Cafe sz
Ir al canal en Telegram
این خاک مال ماست :عکسها و سفرنامه های سهیل و دوربینش ، موسیقی و ادبیات🌿☮️ instagram: soheil.sz ارتباط با من: @soheil_sargolzayi
Mostrar más6 106
Suscriptores
Sin datos24 horas
-47 días
-3030 días
Archivo de publicaciones
6 106
مرد عتیقهفروش کودکیت را گذاشته است برای فروش! قابی سی هزار تومان؛ گویا عتیقه شدهای!
حالا لحظهای از بودنت را میشود خرید و در کیف پول یا لای کتابی گذاشت و به جای نشان از آن استفاده کرد؛ همان لحظهای که ایستادهای جلوی پلههای حیاط و دامنت را بالا زدهای تا پاهای گوشتالویت را به نمایش بگذاری یا آنجا که دست زنی چادر به سر را گرفتهای و زل زدهای به جایی دور؛ شاید آن لحظه را بردارم که با آن لباس خز و جوراب رنگ پا نشستهای بر صندلی ارج؛ زیر تابلوفرش شیر! یا آن لحظه که مستانه میرقصی. تصمیم با من است!
میتوانم قابی از عروسی یک غریبه را بخرم یا عقدکنان یکی دیگر را.
-«آقا قیمت این عکس عقدکنان هم سیهزار تومنه؟»
-«همش سیهزاره… فرقی نداره!»
-«عکس گریهی زمین خوردن هم؟»
-«همش سیهزار…»
-«عکس مراسم ترحیم چطور…»
-«بر آدم زبوننفم لعنت!»
آری؛ گویی حالا دیگر عروسی و رقص و زمینخوردن و مُردنت فرقی نمیکند؛ تمامش را میتوانم به یک قیمت بخرم! اما چرا بخرم؟! چرا ایستادهام اینجا و میخکوب ماندهام جلوی این ظرف پر شده از خاطرات غریبهها و تمنای خریدنشان غلغکم میدهد؟!
میخواهم بیخیال بشوم و بروم؛ اما آخر چطور میتوانم اینجا ولت کنم؟ چطور ولت کنم تا خاک بخوری و فراموش بشوی. تا لحظههایت در یک بحران اقتصادی ارزانتر شوند. تا زمین خوردنت را بفروشند ده هزار تومان؛ یا بدتر؛ با یک نخ سیگار عوضش کنند! نکند کسی بر سر مراسم ترحیم مادرت چانه بزند؟! نکند رقص بیامانت را نشان کتابی درباب فیزیک کاربردی بکنند!
و اگر بگذارم اینطور لحظههایت فراموش بشوند و در سبد حصیری یک عتیقهفروش خاک بخورند آنوقت چه بر سر لحظههای خودم میآید؟!
چه بلایی بر سر آن تولدی میآید که از عمهها و عمویم دوچرخهی قرمز کادو گرفتم با چرخهای کمکی؟!
عطر مربای هویج صبحهای عید، در خانهی پدربزرگم در زاهدان چند قیمت میخورد؟
اولین دوستت دارمی که از زبانم سُرید یا اولین بار که داغ الکل سینهام را گرم و سرم را سبک میکرد پشت ویترین کدام عتیقهفروشی مینشیند؟!
آنجا که برای همیشه خداحافظی کردم و از ماشین کسی که دوستش میداشتم پیاده شدم و تا خانه زیر زانویم خالی میکرد را توی کدام ظرف میگذارند؟
چه کسی دیابت پدر و زانودرد مادرم را هم قیمت با پفکخوردنم خواهد خرید و لای کتاب “رازهای موفقیت برای مدیران”اش خواهد گذاشت؟
و چه بر سر دلتنگیهایم میآید؟!
یکباره میفهمم میخواهم با نجات دادن لحظههای تو خودم را نجات بدهم.
پس دستت را میگیرم و تو را با آن دامن چینچینت میگذارم میان رباعیات خیام، کنار آن بیت که میگوید؛
فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم
با هفتهزارسالگان سربهسریم
📝سهیل سرگلزایی
@szcafe
6 106
از آنهایی بود که یک غم زیبایشان میکند؛ چنان ماه نقرهای، یک تاریکی مرموز و پیشرونده ذرهذره میبلعیدش و همان دم که گمان میکردی به کل تباه شده است، تابندهتر از همیشه ظاهر میشد.
درخت سپیدار را میمانست؛ زندگی شاخ و برگش را میرقصاند اما تنهاش را یک نخوت شاهوار، یک غرور ریشخندکننده، ثابت و بیحرکت نگاه میداشت.
لبخندهایش بزرگسالی را مانند بود که شبی را در بوران سپری کرده باشد و صبح دریافته که کودکیش را سرما زده است!
بزرگسالی که کودکیِ منجمدش را از تنش تکانده باشد و باقی زندگی را با نگاه کنجکاو عابران سپری کند، وقتی به جای خالی کودکیش مینگرند!
از آنهایی بود که گیراییش از یک غم میآمد؛ چنان جذبهی کُشندهی اقیانوس در طوفان! چنان نجوای غاری بیانتها که شهوت پیش رفتن به عمق سیاهی را در گوشات زمزمه میکند؛ چنان کشش کمدی که همیشه قفل است؛ راز خانهای که پنجره ندارد!
مثال سازی تَرَکبرداشته زیبا بود؛ بیانتظار نغمهای در مسیر؛ زخمی زخمههای بیشمار پیشین!
مثال خرابهها زیبا بود؛ شبیه پرسه در قبرستان امپراطوریها! مثال غروب زیبا بود؛ سوت پایان روز! حکومت قاطع تاریکی!
آواز دیلمان را در مشکی نگاهش حمل میکرد؛ و مشکی نگاهش؟! سوگوار تولد خودش بود!
هراسان دوستش داشتم؛ چنان کسی که از ترس مرگ خودکشی میکند!
📝📸سهیل سرگلزایی
@szcafe
6 106
از آنهایی بود که یک غم زیبایشان میکند؛ چنان ماه نقرهای، یک تاریکی مرموز و پیشرونده ذرهذره میبلعیدش و همان دم که گمان میکردی به کل تباه شده است، تابندهتر از همیشه ظاهر میشد.
درخت سپیدار را میمانست؛ زندگی شاخ و برگش را میرقصاند اما تنهاش را یک نخوت شاهوار، یک غرور ریشخندکننده، ثابت و بیحرکت نگاه میداشت.
لبخندهایش بزرگسالی را مانند بود که شبی را در بوران سپری کرده باشد و صبح دریافته که کودکیش را سرما زده است!
بزرگسالی که کودکیِ منجمدش را از تنش تکانده باشد و باقی زندگی را با نگاه کنجکاو عابران سپری کند، وقتی به جای خالی کودکیش مینگرند!
از آنهایی بود که گیراییش از یک غم میآمد؛ چنان جذبهی کُشندهی اقیانوس در طوفان! چنان نجوای غاری بیانتها که شهوت پیش رفتن به عمق سیاهی را در گوشات زمزمه میکند؛ چنان کشش کمدی که همیشه قفل است؛ راز خانهای که پنجره ندارد!
مثال سازی تَرَکبرداشته زیبا بود؛ بیانتظار نغمهای در مسیر؛ زخمی زخمههای بیشمار پیشین!
مثال خرابهها زیبا بود؛ شبیه پرسه در قبرستان امپراطوریها! مثال غروب زیبا بود؛ سوت پایان روز! حکومت قاطع تاریکی!
آواز دیلمان را در مشکی نگاهش حمل میکرد؛ و مشکی نگاهش؟! سوگوار تولد خودش بود!
هراسان دوستش داشتم؛ چنان کسی که از ترس مرگ خودکشی میکند!
📝📸سهیل سرگلزایی
@szcafe
