ضلع سوم
Ir al canal en Telegram
مُعَلَقْ! زنزندگیآزادی، تا ابد - در ِپشتی: @TheThirdSidbot
Mostrar másIrán145 534La categoría no está especificada
235
Suscriptores
-124 horas
-37 días
-5130 días
Número de Publicaciones
Carga de datos en curso...
Reacciones
Comentarios
Estrellas de Telegram
PUBLICACIONES TOP por
Carga de datos en curso...
Análisis de publicación
Mensajes | Ver dinámicas | |||||
Sin texto... | 0 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
انتظار ها به پایان رسید… | 20 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
روزگذرِ چهلوهشت
دلیل اینکه چند روز روزگذر ننوشتم دو چیز بود.
اول این که از سه چهار روزگذر قبل راضی نبودم و از پایین آمدن کیفیت نوشتههایم احساس شرم بیش از اندازهای میکردم و با خودم میگفتم این چه خزعبلاتی است که مینویسی و حالا دیگر مخاطبهایی هم پیدا کردهای که این خزعبلنامهها را میخوانند و حتی دوستشان دارند. واقعاً مسئولیت سنگینی است؛ آدم یکدفعه میفهمد برای خزعبلاتش هم مخاطب پیدا کرده و دیگر نمیتواند همینطوری بیحسابوکتاب خزعبل تحویل مردم بدهد. بالاخره باید یک حداقلی از استاندارد را هم رعایت کرد، هرچند استاندارد خزعبلنویسی!
چقدر خوشحالم که آدمهایی پیدا کردهام که شیمیشان به من میخورد. کلمهی شیمیِ آدمها را هم تازه یاد گرفتهام و فعلاً دارم هر جا بتوانم مصرفش میکنم که از دهان نیفتد. آدمهایی که دنبال متنها و حرفهای شعاری نیستند و دنبال زندگی واقعیاند؛ دنبال روزهاییاند که دارد تند و تند میگذرد و زور هیچکداممان به آنها نمیرسد.
چند روزگذر قبلی پرشهای زیادی داشتند و من این پرشها را دوست نداشتم. البته این پرشها خودِ زندگیام بودند؛ همین نوسانات، همین رفتوآمدها و همین بالا و پایین شدنها. خلاصه که اینها را دوست نداشتم و از نوشتنشان راضی نبودم، اما خودتان روند روزگذر را میدانید و این مرضِ نوشتنِ همهچیز را هم که میشناسید؛ چیزی اتفاق میافتد، باید بنویسم. چیزی اتفاق نمیافتد، باید بنویسم که چیزی اتفاق نیفتاده. بعد هم اگر بد نوشتم، باید چند روز عذاب وجدان بگیرم که چرا بد نوشتم.
و مورد دوم هم این بود که این روزها در حال جابهجایی هستم و بالاخره خانهای پیدا کردهام که میتوانم خودم و شاهرخ، همخانهی جدیدم، را در آن جا دهم. بههرحال پیدا کردن خانهای که هم سقف داشته باشد، هم بتوانم خودم را در آن جا بدهم و هم شاهرخ را، خودش یک دستاورد محسوب میشود. مخصوصاً در شرایطی که مدتی بود پیدا کردن خانه بیشتر شبیه پیدا کردن شواهدی از حیات روی مریخ شده بود.
همزمان کلاسهایم هم شروع شده و من همه را پیشنیاز برداشتهام که فعلاً راحت بگذرانم، اما از چیزی که فکر میکردم درسهایم سنگینتر است و از دو طرف تحت فشار هستم.
شش صبح از خانه بیرون میزنم و ده شب به خانه میرسم. یعنی عملاً خانهای که پیدا کردهام بیشتر برای نگهداری وسایل است تا خودم. وسایل حداقل شانس این را دارند که بیشتر از چند ساعت ساعت در خانه باشند؛ من اگر شبها قبل از خواب چند دقیقهای خودم را در خانه ببینم، باید آن را جزء اوقات فراغتم حساب کنم. | 23 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
بگذارید سر به بیابان بزنم! | 15 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
دوستان عزیز تر از جانم!
آهنگ هاتون به دستم رسید، دونه دونه دارم گوششون میدم و چقدر سلیقه هاتون باحال و خوبه. | 38 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
با آغوش باز منتظر موزیک های بی نهایت زیباتون هستم.
@TheThirdSidbot | 45 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
Sin texto... | 44 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
مهتاب دوره ی جالبیه. مخصوصاً پردهی اولش درمورد یکی از فیلم های مورد علاقمه..
و همچنین رایگانه و هیچ هزینه ای نداره. اگر وقت کردم خودم هم حتماً شرکت میکنم.
برای شرکت کردن توی این دوره به غریق پیام بدید | 74 | 5 | 0 | 0 | Loading... | |
🌚 مهتاب؛ پردهی یکم
«این بار، مقصد ما جاییست میان خنده و اندوه؛جایی که حتی در تاریکترین روزها، هنوز میشود زیبایی را پیدا کرد.»
🎬 در نخستین پردهی مهتاب، با Life Is Beautiful همراه میشویم؛ دربارهاش حرف میزنیم، لایههایش را کنار میزنیم و از زوایای مختلف به آن نگاه میکنیم.
از ایده و مفهوم، تا روایت، شخصیتها، سوژه و روانشناسی؛
هر آنچه در قابهای فیلم پنهان مانده و شاید در تماشای اول از چشممان دور شده باشد.
🌙 در مهتاب، هر اثر میتواند چندین نگاه داشته باشد؛
و قرار است برداشتهای خودمان را کنار هم بگذاریم و جهانِ اثر را دوباره کشف کنیم. و به نگاه و دیدگاهمان وسعت دهیم!
📜 بازهی زمانی دوره: ۴ مهر تا ۱۰ مهر
💌 کاملا رایگان! برای عضویت و ثبتنام میتوانید از همین حالا به آیدی زیر پیام دهید:
@baadbeman
🎁 این دوره در چند جلسهی کوتاه و متمرکز، بهصورت آنلاین در Google Meet برگزار میشود.
🪻 یک فیلم، چند نگاه؛
و پردهای که قرار است آرامآرام کنار برود.
مهتاب؛ پردهای برای دیدنِ دوباره.
- توسطِ غریق | 200 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
اولین روز کلاسی! | 8 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
روزگذر شمارهی چهلوهفت
میدانم نه نویسندهی خوبی هستم و نه عکسهای درستوحسابیای میگیرم. میدانم نه اخلاق و سبک زندگی هنری و خاصی دارم، نه بلدم ادای فلانی را دربیاورم؛ فقط فکر میکنم کمی بلدم زندگی کنم و از زندگی لذت ببرم. آن هم نه همهی مواقع! هیچوقت نتوانستم خودِ دروغینم باشم یا حتی کمی اینجا جلوهی بهتری از خودم نشان دهم. روی میزم چند کتاب بچینم که بگویم بنده کتابخوانم. خیر، نیستم. کتاب میخوانم، اما برای خودم، نه برای اینکه پز بدهم و بگویم یک آدم فاخر فرهنگی هستم. نیستم. هیچوقت هم نبودم. هیچوقت سعی نکردهام کادر عکسهایم را تنظیم کنم، دوربینم را تمیز کنم و بعد دنبال یک زاویهی خاص بگردم. همانجور که بوده، عکس گرفتهام. هیچوقت سعی نکردهام چیزی را از روزهایم تحریف کنم. خیر، همانطور که بوده نوشتهام. با اینکه میدانم هیچوقت متنهای بلند خواننده ندارند، ولی چون ندارند، دوباره و دوباره نوشتهام و همچنان مینویسم.
هیچوقت دنبال مخاطب نبودهام. بله، چه کسی از توجه بدش میآید؟ چه کسی دوست دارد متنش را کسی نخواند؟ بله، دوست دارم خوانده شوم. دوست دارم کسی چیزی را که نوشتهام بخواند، اما نه اینکه برای مخاطب بنویسم.
نمیدانم چرا، اما دلم میخواست اینجا اینها را بگویم…
که عزیزان من هیچ گوه خاصی نیستم و رویم بیشتر از یک آدم حساب باز نکنید! | 260 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
Sin texto... | 65 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
Sin texto... | 17 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
Sin texto... | 1 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
سلطان فرودگاه امام کیه؟ من من من من | 29 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
رفتن و گسستن ِ پیوسته! | 70 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
روزگذرِچهلوشش
دیروز قرار بود دانشگاه اعلام کند که از چه تاریخی شروع میشود. قبلش گفته بود احتمالاً بیستویکم سپتامبر باید باشد. همین بود که من هم حساب کرده بودم و آمدم و حالا به این خیال بودم که دو هفته حسابی برای خودم تفریح میکنم و سپس میروم که میروم.
اما دیروز اعلام کرد که پانزدهم، یعنی دوشنبهی همین هفته، شروع خواهد شد و منی که تحمل غیبت را نداشتم، دهن خودم را سرویس کردم و الان فرودگاه امام هستم.
حالا میپرسید چییییجوررری ممکن است؟
بله. من گفته بودم که معلق هستم و همهچیزم همیشه روی هواست!
تا دانشگاه اعلام کرد، سریییع رفتم کارهای خروجم را انجام دادم و برخلاف تصورم خیلی سریع انجام شد. سپس شنیدم که قرار است پروازهای خارجی تحریم شوند و از آن طرف هم شیراز تا سهشنبه همهی پروازهایش پر شده بود. گشتم دنبال پرواز به استانبول. فقط تهران، تبریز و مشهد پرواز داشتند و تعدادشان هم خیلی زیاد نبود. گفتم اوکی، پرواز میگیرم از شیراز به یکی از اینها و از آن طرف میروم.
ولی برخلاف تصورم، تبریز و مشهد به استانبول زودتر از هرچیزی پر شدند.
برایتان سؤال است که کسی هم از مشهد به استانبول میرود؟
شاید باورش سخت باشد، ولی بله! خیلی
بالاخره توانستم یک پرواز شیراز به تهران، ساعت یازدهونیم، بگیرم و بعدش یک پرواز تهران به استانبول که فقط ساعت هشت صبح گیرم آمد. گرفتم. دیگر فقط مانده بود جمع کردن وسایلم و دل کندن از اینجا.
این دلکندن از سری قبلش خیلی سختتر بود؛ چون قرار بود دو هفته بمانم، نه سه چهار روز. قرار بود یک دل سیر دوستان و خانوادهام را بغل کنم، نه فقط یک بغل خداحافظی.
حالا در فرودگاه امام نشستهام و دارم لحظهشماری میکنم که ساعت هشت شود. یکهو هم خوابم میبرد و کلاً ریاستارت میشوم… و باز بیدار میشوم.
سرم پر از فکر و خیال است، اما هیچ استرسی ندارم. راحت نشستهام و به هواپیماها نگاه میکنم و تمام این چند روز را مرور میکنم.. | 68 | 0 | 0 | 0 | Loading... |

