es
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Ir al canal en Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Mostrar más
380
Suscriptores
+124 horas
+37 días
+830 días
Archivo de publicaciones
قرآن در غزلیات حافظ بخش 2 حافظ شصت سال از عمر کمابیش هفتاد ساله اش را در خلوت و سفر و حضر، مسجد و مدرسه، در سراء و ضراء، در کودکی و جوانی، کهولت و پیری، در هر مقام و موقعی با قرآن بسر برده و ذهن و زبانش با دقایق و حقایق و حفظ و حمل و درس قرآن آشناست. می توان گفت از شدت انس با قرآن در واقع به همه گوشه و کنارها و سایه و روشنهای پیدا و پنهان لفظی و معنوی قرآن علم حضوری دارد و چنان به آیات قرآن می اندیشد که به ابیات خویش. وقتی از شعر یک "حافظ قرآن " صحبت می شود، تاثیر قرآن را مخصوصا باید در نظر داشت. در هر حال تاثیر قرآن، که حافظ، آنهمه بدان مدیون است، در شعر او قطعی است. البته اشاره به بعضی قصه های قرآنی و ذکر پاره ای تعبیرات قرآن که در کلام حافظ است نشانه ای است از این آشنایی با قرآن. در شعر حافظ مواردی هست که حکایت از تعمق او در قرآن دارد. مثلا وقتی برای دفع رقیب - یک رقیب دیو سیرت - به خدا پناه می برد جهت راندن او، همان چیزی به خاطرش می آید که در قرآن آمده است برای رجم شیطان: "شهاب ثاقب". این موردی است که نفوذ عمیق قرآن را در ذهن او می رساند جای دیگر وقتی می خواهد خود را از اندوه و تاسفی که به سبب طعن حسود بر وی دست می دهد تسلی دهد با خود می گوید: "غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل و بلافاصله برای آنکه خویشتن را خرسند کند به یاد آیه قرآن «عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم »; و از این رو می افزاید: شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد." یک جا وقتی می بیند از خلق شکایتها دارد و حکایتها، یک لحظه به فکر فرو می رود و برای آنکه خود را دایم از خلق شاکی و ناراضی نبیند، با تمسک به آیه «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی »; به خویشتن خطاب می کند که: گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند توجه به قرآن در این مورد، حاکی از این است که آن را دایم در ذهن دارد. استشهاد به آیات نیز حکایت از آن دارد که ذهن شاعر به اسرار بلاغت آشناست و می داند که برای اقناع یک زاهد، مایه استدلالش را از کجا باید به دست آورد. مطالعه و تعمق در قرآن سبب شده است که در کلام او آدم رمز فریب پذیری، نوح مظهر طوفانزدگی، یعقوب نمونه سوگواری، یوسف نمودگار معشوقی، سلیمان مظهر حشمت و جلال، موسی نمونه خدمت و شوق، مریم نشانه پاکدامنی و عیسی رمز روح و حیات شناخته شود. آری، موارد حاکی از تاثیر عمیق قرآن در کلام حافظ بسیار است. پس تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.... #قرآن در #غزلیات #حافظ @lightworkers

قرآن در غزلیات حافظ بخش 1 حافظ هم قرآن شناس بود و هم بلاغت شناس. قرآن شناس بودن، فضل و فرهنگ بسیار می خواهد. قرآن شناس یعنی کسی که به علوم قرآنی احاطه دارد. کسی که نحو و اعراب قرآن، دقایق زبان عربی، مفردات و غرایب القرآن، اختصاصات املایی یعنی رسم الخط خاص قرآن و تاریخ جمع و تدوین مصحف شریف را نیک می داند. از شان نزول آیات با خبر است و با تفسیرقرآن انس دارد. آیات مکی و مدنی و ویژگی هر یک را مشروحا می شناسد. ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه را می شناسد و از قصص قرآن و آیات الاحکام یعنی فقه قرآن، باخبر است. اشاره به قرآن در شعر حافظ بسیار است. گاه این اشاره ساده است: حافظ به حق "قرآن " کز شید و زرق باز آی باشد که گوی عیشی در این میان توان زد گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا حافظ این قصه دراز است به "قرآن" که مپرس گاه اشاره او ارزش اخلاقی دارد: حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران "قرآن" را اما گاه اشارات او ارزش زندگینامه ای دارد چنانکه می گوید: حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار تا بُوَد وردت دعا و درس "قرآن" غم مخور یا می گوید: ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ به "قرآنی" که اندر سینه داری این بیت صراحت بر این دارد که حافظ قرآن را از بر داشته است. یا می گوید: ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد لطایف حکمی با نکات "قرآنی " که دو نکته از آن بر می آید: 1) خود را حافظ قرآن می شمارد. 2) قایل به این است که بسیاری از مضامین آیات قرآنی را در شعر خود ترجمه، تضمین و اقتباس کرده است. فنی ترین اشاره او به قرآن و علوم قرآنی این بیت مشهور اوست: عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ "قرآن" ز بر بخوانی در چارده روایت هاشم جاوید از حافظ شناسان متاخر با اشاره به این نکته که حافظ، قرآن را با چهارده روایت از بر بوده، می نویسد: " نکته ها و لطیفه های قرآنی و تفسیری چنان در حافظه حافظ نشسته و در خاطر او نقش بسته و با یافته ها و ساخته های ذوق و طبع او آمیخته بوده که هنگام شاعری از شعر او جوشیده و در آن شکفته است." بجز موارد مذکور در چند بیت دیگر نیز بطور صریح به لفظ "قرآن" اشاره کرده است از آن جمله: ای چنگ فرو برده به خون دل حافظ شرمت مگر از غیرت "قرآن" خدا نیست زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک دیو بگریزد از آن قوم که "قرآن" خوانند صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ هرچه کردم همه از دولت "قرآن" کردم در دیوان اشعار وی، "ده" بار نام قرآن آمده است. علاوه بر این، حافظ در بسیاری دیگر از ابیات خود به آیات و سور قرآن کریم اشاره می کند: بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان لب بگشا که می دهد لعل لبت به مرده جان آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می رود گو نفسی که روح را می کنم از پیش روان گاه هست که از کلمه قرآن استفاده نکرده ولی به آن اشاره دارد: چو حافظ "گنج او" در سینه دارم اگر چه مدعی بیند حقیرم که مراد از "گنج او" قرآن مجید است. همین "گنج " را که اشاره و استعاره از قرآن کریم است در جای دیگر نیز به کار برده است : با چنین "گنج" که شد خازن او روح امین به گدایی به در خانه شاه آمده ایم یک وجه دیگر از پیوند حافظ با قرآن، این است که آیات یا عباراتی از قرآن را عینا یا با اندک تصرفی تضمین و درج، یا نقل به معنی و ترجمه کرده است : چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت یا "سلام فیه حتی مطلع الفجر" به جای "سلام هی" در: شب وصل است و طی شد نامه هجر " سلام فیه حتی مطلع الفجر" یا در قطعه ای دو بیتی که یک عبارت کامل قرآن را آورده است: تو نیک و بد خود هم از خود بپرس چرا بایدت دیگری محتسب و من یتق الله یجعل له و یرزقه من حیث لا یحتسب که عبارت قرآنی آن در اصل چنین است: "و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب " ساختمان غزلهای حافظ که ابیاتش بیش از هر غزلسرای دیگر، استقلال، یعنی تنوع و تباعد دارد بیش از تاثر از سنت غزلسرایی فارسی، متاثر از ساختمان سور و آیات قرآن است. ساختمان غزل حافظ متاثر از سوره های قرآن است. قرآن و دیوان حافظ هر دو توسن اند: زود آشنا، ولی دیریاب; با یک یا دو بار خواندن، مخصوصا اگر بدون حضور قلب و قصد قربت باشد راهی به درونشان نمی توان برد. از طرف دیگر، هر دو سهل التناول می نمایند. بسیاری کسان بوده اند و هستند که فقط سواد خواندن قرآن یا دیوان حافظ را دارند. #قرآن در #غزلیات #حافظ @lightworkers

بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد.... #حافظ @lightworkers
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد.... #حافظ @lightworkers

انسان‌های عادی تنهايی را دوست ندارند در حالی كه فرزانه تنهايی را به كار می‌گيرد او در تنهايی درک می‌كند كه با هستی يگانه است لائو تزو، برگرفته از کتاب تائو ت چینگ در اجتماع بودن و مشغول دنیای بیرون شدن کم‌کم آدم را از احوال دلِ‌خویش بی‌خبر می‌سازد. اگر هوشیار نباشی نیازهای موقعیتی و اقتضاعات زندگی جمعیِ معطوف به بقاء چنان آرام‌آرام به زیر پوست‌ات نفوذ می‌کند که وقتی به خود می‌آیی که اگر اصلا بیایی!- دیگر هیچ‌چیز از خویشتن خویش برایت باقی نمانده است. چاره‌ای نیست، باید هر روز نقابی بر چهره بگذاری تا در نمایش جمعی به صحنه پذیرفته شوی، اما وقتی این نقاب و آن نمایشِ هر روز را باور می‌کنی دیگر هیچ می‌شوی، پوچ می‌شوی، همه تو را می‌شناسند و دیالوگ‌های مقابلت را روان و فصیح بیان می‌کنند اما تو خود را نمی‌شناسی، می‌شوی با دیگران آشنا و با خود غریبه، شهره به شهری و بیگانه از خود. در میان این هم‌همه سکوت نعمتی‌ست. تنهایی فرصتِ مغتنمی‌ست تا با خود خلوت کرد و در وجود خویش ژرفا یافت. قلب که آواز‌گر آوازِ حیات است با تکرار ضرب‌آهنگ خود به درون و برون این موتیف دل‌کَش را می‌نوازد، پس چگونه است که انسانِ‌متجدد گردش در برون را فضیلت می‌داند اما چرخش به درون را به کلی فراموش کرده است، و چه بسا بدتر آن‌را ضدارزش می‌پندارد و با انزوا برچسب می‌زند. نیچه می‌گوید که در ژرفاها غواصی کنید که آب‌های سطح به سادگی آلوده می‌شوند و یونگ توصیه می‌کند که با ناخودآگاه در ارتباط باشید -چه با جهانِ رویاهای خود و چه با خودِ طبیعت عریان: در جنگل قدم بزنید و یا در کنار دریا بنشینید و به افق خیره شوید. آن‌کس که در نزدیکی ناخودآگاهی زندگی می‌کند، شاد‌تر، به اصل خود نزدیک‌تر و پاکیزه‌تر است، چرا که ناهوشیار همان آب‌های اعماق است. وقتی برای خود وقت نمی‌گذارید، و وقتی از «تنهایی» می‌گریزید، بو می‌گیرید، بوی نکبتِ یک جانِ پوسیده، پوشیده در کسوتی آراسته، آغشته به نکهتِ کارخانه‌ساخته، بهر پنهان کردن زنندگی ابتذال روزینه‌گیِ معنا جان‌باخته. در این مکاره‌ بازار سرمایه سالاری، در هین‌و‌بین بمباران اطلاعات از همه‌سو برای گیج‌کردن مخاطب، غرق کردن‌اش در دریایی از داده‌های غیرضرور و چه‌بسا بیشتر مضر تا مگر در این پریشان‌حواسی او‌ را متقاعد به خریدی بکند! اگر برای خود وقتی در نظر نگیرید چه می‌شود؟ اگر به درون خلوتی نخیزید و مغزتان را از پریز موبایل و کامپیوتر و تبلت و روزنامه و تلویزیون نکشید چه می‌شود؟ مسخ می‌شوید! ازخودبیگانه می‌شوید! رنجور، مضطرب، افسرده، ناچیز و تهی می‌شوید. تیری می‌شوید در تیردانِ تیربارِ ابَرماشین، آماده‌ی آتش، آتشی به جانِ جانانِ جهان. خود را ویران کردن زندگی را، زندگی‌ها را ویران کردن است... #وحید_شاهرضا @lightworkers

چون مرگ فرا رسد، زیان کسانی که طولانی‌ترین و کوتاه‌ترین عمر را داشته‌اند دقیقا به یک اندازه است، زیرا انسان نمی‌تواند چیزی جز
چون مرگ فرا رسد، زیان کسانی که طولانی‌ترین و کوتاه‌ترین عمر را داشته‌اند دقیقا به یک اندازه است، زیرا انسان نمی‌تواند چیزی جز زمان حال را از دست بدهد، چون این تنها چیزی است که دارد، و کسی نمی‌تواند چیزی را که ندارد از دست بدهد... @lightworkers

ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری وز روی تو در عالم هر روی به دیواری هر ذره ز خورشیدت گویای اناالحقی هر گوشه چو منصوری آویخته بر داری #حضرت_مولانا @lightworkers

‍ در حالت راحتی بنشینید لم دهید یا دراز بکشید، چشمها را برای یک دقیقه ببندید و به تنفستان توجه کنید تا ذهن و جسمتان آرام بگیرد.... سپس از یک تا پنج بشمارید و چشم هایتان را به سرعت باز و بسته کنید، دوباره از یک تا پنج بشمارید و چشم هایتان را به سرعت باز و بسته کنید، همین توالی را به طور متناوب تکرار نمایید. بعد از حدود سه دقیقه چشمهایتان به قدری خسته میشوند که قادر به باز کردنشان نخواهید بود. خستگی چشمها در حالت طبیعی موقعی است که فرد نیاز به خواب و ریلکس شدن بدن دارد بنابراین با این روش و ایجاد خستگی مصنوعی چشمها، سیگنالی به مغز ارسال می‌شود تا فرمان وانهادگی به اندامها فرستاده شود و بدن به خواب برود... پس از چند روز تکرار این تمرین، بدن کاملا ریلکس و آرام میشود به طوری که ظرف دو سه دقیقه به خلسه‌ای عمیق وارد خواهیم شد.... #تکنیک_خلسه @lightworkers

Dilruba #Tao_Lounge @lightworkers

The Wait #Tao_Lounge @lightworkers

Tao Lounge موسیقی آرامش بخش برای مدیتیشن و رهایی از استرس @lightworkers
Tao Lounge موسیقی آرامش بخش برای مدیتیشن و رهایی از استرس @lightworkers

آدمی را خواهی که بشناسی، او را در سخن آر از سخن او او را بدانی... #فیه_ما_فیه @lightworkers
آدمی را خواهی که بشناسی، او را در سخن آر از سخن او او را بدانی... #فیه_ما_فیه @lightworkers

رنج هنگامی آغاز می‌شود که در ذهن به وضعیتی برچسب بد یا نامطلوب می‌زنی. وضعیتی را نمی‌خواهی و این آزردگی و طرد، آن وضعیت را شخصی می‌کند و یک «منِ» واکنشی به وجود می‌آورد. نام‌گذاری و برچسب‌زدن عادتی هستند، اما می‌توان این عادت را کنار گذاشت. با موارد کوچک، شروع به تمرینِ «نام‌ندادن» کن... اگر به هواپیما نرسیدی، فنجانی را انداختی و شکستی یا لیز خوردی و در گٍل به زمین افتادی، آیا می‌توانی تجربه‌ات را بد یا دردناک ننامی؟ آیا می‌توانی «هستنِ» آن لحظه را بپذیری؟ چیزی را «بد» نامیدن در درونت انقباض عاطفی ایجاد می‌کند. هنگامی که بدون نام‌گذاری، اجازه می‌دهی وضعیتی «باشد»، ناگهان نیروی بسیار زیادی در اختیارت قرار می‌گیرد... انقباض، تو را از آن نیرو-نیروی زندگی- جدا می‌کند.... #اکهارت_توله @lightworkers

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو #حضرت_مولانا @lightworkers

خواهم که به عشق تو ز جان برخیزم وز بهر تو از هر دو جهان برخیزم خورشید تو خواهم که بیاران برسد چون ابر ز پیش تو از آن برخیزم #
خواهم که به عشق تو ز جان برخیزم وز بهر تو از هر دو جهان برخیزم خورشید تو خواهم که بیاران برسد چون ابر ز پیش تو از آن برخیزم #مولانا @lightworkers  

وقتی کسی جوان، زیبا، ثروتمند و مورد احترام است، می‌پرسم که: آیا شاد هم هست؟ تا بدانیم که خوشبخت است یا نه... ولی اگر شاد باشد، دیگر فرقی نمیکند که جوان است یا پیر، راست قامت است یا گوژپشت ثروتمند است یا فقیر؛ چنین کسی شادکام است و این او را بس... امتیازات واقعی شخصی، چون بزرگی روح یا خوش قلبی، در مقایسه با امتیازاتی چون مقام،اصل و نسب، ثروت و از این قبیل؛ مانند تفاوت میان پادشاه واقعی و هنرپیشه‌ای است که در صحنه‌ی نمایش نقش پادشاه را ایفا می‌کند.... #شوپنهاور @lightworkers

بیهوده به قفلها، خشم می ورزی... تمام درهای جهان، از درون باز می‌شود... #ژاک_پره_ور @lightworkers
بیهوده به قفلها، خشم می ورزی... تمام درهای جهان، از درون باز می‌شود... #ژاک_پره_ور @lightworkers

چنین می‌زن دو دستک تا سحرگاه که در رقص است آن دلدار و دلخواه همی‌گو آنچ می‌دانم من و تو ولی پنهان کنش در ذکر الله #حضرت_مولان
چنین می‌زن دو دستک تا سحرگاه که در رقص است آن دلدار و دلخواه همی‌گو آنچ می‌دانم من و تو ولی پنهان کنش در ذکر الله #حضرت_مولانا @lightworkers

آزمایش پرفورمنس ريتم صفر در سال ۱۹۷۴، مارینا آبراموویچ یک اجرای هنری به مفهوم مدرن داشت. او اعلام کرده بود که در طی اجرای ۶ ساعته، مانند یک شیء بی‌حرکت و بدون هرگونه واکنش خواهد بود. در این مدت شرکت‌کنندگان اجازه داشتند هر کاری می‌خواهند با او بکنند و حتی از ۷۲ وسیله‌ای که آبراموویچ روی میز استودیو گذاشته بود هم استفاده نمایند. این اجرا «ریتم ِ صفر» نام داشت. روی میز یادداشت زیر به چشم می‌خورد: راهکار: ۷۲ وسیله روی میز است که هر طور دوست داشتید می‌توانید آنها را روی من بکار ببرید. تعهد: من برای مدت ۶ ساعت صرفاً یک ابژه خواهم بود و مسئولیت هر نوع عواقبی را برعهده می‌گیرم. ۶ساعت از ۸ شب تا ۲ صبح می‌باشد. روی میز هم ادوات لذت مانند پَر، دستمال‌های ابریشمی، گُل، آب و ... بود و هم ابزار شکنجه مانند: چاقو، تیغ، زنجیر، سیم... و حتی یک اسلحه پُر! در ابتدای کار همه رودربایستی داشتند. یک نفر نزدیک شد و او را با گُلها آراست. یک نفر دیگر او را با سیم به یک شئ دیگر بست. دیگری قلقلکش داد... کمی بعد او را بلند کردند و جایش را تغییر دادند! کم‌کم زنجیرها را بکار گرفتند. به او آب پاشیدند و وقتی دیدند واکنشی نشان نمی‌دهد رفتارها حالت تهاجمی‌تر گرفت. منتقد هنری، توماس مک‌اویلی، که در این پرفورمنس شرکت کرده بود به خاطر می‌آورد که چگونه رفتار مردم رفته‌رفته، خشن ‌و خشن‌تر شد. «اولش ملایم بود، یک نفر او را چرخاند، یکی دیگر بازوهایش را بالا برد... دیگری به نقاط خصوصی بدنش دست زد...» مردی جلو آمد و با تیغ ریش‌تراشی که برداشته بود گردن او را مجروح کرد و مردی دیگر خارهای گل را روی شکم آبراموویچ کشید. یک نفر تفنگ را به دستش داد و دستش را تا بالای گیجگاهش برد. یک نفر دیگر آمد تفنگ را گرفت و از پنجره به بیرون پرت کرد. با این پرفورمنس آبراموویچ نشان داد که اگر شرایط برای افرادی که به خشونت گرایش دارند مهیا باشد، به چه راحتی و با چه سرعتی خشونت را اعمال می‌کنند. بعداز پایان ۶ساعت پرفورمنس، آبراموویچ در سالن استودیو به راه افتاد و از مقابل دستیاران و بازدیدکنندگان گذشت. همه از نگاه‌کردن به صورت او اجتناب می‌کردند. بازدید کنندگان هم آنقدر عادی رفتار می‌کردند که انگار اصلاً از خشونتی که دمی پیش به خرج داده بودند و اینکه چگونه از آزار و حمله به او لذت برده بودند چیزی در خاطرشان نمانده بود. این اثر نکته‌ای دهشتناک را در باب وجود بشر آشکار می‌کند. به وضوح به ما نشان می‌دهد که اگر شرایط مناسب باشد، یک انسان با چه سرعت و به چه آسانی می‌تواند به همنوع خود آسیب برساند و به چه سادگی می‌شود از شخصی که از خود دفاع نمی‌کند یا نمی‌جنگد بهره‌کشی کرد و این که اگر بسترش فراهم باشد اکثریت افراد به ظاهر «نرمال» جامعه می‌توانند در چشم‌برهم‌زدنی به موجودی حقیقتاً وحشی و خشن تبدیل شوند.... @lightworkers

ای علی! باران رحمت بر کویر سینه ای آسمانی عشق، یعنی شهری از آیینه ای وسعتی نوری که دنیا دائماً محتاج توست سرزمینی ناتمامی، آسمان ها تاج توست آبروی آدمیزادی، بشر مدیون توست آفتاب صبح یلدایی، سحر مدیون توست در کویر روزهای تشنگی و اشک و آه دست هایت سایبان کودکان بی پناه اسم پاکت قوتی در کوره راه بی کسی یاد تو آرامشی در لحظه دلواپسی ذوالفقارت رهگشای قله آزادگی واژه هایت مشعلی تا قریه آیینگی بوی قرآن، بوی پاکی، بوی مردم می دهی بوی دریا، بوی باران، بوی زمزم می دهی بوی پرواز کبوتر، بوی آیه می دهی بوی لالایی مادر زیر سایه می دهی می شود با عشق تو آیینه ها را فتح کرد خیبر فولاد وار سینه ها را فتح کرد می شود همراه با اندیشه ات پرواز کرد درب آبی رنگ شهر آسمان را باز کرد ای بشر! ای مبتلای نان و فولاد و دغل آری آری «از علی آموز اخلاص عمل» گه کنار خاک و خون ذوالفقار و خیبر است گه انیس لحظه های روشن پیغمبر است از علی دائم مددجو گر تو را هر مشکلی است هر چه باشد حیدر است، هر چه باشد او علی است با علی همدم بشو تا با خدا مونس شوی در هجوم موج ها آسوده چون یونس شوی ای علی! ای ابر رحمت بر تن پاییز ما ای امید دست و بال از دعا لبریز ما گر تهی دستیم و آلوده دلیم و رو سیاه زمزم عشق تو ما را می کند پاک از گناه #یعقوب_حیدری @lightworkets

دو خاطره‌ی ماندگار دارم که مثل خورشید تابان الصاق شده‌اند به آسمان ذهنم. یکی‌شان برمی‌گردد به روزی که نتیجه‌ی کنکور آمده بود. رفتم خیابان نادری و روزنامه خریدم. مثل جاجیم پهنش کردم کف پیاده‌رو و چمباتمه زدم روی آن. با انگشت اشاره از روی اسم‌ها رد شدم تا رسیدم به اسم خودم. بعد خون مثل چاه نفت پاشید توی جمجمه‌ام.از فرط شادی وسط خیابان نعره زدم و کوبیدم روی پیشخوان و به روزنامه فروش گفتم قبول شدم. حتی دلم خواست بغلش کنم و شادی‌ام را تقسیم کنم باهاش.اما دستش را مثل دیلم حائل کرد و با غیظ گفت: "هو، ولک پَ چته؟ دانشگاه قبول شدی، ناسا که نرفتی". گند زد به عیشم.... خاطره‌ی دوم هم بر‌می‌گردد به روزی که از کارگاه دورود زنگ زدم خانه تا حال‌شان را بپرسم. بهم گفتند که پدربزرگم تمام کرده است. بی‌نهایت دوستش داشتم. مثل ماست سابیده شده به دیوار، سُر خوردم و نشستم زمین. به رئیس‌کارگاه گفتم ماجرا را. شانه انداخت بالا و گفت: "آخی، همه می‌میرن. خدا رحمتش کنه". و با بیل رفت سر وقت اوستا نعمت. حجم غم را سه برابر کرد.... دیروز افتاده بودم به خاطره گفتن برای تیام. این دو تا را هم تعریف کردم. چهار تا فحش هم دادم به روزنامه‌فروش و رئیس‌کارگاه. اما تیام سر تفنگ را برگرداند سمت خودم. معتقد بود که شادی، حس جمع‌پذیری دارد و اشتراک‌گذاری‌اش با آدم‌های دیگر باعث می‌شود که حجمش مثل چس‌فیلِ توی قابلمه زیاد شود. از آن طرف هم غم، ماهیت تقسیم‌پذیری دارد و اشتراک‌گذاری‌اش باعث می‌شود هر کسی بخشی از آن را حمل کند و وزنش کمتر شود. اما غم و شادی را با هر کسی که نمی‌شود به اشتراک گذاشت. فقط باید با آدم‌هایی شریک شد که فاصله‌شان با آن غم یا شادی به اندازه‌ی ما باشد. نه دورتر و نه نزدیک‌تر. درست مثل عینک. فقط با کسی می‌شود عینک را به اشتراک گذاشت که نمره‌ی چشم‌مان یکی باشد. همیشه همین بلا را سرم می‌آورد و موقع بحث فتیله‌پیچم می‌کند. دو تا هم مثال ‌زد که حکم میخ آخر تابوت را داشت. مثلا می‌گفت دی‌جی فسنقری که توی مراسم عروسی دارد خودش را جر می‌دهد، آدم مناسبی نیست که داماد بخواهد خوشحالی‌اش را با او تقسیم کند. یا مثلا نوحه‌خوان سر گور، صلاحیت ندارد که غم از دست دادن کسی را با او تقسیم کنیم. با این‌که هر دو نفر آن‌ها ظاهر شاد یا غمگینی مثل ما دارند. اما فاصله‌شان با غم و شادی‌مان یکی نیست. آخرش هم گفت اشتراک‌گذاری با آدمِ اشتباه،می‌شاشد به کل قوانین ریاضیات. غم‌ها جمع‌پذیر می‌شوند. شادی‌ها هم کسرپذیر می‌شوند و بخش از آن را به راحتی از تو می‌دزدند. در هر دو حالت می‌رسیم به حس تنهایی. گمانم راست می‌گفت. حس تنهایی، بزرگ‌ترین حسی بود که در لحظه‌ی اوج شادی و غم حس می‌کردم. در واقع آدم‌هایی که در آن ثانیه کنارم بودند، فاصله‌شان اصلا شبیه به فاصله‌‌ی من تا آن غم و شادی نبود. روزنامه‌فروش بخشی از شادی من را دزدید و رئیس‌کارگاه و بیلش، حجم ملالم را بیشتر کردند. شاید تقسیم‌نکردن عاقلانه‌ترین کار ممکن بود. اما خب، آن‌وقت‌ها که تیام نداشتم تا این‌ها را بهم بگوید.حتی آن را تعمیم بدهد به خیلی از حس‌های دیگر. به این‌که فقط آدم‌های معدودی هستند که روی مدار آدم سوار می‌شوند و فاصله‌شان تا هسته‌ی علاقه‌مندی‌هایش یکی است. فقط این‌ها رافع تنهایی‌اند. باقی انسان‌ها اگر همه‌شان سوار شاتل بشوند و بروند تا روی مریخ زندگی کنند، آب از آب تکان نمی‌خورد.... #فهیم_عطار @lightworkets