ایلیا
Ir al canal en Telegram
دو خط چایی یک فنجان خاطره ... و خاطره ای که دیگر نیست.
Mostrar más1 518
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
1 518
...
توی ایستگاه متروی آزادی دخترک خردسالی مبهوت نگاه میکند به اطراف و چشمهایش خیس است. حدس میزنم گم شده است، روی پاها مینشینم تا قدم برسد به قدش. "عموجون چرا گریه میکنی؟"
هق هق میکند ... "من گم شدم! مامانمو میخوام"
دست میکشم روی موهای خرمایی رنگش. از سارای من کمی کوچکتر است. "تو که گم نشدی. مامانت گم شده. الان میگردیم دو نفری پیداش میکنیم." انگار آرام میشود. بلند میشوم. دست دراز میکند و دستم را میگیرد. احساس میکنم ساراست. از بالا که نگاه میکنم خودش را چسبانده است به من. سرش را میچرخاند به اطراف. دارد توی آدمها میگردد لابد. کمی اطراف را می چرخیم. توی سکو میگردیم. از یکی از خروجی ها زنی میدود به طرف ما. دخترک دست من را ول میکند. میدود سمت زن. زن ناراحتی و خشم و خوشحالی را توامان در چهره دارد. از همانجایی که ایستاده است، دست دخترک را میگیرد، سرش را تکان میدهد. من هم سرم تکان میدهم. لبخندی میزنم. میروند. دخترک رسیده است به حریم امن.
مینشینم روی صندلی ایستگاه. خیره میشوم به آنسوی خط. جایی که هیچکس گم نشده است!
آبان ۹۴
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
1 518
من توی یکی از این تاکسیهای اینترنتی پلتفرم رانندگی دارم، گاهی شبها ماشین رو برمیدارم و میرم چندتایی مسافر میزنم، من باب تنوع و کمی هم رانندگی، آدمها مختلفی سوار میشن، تیپها و شخصیتهای مختلف، مسافرهای شب فرق دارن، یک دنیای دیگهای هستن، بعضیهاشون خودشون سر حرف رو باز میکنن، اینکه: چرا با همچین ماشینی کار میکنی اصلن میصرفه؟ آقا شما شبیه فولانی هستید خودشی؟ آقا من حالم خوب نیست میشه یه چیزی بگید، درباره خودتون؟ آقا گور پدر این مملکت بوق بوق بوق مادر بوق ... آقا آهنگ غمگین داری امشب دوست دخترم گفت میخواد ول کنه و ...
یکبار سمت اختیاریه یه پسر جوانی رو سوار کردم، تا رسیدم دیدم یکی دستش رو گرفته، سوارش کرد کرایه ۸۰ تومن بود ۲۰۰ تومن داد و گفت بقیهش مال شما برسونیدش خودش پیاده میشه، راه که افتادیم آروغ که زد گفتم چی خوردی؟ گفت هیچی! گفتم از همون هیچی چقدر خوردی اگر ظرفیتت تکمیله بالا نیار فقط. گفت به جان مادرم دوتا خوردم، گفتم دوتا بطری؟ گفت من دوتا بطری بخورم که ... یه چیز نامربوطی گفت گفتم باشه، ولش کن، اومدم پایین انداختم توی امام علی وسط راه یهو زد زیر گریه، گفتم دستمال همونجا هست، گفت نه نمیخوام دلم گرفته، گفتم کیه که دلش نگرفته باشه، همهمون سر و تهمون رو بزنی همینیم. یه خرده گریه کرد وسطش چندتا هق هق زد و یهو گفت: مادرم هفته پیش مرد، پدرِ ... ولش کرده بود، من ۴ سالم بود، مادرم همه چیزم بود. حرف زد درباره مادرش، گوشیش رو دراز کرد طرفم گفت این مادرمه، گوشی رو گرفتم، زن جوانی ایستاده بود کنار ساحل، میخندید، گوشی رو پس دادم و تسلیت گفتم. دور زدم و پیچیدم توی دماوند، گفت من پیاده میشم، گفتم نه میذارمت دم همون آدرس، گفت میخوام پیاده برم، گفتم نه، بشین. گفت مگه بابامی؟ خندیدم و گفتم بشین بابا جان. حرف نزد. چند دقیقه بعد صدای خر و پفش بلند شد.
#تاکسی_نوشت
#ای_لیا
@iliyaaf7
1 518
وقتی سنگ کلیه ش عود کرد و به خونریزی شدید افتاد نمرد...
وقتی زایمان خیلی سختی داشت نمرد...
وقتی بی هوا پرید وسط خیابون و ماشینه تو چند میلی متریش ترمز کرد نمرد...
از موج های مختلف کرونا هم جون سالم بدر برد...
اما
وقتی نیمه شب...با صدای پچ پچ های عاشقانه اون مرد از خواب بیدار شد، مرد!
نه از اون مُرده ها که غسل و کفن کنن و بذارن تو خاک! نه!
اتفاقا هرروز صبح خرمن طلایی موهاشو شونه میکنه و میبافه!
قشنگ آرایش میکنه...
با وسواس لباس ترکیب میکنه و میپوشه..
تو محل کار با همه بگو بخند داره...
چی تغییر کرده؟؟؟
چشماش!
چشماش شده دوتا گوی سنگی عسلی وسط اون پلک های بلند و تاب دار با اون خط چشم های پهنی که میکشه!
اون روز دوستش بهش گفت : صدای بلند خنده ت نور خاموش شده چشماتو نمیپوشونه...!
و اون لبخند زده بود!
(این داستان واقعی ست!)
نوشتهی آیسان یکی از خوانندگان کانال
#شمانوشت
@iliyaaf7
1 518
...
صبح زنگ زد که رسیدم توی پارکینگ شرکت، اول صبحی چیزی مینوشتم توی دفتر روزانهم، یه داستانک درباره زنی که توی فرودگاه نمیدونه بره یا نره، تا اونجاش نوشتم که میخواست زنگ بزنه به یکی، دفتر رو گذاشتم توی کشو، رفتم توی پارکینگ، با وانت پیکاپ اومده بود، شرکت چندتایی T8 گرفته از همینها که اخیرن امیرها جای ۲۰۶ سفید سوار میشن و دور دور میکنن، تا نشستم گفت مهندس من پادکست گوش میدم ایرادی نداره؟ گفتم حالا بذار ببینیم چیه حال کردیم این چند ساعت رو گوش میدم منم، پادکست چنل بی بود، همون قسمتی که اون بزرگوار ژاپنی دخترها رو میبرد و میکشت، سریال لوسی. قسمت اول رو گوش کردیم گفت مهندس عجب ماجرای خفنیه، یادم افتاد توی یکی از سفرها پارسال پیارسال گفتم پادکست گوش بدیم همین قسمت چنل بی بود، سریال لوسی، درباره فتیشهای عجیب و غریب ژاپنیها، رفته بودیم یک جایی توی جادههای جنگلی گیلان. جاده میرفت تا توی ابرها، رفتیم اون بالا، بارون گرفت، همه چیز،شده بود چیزی شبیه در مرز یک خیال و واقعیت، شبیه انیمه های ژاپنی. راننده گفت مهندس قسمت دوم رو گوش بدیم؟ گفتم حمیرا داری؟ گفت جان؟ گفتم ترانههای حمیرا؟ مثلن خاطرات شمال. گفت نه، گفتم بذار کانکت شم با بلوتوث، وصل شدم، آلبوم خاطرات شمال رو پلی کردم، سرم رو فرو کردم توی پشتی صندلی، چرخیدم به سمت پنجره، نگاه میکردم به کنارهی اتوبان، اون تهها کوهها سبز بودن، ابرها اومده بودن پایین، چشمهام رو بستم، فکر کردم به اینکه داره برام چای میریزه توی لیوان و میپرسه شکلات میخوری یا بیسکوییت و منم نگاهش میکنم و لبخند میزنم.
#ای_لیا
ف
@iliyaaf7
1 518
گفت غم تو را میفشارد، رنج در آغوشت خوابیده است و اندوه بر پیشانیات بوسه میزند ... نگاه کرد به جایی که خورشید فرو میرفت آرام نشست روی زانو دست گذاشت بر روی زمین و گفت: زمین به کسانی ارث میرسد که رنج بر دوش میکشند و آرام نخواهند شد تا مرگ میان سینهشان را ببوسد و قلبشان آرام شود.
ایستاد کف دست را گذاشت میان سینهام، چشمها را بست زیر لب چیزی گفت، زمزمه میکرد، لبخند زد و آرام محو شد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
