EUTHANAS
Ir al canal en Telegram
• من یک روانِ پاکم در هزار کالبد t.me/HidenChat_Bot?start=133467880 𓂀 @Pharida
Mostrar más2 606
Suscriptores
Sin datos24 horas
-457 días
-41430 días
Archivo de publicaciones
2 606
هربار اینو نگاه میکنم به شدت دنبال خودم میگردم که کجا نشستم .. چون مطمئنم یه شب اینجا تنها شراب بوردو خوردم و ازینکه بخام برم خونه وحشت داشتم ..
2 606
اسکیاپودئس یک کلمهی ترکیبی یونانی به معنای • سایهپا • ست. یه موجودی افسانهای با یه پای بزرگه که در زمان گرمای شدید به پشت دراز میکشه و پاش رو به شکلی بالا میبره که از سایهش در برابر نور خورشید استفاده کنه ..
چرا آخه باید به ذهنشون برسه چنین داستانی بسازن ؟
فرآیند اینکه فقط یه پا داشته باشه صرفن جهت اینکه موقه آفتاب براش سایه تشکیل بده .. به ظاهر ساده س ولی بش فک کنی پیچیدگی عجیبی داره !
2 606
پس از مدتها یه تایم کوتاه بدون دغدغه تونستم سکوت رو تجربه کنم ..
پرواز تاخیر داشت و من دو ساعت دیرتر رسیدم هتل .. و ب همین خاطر باید منتظر بمونم تا ساعت ۸ ..
هوای جزیره ب شدت خوبه و باد میادش ..
توی این فاصله به آنتیک بودن ذهن و سلول های بدن و ترس های پنهان و ... فکر کردم
فقط ب دلیل اینکه ذهنم و بدنم در برابر مکانهای جدید همیشه یک واکنش ثابت داره ..
بدنم بر مبنای نیاز به بقا صدها هزار سال پیش تکمیل شده و سرعت پیش رفت علمی هیچ تغییری روی عملکرد بدن انسان نذاشته و بدن همچنان داره همون روش دفاعی که در عصر آهن برای بقای انسان انجام میداده رو دنبال میکنه ..
این با منطق و عقل جور درنمیاد !
ازونجایی ک سلولهای و ژنوم های ما هوشمند هستن و قابلیت جهش دارن ..
مغزتو فا...
2 606
ترانه ماه
ماه به آهنگرخانه می آید
با پاچینِ سنبل الطیبش.
بچه در او خیره مانده
نگاهش می کند، نگاهش می کند.
در نسیمی که می وزد
ماه ، دست هایش را حرکت می دهد
و پستانهای سفیدِ سفتِ فلزیش را
هوس انگیز و پاک ، عریان می کند
ـ هی برو !ماه، ماه، ماه!
کولی ها اگر سر رسند
از دلت
انگشتر و سینه ریز می سازند.
ـ بچه، بگذار برقصم.
تا سوار ها بیایند
تو بر سِندان خفته ای
چشم های کوچکت را بسته ای.
ـ هی! برو!ماه، ماه ، ماه!
صدای پایِ اسب می آید.
ـ راحتم بگذار.
سفیدیِ آهاریم را مچاله می کنی.
طبلِ جلگه را کوبان
سوار نزدیک می شود.
و در آهنگر خانۀ خاموش
بچه ، چشمِ کوچکش را بسته.
کولیان ـ مفرغ و رویا ـ
از جانبِ زیتون زارها
پیش می آیند
بر گردۀ اسب های خویش،
گردن ها بلند بر افراخته
و نگاه ها همه خواب آلود.
چه خوش می خواند شبگیر!
و بر آسمان ، ماه می گذرد ؛
ماه ، همراه کودکی
دستش در دست.
در آهنگر خانه، گرد بر گردِ سندان
کولیان به نومیدی گریانند.
و نسیم
که بیدار است ، هشیار است.
و نسیم
که به هوشیاری بیدار است
لورکا
احمد شاملو
2 606
یهویی پس از سالها یاد فدریکو گارسیا لورکا افتادم ...
نمادِ لورکا برای من صدای شاملوی عزیزه، نمادِ یک فقره ماه نقره ایی و صدای پاشنه های فلزی روی سنگ های یخ ...
روزهای سنگین تناسخ میان تن نحیف من و میان سالهایی عجیب که هنوز هم وقتی یادم میفته دلم مچاله میشه ..
یک مغز نامتناهی با انواع فلسفه های پوچ در جمجه ی یک دختر بچه که عاشق کافکا و مولوی بود ...
قرار نبود تهش من یه ماشین صنعتی بشم ..
