Cafe sz
Ir al canal en Telegram
دستنوشتهها و عکسهای سهیل سرگلزایی instagram: soheil.sz ارتباط با من: @soheil_sargolzayi
Mostrar más6 052
Suscriptores
-224 horas
-127 días
-1230 días
Cargando datos
Canales Similares
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
octubre '26oct '26
octubre '26
+5
en 0 canales
septiembre '260
en 6 canales
Get PRO
agosto '260
en 0 canales
Get PRO
julio '260
en 4 canales
Get PRO
junio '260
en 1 canales
Get PRO
mayo '260
en 0 canales
Get PRO
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+2
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+11
en 0 canales
Get PRO
enero '26
+12
en 0 canales
Get PRO
diciembre '25
+46
en 7 canales
Get PRO
noviembre '25
+67
en 5 canales
Get PRO
octubre '25
+78
en 3 canales
Get PRO
septiembre '25
+58
en 4 canales
Get PRO
agosto '25
+49
en 2 canales
Get PRO
julio '25
+45
en 2 canales
Get PRO
junio '25
+81
en 13 canales
Get PRO
mayo '25
+40
en 3 canales
Get PRO
abril '25
+53
en 2 canales
Get PRO
marzo '25
+59
en 7 canales
Get PRO
febrero '25
+50
en 5 canales
Get PRO
enero '25
+38
en 1 canales
Get PRO
diciembre '24
+57
en 4 canales
Get PRO
noviembre '24
+199
en 8 canales
Get PRO
octubre '24
+102
en 4 canales
Get PRO
septiembre '24
+64
en 1 canales
Get PRO
agosto '24
+56
en 4 canales
Get PRO
julio '24
+139
en 5 canales
Get PRO
junio '24
+40
en 2 canales
Get PRO
mayo '24
+61
en 2 canales
Get PRO
abril '24
+244
en 16 canales
Get PRO
marzo '24
+176
en 8 canales
Get PRO
febrero '24
+78
en 3 canales
Get PRO
enero '24
+183
en 2 canales
Get PRO
diciembre '23
+47
en 3 canales
Get PRO
noviembre '23
+42
en 6 canales
Get PRO
octubre '23
+54
en 6 canales
Get PRO
septiembre '23
+50
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+118
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+155
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+53
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+124
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+122
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+167
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+308
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+342
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+150
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+260
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+299
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+191
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+51
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+81
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+124
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+61
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+42
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+147
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+115
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+61
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+97
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+83
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+57
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+120
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+178
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+76
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+59
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+77
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+100
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+75
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+40
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+204
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+5 766
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 19 octubre | 0 | |||
| 18 octubre | 0 | |||
| 17 octubre | 0 | |||
| 16 octubre | 0 | |||
| 15 octubre | 0 | |||
| 14 octubre | 0 | |||
| 13 octubre | +4 |
Publicaciones del Canal
| 2 | https://youtube.com/shorts/b_q8lMuDsR0?si=SCnp3q_j6FGbgcyK | 957 |
| 3 | آقای اسماعیلیون کتابتان را خواندم؛ در این خانه برف میبارد را میگویم؛ همان کتابی که شرح زندگیتان است. از آشنایی با همسرتان تا آن فاجعه. شرح آشنایی با همسرتان را خواندم؛ پشت تلفنهای خوابگاه، برای عاشقانههایتان فالگوش ایستادم؛ با شما در تبریز به قرار اولتان آمدم؛ کنارتان نشستم تا پیتزایتان را بخورید؛ در حالیکه همسرتان لب نمیزند.
در زندگیتان چشمچرانی کردم و با شما در خانهی مجردی، اولین دوستت دارمتان را شنیدم. در اکباتان و سعادتآباد دیدمتان که به مطب میرفتید و باز میگشتید. در بیمارستان پارس ذوقتان را از تولد پرندهی کوچکتان تماشا کردم. میخواستم دست بندازم و نگذارم به دربان و پرستار و ماما آنقدر انعام بدهید که نشد.
در ساری با شما به خواستگاری آمدم، در کانادا پشت امتحانهای دندانپزشکی ماندم، در کرمانشاه شیشهی خالی پپسیکولا را کنارتان حمل کردم و در تمام این مدت، در مسیر زندگی شما، دلم شور میزد!
چرا که من اوج تراژیک این روایت را از پیش میشناختم؛ «نکن ای صبح طلوع!»
وقتی کاراکتر حامد کتاب از تولد دخترش ذوق میکند من بغض میکنم! وقتی کاراکتر حامد کتاب اولین دوستت دارم را میگوید من دلم میریزد! وقتی کاراکتر حامد کتاب با ریرایش اسکیت بازی میکند در دل من رخت میشویند!
چند بار خواستم دست بیندازم که جایی از پیرنگ را بپیچانم تا روایت به آن اوج تراژیک نرسد! خواستم نگذارم به کانادا بروید. خواستم نگذارم به ایران برگردید. خواستم تاریخ عروسی خواهر خانمتان را جابهجا کنم. خواستم شعلهی دلشوره را به جان تکتک کاراکترها بنشانم. خواستم نظمی را در جایی از کتاب، در حد یکی دو روز جابهجا کنم تا آخرش آن نشود! اما نشد! من راوی این روایت نبودم! و اساساً این روایت هم، روایت نبود! آدمهایی بودند با گوشت و پوست و استخوان و سؤالات بامزهی بین یک دختر و پدر در ماشین.
از آغاز کتابتان دلم شور زد و بغضی همراهم بود که در صفحهی ۲۲۰ ترکید؛ آنجایی که میخواهید برای نخستین بار به دخترتان اجازه بدهید که به خیابان برود و با بچهها بازی کند اما دلتان شور میزند و خودتان را به مردی تشبیه میکنید که میخواهد ماهی کوچکی را در دریا رها کند:«مثل مردی که ماهی کوچکی را در دریا رها میکند، مشتم را باز میکنم و آب را به مشتم راه میدهم. ماهی کوچولو راهش را پیدا خواهد کرد…»
این تصویر بغضم را ترکاند! میخواهم دستتان را بگیرم و نگذارم بازش کنید. من هجوم کوسهها را به ماهی کوچکتان دیدهام!
شما انتخاب درستی کردهاید در جهانی نادرست! میخواهم نگذارم انتخابهای درست بکنید.
شما اضطرابتان را کنار گذاشتهاید تا کودکتان بیترس و اضطراب رشد کند؛ آدم دوست دارد در آن “باز کردن دست” شاهد سعادت باشد؛ دوست دارد ببیند که با باز شدن دست، ماهی سرخوش تکانی به خودش میدهد، بالههایش را میرقصاند، آبششهایش را باز و بست میکند و جست و خیزکنان به ژرفای اقیانوس میرود؛ مثل همان انیمیشنهای والت دیزنی که ریرایتان تماشا میکرد!
و اما کوسهها…
از آن حادثه تا امروز شما عنوانهای مختلفی گرفتهاید؛ دادخواه، فعال سیاسی، عضو گروه همبستگی، چپ، راست، نایاکی و هزار و یک عنوان دیگر.
خواستم بگویم با خواندن کتابتان شما را ورای تمام این عناوین دیدم؛ خواستم بگویم چه کار خوبی کردید که نوشتید؛ تا یادمان نرود ورای تمام این عنوانها پدری نشسته است در داغ تکفرزندش! باغبانی نشسته است میان مزرعهای سوخته! نوازندهای که انگشتانش را شکستهاند! کودکی که صبح سال تحویل ماهی قرمزش را بیحرکت و یکوری دیده است روی تنگ بلور.
از عوارض سی سال زندگی در این مملکت بغضهای ناگهانی است که بهم هجوم میآورد؛ با شنیدن یک آهنگ، یک جمله یا یک اسم.
چند سال پیش این حال را نداشتهام؛ به تازگی دریافتهام که در میانهی یک روز معمولی، در حال رانندگی یا قدم زدن، تنها با شنیدن یک واژه یا عبور سایهای از یک خیال بغض میکنم. دو سه قطرهای از تنم میتکانم و پیش میروم. آقای اسماعیلیون خواستم بگویم کتابتان را خواندم و خواستم بدانید هموطنی دارید که نمیشناسیدش و جایی دور از شما در روزمرهاش به یاد ماهی کوچک شما بغض خواهد کرد…
📝سهیل سرگلزایی
@szcafe | 4 057 |
| 4 | @szcafe | 2 234 |
| 5 | 🔴 باز آمد بوی ماه مدرسه...
🔴 از جلو... نظام!
🔹 دشت بیفرهنگی ما
هرزه تموم علفاش...
🔹 دو روایت از مجموعه داستان از جلو نظام
🔹 متن و کلام: سهیل سرگلزایی
🔹 این مجموعه از نشر طرحواره منتشر شده است.
برای خرید این کتاب میتوانید با شمارههای زیر در تماس باشید:
02537737788
+989126516932
@szcafe
@drsargolzaei | 5 750 |
| 6 | روایتهای وداع
متنها و کلام: سهیل سرگلزایی
امیدوارم از گوش دادنش لذت ببرین.
@szcafe
https://t.me/joinchat/AAAAADu0ycAlNL-9TnwPxA | 1 653 |
| 7 | .
ما انواع و اقسام خداحافظی داریم که اگر بخواهیم منصفانه بررسیشان کنیم هیچکدامشان از غم خالی نیستند و از هیچکدامشان هم راه گریزی نیست. خداحافظی یگانه حقیقت جهان است که تمام عالمان جهان-فارغ از دین و مسلک و مرامشان- قطعیتش را پذیرفتهاند ،حال آنکه سلامها اساساً معلول اتفاقها و حوادثاند. در میان تمام خداحافظیها، آنهایی که در وجودشان یک اجبار بیرونی در کار است شاید رنج کمتری را تحمیل کنند، چرا که هیچکس سرزنش نمیشود و انگشت اتهام همواره روی دشمن دیرینهی آدمیان است؛ تقدیر! برای من اما، اگر بخواهم صادق باشم، یکی از غمانگیزترین ترکیبات واژگانی "خداحافظی دوستانه" است. اگر بخواهم از مصائب دنیای مدرن و متمدن به سلیقهی خودم دوتایشان را نام ببرم ابتدا "از خودبیگانگی" است و سپس خداحافظیهای دوستانه! به نظرم اگر میخواهید در یک جامعه سطح امید به زندگی را محک بزنید باید در کنار معیارهای بهداشت و درمان، ثبات اقتصادی و نظام سیاسی به حجم و ابعاد خداحافظیهای دوستانهی آن جامعه هم نگاهی بیندازید.
خداحافظی دوستانه در کنار مسالمتآمیز بودن و متمدنانه بودنش یک تسلیم شدن وحشیانه دارد که هیچ دوستش ندارم! انگار که خداحافظی دوستانه واکنش دفاعی آدمهایی باشد که دیگر به رشادت اعتقادی ندارند؛ نه در عرصهی سیاست، نه در عرصهی اجتماعی و نه حتی در یک پیمان دو نفره! خداحافظی آدمهایی که جهان را مینگرند و چون جوانهای نمیبینند جنگهای پدرانشان را شکستخورده مییابند و حالا بیهیچ جنگی پذیرفتهاند که زندگی ارزشش را ندارد.
خداحافظی دوستانه یعنی میدانم اوضاع خوب نیست اما نمیتوانم در اینباره کاری بکنم. عمق غم این عبارت هم از همین جا نشأت میگیرد؛ از نتوانستن!
فرودگاهها، ترمینالها و آپارتمانهایی که شاهد یک خداحافظی دوستانه بودهاند میدانند که خداحافظیهای دوستانه یک زندگی خیالی را به پای آدم گره میزنند، برای همیشه!
زندگی خیالیای که با "اگر خداحافظی نمیکردیم چه؟" شروع میشود و تا عمق ریشههای درختچههای کویری در آدم ریشه میدواند. کسی که تنها یکبار یک خداحافظی دوستانه را از سر گذرانده باشد میداند که برای همیشه خودش را در یک جهان موازی بازتعریف میکند؛ جهانی که در آن تا آخرین نفس جنگیده است، شانهبهشانهی همرزمش!
مگر انسان بجز رزمهایش چه دارد؟
📝📸سهیل سرگلزایی
@szcafe
https://t.me/joinchat/AAAAADu0ycAlNL-9TnwPxA | 1 670 |
| 8 | @szcafe | 1 522 |
| 9 | دشواری خاورمیانه
متنها و کلام: سهیل سرگلزایی
برای مردگان این سال، که عاشقترین زندگان بودند
@SZCAFE | 2 181 |
| 10 | وحید چند سالیست که از افغانستان به ایران آمده و کار میکند. هروقت برایم از روستایشان در افغانستان تعریف میکند، از پس چشمهای مشکی بادامیاش برق لطیفی میگذرد و لبخند محجوبی روی صورتش مینشیند. همیشه سرش را با تواضع و خجالت اصیلی پایین میگیرد و هروقت توی فکر میرود اخمهایش درهم میرود. دیروز در میانهی داستان کوتاهی که برایم میخواند گفت:«من فکر میکردم بعد از حملهی طالبان به روستایمان میتوانم به زندگی ادامه بدهم؛ انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. اما یک روز صبح بیدار شدم و دیدم خورشید مرده است...»
حتی بدون آنکه بدانم منظورش از مرگ خورشید چیست غم غریبی تسخیرم کرد. برای آنکه مطمئن بشوم که درست شنیدهام گفتم:«دیدی که خورشید مرده است؟»
گفت:«آره. رفتیم مدرسه و فهمیدیم معلممون رو توی راه مدرسه کشتهان و جنازهش رو انداختن زیر پل... خواستم با این جمله حسم رو از این اتفاق بگم. آخه معلممون کسی بود که دنیا رو روشن میکرد...»
از هم جدا شدیم و من تا شب این جمله را با خودم نشخوار کردم:«یک روز صبح بیدار شدم و دیدم خورشید مرده است... یک روز صبح بیدار شدم و دیدم خورشید مرده است... یک روز صبح بیدار شدم و دیدم...»
با هربار تکرار این جمله یاد تکتک صبحهایی افتادم که بیدار شدهام و دیدهام که خورشیده مرده است. صبحهایی در خرداد، در تیر، در آبان، در دی...
شب صورتم را در آینه نگاه میکردم و به دنبال نشانههای کمبود ویتامین دی میگشتم که سوگ خورشیدهای بیشمار را گریه کردم. همانجا جلوی آینه جملهی "مردن خورشید" را زمین گذاشتم و جملهی قبلیاش را با خودم برداشتم، به اتاق خواب بردم و روی خودم کشیدمش تا خوابم بگیرد:«انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد... انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد...»
📝📸سهیل سرگلزایی
@szcafe
https://t.me/joinchat/AAAAADu0ycAlNL-9TnwPxA | 2 124 |
| 11 | https://youtube.com/shorts/sXT_Zdy6yBU?si=4K_0xrwEjxFdCHuI | 1 958 |
| 12 | گلولهباران
نگارش و خوانش: سهیل سرگلزایی
@szcafe | 2 555 |
| 13 | @szcafe | 2 556 |
| 14 | @szcafe | 2 685 |
| 15 | حالا میتوانم بیآنکه قانون را گواه بگیرم، بیآنکه برای بلبلهای دیگر دندان نشان بدهم، بیآنکه بلبلی را در قفسی بنشانم تا حضورش را از عظمتِ انتخاب و رویا و آزادی خالی کنم احساس استحقاق بکنم.
استحقاقی که به راستی لایق آن هستم.
4.
روی دامنهی کوه به سمت آبشاری حرکت میکنم که یکباره دستهای کبک از جایی در نزدیکی ما بلند میشوند و مثال لحاف عظیمی بالای سرمان گسترده میشوند.
من و رفیق همنوردم انتخاب آنها نبودیم...
و هیچ اشکالی ندارد.
به مهراد میگویم: «مهراد، خیلی شهامت میخواد که آدم جنس اصلی رو طلب کنه... مگه نه؟» و مهراد از آن سرهایی تکان میدهد و از آن هومهایی میگوید که نمیفهمم منظورم را گرفته یا فقط میخواهد ساکتم کند؛ پیش از آنکه با فلسفهبافیهایم گند بزنم به سکوت کوهستان.
@szcafe | 3 065 |
| 16 | لذت طلب کردن جنس اصلی
به قلم سهیل سرگلزایی
1.
در دشتی نشستهاید و مشغول کتاب خواندن، ساز زدن، غذا پختن یا هرکار دیگری هستید و به ناگاه پرندهای رو شانهی شما مینشیند؛ یا بزغالهای بدون خبر قبلی به شما نزدیک میشود و سرش را نوازشگرانه به پای شما میزند. اسبی وحشی را تصور کنید که بیآنکه افسارش زده باشید در یک پیادهروی طولانی در جنگل به دنبال شما آمده است؛ بیآنکه او را به هویجی مهمان کرده یا رشوهی دیگری پرداخته باشید. زیباست! مگر نه؟
چنین لحظاتی به غایت رویاییاند؛ و در عین حال نایاب. برای خود من، به عنوان کسی که بیش از اطرافیانم زندگیام را در طبیعت گذراندهام هم این لحظات بسیار نایاب بودهاند. شاید در ده سال طبیعتگردی به تعداد انگشتان دست شاهد چنین لحظاتی بودهام؛ و همین است که تکتکشان را به خاطر دارم.
در چنین لحظاتی یک بلبل خرما به شما اعتماد کرده است و چنانکه میدانیم انسان، حداقل در ارتباط با حیوانات، موجود شایستهی اعتمادی نیست...
اما آن موجود کوچک سفید و سیاه با آن مدل موی تنتنیاش به شما اعتماد کرده و مهمتر از آن، شما را انتخاب کرده است.
او آزاد است که روی درخت سپیدار مجاورتان بنشیند، مجاز است که روی تختهسنگی در ارتفاع بیست متری زمین خستگی درکند یا جایی میان خرابهها آرام بگیرد.
همین آزادی است که آن لحظه را برای آدم رویایی میکند؛ آدم را پر میکند از حس رفاقت. رفاقتی شکل گرفته؛ با آنکه افسارش نزدهاید، در بندش نکردهاید، با دانه پاشیدن به او باجی ندادهاید و صدای جفتش را تقلید نکردهاید. شما داشتید سازتان را میزدید و آن صدا برای بلبل خرما کافی بوده است.
حالا میتوانید مطمئن باشید که کسی شما را دوست داشته یا حداقل شما را امن دانسته؛ هرچند کوتاه و هرچند گریزپا. آن لحظه نابتر از سالها آب و دانه دادن به قناری در قفستان است؛ چرا که آن لحظه با تمام گریزپاییاش، واقعیت دارد! میتوان به آن لحظه اطمینان کرد؛ به همین دلیل ساده که رفیق تازهتان "مجبور" نبوده و تمام مدت شما را "انتخاب" کرده است. حالا شما در نظر خودتان دوستداشتنیتر یا امنتر از تمام آن سالهایی هستید که گربهای را به بهای آشغالگوشت ریختن نوازش کردهاید.
2.
به مراقب امتحان اشارهای میکنم که یعنی "میتونم برگم رو بدم؟" و مراقب با نشان دادن عدد پنج با انگشتانش به من میفهماند که "پنج دقیقهی دیگه..."
دوستی از پشت سر صدایش را پایین میآورد و میگوید: «برگهت رو نده...»
و منظورش این است که منتظر بایستم تا او بتواند تقلبی را با من به سرانجام برساند. کمی برگه را نگاه میکنم و میبینم سوالات مفهومیتر از آن است که بتوان کمکش کرد.
پنج دقیقه که میگذرد بلند میشوم و برگهام را میدهم.
روز بعد، در امتحان دیگری، همکلاسیام از روی خشم به دیگران میگوید: «کسی به سهیل نرسونهها...» و بعد توضیح میدهد که من بیمعرفت و زیادی بچه مثبتم که تقلب نمیکنم.
اما دلیل تقلب نکردن من بچه مثبتی نیست. دلیل من خیلی ساده، این است که من دوست دارم نمرهام به من احساس استحقاق بدهد. دوست دارم به شانزدهی نگاه کنم که خودم کسبش کردهام تا آن یک و شش در من تبدیل به احساس توانمندی بشود. به تجربه دانستهام که آن دو و صفر اگر قرار باشد به دردی بخورد تنها به درد این میخورد که من تواناییام را سنجیده باشم و بتوانم به آن تکیه کنم.
آن دو و صفری که توسط من به دست نیامده من را حقیر خواهد کرد؛ فردایش باید با آشغالگوشت در کوچه دنبال گربههای شل و کور بگردم تا احساس استحقاق و لیاقتی را دریافت بکنم که یک دوازده گرفتن از بلبل خرما میتوانست نثارم کند.
3.
دوستی در مخالفتِ من با ازدواج میگوید: «خوب یعنی چی؟ یعنی طرف هروقت دلش خواست بذاره بره؟» و پاسخ من این است که: «بله... طرف هروقت که خواست بذاره بره...»
منطقم برای خودم ساده و سرراست است. در منطق من ارتباط، قرار است به من احساس دوست داشتنی بودن بدهد و چقدر ممکن است یک بازجو از حضور زندانیان در اتاقهای مجاور دفتر کارش احساس دوستداشتنی بودن بکند؟
در منطق من نه تنها امضای قانونی و چک و سفته گرفتن برای مورد عشق قرار گرفتن من را از امنیت دور میکند بلکه هرنوع از نگه داشتن “دیگری”، از عظمت آن بودنی میکاهد که در آن آدمی هر روز توسط دیگری "انتخاب" میشود...
پس نه تنها سدی برای رفتن دیگران ایجاد نمیکنم بلکه راه رفتنشان را هموار میکنم. آنقدر هموار که اگر صبحی بیدار شدم و دیدم بلبل خرمایی عاشقانه برایم آوازهای اساطیری میخواند خودم را لایق آن آوازها بدانم. او میتوانسته این آوازها را در بستر دیگری بخواند. میتوانسته این آوازها را بر فراز تپهای کیلومترها دورتر از من بخواند اما او امروز هم من را دوباره انتخاب کرده است.
@szcafe | 2 811 |
| 17 | @szcafe | 1 825 |
| 18 | @szcafe | 2 017 |
| 19 | زمانی کسی را دوست داشتم که کوهها را دوست داشت؛ از رودخانهها سنگهایشان را دانه به دانه بیرون میکشید و زیباترین سنگها را توی مشتش میآورد تا با هم رگههای لاجوردیشان را تحسین کنیم.
وقتی رفت، کوهها را برایم به یادگار گذاشت و تمام سنگهای لاجوردی جهان را.
بعدتر دلبستهی کسی شدم که شاملو میخواند؛ از او ظرافت شعر، سخن نگفتن نازلی و دشواری وظیفه را به امانت نگه داشتهام.
از دوست دیگری شناخت گیاهان آپارتمانی برایم مانده و دستور پخت یک کیک یخچالی را از یک معاشرت چند هفتهای به همراه دارم.
"دوستت دارم" را به زبان و گویش کُردی، ترکی و لری میشناسم و نزار قبانی را مدیون یک خداحافظی خانمانبراندازم...
کافهای قدیمی را میشناسم برای روزهای دلخوریام که انتهای بنبست یک کوچهی تنگ انتظارم را میکشد و عطرش برایم آشناست.
ما از کنار هم میگذریم، کمی از خودمان را در کولهپشتی دیگری جای میدهیم، کمی از او به امانت میگیریم و میرویم؛ بیآنکه بدانیم.
📝📸سهیل سرگلزایی
@szcafe | 2 114 |
| 20 | @szcafe | 3 011 |
