان. نه دعوایی هست، نه مشکلی. همه‌چی تقریباً درسته، ولی یه‌چیزی هی می‌لغزه. مثل کفشی که اندازه‌ات نیست؛ نه اون‌قدر تنگ که درش بیاری، نه اون‌قدر راحت که یادت بره پاته. آدم‌ها حرف می‌زنن، می‌خندن، زندگی جریان داره. تو هم هستی، ولی دقیقاً اون‌جا نیستی. یه فاصله‌ی باریک بین تو و هرچیزی که داره اتفاق می‌افته. نه دیده میشه، نه میشه نادیده‌ش گرفت. و بدتر از همه اینه که نمی‌دونی مشکل از کجاست؛ جا، آدم‌ها یا خودت. فقط می‌دونی هرچی بیشتر می‌مونی، بیشتر از خودت فاصله می‌گیری. #اچکان

Achcan
7 634
Repost from MEDinfinit
📌بی‌حسی می‌تونه این شکلی باشه: نه خیلی غمگینی، نه واقعاً خوشحال. انگار هیچ‌چیز اون‌قدر مهم نیست که واکنشی نشون بدی. انگار صداها دورتر شدن و احساس‌ها کمرنگ‌تر. ممکنه ببینی: حوصله هیچ‌چیز رو نداری، ارتباط گرفتن سخت‌تر شده، و بیشتر فقط “می‌گذرونی”. تو روانشناسی به این حالت می‌گن «بی‌حسی هیجانی». معمولاً وقتی فشار و استرس زیاد و طولانی می‌شه، ذهن برای محافظت از ما شدت تجربه‌ی احساس‌ها رو کم می‌کنه تا بتونه دوام بیاره. یعنی این حالِت، نشونه‌ی خاموش شدنِ تو نیست؛ نشونه‌ی اینه که ذهنت داره سعی می‌کنه ازت مراقبت کنه. @MEDinfinit 🌱

Achcan
7 634
صندلی کنار پنجره معمولاً زودتر از بقیه پر میشه، نه به خاطر منظره، به خاطر فاصله. حداقل یک نفر کم‌تر کنارت می‌شینه. علاوه بر اون، شیشه‌ی اتوبوس هم یه لایه‌ی نازک بین تو و شهر می‌کشه، طوری که نور چراغ‌ها نرم‌تر میشه و صداها انگار پشت یه دیوار می‌مونن. بیرون، خیابون خیسه، رد لاستیک‌ها کش میاد روی آسفالت، و آدم‌ها از کنار هم رد میشن بدون اینکه چیزی جا بذارن. داخل، بوی پارچه‌ی کهنه‌ی صندلی‌ها با یه عطر تند قاطی شده که معلوم نیست از کی مونده. یه نفر چند ردیف جلوتر چیزی زیر لب میگه، کسی دقیق نمی‌فهمه چی، ولی یکی سر تکون میده، یکی لبخند کوتاه می‌زنه، انگار همه یه نقش کوچیک رو حفظن. همیشه جواب دادن لازم نیست، بعضی وقت‌ها فقط باید شبیه بقیه باشی تا کسی نگاهت نکنه. و یه جایی وسط همین مسیرهای تکراری، بین ایستگاه‌هایی که اسمشون رو حتی حفظ نیستی، آدم یاد می‌گیره چطور دیده نشه، نه از ترس، از دقت. #اچکان

Achcan
7 634
یه مدت فکر می‌کردم آدم‌ها پیچیده‌ان. بعد فهمیدم نه. فقط هرکسی یه جایی خودشو ول کرده. بقیه‌ش ادامه‌ی همونجاست. یکی وسط یه رابطه، یکی وسط یه تصمیم، یکی حتی وسط یه جمله. و از اونجا به بعد فقط دارن نسخه‌ای از خودشونو می‌کشن که یه روزی ناتموم مونده. برای همین هیچ‌کس کاملاً حاضر نیست. همه یه جاشون جا مونده. و عجیب اینجاست که ما همدیگه رو با همون تیکه‌های گمشده قضاوت می‌کنیم. #اچکان

Achcan
7 634
سلام، من یه مدت خیلی حوصله‌ی نوشتن نداشتم. ولی چیزهایی که به مرور نوشتم رو می‌ذارم برای کسایی که دوست دارن بخونن. ✨🩵

Achcan
7 634
من زیاد بیرون نمی‌رم. نه از شلوغی، از دیدن آدم‌ها. همه یه چیزی می‌فروشن، حتی وقتی چیزی برای فروش ندارن. یه لبخند، یه داستان، یه نسخه از خودشون که راحت‌تر هضم میشه. منم یه‌زمانی همین کارو می‌کردم. خودمو جوری نشون می‌دادم که کمتر سؤال بشم، که کمتر بخوان بدونن واقعاً چی تو سرمه. بعد یه روز دیگه حوصله‌شو نداشتم. نه اینکه قوی شده باشم، فقط خسته. از اینکه هر بار یه تیکه از خودمو جا بذارم پای یه مکالمه‌ی معمولی. الان بیشتر وقتا هیچی نمی‌گم. نه از سکوت، از صرفه‌جویی. #اچکان