es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

Light Workers🔆

Light Workers🔆

Ir al canal en Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers

Mostrar más
407
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
+830 días
Archivo de publicaciones
#گلپا @lightworkers

#همایون_شجریان @lightworkers

#حسین_قوامی @saghinameh23

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد زمانی از حقیقتهای ما افسانه می‌سازد سر مغرور من ! با میل دل باید کنار آمد که عاقل آن ک
همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد زمانی از حقیقتهای ما افسانه می‌سازد سر مغرور من ! با میل دل باید کنار آمد که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد مرنج از بیش و کم چشم از شراب این و آن بردار که این ساقی به قدر « تشنگی » پیمانه می‌سازد مپرس از من چرا در پیله‌ی مهر تو محبوسم که عشق از پیله‌های مرده هم پروانه می سازد به من گفت ای بیابان گرد غربت! کیستی؟ گفتم : پرستویی که هر جا می‌نشیند لانه می سازد مگو شرط دوام دوستی دوری‌ست،باور کن همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد.... #فاضل_نظری @lightworkers

#خورشید_دادبه #تنبور @lightworkers

#بریده_کتاب حسین منصور را _قَدَّسَ اللّهُ رُوحَهُ _ پرسیدند : لذت عشق در کدام وقت کمال گیرد؟ فرمود: در آن ساعت که معشوق بساط سیاست گسترده باشد و عاشق را برای قتل حاضر کرده و این در جمال او حیران شود و گوید: او بر سر قتل و من در او حیرانم کان راندن تیغش چه نکو می‌راند... #عین_القضات_همدانی لوایح عشقت صنما چه دلبری‌ها کردی.... @lightworkers

خالی شو از همه چیز و همه کس خالی شو. وقتی نه وابستگی و نه تعلقی و نه نیازی باشد ؛ تو دردمند نخواهی بود . تفاوتها را چنان بنگر که گوئی به عبور پرندگانی از نژادهای گوناگون ، در خط افق عمرت می نگری . هیچکس را تغییر نده و چشمت را به روی حقیقت مبند. این راز را بخوان هر چه بخواهی ور دسترس توست. مشروط بر آنکه بخواهیش. صمیمی ... رها ... در زمان حال ... @lightworkers

بندۀ طالعِ خویشم، که در این قحطِ وفا عشقِ آن لولی سَرمست خریدارِ من است #حافظ @lightworkers

#Andrea_bocelli @lightworkers

انسان کامل از نظر مولانـــا (بخش چهارم) انسان آرمانی مولوی «صاحب دلی» است که نه تنها خاک را زر می‌کند، نه تنها اسرافیل زمان خویش است و حیات و سرزندگی به جامعه خویش می‌بخشد، بلکه سنگِ وجود انسان را بدل به گوهر می‌کند : نارِ خَندانْ باغ را خندان کُند صُحبَتِ مَردانَت از مَردان کُند گَر تو سنگِ صَخْره و مَرمَر شَوی چون به صاحِبْ‌دل رَسی، گوهر شَوی همچنین معرفت حقیقی از انسان کامل حاصل می‌شود : مِهْرِ پاکانْ درمیانِ جانْ نِشان دل مَدِه اِلّا به مِهْرِ دلْ خوشان کویِ نومیدی مَرو، اومیدهاست سویِ تاریکی مَرو، خورشیدهاست دلْ تو را در کویِ اَهلِ دل کَشَد تَنْ تو را در حَبْسِ آب و گِل کَشَد هین غذایِ دل بِدِه از هم‌دلی رو بِجو اِقْبال را از مُقْبلی و ایضا می فرماید : فَقر خواهی آن به صُحبَت قایِم است نه زَبانَت کار می‌آید نه دست دانشِ آن را سِتانَد جانْ زِ جان نه زِ راهِ دَفتر و نه از زبان ویژگی های انسان آرمانی مولوی و شخصیت خاصی که از او ارائه می‌شود چنان است که نهایتاً تغییر بشر را باید از وی انتظار داشت، زیرا چنین انسانی فرمانروای واقعی نوع بشر است. انسان آرمانی مولوی همان «امام حَیِّ قائم» است که جهان از وجودش آرامش و صفا می‌یابد. هیچ دوره‌یی از وجود چنین انسانی خالی نیست و تا واپسین روز ادامه خواهد داشت : پس به هر دَوْری وَلی‌یی قایم است تا قیامَت آزمایشْ دایم است هر کِه را خویِ نِکو باشد، بِرَست هر کسی کو شیشه‌دل باشد، شِکَست پس اِمامِ حَیِّ قایمْ آن وَلی‌ست خواه از نَسْلِ عُمَر، خواه از علی‌ست مَهْدی و هادی وِیْ است ای راه ‌جو هم نَهان و هم نِشَسته پیشِ رو او چو نور است و خِرَد جِبْریلِ اوست وان وَلیِّ کَم ازو قِنْدیلِ اوست وان کِه زین قِنْدیلْ کَم، مِشْکاتِ ماست نور را در مَرتَبه تَرتیب‌هاست زان که هَفْصَد پَرده دارد نورِ حَق پَرده‌هایِ نور دان چَندین طَبَق از پَسِ هر پَرده قومی را مُقام صَفْ صَف‌اَند این پَرده‌هاشان تا اِمام انسان کامل تجلی گاه انوار الهی و مسجود ملائک است، مولوی اذعان می کند عاجز از مدح اوست، اگر چه تا قیامت مدحش کند : چون مَلَک اَنْوارِ حَق در وِیْ بیافت در سُجود افتاد و در خِدمَت شِتافت مَدحِ این آدم که نامَش می‌بَرَم قاصِرَم گَر تا قیامَت بِشْمُرَم @lightworkers

خوشدلی خواهی پی او گیر، کاندر باغِ مهر صبح را از بوی این گل ذوقِ خندان گشتن است ... #هوشنگ_ابتهاج @lightworkers
خوشدلی خواهی پی او گیر، کاندر باغِ مهر صبح را از بوی این گل ذوقِ خندان گشتن است ... #هوشنگ_ابتهاج @lightworkers

#شوکت_علی‌اکبروا (Shovkat Alakbarova) @lightworkers

انسان کامل از نظر مولانـــا آگاهی ها و معلومات انسان کامل شهودی و منبع آن الهی است، زیرا قلب وی با ذات الهی پیوندی بی‌واسطه و صادقانه دارد. او خدا را نه برای بهشت و حوری دوست دارد و نه از ترس جهنم و عذابش. بنابراین انسان آرمانی مولوی کسی است که : بَهرِ یَزدان می‌زیَد نه بَهرِ گَنج بَهرِ یَزدان می‌مُرَد نَزْ خَوْفِ رَنج هست ایمانَش برایِ خواستِ او نه برایِ جَنَّت و اَشْجار و جو تَرکِ کُفرَش هم برایِ حَق بُوَد نه زِ بیمِ آن که در آتش رَوَد انسان آرمانی مولوی شخصیتی چندان تکامل‌ یافته دارد که می‌تواند زمام عالم را به دست گیرد. او کسی است که در هر لحظه از حیات خویش معراج را تجربه می‌کند : هر دَمی او را یکی مِعْراجِ خاص بر سَرِ تاجَش نَهَد صد تاجِ خاص صورتش بر خاک و جانْ بر لامَکان لامَکانی فوقِ وَهْمِ سالِکان لامَکانی نه که در فَهْم آیَدَت هر دَمی در وِیْ خیالی زایَدَت بَلْ مَکان و لامکان در حُکْمِ او هَمچو در حُکْمِ بهشتی چارْ جو این انسان در عالم روحانی نیز صاحب اقتدار است، چندان که اراده فرشتگان و خدا هم معطوف به اراده اوست، و دعایش مستجاب می شود، این مفهوم که مولوی آن را به صورتهای مختلف بیان داشته مبتنی است بر این قول که «إن لله رجالاً إذا أرادوا ، أراد» : چون بِنالَد زارْ بی‌شُکر و گِلِه اُفْتَد اَنْدَر هفت گَردونْ غُلْغُله هر دَمَش صد نامه، صد پیک از خدا یا رَبی زو، شَصْت لَبَّیک از خدا زَلَّتِ او بِهْ زِ طاعَت نَزدِ حَق پیشِ کُفرَش جُمله ایمان‌ها خَلَق انسان کامل دارای چنان نیرویی است که می‌تواند ضمن حفظ فردیت خود، زمام دنیای روحانی را به دست گیرد. مولوی نیروی انسان کامل را اینچنین توصیف می‌کند : دستِ او را حَق چو دستِ خویش خوانْد تا یَدُ اللّهْ فَوْقِ اَیْدیهِمْ بِرانْد دستِ حَق میرانَدَش، زنده‌ش کُند زنده چِه بْوَد؟ جانِ پاینده‌ش کُند هرکِه تنها نادرا این رَهْ بُرید هم به عَوْنِ هِمَّت پیران رَسید دستِ پیر از غایِبانْ کوتاه نیست دستِ او جُز قَبْضۀ اللّه نیست خانم شیمل در توضیح ابیات مذکور می‌گوید، این اندیشۀ مولوی تلمیحی است به آیه ۱۷ سوره انفال «… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ …» مولوی در این خصوص قایل به نیروی عظیم قلب است. قلب انسان کامل از چنان قدرت روحانی عظیمی برخوردار است که « يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ۚ » است، چنین انسانی را مولوی «مَردِ راست» می‌خواند که دستی خلّاق و کارآفرین همچون خالق هستی دارد : چون قَبولِ حَق بُوَد آن مَردِ راست دستِ او در کارها دستِ خداست بنابر این انسان کامل به سبب چنین نیرویی نه تنها اختیار عالم مادی که زمام دنیای روحانی را نیز به دست دارد : بارنامه‌یْ روحِ حیوانی است این پیش‌تَر رو روحِ انسانی بِبین بُگْذَر از انسانْ هم و از قال و قیل تا لبِ دریایِ جانِ جِبرئیل بَعد از آنَت جانِ اَحمَد لب گَزَد جِبْرئیل از بیمِ تو واپَس خَزَد گوید اَرْ آیَم به قَدْرِ یک کَمان من به سویِ تو بِسوزَم در زمان باید هم‌ چنین باشد، زیرا : آن کِه واقِف گشت بر اَسْرارِ هو سِرِّ مَخْلوقات چِه بْوَد پیشِ او؟ آن کِه بر اَفْلاک رَفتارش بُوَد بر زمین رفتن چه دشوارَش بُوَد؟ در کَفِ داوود کآهَن گشت موم موم چِه بْوَد در کَفِ او؟ ای ظَلوم خاک بی مقدار در دست انسان کامل مولوی بدل به زر می‌شود : کامِلی گَر خاک گیرد، زَر شود ناقص اَرْ زَر بُرد، خاکستر شود انسان کامل دارای چنان عظمتی است که جهان با همه بزرگی در او گم و یاوه می‌شود. نیکلسون در تفسیر مثنوی، در شرح این بیت که : غَم مَخور یاوه نَگَردد او زِ تو بلکه عالَم یاوه گردد اَنْدَرو می‌گوید : «انسان کامل هرگز در جهان گم نمی‌شود، زیرا او صفات الهی را که واقعیت و حقیقت جهان را تشکیل می‌دهند در خود جذب، یا می توان گفت، مستحیل کرده.» علامه اقبال می‌گوید : «جلال‌الدین مولوی اندیشه جذب جهان در انسان کامل را با زیبایی بسیار در مثنوی توصیف نموده. زمانی که پیامبر(ص) طفل خردسالی بود و دایه‌اش حلیمه از او حضانت می‌کرد، در صحرا گم می‌شود، حلیمه که سخت اندوهگین شده و به جستجوی طفل مشغول بود به پیرمردی برمی‌خورد که پس از آگاهی از تشویش او می‌گوید : غَم مَخور یاوه نَگَردد او زِ تو بلکه عالَم یاوه گردد اَنْدَرو با توجه به آنچه گفته آمد می‌توان دریافت که انسان کامل مولوی صاحب ارزشهای اجتماعی و عملی است. چنین انسانی الگویی برای اصول اخلاقی و عدالت اجتماعی است. انسان آرمانی مولوی، روحِ نوع بشر را متعالی و او را از هر حیث والا می‌سازد : هین که اِسْرافیلِ وَقت‌اَند اَوْلیا مُرده را زیشان حَیات است و نَما جانِ هر یک مُرده‌یی از گورِ تَن بَر جَهَد زآوازَشان اَنْدَر کَفَن گوید این آوازْ زآواها جُداست زنده کردن کارِ آوازِ خداست بخش سوم @lightworkers

#بریده_کتاب همه آنچه هست، دل‌انگیز است. آفتاب از فراز کوه سر بر می‌آورد و سبزی شگفت‌انگیز با پرمایگی وافرش از دره ژرف سرازیر می‌شود. گویی درختان در طول شب اندکی قد کشیده‌اند و علفزار با میلیون‌ها سوسن وحشی سیاه‌چشم از هم شکفته است. ‌ این رفت و آمد بی‌پایان، بازگشت ابدی: روییدن، جفت گیری، مردن و دوباره روییدن را باز حس می‌کنم. و می‌دانم آدمیزاد هم بخشی از این رفت و بازگشت ابدی است، بخشی از اندوهش و بخشی از آهنگش. ‌ ولی شعور انسانِ جست‌وجوگر فرامی‌خوانَدش تا از این بازگشت ابدی برگذرَد. من نیز مانند دیگرانم جز آنکه جست‌وجویی متفاوت را برگزیده‌ام. همواره بر این اعتقاد بوده‌ام که باید در جست‌وجوی حقیقت درونی بود با این باور که میوهٔ ارزش‌های آینده تنها زمانی قادر به رشد است که بذرش را تاریخ امروز ما افشانده باشد. ‌ #رولو_می ‌ عشق و اراده @lightworkers

ما شبیه آنچه که می‌خوانیم می شویم @lightworkers
ما شبیه آنچه که می‌خوانیم می شویم @lightworkers

شکوهی در جانم تنوره می‌کشد گویی از پاک‌ترین هوای کوهستانی لبالب قدحی درکشیده‌ام. در فرصتِ میانِ ستاره‌ها شلنگ‌انداز رقصی می‌کنم دیوانه به تماشای من بیا! #احمد_شاملو @lightworkers

مختصر شرحی و نگاهی به جریان پیدایش شعر عرفانی از زمان سنایی غزنوی تا بیدل دهلوی با ظهور حکیم سنایی غزنوی مسیر شعر فارسی تغییر کرد. او اولین شاعری بود که متوجه شد نسبتی تنگاتنگ و درونی بین شعر و عرفان اسلامی وجود دارد و می‌توان به اسلام، نگاهی شاعرانه و عارفانه و ژرف‌نگر داشت؛ لذا مضامین و نکته‌های عارفانه را با شعر پیوند داد و به یک انتظام تازه در شعر دست یافت که نام این انتظام تازه «شعر عرفانی» است. البته منظور این نیست که قبل از سنایی، حکمت و عرفان وجود نداشت، بلکه با شعر به هم‌زیستی نرسیده بود و در شعر جلوه‌گر نشده بود. عرفان ،انقلاب در شناخت است و شعر، انقلاب در زبان؛ وقتی این دو انقلاب در کنار هم قرار می‌گیرند، تجلی زبانی انقلاب فکر و اندیشه رخ می‌دهد. لذا شعر در اصل و معنای حقیقی خود شعر عارفانه است و ریشه در خاکِ دین و آئین و معرفت دارد، که اگر نداشته باشد خشک می‌شود و فرو می‌ریزد. سنایی با این کار در ساحت شعر فارسی دوران‌سازی کرد و آغازگر شعر عرفانی در سبک خراسانی شد. او که شاعری شیعی بود و شیفتگی فوق‌العاده به امیرالمومنین و ائمه‌ی اطهار (علیهم‌السلام) در اشعار او مشاهده می‌شود، خود اهل سلوک بود و صرفا به مفاهیم مکتوب و ناآزموده دل نمی‌بست، تا جایی که در اواخر عمر با پای برهنه راه می‌رفت و به خود اجازه نمی‌داد با کفش روی زمین، که مقدس است، قدم بگذارد. عطار و شعر عرفانی مردمی هم‌زمان با مرگ حکیم سنایی غزنوی، عطار متولد می‌شود که ادامه‌دهنده‌ی راه اوست. برای سنایی و عطار شعر محملی برای ارائه‌ی اندیشه‌هایی است که نهایتا منجر به رستگاری بشر می‌شود. در این نگاه، شعر، بازی با کلمات و زیبایی صرف نیست، بلکه بستری است برای انعکاس حقایقی که در نثر امکان جلوه‌گری این مضامین و نکته‌های سربسته وجود ندارد. اما عطار این راه را با یک تفاوت عمیق ادامه می‌دهد و آن این است که او شعر را از مدرسه و دربار خارج می‌کند و به میان مردم می‌آورد. عطار شعرش را به ساده‌ترین شکل عرضه می‌کند تا تمامی مردم مخاطبان آن قرار گیرند، نه فقط عده‌ی خاصی که می‌توانند نکته‌های شعری و واژه‌های ثقیل را درک کنند. سنایی بسیار فاخر شعر می‌گفت و حتی خواندن آثار او، مانند سیرالعباد الی المعاد و حدیقه‌الحقیقه، بسیار دشوار است، چه رسد به درک آن. اما عطار به سادگی زبان دست می‌یابد و لذا مخاطبان فراوانی پیدا می‌کند و آثار او، مانند منطق الطیر، الهی‌نامه، اسرارنامه، و هیلاجنامه عمومیت می‌یابد و با این کار شعر عرفانی مردمی می‌شود. مولوی بعد از عطار، مولوی، که هم به عطار و هم به سنایی ارادت زیادی داشته است، این راه را ادامه می‌دهد. این ارادت در جای‌جای دیوان شمس و مثنوی معنوی نمایان است. برای مثال مولانا می گوید: «عطار روح بود و سنایی دو چشم او/ ما از پی سنایی و عطار آمدیم» یا «اگر عطار عاشق بُد سنایی شاه و فائق بُد/ نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را». حتی مثنوی معنوی براساس حدیقه‌الحقیقه و الهی‌نامه و به درخواست دوستداران مولوی نوشته می‌شود. بیدل و شعر عرفانی در سبک هندی رود خروشان شعر عرفانی با حافظ و جامی ادامه پیدا می‌کند تا وارد سبک هندی می‌شود و شاعری مثل بیدل دهلوی ظهور می‌کند که شیفته و عاشق مولوی و عطار و سنایی بوده است و در یکی از مثنوی‌هایش این ارادت به‌وضوح دیده می‌شود: «عمل چیست؟ عین معانی شدن/ اگر عاملی می‌توانی شدن// به جیب تحقق ندزدیده سر/ ز شعر سنایی گریبان مدر// به طرزی یقین تا نبخشی نوی/ به افسانه نتوان شدن مولوی// اگر مولوی درس عطار خواند/ مپندار در وهم و پندار ماند// کلامش گواه همین است و بس/ دلیل یقین هم یقین است و بس// ز سر دل آنان که دم می‌زنند/ نجنبیده از جا قدم می‌زنند// به ظاهر خط نسخه‌ی کثرتند/ به باطن همان معنی وحدتند»، یعنی سنایی، عطار، مولوی، حافظ و جامی یک حقیقتند که متکثر شده‌اند و در واقع همگی در ساحت توحید تنفس می‌کنند؛ پس می‌توان شعر تمامی این شاعران را «شعر توحیدی» نامید. #سنایی #عطار_نیشابوری #مولانا #بیدل_دهلوی @lightworkers

کوردی نوش کنیم💚 #سانا_برزنجی @lightworkers

انسان کامل از نظر مولانا (بخش دوم) یکی از ویژگیهای انسان کامل «فقیر» بودن اوست. چنین کسی ممکن است به ظاهر مستمند بنماید، ولی صاحب گنجهای بیشمار است. هیچ حرص و آزی در وی نیست. دارای اهمیت اجتماعی بسیار است، و جدا از جامعه نیست. در پدید آوردن نظام اجتماعیِ سالم سهیم است. چنین فقری ریشه در «الفقر فخری» دارد. نیکلسون می نویسد، «بنا به گفته مولوی، رحمت الهی مقدم بر غضب الهی است… اینها صفاتی است که در انسان کامل آشکار است.» مولوی انسان کامل را بهره مند از «جلال» الهی می داند : صد هزارانْ شهر را خشمِ شَهان سَرنِگون کرده‌ست ای بَد گُمْرَهان کوه بر خود می‌شِکافَد صد شِکاف آفتابی از کُسوفَش در شَغاف خشمِ مَردانْ خُشک گرداند سَحاب خشمِ دل‌ها کرد عالَمها خَراب فقیر مورد نظر مولوی در واقع انسانی است اهل استغناء با اراده ای استوار که آموزگار مردم پیرامون خویش در زمینه های اخلاقی، اجتماعی و رفتاری است. چنین خصوصیتی را اذهان عادی فهم نمی کنند : کارِ درویشی وَرایِ فَهْمِ توست سوی درویشی بِمَنْگَر سُستْ سُست زان که دَرویشان وَرایِ مُلْک و مال روزیی دارند ژَرْف از ذواَلْجَلال حَق تَعالی عادل است و عادلان کِی کُنند اِسْتَمگَری بر بی‌دلان؟ آن یکی را نِعْمَت و کالا دَهَند وین دِگَر را بر سَرِ آتش نَهَند آتشَش سوزا که دارد این گُمان بر خدا و خالِقِ هر دو جهان فَقْرُ فَخْری از گِزاف است و مَجاز؟ نه، هزاران عِزّ پنهان است و ناز مولوی در دفتر دوم مثنوی درجات مختلف فقر را شرح میدهد و می گوید فقر (استغناء) همانند آتشی است که ناخالصیها را در انسان از بین میبرد و سبب می شود تا آدمی مقام معنوی برتری کسب کند : آتشی کِاصْلاحِ آهن یا زَرْ است کِی صَلاحِ آبی و سیبِ تَر است؟ سیب و آبی خامی‌یی دارد خَفیف نی چو آهنْ تابِشی خواهد لَطیف لیکْ آهن را لَطیفْ آن شُعله‌هاست کو جَذوبِ تابِشِ آن اَژدَهاست هست آن آهنْ فَقیرِ سَخت‌کَش زیرِ پُتک و آتش است او سُرخ و خَوش حاجِبِ آتش بُوَد بی‌واسِطه در دلِ آتش رَوَد بی‌رابِطه بی‌حِجابِ آب و فرزندانِ آب پُختگی زآتش نَیابَند و خِطاب واسِطه دیگی بُوَد یا تابه‌یی هَمچو پا را در رَوِش پاتابه‌یی یا مکانی در میانْ تا آن هوا می‌شود سوزان و می‌آرَد به ما پس فَقیر آن است کو بی‌واسِطه‌ست شُعله‌ها را با وجودش رابِطه‌ست در دفتر پنجم می گوید : پَس لِباس کِبْر بیرون کُن زِ تَن مَلْبَسِ ذُل پوشْ در آموختن عِلْم آموزی طَریقَش قَوْلی است حِرفَت آموزی طَریقَش فِعْلی است فَقر خواهی آن به صُحبَت قایِم است نه زَبانَت کار می‌آید نه دست دانشِ آن را سِتانَد جانْ زِ جان نه زِ راهِ دَفتر و نه از زبان انسان آرمانی مولوی معتقد به دینی است که پیامش جهانی و محبتش شامل همه مردم است. معنای دین برای انسان کامل در پرداختن، جلوه بخشیدن و تعمیر نمادهای دینی نیست، بلکه در تعمیر قلب خویش و فهم دین با نور دل است : آن مَجاز است، این حَقیقت ای خَران نیست مَسجد جُز دَرونِ سَروَران مَسجدی کان اَنْدَرونِ اَوْلیاست سَجْده‌گاهِ جُمله است، آن‌جا خداست تاریخ زندگی انسانهای به واقع کامل مُبیّن آن است که ویژگی ایشان عشق به عالم و آدم بوده است. و سبب این عشق که به بشریت داشته اند رسیدن به مقام کلیت است، مولوی در خصوص این ویژگی انسانهای کامل در غزلی می فرماید : جُزوِ درویشند جُمله نیک و بَد هر کِه نَبْوَد او چُنین درویش نیست همچنین در دفتر اول مثنوی و با بیانی تمثیلی در این باره می فرماید : عاشقِ کُلّ است و خود کُلّ است او عاشقِ خویش است و عشقِ خویشْ‌جو انسان کامل و آرمانی مولوی از چنان سعۀ وجودی برخوردار است که دوزخ و جنت جزئی از اوست، ظاهرش خندان ولی در باطنش صد قیامت نهفته و پنهان است، و اندیشه خلق از ادراک مرتبۀ او عاجز است : بر تو می‌خَندَد مَبین او را چُنان صد قیامَت در دَرونَسْتَش نَهان دوزخ و جَنَّت همه اَجْزایِ اوست هرچه اَنْدیشی تو، او بالایِ اوست هرچه اَنْدیشی، پَذیرایِ فَناست آن کِه در اَنْدیشه نایَد، آن خداست از منظر مولوی حقیقت و نور انسان کامل (شیخ) بی حد است، بلکه همان وجه حضرت حق است که او بدان باقی گشته، لذا هر محدودی در نزد او عدم است، و آنجا که اوست فراسوی کفر و ایمان و سرای حقیقت است : کُفر را حَدّ است و اندازه بِدان شیخ و نورِ شیخ را نَبْوَد کَران پیشِ بی‌حَدْ هرچه مَحْدود است لاست کُلُّ شَیءٍ غَیْرَ وَجْهُ اللهْ فَناست کُفر و ایمان نیست آن‌جایی که اوست زان که او مَغز است، وین دو رنگ و پوست مولوی انسان کامل (سلیمان) را بحر بیکران حقیقت، و سیر و حرکت دائمی خلق را تا ابد درون او می داند : ما همه مُرغابیانیم ای غُلام بَحْر می‌داند زبانِ ما تمام پس سُلَیمان بَحْر آمد، ما چو طَیْر در سُلَیمان تا اَبَد داریم سَیْر #حضرت_مولانا @lightworkers

#بریده_کتاب هرگز انتظار ندارم مرا همان‌قدر دوست داشته‌ باشی که دوستت دارم. این توقعی است غیر منصفانه. من باید عاشقِ تو باشم در حدِ ممکنِ عشق، و آرزومند آن باشم که مرا بخواهی، هر قدر که می‌خواهی. #نادر_ابراهیمی یک عاشقانه ی آرام @lightworkers