-unspoken🕯️
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
227
Suscriptores
+124 horas
+37 días
+1130 días
Archivo de publicaciones
227
موافقنیستم با اونایی که تو پارس آباد فاز لزبین و خارجی بودن دارن.
دزززززز چوخ غلط سیز
227
داستانِ نخی که هرگز بریده نمیشود
در میانِ دنیایی که رنگِ سیاهی بر تن داشت، او سپیدیِ مطلق بود؛ نوری که شفابخشِ دلهای خسته بود. دختری با قلبی به وسعتِ دریا، قلبی که همهچیز را دوست داشت و به همهچیز توجه میکرد.
روزی عشق به سراغش آمد. وقتی دروازههای آن قلبِ پاک را به روی «او» گشود، نمیدانست چه سرنوشتی در انتظارش است. اما در آن لحظه، «او» تنها ستارهی درخشانِ آسمانش شد. آنها چنان به هم گره خوردند که گویی دو روح بودند در یک کالبد؛ با خوشحالیِ هم میخندیدند و با اندوهِ هم، اشک میریختند.
اما روزگار، کابوسش را رقم زد. قلبِ دختر داستانِ ما شکست. آن روز برایش آغازِ ماهها زجر بود، اما او هنوز هم به خود نیامده است. عجیب است که او حتی آن «جایِ زخم» را دوست دارد؛ چرا که این زخم، یادگاری از همان کسی است که تمامِ دنیایش بود.
حالا ماهها از آن روز میگذرد، اما او همچنان مثلِ همان روزِ اول عاشق است. آنها مثل نخی نامرئی به هم وصلاند؛ مهم نیست چقدر از هم دور باشند، این نخ باز هم آنها را به سمت هم میکشد.
حالا دخترِ داستان، تنها مانده است. در انتظارِ بازگشتِ آن عزیزِ سفر کرده. با هر صدایی که نامِ او را تداعی کند، قلبش هزاران بار میتپد. با دیدنِ هر لباسی که شبیه به لباسِ او باشد، تمامِ وجودش میلرزد. او نتوانسته فراموش کند، چون عشقش هرگز تمامشدنی نبود. او در باران است، در درخششِ ستارههاست و در هر نفسی که دختر میکشد، جاری است. او برای همیشه در قلبش جاودانه شده است.
