es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈

Hamitic

Hamitic

Ir al canal en Telegram
668
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
«پرواز کن، با رویاهات. این مثل یه خواب می‌مونه. جای تو خالی، جات خالی، هرجا که هستی، با بالی که می‌سازی با رویاهات —پرواز کن با رویاهات.» بله گل‌پسر. پرواز کن حداقل.

ای بابا، سال‌های ٩۶ تا ۴٠٠ رو توی مغزم پاک کردم ولی متأسفانه گالریم این‌کار رو نکرده. عجب پفیوز‌هایی بودید. جدی چه کارمایی رو پیش‌پیش پس دادم اون‌موقع آخه اون زن چی بود یهو نازل شد. تهران اون‌موقع جالب بود، الان حس می‌کنم توی خرابه‌ها و زباله‌ها زندگی می‌کنم. تجریش بزرگ‌تر بود، شهرک غرب مدرن‌تر بود، هوا تمیزتر بود، آسمون آبی‌تر بود.

چندوقت پیش به یکی گفتم که زندگیش شلوغه و این رو نیستم، بعد که فکر کردم دیدم جدی من آدم زندگی‌های خلوتم. چیه هشتصدنفر اینور اونور. عاشق اکانت‌های با ١٠ فالوور و ١٠ فالووینگم. عاشق راه‌ندادن تمام انسان‌های رندوم تا مرحله‌ی فلرت سومم. عاشق یا پیش فلانی‌ام یا بهمانی‌ام. یه زمون یه هم‌خونه داشتم دو دقیقه تنها نبود در زندگیش. انگار گچ روی تخته می‌کشید جلوم. کاش می‌تونستم کل کره‌ی زمین رو چند دقیقه خلوت کنم. حالا ریشه در چی داره این موضوع رو خودم می‌دونم تراپیست درونتون رو بذارید جیبتون در جریانم.

هر سال وقتی اولین‌بار هوا سرد می‌شه یادم می‌افته که چقدر عوض شدم. پنج‌شیش‌سال پیش این روزها فکر می‌کردم دنیا به انتها رسیده چون نمی‌دونم یکی خنجر به قلب و کونم زده و یکی دو سال بعدش هم یاد گرفتم که آدم‌ها بهت عذرخواهی بدهکار نیستن و آدم‌ها می‌تونن از یک‌واحد تا بی‌نهایت‌واحد پفیوز باشن و دیگه شانسیه. کم‌کم بعدش دیگه هر سال اولین روزی که هوا سرد بود فهمیدم که چقدر با خودم ردیف‌ترم و حال می‌کنم که زنده‌ام. کاش کچل هم نبودم و این ماشینه رو هم می‌خریدم دیگه ردیف‌ترم بودم.

یه وضعیتی دارم که «نمی‌تونم در موردش حرف بزنم». احتمالاً به زودی شبیه اون زیردریاییه که پول‌دارا توش ترکیدن می‌شم. می‌ترکم ولی بازم نمی‌تونم درموردش حرف بزنم. به جاش تیرامیسو درست می‌کنم و پیچ‌های کابینت رو سفت می‌کنم و حساب می‌کنم تعطیلی بعدی کیه.

حس می‌کنم از دنیا عقب افتادم. می‌رم توییتر نمی‌فهمم آدما دارن درمورد چی حرف می‌زنن. می‌رم اینستاگرام می‌بینم آدم‌ها لگ شلوارکی با دمپایی پاشنه‌بلند پوشیدن و نمی‌دونم اسم اینا چیه. می‌رم بیرون می‌بینم هنوز آدم‌ها ۵تا ۶تایی می‌رن کافه —فکر کنم آخرین‌باری که کافه رفتم نشستم معاشرت کردم واقعا ماه‌ها پیش. می‌زنم فوتبال ببینم بازیکن‌ها رو نمی‌شناسم. حس می‌کنم باید یه ورک‌شاپ برم یکم در جریان قرار بگیرم.

فاصله‌م با فروپاشی روانی فقط چند سانتی‌متره. تحمل همه‌چیز برام سخته. حتی غذاخوردن و نفس‌کشیدن برام خجالت‌آوره. حس می‌کنم دیگه قرار نیست حالم خوب باشه و هیچ‌وقت نمی‌تونم با چیزهایی که دیدم کنار بیام.

نمی‌دونم با چه بدبختی تونستم چند دقیقه اینترنت داشته باشم و باهاش چیکار کردم؟ فیلم‌‌ها رو دیدم. خون دیدم. عکس‌های رها رو دیدم. خون دیدم. این‌قدر خون دیدم که دیگه نمی‌تونم هیچ‌وقت بهش فکر نکنم. فردا من می‌میرم، پس‌فردا تو می‌میری، ولی بالاخره یکی زنده می‌مونه و یادش هست این خون‌ها رو.

فکر می‌کنم عجیب‌ترین چیزی که در زندگیم دیدم دریاست. دریا واقعاً عجیب نیست؟ هر وقت روی دریام و به آب نگاه می‌کنم، هر وقت کنار ساحلم و به موج‌ها نگاه می‌کنم، هربار و هربار برام عجیبه. بهتم می‌گیره. دریا هم ترسناکه و هم قشنگ. هربار بهت می‌کنم. هربار دلم می‌گیره. نمی‌دونم چطور توضیح بدم واقعا. انگار فرودو می‌شم وقتی به حلقه نگاه می‌کرد. بعضی وقت‌ها حسم به دریا این‌قدر غریبه که فکر می‌کنم شاید قراره توی دریا بمیرم و این حس غریب از همون‌جا می‌آد.

فکر کن مثلاً سال ١٣۶٢ از ایران رفتی، الان دیگه پیر شدی، شاید حتی فارسی یادت رفته، یا مثلاً بالاخره داری از شر mortgage خلاص می‌شی. بعد یه روز صبح از خواب پا می‌شی، می‌بینی توی خونه‌ی خودت نیستی. کله‌ت رو از پنجره می‌کنی بیرون و می‌بینی وسط اسلامشهری مثلاً یا وسط ترمینال‌جنوب. اول فکر می‌کنی خواب دیدی. بعد می‌بینی هرچی می‌گذره نه، واقعاً انگار وسط اسلامشهری. یه چیزهایی من رو می‌بره وسط اسلامشهرِ ٢٢ سالگیم. درست وقتی که واقعاً فکر می‌کنم دیگه خیلی از اسلامشهر دورم. ساعت ١١ شب از سر کار برگشتم و دارم شام می‌خورم، یهو شم‌الیاسمین از لای پلی‌لیست پخش می‌شه. دارم در به در دنبال یه فایل لای ایمیل‌هام می‌گردم، یهو یه نوت خیلی قدیمی پیدا می‌کنم. یا آخریش امروز، وقتی بعد از شاید ۵-۶ سال هوس لوبیاپلو کردم. حالا من از وحید شمسایی طولانی‌تره که برنج نخوردم ها. اول فکر می‌کنم که این حس واقعی نیست. بعد می‌فهمم که چرا، هست. چیزهای مزخرف و کوچیکی هستن که من رو می‌برن وسط اسلامشهر زندگیم. هر بار ده‌پونزده دقیقه طول می‌کشه که حالم ردیف شه و از ترس دربیام. بعضی وقت‌ها ۵٠۵، بعضی وقت‌ها پله‌ی اضطراری ساختمون‌ها، بعضی وقت‌ها پرده‌های زبرا، بعضی وقت‌ها اسم دبیرستان مفید، بعضی وقت‌ها یخچال‌هایی که از وسط می‌شه دست کرد توی شکم‌شون و وسایل صبحونه برداشت، بعضی وقت‌ها کسی که داره به اردک و غازهای توی حوض‌ها غذا می‌ده، بعضی وقت‌ها پیانو، بعضی وقت‌ها دریم‌کچر. میلیون‌ها چیز در زندگی هست که می‌تونه من رو پرت کنه وسط اسلامشهر زندگیم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که نیاز دارم مغزم خاموش باشه. نیاز دارم روزی ١۴ ساعت سر کار باشم و یه روز ببینم شده ٧٢ سالم و دونه‌دونه آدم‌های ٢٢ سالگیم شروع کنن به مردن و بعد فکر کنم که نکنه بازم چیزی یادم می‌مونه یا نه. چون اگه یادم بمونه، خیلی ناراحت می‌شم. آدم‌هایی که دونه دونه می‌میرن ولی هنوز پفیوزهایی هستن که ٢٢ سالگی‌شون پیش تو مونده.

هر اتفاقی که می‌افته، با خودم یکم فکر می‌کنم و تهش می‌بینم که شت. حتی این هم تقصیر آخونداست. یعنی واقعاً اتفاقی نیست در طول روز که تقصیر آخوندا نباشه. آخریش این بود که خودم رو کردم توی دستگاه MRI که بعد از سوسک، هواپیما و آسانسور چهارمین ترسمه و تهش گفتن بیلاخ. استرسه. بابا استرس چیه. ای گه.

جوونا، امید قشنگه. نگهش دارین. شما تخماتون بزرگ‌تر و قلبتون صاف‌تره و دنیا مال شماست. همین.

اون روزی که این رو نوشتم، فکر نمی‌کردم بعدش این همه اتفاق بیفته. ولی یه چیزی شبیه امید توی قلبمه الان. چیزی که اون موقع که این رو نوشتم نبود.

برای آزادی.mp35.04 MB

کم‌کم بزرگ‌تر می‌شیم، ترس‌هامون کمتر می‌شن، چشم‌هامون خیس‌تر و مشت‌هامون محکم‌تر.

اگه یه روز بودیم یا نبودیم یا خاک سرد بود و قلبمون گرم، بدونین که خیلی خوش‌حالم که این‌جا تونستم حرف بزنم و می‌تونم حرف بزنم و بعضیاتون می‌خونین و بعضیاتون اهمیت می‌دین.

قسمت سوم - لباس‌های مورد علاقه و داستان مربوطه: https://t.me/HarfBeManBOT?start=MTA0NDA3NjUw

چون دیشب تحویلم گرفتین، امشب یک جایی که دوستش دارین رو نشون بدین اگه دوست داشتین. https://t.me/HarfBeManBOT?start=MTA0NDA3NjUw

photo content
+3