es
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Ir al canal en Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Mostrar más
397
Suscriptores
Sin datos24 horas
+27 días
+930 días
Archivo de publicaciones
01_Farshid_Kakavand_Vahid_Taj_Farshid_Kakavand_Vahid_Taj_Khaneye.mp35.64 MB

از بامداد روی تو دیدن حیات ماست امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست امروز در جمال تو خود لطف دیگرست امروز هر چه عاشق شیدا کند س
از بامداد روی تو دیدن حیات ماست امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست امروز در جمال تو خود لطف دیگرست امروز هر چه عاشق شیدا کند سزاست امروز آن کسی که مرا دی بداد پند چون روی تو بدید ز من عذرها بخواست از عشق شرم دارم اگر گویمش بشر می‌ترسم از خدای که گویم که این خداست چون بگذرد خیال تو در کوی سینه‌ها پای برهنه دل به در آید که جان کجاست روی زمین چو نور بگیرد ز ماه تو گویی هزار زهره و خورشید بر سماست در روزن دلم نظری کن چو آفتاب تا آسمان نگوید کان ماه بی‌وفاست قدم کمان شد از غم و دادم نشان کژ با عشق همچو تیرم اینک نشان راست در دل خیال خطه تبریز نقش بست کان خانه اجابت و دل خانه دعاست #حضرت_مولانا @lightworkers

مرحوم « عبدالباقی گولپینارلی » آخرین روزهای حیات مولانا را اینگونه گزارش می‌کند: «...آخرین ایّام حیاتِ او به بیماری می‌گذشت... تب، آنی رهایش نمی‌کرد. در این اثنا زلزله‌های پیاپی، «قونیه» (شهر محلّ سکونت مولانا) را می‌لرزاند، مردم از بیم زلزله پیش مولانا آمدند، او تبسّم کنان گفت: « مترسید، شکم زمین گرسنه است و دنبال لقمه‌ای چرب می گردد، به زودی این لقمه چرب را می‌رباید و از لرزیدن باز می‌ایستد» و به همین مناسبت در آن ایام غزل زیر را ساخت: با این همه مهر و مهربانی دل می‌دهدت که خشم رانی؟! وین جمله شیشه خانه‌ها را درهم شکنی به لن ترانی؟! در زلزله است دار دنیا کز خانه تو رخت می‌کشانی نالان تو صد هزار رنجور بی تو نزیند هین تو دانی دنیا چو شب و تو آفتابی خلقان همه صورت و تو جانی هر چند که غافلند از جان در مکسبه و غم امانی اما چون جان ز جا بجنبد آغاز کنند نوحه خوانی خورشید چو در کسوف آید نی عیش بود نه شادمانی تا هست از او به یاد نارند ای وای چو او شود نهانی ای رونق رزم و جان بازار شیرینی خانه و دکانی خاموش که گفت و گو حجابند از بحر معلق معانی #حضرت_مولانا #زلزله @lightworkers

بحرانهای طبیعی در ادبیات فارسی (مولوی و زلزله) در مقایسه با فردوسی، مولوی از کلمه زلزله هم در معنای واقعی و هم در معنای استعاری بیشتر در اشعارش استفاده کرده است. یکی از ویژگی های مهم در اشعار مولوی توحه بالای مولوی به ماهیت علمی و طبیعی زلزله است. مولوی زلزله را جزیی جدایی نشدنی از فرایند طبیعی همانند گردش زمین به دور خورشید می داند. به عنوان مثال در ابیات زیر که فقط قسمتی از شعری کامل است زلزله از ویژگی های جدایی ناپذیر زمین ذکر شده است: طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را لابه گری می‌کنمت راه تو زن قافله را مست و خوش و شاد توام حامله داد توام حامله گر بار نهد جرم منه حامله را هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را؟ می‌کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی تازه کن اسلام دمی‌خواجه رها کن گله را آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را شاد همی‌باش و ترش آب بگردان و خمش باز کن از گردن خر مشغله زنگله را دراشعار دیگری مولانا به ایمن بودن افراد بیابانگرد و دریانورد در برابر زلزله اشاره می کند. این بیان مولوی نیز اشاره به این واقعین است که این زلزله نیست که موجب ناامنی می شود بلکه ناامنی و آسیب پذیری در برابر زلزله ناشی از محل و مکانی است که افراد در آن زندگی و یا فعالیت می نمایند. بنابر این زلزله پدیده ای طبیعی است و در صورتی که هنگام وقوع زلزله افراد در ساختمانهای نا ایمن در برابر زلزله باشند آسیب خواهند دید. هر که صحرایی بود ایمن بود از زلزله هر که دریایی بود کی غم خورد از جامه کن کو عقل تا گویا شوی کو پای تا پویا شوی وز خشک در دریا شوی ایمن شوی از زلزله داستان ذوالقرنین و کوه قاف نیز تاکید دیگری بر رد خرافات در مورد زلزله و ارایه دلیلی طبیعی و نسبتا درست از زلزله است. در این شعر کوه قاف در پاسخ به سوال ذوالقرنین در مورد اینکه اگر تو کوه هستی باقی کوها چیستند می گید که سایر کوهها رگهای من هستند که در سزاسز جهان پراکنده و از هر شهر و دیاری می گذرند و هر موقع که جضرت جق بخواهد زلزله ای در شهری زخ دهد به من دستور می دهد که آن رگ را بجنبانم. بیت آخر شعر با مردود کردن این داستان می گوید که زلزله در حقیقت کشیده شدن رگهای کوه قاف نیست بلکه از بخارات زمین است که با آنچه ما هم اکنون در مورد زلزله می دانیم هماهنگی دارد. رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف دید او را کز زمرد بود صاف گرد عالم حلقه گشته او محیط ماند حیران اندر آن خلق بسیط گفت تو کوهی دگرها چیستند که به پیش عظم تو بازیستند گفت رگهای من‌اند آن کوهها مثل من نبوند در حسن و بها من به هر شهری رگی دارم نهان بر عروقم بسته اطراف جهان حق چو خواهد زلزلهٔ شهری مرا گوید او من بر جهانم عرق را پس بجنبانم من آن رگ را بقهر که بدان رگ متصل گشتست شهر چون بگوید بس شود ساکن رگم ساکنم وز روی فعل اندر تگم هم‌چو مرهم ساکن و بس کارکن چون خرد ساکن وزو جنبان سخن نزد آنکس که نداند عقلش این زلزله هست از بخارات زمین #حضرت_مولانا #زلزله @lightworkers

زلزله و مواجهه با مسئله شر مصطفی ملکیان یکی از موارد پدید آمدن شک در اعتقادات دینی هنگامی است که انسان پیشامد تلخ و ناگواری را در زندگی تجربه کند که این اتفاق ناگوار به نحو مستقیم یا غیرمستقیم یکی از اعتقادات دینی را محل چون و چرا قرار دهد. -اجازه دهید مثالی از زلزله معروف لیسبون خدمتتان عرض کنم.زلزله لیسبون زلزله مهیبی بود و دستمایه خیلی از کتابها شد،از جمله کتاب ابله ولتر.ولتر در این کتاب می گوید من تعجب میکنم از کسانی که زلزله لیسبون را دیده اند و هنوز به وجود خدا اعتقاد دارند. -مردی از زلزله دیدگان لیسبون نقل میکند که 5 فرزندم در ویرانی زلزله مرده بودند،همسرم با تنی زخمی و پاره پاره در گوشه ای افتاده بود و کسی هم نبود که به او رسیدگی کند؛جنازه بچه ها هم هر کدام گوشه ای افتاده بود؛در این وضعیت من زمین را می کندم تا بچه ها را دفن کنم و همسرم گریه میکرد و التماس میکرد که بچه ها را دفن نکن میخواهم آنها را ببینم؛می گفتم نمیتوانم دفنشان نکنم،هوا گرم است و جسدشان فاسد میشود. -شما این منظره را در نظر بگیرید،انسانی که چنین فاجعه ای را تجربه کرده،کاملا در معرض شک در خیرخواهی خداست.البته نمیگوییم از این واقعه منطقا میتوان نتیجه گرفت که خدا خیرخواه نیست.گذر از آن واقعه به این اعتقاد گذر منطقی نیست،گذر روانشناختی است.در اینجا شخص در معرض شک قرار میگیرد:آیا خدا واقعا خیرخواه است؟ مسئله شر چیست؟ اشكال این است كه در ادیان سه صفت برای خدا قائلند: 1- علم مطلق 2- قدرت مطلق 3- خیرخواهی علی‌الاطلاق -علم، قدرت و خیرخواهی خدا حد و نهایتی ندارد.حال سخن بر سر این است كه اگر خدا دارای این صفات می‌باشد، چرا شر و بدی در عالم وجود دارد؟ اگر بگوییم كه شر وجود دارد به خاطرآن‌كه خدا نمی‌داند شر وجود دارد، در این صورت این مسأله با علم مطلق او سازگاری ندارد. اگر بگوییم كه شر وجود دارد خدا هم از آن خبر دارد ولی نمی‌تواند شر را از بین ببرد، ‌این مسأله با قدرت مطلقه‌یِ او نمی‌سازد. اگر بگوییم كه شر وجود دارد و خدا هم می‌داند و می‌تواند آن را ریشه‌كن كند، ‌ولی این كار را نمی‌كند این هم با صفت خیرخواهی مطلق خدا سازگار نیست. اگر بخواهیم این سه صفت را برای خدا قبول كنیم، در آن صورت وجود شر معنی ندارد چون بالأخره اگر شر وجود دارد باید در یكی از این صفات تشكیك بشود و می‌دانیم این سه صفت علی‌القاعده و علی‌الرأس و علی‌الفرض برای خدا وجود دارد. استدلال بر ناسازگاری شر با هر سه صفت خدا ۱- سازگاری وجود شر با عدم وجود علم مطلق در خدا فرض كنيد خدا علم مطلق نداشته باشد؛ ولي دو تاي ديگر را (قدرت و خيرخواهي مطلق) داشته باشد، اين با وجود شر منافات پيدا نميكند. زيرا مي گوييم شر وجود دارد، چون خدا از وجود شر بي اطلاع و بي خبر است، اين مشكلي درست نمي كند. خدا اگر خبر داشت، هم قدرت از ميان برداشتن شر را داشت و هم چون خيرخواه است، مي خواست شر را از ميان بر دارد ولي خدا خبر(=علم) ندارد. پس اگر به علم مطلق خدا قائل نبوديد، ولی به دوصفت ديگر قائل باشيد، باز هم شر، مسأله ای ايجاد نمي كند. ۲-سازگاری وجود شر با عدم وجود قدرت مطلق در خدا اگر به علم مطلق و خيرخواهي مطلق خدا قائل باشيد؛ ولي به قدرت مطلق خدا قائل نباشيد، باز هم مشكلي ايجاد نمي شود. بدین تقریر که خدا هم علم به شر دارد و هم خواهان از بین بردن شر است؛ اما قدرت از بین بردن شر را ندارد.پس باز هم وجود شر قابل توجیه بود، چون خدا مي داند كه شر وجود دارد و به دلیل خیرخواهی هم مي خواهد كه شر را ريشه كن كند؛ ولي قدرت ندارد. 3️⃣سازگاری وجود شر با عدم وجود خیرخواهی مطلق در خدا اگر به علم و قدرت مطلق الهي قائل باشيد؛ ولي به خيرخواهي مطلق خدا قائل نباشيد باز هم مشكلی ايجاد نمي شود؛ بدین تقریر که خدا به وجود شر علم دارد، قدرت از بین بردن آن را نیز دارد؛ اما بدین دلیل شر همچنان وجود دارد که خدا خیرخواه نیست.پس در هيچ كدام از سه حالت مشكل پيش نمي آيد، مشكل وقتي پيش مي آيد كه بخواهيم خدا را داراي هر سه صفت بدانيم.ممکن است سؤالی پیش آید که  آيا خيرخواهيِ مطلق، علم و قدرت مطلق را لازم ندارد ؟پاسخ این است که ممكن است اين ها مساوقت داشته باشند(هم مصداق باشند)؛ ولي به هر حال سه چيز هستند،حتی اگر كسي بگويد خيرخواهي امكان وجود ندارد، مگر اين كه موجود عالِم باشد يا اين كه قادر باشد،(البته دومي را كمتر مي شود گفت)، حتي اگر اين ها را بپذيريم، به هر حال سه صفت هستند، هرچند يكي از اينها ديگري را هم مي طلبد؛ اما اگر هر سه صفت را با هم قائل باشيد، نمي توانيد وجود شر را توجيه كنيد. به نظر مي آيد كه جمع اين سه صفت است كه با وجود شر سازگاری ندارد، از طرفي انسان موحّد هم از هيچ كدام از اين سه صفت نمي تواند دست بردارد. اين استدلال به صورت هاي مختلفي بیان شده است. @lightworkers

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش بیان کند که چه بودست ناشکیبا را بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی چرا نظر نکنی یار سروبالا را شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش مجال نطق نماند زبان گویا را که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد خطا بود که نبینند روی زیبا را به دوستی که اگر زهر باشد از دستت چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را کسی ملامت وامق کند به نادانی حبیب من که ندیدست روی عذرا را گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی چو دل به عشق دهی دلبران یغما را هنوز با همه دردم امید درمانست که آخری بود آخر شبان یلدا را #سعدی @lightworkers

behnam-shahraki-behrooz-razavi-emad-tohidi-daghe-hasrat.mp35.52 MB

کل آفرینش، ذاتا درونی است و خواب دیدن نمایشی است که در آن، کسی که خواب می‌بیند، به طور همزمان، صحنه نمایش، بازیگر، متن رسان،
کل آفرینش، ذاتا درونی است و خواب دیدن نمایشی است که در آن، کسی که خواب می‌بیند، به طور همزمان، صحنه نمایش، بازیگر، متن رسان، مدیر صحنه، نویسنده، تماشاچی و منتقد است.... خواب می‌تواند واقعه را پیش از وقوع هشدار دهد، این را نباید لزوماً به حساب معجزه یا پیشگویی گذاشت، بسیاری از بحران‌های زندگی ما تاریخچه‌ی طولانیِ ناخوداگاه دارند و ما گام به گام به آنها نزدیک می‌شویم بی‌آنکه متوجه خطری که هردم فزونی می‌گیرد باشیم، در واقع آنچه از قلمروی خودآگاه می‌گریزد، اغلب به ناخودآگاه می‌رود که می‌تواند به وسیله‌ی خواب به ما اطلاق گردد.... #کارل_گوستاو_یونگ @lightworkers

عقب انداختن کارها دلایل مختلفی داره. یکیش ترسه. وقتی ما نگران باشیم که نتیجه نهایی کار ما به اندازه کافی خوب نباشه، شروع کار رو عقب می‌اندازیم. ‏یک دلیل دیگه بازپس‌گیری حس کنترل بر شرایطه... وقتی دائم تو محیطی هستیم که کار به ما داده میشه و خودمون کنترل کمی روی اوضاع داریم باز رو میاریم به عقب انداختن کارها. چون این‌طوری احساس می‌کنیم کنترل امور در دست ماست.این در واقع مکانیزم دفاعی مغز ماست، اگرچه راه بهینه‌ای نیست. ‏توصیه: به احساساتتون دقت کنید و ببینید چرا اون حس رو دارید. اون حس حتما علتی داره. ولی اون علت یا غیر واقعیه یا اون‌قدر که فکر می‌کردیم وحشتناک نیست... اگه ترس از خطا داریم، کار رو به مراحل کوچیک بشکونیم و ذره ذره جلو بریم. طوری که اگه جایی اشتباهی هم پیش اومد، اثرش قابل کنترل باشه.... ‏بعضی وقتها کاری رو خیلی هم دوست داریم، ولی باز هم در انجامش طفره میریم. چرا؟ تو این موارد هم احتمالا قسمتهایی از کار برای ما خوشایند نیست که باعث میشه ما شروع کار رو عقب بندازیم. مثلا درس دادن رو دوست داریم، ولی از اسلاید درست کردن خوشمون نمیاد.... ‏توصیه ۱: وقتهایی که خیلی انرژی برای کار داریم، حتما بریم سراغ قسمتهای سخت کار. مثلا اگه صبحها رو برای کار ترجیح میدیم، حتما یه بخشی از صبح رو اختصاص بدیم به کارهای غیرهیجان‌انگیز. بعدازظهر که خسته شدیم، انجام دادن قسمتهای چالشی سختتر هم میشه... ‏توصیه ۲: برای کارهای سخت یه تایمر داشته باشیم و زمان اختصاص بدیم. مثلا ۴۰-۵۰ دقیق وقت برای اون کار در نظر بگیریم و بعدش به خودمون جایزه بدیم. مثلا بریم قسمت جذاب کار رو شروع کنیم، یا یه تفریح کوچیکی داشته باشیم. این‌طوری تحمل اون کار سخت راحت‌تر میشه و بار ذهنی کمتری داریم.... @lightworkers

فلسفه ذن به ما می‌آموزد که رشد درونی همیشه باتجربه «گیر کردن یک گلوله آتش در گلوی ما» همراه است. ما در طول رشد و بالندگی خود
فلسفه ذن به ما می‌آموزد که رشد درونی همیشه باتجربه «گیر کردن یک گلوله آتش در گلوی ما» همراه است. ما در طول رشد و بالندگی خود همواره به یک مشکل، به یک مانع، برمی‌خوریم که چنان عمیق است که نه می‌توانیم آن را ببلعیم و نه می‌توانیم آن را تف کنیم.» این درست همان تجربه غربی عشق رمانتیک ما است: نمی‌توانیم با آن زندگی کنیم و بدون آن هم کارمان نمی‌گذرد. نمی‌توانیم آن را ببلعیم و نمیتوانیم آن را تف کنیم! این گلوله آتش» در گلو، به ما هشدار می دهد که یک قدرت بالقوه عظیم تکاملی سعی در آشکار کردن خود دارد.... #رابرت_جانسون @lightworkers

هیچ یک از جنبه‌های روان انسان نمی‌تواند سالم زندگی کند مگر اینکه جنبه متضاد و مکملش، آن را متعادل کند. اگر ذهن مردانه سعی کند
هیچ یک از جنبه‌های روان انسان نمی‌تواند سالم زندگی کند مگر اینکه جنبه متضاد و مکملش، آن را متعادل کند. اگر ذهن مردانه سعی کند بدون نیمه دیگر اش، بدون روح زنانه، زندگی کند، نامتعادل و مریض و هیولاوش می شود. قدرت، بدون عشق، برابر است با تبعیت، و احساس، بدون قدرت مردانه، به احساسات رقيق مغشوش تبدیل می‌شود..... #رابرت_جانسون @lightworkers

behnam-shahraki-behrooz-razavi-emad-tohidi-pardeye-tazvir.mp34.97 MB

behnam-shahraki-behrooz-razavi-emad-tohidi-pardeye-tazvir.mp34.97 MB

عاشق را غیر مهر دوست در قاموس نیست کاروان عشق را زنگ و درای و کوس نیست مرد راهی؟ یاعلی، اما چراغ بزم ما کوره خورشید باشد، سوس
عاشق را غیر مهر دوست در قاموس نیست کاروان عشق را زنگ و درای و کوس نیست مرد راهی؟ یاعلی، اما چراغ بزم ما کوره خورشید باشد، سوسوی فانونس نیست سیل سرکش می کشد خود را در آغوش مراد خوش نشین برکه ها فرزند اقیانوس نیست باید اول بگذری از هر چه دل بستن به غیر چشم چون بر او گشایی جای هیچ افسوس نیست مرگ عاشق کوچ عطر از خوابگاه گلشن است چون از این بستر در آیی، بیمی از کابوس نیست در دیار معرفت، شرط رسیدن خدمت است صحبتی از حکمت سقراط و جالینوس نیست هر دلی دل نیست تا در آتش عشقی نسوخت هر اجاق سینه ای گهواره ققنوس نیست ارفع از دلبستگی ها بگذر و وارسته باش مرغ عنقا در حصار این و آن محبوس نیست #ارفع_کرمانی @lightworkers

#ارفع_کرمانی بهروز_رضوی

زندگی را زیستن فقط زنده‌ماندن نیست. صبح تا شام خود را مشغول فراهم کردن ضروریات زندگی کردن بی‌آنکه در این میان لحظه‌ای نفْسِ بودگی را لمس کردن مثال آفتابه و لگن هفت دست داشتن ولی از شام و ناهار خبری نبودن است. ما نه با تملک‌کردنِ زندگی بلکه با آگاه شدن از لحظه‌های حضورمان در هستی آن‌را از آن خود می‌کنیم. زندگی ما شمارشِ نفَس‌های ما نیست، بلکه لحظه‌هایی است که این شمارش به واسطه‌ی حیرت به وقفه می‌افتند. روزی را که در نسبت خود با هستی حیرت نکرده باشید جزو زندگی‌تان حساب نکنید... کودکان از ما به اصطلاح بالغان خردمندترند، آن‌ها از جنس زندگی‌اند. ذهنِ نیازموده‌ی کودک فارغ از قضاوتْ دائما در حال حیرت است، اما ذهنِ اشغال‌شده با دانشِ آزموده‌ی بزرگسال پر از کلیشه است. کلیشه‌هایی که بداهگی را از وی ربوده‌اند. سخن از رقص است اما نه آن‌گونه رقصی که طرحی از پیش داشته باشد: یک، دو، سه، چهار... نه صحبت از فراموش کردن هرگونه طرح است، نجستن هیچ آداب و ترتیبی و برون ریختن هرچه هستی از درون‌ات فرامی‌خواند. آن‌جا که مولوی دفتر و کتابش را به واسطه‌ی دلدادگی به شمسِ وجود در آب می‌ریزد و به جای گفتنْ رقصیدن آغاز می‌کند: یک دست جامِ باده و یک دست زلف یار رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست... #وحید_شاهرضا @lightworkers

زندگی را زیستن فقط زنده‌ماندن نیست. صبح تا شام خود را مشغول فراهم کردن ضروریات زندگی کردن بی‌آنکه در این میان لحظه‌ای نفْسِ بودگی را لمس کردن مثال آفتابه و لگن هفت دست داشتن ولی از شام و ناهار خبری نبودن است. ما نه با تملک‌کردنِ زندگی بلکه با آگاه شدن از لحظه‌های حضورمان در هستی آن‌را از آن خود می‌کنیم. زندگی ما شمارشِ نفَس‌های ما نیست، بلکه لحظه‌هایی است که این شمارش به واسطه‌ی حیرت به وقفه می‌افتند. روزی را که در نسبت خود با هستی حیرت نکرده باشید جزو زندگی‌تان حساب نکنید... کودکان از ما به اصطلاح بالغان خردمندترند، آن‌ها از جنس زندگی‌اند. ذهنِ نیازموده‌ی کودک فارغ از قضاوتْ دائما در حال حیرت است، اما ذهنِ اشغال‌شده با دانشِ آزموده‌ی بزرگسال پر از کلیشه است. کلیشه‌هایی که بداهگی را از وی ربوده‌اند. سخن از رقص است اما نه آگونه رقصی که طرحی از پیش داشته باشد: یک، دو، سه، چهار... نه صحبت از فراموش کردن هرگونه طرح است، نجستن هیچ آداب و ترتیبی و برون ریختن هرچه هستی از درون‌ات فرامی‌خواند. آنجا که #مولوی دفتر و کتابش را به واسطه‌ی دلدادگی به شمسِ وجود در آب می‌ریزد و به جای گفتنْ رقصیدن آغاز می‌کند: یک دست جامِ باده و یک دست زلف یار رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست ✍️ #وحیدشاهرضا

روان ما هرگز ساکت نمی ماند و همواره از طریق بدن، رویاها، نشانه ها و شهود با ما در حال گفتگو است. روان به کوبیدن این درها ادام
روان ما هرگز ساکت نمی ماند و همواره از طریق بدن، رویاها، نشانه ها و شهود با ما در حال گفتگو است. روان به کوبیدن این درها ادامه می‌دهد و اگر گوش نکنیم، هزینه‌های فیزیکی و روانی را بالا و بالاتر می برد تا در نهایت بشنویم.... #جیمزهولیس @lightworkers

هایدگر یک حکایت قدیمی از محبت (Care) را نقل قول می‌کند که گوته هم در پایان فاوست آورده است: «یک بار وقتی "محبت" از رودی عبور می‌کرد، توده‌ای گل رس دید؛ متفکرانه تکه‌ای برداشت و شروع کرد به شکل دادن آن.... همان طور که داشت به آنچه ساخته بود، فکر می‌کرد، به ژوپیتر برخورد. "محبت" از او خواست در مخلوقش روح بدمد و ژوپیتر با خوشحالی پذیرفت. ولی وقتی "محبت" خواست نام خویش را به آن ارزانی کند، ژوپیتر مانعش شد و خواست نام خود را بر آن نهد... همین طور که "محبت" و ژوپیتر مشغول جروبحث بودند، زمین برخاست و مدعی شد که باید نا او را بر آن مخلوق بگذارند. زیرا "محبت" با بخشی از تن او، این موجود را ساخته است. این سه از ساتورن(خدای زمان) خواستند میانشان حکمیت کند و او این تصمیم را گرفت که به نظر عادلانه می‌آمد: از آنجا که تو، ژوپیتر، به او روح بخشیده‌ای، روحش را هنگام مرگش دریافت خواهی کرد؛ و از آنجا که تو، زمین، به او جسم بخشیده‌ای، جسمش به تو خواهد رسید... ولی از آنجا که "محبت" پیش از همه به او شکل داده، تا زمانی که این مخلوق زنده است، به "محبت" تعلق خواهد داشت؛ و از آنجا که بحثی درباره‌ی نام او میان شما درگرفته، اجازه دهید او را «انسان homo» بنامیم چرا که از humus (زمین) ساخته شده است.» #رولو_می  @lightworkers