es
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Ir al canal en Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Mostrar más
375
Suscriptores
-124 horas
-37 días
+330 días
Archivo de publicaciones
ده تمرین برای تقویت تمرکز تمرین اول: کتابی را انتخاب کنید، یک صفحه از آن را در نظر گرفته و تعداد کلمات موجود در هر پاراگراف را بشمارید. یک بار دیگر این کار را تکرار کنید تا مطمئن شوید که شمارش را درست انجام داده اید. در ابتدای کار با یک پاراگراف شروع کنید و هنگامیکه این تمرین برای شما آسان تر شد، تمام کلمات یک صفحه را بشمارید. شمارش را به طور ذهنی و با حرکات چشم‌هایتان انجام دهید... تمرین دوم: در ذهن خود از یک تا صد را بر عکس بشمارید... تمرین سوم: در ذهن خود از شماره صد، سه تا سه تا بشمرید و کم کنید. ( ۱۰۰- ۹۷ – ۹۴- – … ) تمرین چهارم: یک کلمه و یا یک طرح ساده را انتخاب کنید و آن را به مدت ۵ دقیقه در ذهن خود تکرار کنید. هنگامیکه توانستید بهتر و آسان تر تمرکز کنید. سعی کنید این کار را برای مدت ۱۰ دقیقه انجام دهید و بدون آنکه تمرکز حواس خود را از دست بدهید... تمرین پنجم: یک میوه مثلا یک سیب را بردارید و از همه طرف به آن نگاه کنید. تمام حواس خود را بر روی آن متمرکز کنید و به چیز دیگری غیر از آن سیب فکر نکنید. وقتی به سیب نگاه می‌‌کنید به چگونگی رشد آن و یا ارزش غذایی آن و یا حتی مغازه ای که آن را خریده اید فکر نکنید، بلکه فقط و فقط به خود سیب فکر کنید. به آن نگاه کنید، آن را ببویید و لمس کنید... تمرین ششم: همانند تمرین قبل عمل کنید با این تفاوت که این بار چشمانتان بسته باشد. در ابتدا تمرین شماره ۵ را به مدت ۵ دقیقه تکرار کنید و سپس به انجام این تمرین بپردازید. چشمان خود را ببندید و سعی کنید طعم، رنگ و بوی میوه را احساس و تصور کنید و هر چه می‌‌توانید این تصویر را در ذهن خود شفاف تر کنید. اگر نتوانستید این کار را انجام دهید، چشمان خود را باز کنید، میوه را نگاه کنید و سپس تمرین را تکرار کنید... تمرین هفتم: یک شی ساده ( قاشق، چنگال و یا لیوان ) را بردارید و بر روی آن تمرکز کنید. از همه طرف به آن نگاه کنید بدون آنکه کلمه ای در ذهن داشته باشید. سعی کنید فقط به آن شی نگاه کنید بدون آنکه بر اسامی و یا کلمات مربوط به آن فکر کنید... تمرین هشتم: پس از آنکه در انجام تمرین قبل مهارت پیدا کردید، می‌‌توانید این تمرین را انجام دهید. شکل هندسی کوچکی ( مثلث، مربع و یا دایره ) را بر روی کاغذ رسم کنید و آن را به رنگ دلخواه درآورید. سپس بر روی آن تمرکز کنید. فقط به آن شکل فکر کنید و افکار نامربوط دیگر را از خود برانید. سعی کنید در طی تمرین به کلمات فکر نکنید... تمرین نهم: مانند تمرین قبل عمل کنید با این تفاوت که این بار چشمانتان بسته باشد. اگر نتوانستید شکل را بطور کامل مجسم کنید، چشمانتان را باز کرده، چند دقیقه به شکل نگاه کنید سپس چشمان خود را ببندید و تمرین را ادامه دهید... تمرین دهم: سعی کنید حداقل برای مدت ۵ دقیقه به هیچ چیز فکر نکنید. دقت کنید وقتی که تمرین های قبلی را با موفقیت به پایان رساندید، آنگاه نوبت به این تمرین خواهد رسید. در آن هنگام شما برای انجام این تمرین آمادگی خواهید داشت و قادر خواهید بود برای مدتی معین به هیچ چیز فکر نکنید. به زودی این کار برای شما آسان و آسان تر خواهد شد... #تمرین @lightworkers

صلح جهانی، یعنی در عشق و شفقت زیستن. اگر عشق و شفقت، حاکم بر قلب شما نیست! مسلما در ایجاد این وضع آشفته و نابسامان دنیا نقش و
صلح جهانی، یعنی در عشق و شفقت زیستن. اگر عشق و شفقت، حاکم بر قلب شما نیست! مسلما در ایجاد این وضع آشفته و نابسامان دنیا نقش و دخالت دارید.... #کریشنا_مورتی @lightworkers

قانون مردان می‌گوید عشق رویدادی است که لابه‌لای دیگر امور زندگی رخ می‌دهد. در رمان‌های عاشقانه، بر عشق تأکید بسیاری می‌شود، تأکیدی که در زندگی واقعی مصداق ندارد. البته هستند مردان انگشت‌شماری که عشق را مهم‌ترین مفهوم جهان می‌دانند، اما آن‌ها آدم‌های چندان جذابی نیستند... حتی زنانی که عشق برایشان از همه چیز مهمتر است نیز چنین مردانی را خوار می‌شمارند. زنان تملق‌های این مردان را می‌شنوند و به شور درمی‌آیند، اما همواره این احساس ناخوشایند را دارند که آن‌ها موجودات بدبختی هستند... حال آنکه مردان حتی در دوره‌های کوتاه دلدادگی خود نیز به کارهای دیگری مشغول می‌شوند که ذهنشان را از عشق و عاشقی دور می‌کند؛ بر حرف‌هایی که با آن روزگار می‌گذرانند متمرکز می‌شوند، خود را در ورزش غرق می‌کنند و نیز ممکن است به هنر دلبستگی بیابند. آنها اغلب فعالیت‌های گوناگون خود را در حوزه‌های گوناگون پی می‌گیرند و اگر موقتآ از یکی‌شان محروم شوند، می‌توانند پی دیگری بروند. مردان این توانایی را دارند که بر آنچه در لحظهٔ حاضر ذهن‌شان را به خود مشغول کرده متمرکز شوند و اگر کاری به قلمرو کاری دیگر تجاوز کند، سخت آزرده می‌شوند. فرق دلدادگی زنان و مردان در این است که زنان تمام روز عاشقند و مردان هرازگاه... #سامرست_موام @lightworkers

شفای کودک‌ درون اوقاتی که گریه بدون دلیل به سراغ شما می‌آید یا آنقدر غمگینید که سکوت می‌کنید جلوی احساسات خود را نگیرید با تم
شفای کودک‌ درون اوقاتی که گریه بدون دلیل به سراغ شما می‌آید یا آنقدر غمگینید که سکوت می‌کنید جلوی احساسات خود را نگیرید با تمام وجود گریه کنید و بر احساس تهی شدن خود هوشیار باشید نیک بنگرید که اگر اشکها زبان‌داشتند چه به شما می‌گفتند رنجشهای درونی خود را که با قطرات بی‌زبان اشک جاری می‌شوند یادداشت کنید یا قلم و کاغذی نزدیک خود بگذارید تا هر نقشی می‌خواهید بکشید نیازی نیست که نقاشی شما چیز خاصی باشد فقط خود را تخلیه کنید با نوشتار یا با خطوط... این تمرین را حتما انجام‌ دهید... @lightworkers

هر آنچه که عشق می‌نامیم حرص، عشق: آه که چقدر طنین این دو واژه در قلبهای ما با هم متفاوت است!... با این‌حال هر دوی آنها می‌توانند بیان کننده یک غریزه واحد تحت دو نام مختلف باشند: اولی به صورت منفی و ناپسند از نظر کسانی که مال و منالی اندوخته‌اند و غریزه مالكيت آنها کمی ارضاء شده و اکنون نگران دارایی های خود هستند؛ دومی به صورت ستایش آمیز از نظر ناراضیان و تشنگان که این غریزه را خوب می‌دانند. ‌ ‌ عشق به همنوع، آیا میل خودخواهانه مالکیت جدید نیست؟ همین طور عشق به دانش و به حقیقت؟ و به طورکلی خواست هر چیز جدید؟ ما کم کم از چیزهای کهنه و قدیمی و آنچه که يقينا مال ماست خسته و دلزده می شویم و نیاز داریم باز هم دستهای خود را به طرفی نو دراز کنیم؛ زیباترین منظره هم اگر سه ماه متوالی جلوی رویمان باشد دیگر برایمان جاذبه‌ای ندارد و دورنمای آن افق ناشناخته بیشتر ما را جلب می‌کند: احساس مالكيت معمولا به مرور فرسوده می شود.‌.. ‌ لذتی که از وجود خود می‌بریم برای دوام و استمرارش همیشه چیز جدیدی را در خود ما تغییر می‌دهد؛ و این همان چیزی است که تملک نام دارد. خسته شدن از یک تملک، خسته شدن از خویشتن است.‌ (زیادی و وفور هم ممکن است رنج‌آور شود، نیاز به دور انداختن و واگذاری هم می‌تواند نام فریبنده «عشق» را به خود گیرد). وقتی می‌بینیم کسی رنج می برد از این موقعیت پیش آمده با کمال میل برای تصاحب او استفاده می‌کنیم.‌ ‌ این کاری است که انسان نیکوکار و دلسوز می‌کند؛ او نیز این خواست تملك جديد را که در روحش بیدار شده است «عشق» می‌نامد و به سان ندای پیروزی جدید از آن لذت می‌برد. اما بیشتر در عشق جنسی است که این میل به طور مشخص به صورت یک اشتیاق به تملک ظاهر می‌شود: کسی که دوست دارد می خواهد مالک منحصر به فرد طرف مقابل باشد، می‌خواهد تسلطی مطلق بر روح و بر جسم او داشته باشد، می‌خواهد به تنهایی مورد توجه و علاقه باشد و در روح دیگری به عنوان با ارزش‌ترین و مطلوب‌ترین چیز در بالاترین مقام جای گیرد و فرمانروایی کند‌... ‌ به عبارت دیگر، تمام دنیا را از تمتع نعمت و خوشبختی ارزشمندی محروم کردیم! کسی که دوست دارد، می‌خواهد همه رقبای دیگر را تضعیف و محروم کند و به سان «فاتح بی‌باک و استثمارگر خودخواه، مبدل به اژدهای محافظ گنج خویش شود؛ بقیه چیزهای عالم به نظر او غير قابل توجهی رنگ باخته و بی‌ارزش می‌آیند و عاشق آماده است هر چیزی را قربانی کند، هر نظام استقرار یافته‌ای را مختل سازد و هر چیز با ارزشی را پس براند... ‌ ‌ در این صورت متحیر خواهیم شد که چگونه این حرص افسارگسیخته و این بی‌انصافی دیوانه وار عشق جنسی تا این حد در تمام اعصار تاریخ مورد تحسین و ستایش قرار گرفته و به عرش اعلى برده شده و بدتر این که، از این نوع عشق، معنا و مفهوم عشق متضاد است با خودخواهی برداشت شده است؛ در حالی که عشق شاید طبیعی‌ترین و خود جوش‌ترین تجلی خود خواهی آنان باشد. ‌ این برداشت عامیانه باید توسط کسانی انجام شده باشد که کامروا نشدند و چیزی جز اشتیاق تملک نداشته‌اند.این عده احتمالا همیشه زیاد بوده‌اند.آنهایی که در این زمینه بهره مند شدند و به سیری و اشباع رسیده اند، گاهی صحبت از اهریمن خشمگین کرده اند مانند سوفوکل که محبوب ترین و دوست داشتنی ترین مردم آتن بود؛ اما ارس از این کفرگویان بخنده می‌افتد، زیرا آنها محبوب ترین کسان در نظر او هستند.‌.. ‌ اینجا و آنجا روی زمین نوعی ادامه عشق وجود دارد که در آن اشتیاق و تملکی که در موجود نسبت به هم احساس می‌کنند جای خود را به خواستی جدید، اشتیاقی جدید، عطشی والا و مشترک، عطشی برای کمال و آرمانی فراتر از هر دوی آنها، داده است. اما چه کسی این نوع عشق را می‌شناسد؟ چه کسی آن را تجربه کرده است؟ اسم واقعی آن دوستی است... #فریدریش_نیچه #حکمت_شادان @lightworkers

هر آنچه که عشق می نامیم حرص، عشق: آه که چقدر طنین این دو واژه در قلبهای ما با هم متفاوت است!... با اینحال هر دوی آنها می توانند بیان کننده یک غریزه واحد تحت دو نام مختلف باشند: اولی به صورت منفی و ناپسند از نظر کسانی که مال و منالی اندوخته اند و غریزه مالكيت آنها کمی ارضاء شده و اکنون نگران دارایی های خود هستند؛ دومی به صورت ستایش آمیز از نظر ناراضیان و تشنگان که این غریزه را خوب می دانند. ‌ ‌ عشق به همنوع، آیا میل خودخواهانه مالکیت جدید نیست؟ همین طور عشق به دانش و به حقیقت؟ و به طورکلی خواست هر چیز جدید؟ ما کم کم از چیزهای کهنه و قدیمی و آنچه که يقينا مال ماست خسته و دلزده می شویم و نیاز داریم باز هم دستهای خود را به طرفی نو دراز کنیم؛ زیباترین منظره هم اگر سه ماه متوالی جلوی رویمان باشد دیگر برایمان جاذبه ای ندارد و دورنمای آن افق ناشناخته بیشتر ما را جلب می کند: احساس مالكيت معمولا به مرور فرسوده می شود.‌ ‌ لذتی که از وجود خود می بریم برای دوام و استمرارش همیشه چیز جدیدی را در خود ما تغییر می دهد؛ و این همان چیزی است که تملک نام دارد. خسته شدن از یک تملک، خسته شدن از خویشتن است.‌ (زیادی و وفور هم ممکن است رنج آور شود، نیاز به دور انداختن و واگذاری هم می تواند نام فریبنده «عشق» را به خود گیرد). وقتی می بینیم کسی رنج می برد از این موقعیت پیش آمده با کمال میل برای تصاحب او استفاده می کنیم.‌ ‌ این کاری است که انسان نیکوکار و دلسوز می کند؛ او نیز این خواست تملك جديد را که در روحش بیدار شده است «عشق» می نامد و به سان ندای پیروزی جدید از آن لذت می برد. اما بیشتر در عشق جنسی است که این میل به طور مشخص به صورت یک اشتیاق به تملک ظاهر می شود: کسی که دوست دارد می خواهد مالک منحصر به فرد طرف مقابل باشد، می خواهد تسلطی مطلق بر روح و بر جسم او داشته باشد، می خواهد به تنهایی مورد توجه و علاقه باشد و در روح دیگری به عنوان با ارزشترین و مطلوبترین چیز در بالاترین مقام جای گیرد و فرمانروایی کند‌ ‌ به عبارت دیگر، تمام دنیا را از تمتع نعمت و خوشبختی ارزشمندی محروم کردیم! کسی که دوست دارد، می خواهد همه رقبای دیگر را تضعیف و محروم کند و به سان «فاتح بی باک و استثمارگر خودخواه، مبدل به اژدهای محافظ گنج خویش شود؛ بقیه چیزهای عالم به نظر او غير قابل توجهی رنگ باخته و بی ارزش می آیند و عاشق آماده است هر چیزی را قربانی کند، هر نظام استقرار یافته ای را مختل سازد و هر چیز با ارزشی را پس براند. ‌ ‌ در این صورت متحیر خواهیم شد که چگونه این حرص افسارگسیخته و این بی انصافی دیوانه وار عشق جنسی تا این حد در تمام اعصار تاریخ مورد تحسین و ستایش قرار گرفته و به عرش اعلى برده شده و بدتر این که، از این نوع عشق، معنا و مفهوم عشق متضاد است با خودخواهی برداشت شده است؛ در حالی که عشق شاید طبیعی ترین و خودجوش ترین تجلی خود خواهی آنان باشد. ‌ ‌ این برداشت عامیانه باید توسط کسانی انجام شده باشد که کامروا نشدند و چیزی جز اشتیاق تملک نداشته اند. این عده احتمالا همیشه زیاد بوده اند. آنهایی که در این زمینه بهره مند شدند و به سیری و اشباع رسیده اند، گاهی صحبت از اهریمن خشمگین کرده اند مانند سوفوکل که محبوب ترین و دوست داشتنی ترین مردم آتن بود؛ اما ارس از این کفرگویان بخنده می افتد، زیرا آنها محبوب ترین کسان در نظر او هستند.‌ ‌ اینجا و آنجا روی زمین نوعی ادامه عشق وجود دارد که در آن اشتیاق و تملکی که در موجود نسبت به هم احساس می کنند جای خود را به خواستی جدید، اشتیاقی جدید، عطشی والا و مشترک، عطشی برای کمال و آرمانی فراتر از هر دوی آنها، داده است. اما چه کسی این نوع عشق را می‌شناسد؟ چه کسی آن را تجربه کرده است؟ اسم واقعی آن دوستی است... #فریدریش_نیچه #حکمت_شادان

07 - The Inward Coil.mp311.95 MB

ساقیا! مستان خواب آلوده را بیدار کن از فروغ باده، رنگِ رویشان گلنار کن لااُبالی پیشه‌گیر و عاشقی بر طاق نِه عشق را در کار گیر
ساقیا! مستان خواب آلوده را بیدار کن از فروغ باده، رنگِ رویشان گلنار کن لااُبالی پیشه‌گیر و عاشقی بر طاق نِه عشق را در کار گیر و عقل را بیکار کن گر زِ چرخِ چنبری، از غم، همی خواهی نجات دورِ باده پیش گیر و قصدِ زُلف یار کن دانشت بسیار باشد، چونکه اندک مِیْ خوری دانشی کو غم فزاید از مِی اَش بردار کن #سنایی @lightworkers

پرسیدم: کجا می‌روی؟ گفت: به قصه‌ای عاشقانه می‌روم. دستش را گرفتم و گفتم: نرو، اینجا در برهوت بی‌عشقی، جایت امن‌تر است. اینجا خوشبخت‌تری... گفت: باید بروم هر آدمی سرانجام به قصه‌ای عاشقانه محتاج است. گفتم: اشتباه نکن، این قصه عاشقانه است که به آدمی محتاج است، تا قربانی‌اش کند. گفت: می‌روم، می‌خواهم که بروم، دوست دارم که بروم، باید بروم. گفتم: باشد حالا که بر رفتن پای می‌فشری این ها را از من بگیر و با خودت ببر، چون به کارت می‌آید... این جگر را بگیر چون باید بسوزد. این قلب را بگیر چون باید بشکند، این آه را بگیر چون باید از سینه‌ات تا آسمان برود. این زخم را بگیر چون باید بر پهلویت بماند. این درد را بگیر چون در جانت خواهد پیچید. این تاول را بگیر تا بر پایت بنشیند. این بغض را بگیر چون در گلویت جای خواهد گرفت. این اشکها را با خودت ببر چون از چشمهایت خواهد چکید و این خون را چون ناگزیری که شبانه‌روز آن را بخوری و این خاموشی را زیرا روشن‌تر از آن در مرام عاشقی چراغی نیست... او رفت و من دیگر هرگز او را ندیدم. اما گاهی که از حوالی قصه‌های عاشقانه می گذرم، بوی جگر سوخته را می‌شنوم، بوی جگر سوخته را می‌شناسم. بوی جگر خودم را که به او قرض داده‌ام. گاهی که به آسمان نگاه می‌کنم‌، آهش را در آسمان می‌بینم آه خودم است که به او بخشیده بودم... گاهی صدای شکستن می‌آید، من صدای شکستن قلب را از میان هزاران صدا تشخیص می‌دهم، صدای شکستن بغض را و صدای افتادن اشک را و صدای ترک خوردن روح را… -به کجا می‌روی ای دوست؟ -آیا تو هم جگر و بغض و اشک و آه و قلب می خواهی؟ #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

یکی از راهکار‌های ساده برای کنترل استرس و خشم‌ این است که به آن برچسب بزنیم. البته منظورمان این نیست که یک تکه کاغذ به احساس‌مان بچسبانیم! بلکه می‌خواهیم حس‌ فعلی‌مان را شناسایی کرده و برایش یک اسم انتخاب کنیم. نام این تکنیک قدرتمند Emotional Labeling است.... برچسب زدن به احساسات سبب می‌شود مغز از بالا به مشکل نگاه کرده و وضعیت را مجددا مرور کند. در نتیجه واکنش‌اش را بهتر تنظیم خواهد کرد. این روش سبب می‌شود به جای اسیر شدن در یک حس خاص، آن را به یک یا چند کلمه محدود کنیم. پژوهش‌های متعدد هم تاثیر این تکنیک را نشان داده است... اگر برای کنترل احساسات خودمان از این روش استفاده می‌کنیم، نیاز نیست کلمات را بر زبان بیاوریم و همینکه در ذهن‌مان حس‌مان را به خودمان یادآوری کنیم کافی است.... مثلا به‌سادگی به خودتان بگویید الان احساس: خشم، غم، اضطراب، خجالت‌، ناامیدی و… می‌کنم. تلاش کنید به جای انکار، حس‌تان را بپذیرید و همین ترفند ساده سبب کنترل واکنش و بهبود سلامت روان‌تان خواهد شد... اما نکته جالب‌تر اینجاست که هنگام بحث و جدل با دیگران هم می‌توان از روش برچسب‌زدن برای کنترل احساسات فرد مقابل استفاده کرد و اجازه ندهیم بحث به جاهای باریک کشیده شود! کافی است بگویید: «احساس می‌کنم عصبانی (یا هر حس دیگری که وجود دارد) هستی؟» با این کار فرد مقابل به‌سرعت متوجه وضعیت خود شده و شدت عصبانیت‌اش کمتر می‌شود. اگر باورتان نمی‌شود، دفعه بعدی که درگیر بحث شدید، از این تکنیک استفاده کنید و نتیجه‌اش را ببینید.... @lightworkers

شمس خُجندی بر خاندان می‌گریست ما بَر وِی می‌گریستیم . بر خاندان چه گرید؟ یکی به خدا پیوست بر او می‌گرید؟ بر خود نمی‌گرید! اگر
شمس خُجندی بر خاندان می‌گریست ما بَر وِی می‌گریستیم . بر خاندان چه گرید؟ یکی به خدا پیوست بر او می‌گرید؟ بر خود نمی‌گرید! اگر از حال خود واقف بودی بر خود گریستی بلکه همۀ قوم خود را حاضر کردی و خویشان خود را و زار زار بر خود می‌گریستی... @lightworkers #حضرت _شمس_تبریزی

Invisible Blue Something Real 08 Dawn.mp36.92 MB

جهان را بلندی و پستی تویی ندانم چه ای، هرچه هستی تویی #فردوسی بلندی و پستی نخوانم تو را مقید به اینها ندانم تو را نه تنها بلن
جهان را بلندی و پستی تویی ندانم چه ای، هرچه هستی تویی #فردوسی بلندی و پستی نخوانم تو را مقید به اینها ندانم تو را نه تنها بلندی و پستی تویی که هستی ده هست و هستی تویی تویی جمله و غیر تو هیچ نیست درین نکته یک مو خم و پیچ نیست چو بیرونی از عقل و وهم و قیاس تو را چون شناسم من ناشناس #جامی @lightworkers

بودا حتی یک کلمه درباره ی حقیقت سخن نگفته است. او در این مورد، حتی نگفت: «آری» یا «نه». ابن عربی یکی از بزرگترین عارفان تاریخ بشری ست. او در زمان «ابن رشد» نوجوانی بیش نبود اما آوازه اش از مرزهای سرزمینش فراتر رفته بود به همین دلیل ابن رشد، که خود از فيلسوفان بنام روزگار بود علاقه ی زیادی به دیدن ابن عربی داشت. یک روز به خواهش،پدر، ابن عربی به دیدار ابن رشد رفت. ابن رشد کهنسال، با دیدن فرزانه ای نوجوان، ذوق زده شد و به احترام او از جا بلند شد. او در حالی که به سوی ابن عربی می رفت، از او پرسید: «آری؟» ابن عربی پاسخ داد: «آری.» ابن رشد به وجد آمد و شاد شد اما ناگهان ابن عربی در میان شادمانیهای ابن رشد به او گفت «نه» غمی عجیب ابن رشد را فرا گرفت. آنگاه ابن عربی :گفت: «آری و نه». ابن رشد دچار حیرت شد. ابن عربی ادامه داد: «آری و نه. و بینِ آری و نه روح ها از بدن ها مفارقت می کنند و سرها از بدنها جدا میشوند.» همین «آری و نه»، تاریخ فلسفه و عرفان را شکل داده است. اما اگر از بودا درباره ی حقیقت می پرسیدی همچون مجسمه ای سنگی، می نشست و هیچ نمی گفت او نه پاسخی منفی میداد و نه پاسخی مثبت گویی اصلاً پرسش تو را نشنیده است. البته او پرسش تو را می شنید اما او می دانست اگر در پاسخ تو چیزی بگوید پرده ی دیگری بر حقیقت بسته و بدینسان تو را متحیرتر کرده است ... #ابن_عربی #بودا @lightworkers

بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید. بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی مشک آید. این را کسی دریابد ک
بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید. بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی مشک آید. این را کسی دریابد که او را مشامی باشد. #فیه_ما_فیه @lightworkers

آیا به یادتان می‌آید که چه زمانی و به‌وسيلۀ چه کسی غرورتان جریحه‌دار شد؟ چه چیز سبب شد در طول روز بیشتر ناراحت شوید؟ چرا آن آزردگی را داشتید؟ دليل پنهان آن چه بود؟ این را بررسی کنید.... سر، قلب و مرکز جنسی را مشاهده کنید. زندگی عملی مدرسۀ شگفت‌انگیزی است. با تعامل با دیگران است که می‌توانیم من‌هایی را که در درون خود حمل می‌کنیم، کشف کنیم. هر نوع آزردگی و هر پيشامدی را، که با مشاهدۀ خود منجر به کشف من می‌شود، چه عزت نفس باشد چه حسادت، چه عصبانیت باشد چه حرص، چه سوء‌ظن باشد چه تهمت، چه شهوت باشد و ... مشاهده کنید... پيش از آنکه بخواهیم دیگران را بشناسیم باید بتوانيم خود را بشناسيم.... @lightworkers

نقد انیمیشن لو.... بعضی چیزها هست که نمی‌شود از آن سردرآورد. به قول اینشتین «ظاهرا همه چیز بی‌معناست اما محال است معنایی در کار نباشد.» یکی از چیزهایی که آدم نمی‌فهمد اما مسلم است اینکه: هرکس به دیگران رنجی برساند، تنها به خود آسیب زده است.   آلبرکامو در نمایشنامۀ کالیگولا می‌گوید: «بدی یگانه راهی‌ست که آدم به خودش نیرنگ بزند»   من در این فیلم کوتاه چند محور کلی دیدم. شاید بتوان گفت نتایجی اخلاقی: اول اینکه «دست بالای دست بسیار است» و وقتی تو ناتوانان را در رنج می‌اندازی، کسی هم پیدا می‌شود که خودت را اذیت کند...   نکتۀ دوم: علت اینکه برخی شخصیت آسیب‌زننده پیدا می‌کنند، این است که خودشان آسیب دیده‌اند. در اینجاد یاد حرف سارتر افتادم که نقل به مضمون می‌کنم: «افراد به اندازۀ کمبودهایشان به دیگران لطمه می‌زنند.» یعنی فیلم نگاهی دو جانبه دارد: هم زشتی کار آزاردهنده و قانون کارما را با اجرایی معصومانه نشانمان می‌دهد، و هم برای مخاطب شرح می‌دهد که چرا آن فرد، این شخصیت زخم زننده را پیدا کرده است. بنابراین درحالیکه با رفتار لُو موافق نیستیم ناخودآگاه دلمان برای او می‌سوزد...   نکتۀ سوم: تنها راهی که بتوان به آرامش و رفاه رسید تلاش برای آرامش و رفاه دیگران است.  هرچند این تلاش مانند داستان لو در ابتدا از ته دل نباشد اما آدم را به مقصد می‌رساند. در واقع این فیلم کوتاه نشان می‌دهد ما چه خوشمان بیاید، چه نه ناگزیریم قانون بازی را بدانیم: ما در ارتباط با دیگران معنا پیدا می‌کنیم، بنابراین بهتر است برای بُرد تیم کار کنیم و از فکر گل زدن و حرکات انفرادی خودخواهانه اجتناب کنیم. زیرا در این صورت قطعا بازنده‌ایم.... در واقع من این کارتون را درسی برای آموزش «تفکر سیستمی» می‌دانم. لُو ابتدا که بچه‌ها را آزار می‌داد، فردی مقابل سیستم بود که می‌خواست روبروی آن بایستد و منفعت شخصی را دنبال می‌کرد تا اینکه منافع خودش به خطر افتاد اما در پایان به تفکر سیستمی رو آورد و کوشید به خاطر خودش هم که شده جزیی مفید به حال جمع باشد. و تنها در آن صورت بود و با این تغییر در رویه که به رفاه و موفقیت (خرس دلخواه خود) رسید.... @lightworkers

انسان سالم دیگری را شکنجه نمی کند. این آزار دیده است که آزار می‌رساند... #کارل_گوستاو_یونگ @lightworkers

هر چه گویی ای دم هستی از آن پرده ای دیگر بر او بستی، بدان #حضرت_مولانا لائو تزو می گوید: "به محض آنکه حقیقت را بر زبان جاری م
هر چه گویی ای دم هستی از آن پرده ای دیگر بر او بستی، بدان #حضرت_مولانا لائو تزو می گوید: "به محض آنکه حقیقت را بر زبان جاری می کنی، دروغ می شود. حقیقتی که در قالب کلمات بگنجد، حقیقت نیست. خدایی را که بتوان تعریف کرد و در قالب مفاهیم گنجاند، خدا نیست." لائو تزو می خواهد بگوید که زبان، ریشه در دوگانگی و ثنویت دارد، در حالی که حقیقت، فراسوی دوگانگی و ثنویت است. با زبانی که بر تضاد مبتنی ست، نمی توان درباره ی حقیقت بسیط و لایتجزّی سخن گفت. #لائو_تزو @lightworkers