💌 دلنوت
Ir al canal en Telegram
دلنوت (Delnote) اشعار و نوشتههای زیبا و ماندگار منتشر میکند. در انتشار زیباییهای دنیا با معرفی ما به دوستانتان سهیم باشید https://t.me/delnote
Mostrar más942
Suscriptores
+224 horas
Sin datos7 días
+1830 días
Archivo de publicaciones
942
♥️
در شخصیت تو با ابعاد نامتناهیاش
هر روز مردی جدید زاده میشود
و من با تو هر روز عشقی تازه را تجربه میکنم
و پیوسته
با تو، به تو خیانت میورزم
همهچیز نام تو شده است
صدای تو شده است
حتی آنگاه که میکوشم از دست تو
به دشتهای خواب بگریزم
و ساعدم کنار گوشم قرار میگیرد،
تیکتاک ساعتم خاموش میشود
و به هر ثانیه
نام تو را تکرار میکند...
من، به تصادف، گرفتار عشق نشدم
بلکه خود با گامهای استوار به سوی عشق رفتم
با چشمانی باز و گشاده،
من هوشیارانه عاشق شدم
نه اینکه به غفلت در عشق گرفتار آیم
من تو را میخواهم
با هوشیاری کامل
(با آنچه که بعد از شناختنت بر جای مانده بود)
بر آن شدم که به تو عاشق باشم
کاری ارادی
نه کاری از روی شکست و هزیمت
هان اینک من با هوشیاری کامل (یا با جنونم)
از حصارهای وجودت عبور میکنم
و از پیش میدانم
در چه سیارهای آتش خواهم افروخت
و کدام توفان را از صندوق گناهان رها خواهم کرد
و مشتاق به سوی تو خواهم شتافت
تا مرزهایم در مرزهای تو گم شود
و بر بستر ابرهای شفاف، با هم، به خواب رویم
و من تو را صدا بزنم: ای من!...
به درون پیکرم سفر میکنی
چونان آتشبازیها،
و هنگامیکه میروی،
من نشانههای دستبسودنت را جستجو میکنم
و شادمانه آنها را میشمرم
چونان دزدی که غنایمش را میشمرد.
خجسته است هر پیکری که در آغوش گرفتهای
شادمان است هر زنی که پیش از من دوستش داشتهای
فرخنده است هر رویایی که میبینی
و هرچه از یاد میبری
به خاطر تو،
علفها در کوهساران میرویند
به خاطر تو موجها زاده میشوند
و دریا بر افق نقش میبندد.
به خاطر توست
که کودکان در روستاهای دوردست میخندند.
به خاطر توست که
زنان خویشتن میآرایند
و به خاطر توست
که بوسه آفریده شده است!
از خاکستر خویش برمیخیزم تا دوستت بدارم
هر بامداد،
از خاکسترم برمیخیزم
تا دوستت بدارم، دوستت بدارم، دوستت بدارم
و در برابر گزمگان فریاد میزنم (همهی مردم گزمه هستند وقتی کار عشق به ما تعلق دارد)
فریاد میزنم: عشق بهخیر
عشق بهخیر شادمانی!
#غاده_السمان
علیه تو اعلان عشق میدهم
ترجمهی عبدالحسین فرزاد
@delnote
942
جایی که یخ پارهها آویزانند و شکوفهها میرقصند
ولی در قلب من بهاری نیست
تو بهار من بودی، تابستان من هم
بیتو، همیشه زمستان است
گلهها به سوی شمال میروند و یاسها میشکفند
شبها ،یاسها اتاق روشن از مهتاب مرا عطرآگین میکنند
تو بهار من بودی، تابستان من هم
من به شمال میروم و تا تو را جستجو کنم
مانند پرندهای بر بال باد، قلب من پیش میرود
بهار، قلبم را به شمال درخشان فرستاد
تو بهار من هستی، تابستان من هم
و من آرام نمیگیرم تا تو را بیابم
#جون_بایز
@delnote
942
نگفتمت مرو آنجا
که آشنات منم
مولانا کسی را که رفته سرزنش میکند: «نگفتمت مرو؟» چرا؟ چون «آشنات منم». جالب اینکه هیچچیز دربارهٔ «آنجا» نمیگوید؛ گویی «آنجا» که به آن میروی مهم نیست؛ فقط «آشنا» را ترک نکن! برای مولانا که شاعری مهاجر بود، انگار «آشنا» دریاست، تو «ماهی»، و هرجا که آشنایی در آن نیست، «برهوتی خشک و خالی»:
نگفتمت که
منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک
که دریای باصَفات منم
#ابراهیم_سلطانی
@delnote
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
