es
Feedback
ضلع سوم

ضلع سوم

Ir al canal en Telegram

مُعَلَقْ! زن‌زندگی‌آزادی، تا ابد - در ‌ِپشتی: @TheThirdSidbot

Mostrar más
Irán145 851La categoría no está especificada
229
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-2430 días
Archivo de publicaciones
من خیلی زود رنجم و عادت بدی که دارم اینه که تا توی جمعی احساس ناراحتی کنم یا احساس بدی بهم دست بده یهو بدون اینکه به کسی خبر بدم غیبم میزنه؛ خیلیم سعی کردم ترکش کنم اما نشدنیه.

بدترین عادتی که دارید یا داشتید چیه؟ https://t.me/HarfChatBot?start=TheThirdSide

از امروز : عکس ها کپشن جدا داره*

از امروز : عکس ها کپشن جدا داره*

یار و یاور همیشه مومن. ببخشید اتاقم خیلی شیک و مرتب نیست.*
+2
یار و یاور همیشه مومن. ببخشید اتاقم خیلی شیک و مرتب نیست.*

روزگذرِ شماره‌ی نوزده امروز صبح بیدار شدم و چون دیروز روز چندان جذابی نداشتم، تصمیم گرفتم کمی به خودم حال بدهم. پس با او رفتیم دوچرخه‌سواری که واقعاً چسبید. بعد از آن سری به امین زدیم که در دفترش از شدت بیکاری داشت مگس می‌پراند و با مگس‌ها وارد رقابت می‌شد که کدام‌ رنگ صدای جذاب تری دارند. برایمان قهوه و صبحانه آورد و کمی گپ زدیم تا بلکه چرتش بپرد. بعد هم همان‌جا ماندیم تا کار امین تمام شود و من، او و امین راهی خانه‌ شدیم و ناهاری زدیم. امین رفت دفترش تا به دیگر کارهای مهمش و البته مگس‌پرانی‌های حرفه‌ای‌اش برسد. او هم رفت تا برای نقاشی جدیدش بوم و رنگ بخرد. او رفت، امین هم رفت و من ماندم و خانه‌ای که ناگهان ساکت شد. نشستم و در اکسپلور مشغول گشت‌وگذار شدم که ناگهان فهمیدم اپیزود جدید رختکن بازنده‌ها آمده. آن هم این‌قدر زود و در چنین زمان خوبی که خانه ساکت بود. سریع اپیزود را پلی کردم. چون لازمه‌ی گوش دادن به این پادکست انجام دادن یک کار دیگر هم هست، دستکش را دستم کردم، کمر همت بستم و رفتم سراغ شستن ظرف‌ها. البته هنوز پادکست درست‌وحسابی شروع نشده بود که ظرف‌ها تمام شدند. پس رفتم جاروبرقی را آوردم و شروع کردم به کشیدن. یک‌دفعه دیدم نیم ساعت گذشته است. بعد رفتم روی تراس و سیگاری روشن کردم… یک نخ دیگر، یک نخ دیگر و خلاصه این اپیزود سی‌ویک کاری کرد که سیگارها هم پشت سر هم احضار شوند. داستان جالبی بود و مهمان جالبی هم داشت؛ آقای وحید صحت. البته دکتر باحال و عجیبی بودند و هرچقدر از جذابیت این اپیزود و عجیب بودن داستان ایشان بگویم، کم گفته‌ام. گاهی خندیدم، گاهی هم به عمق این فاجعه و این داستان فکر کردم و فقط سکوت کردم. خودتان گوش کنید؛ من چیزی نمی‌گویم که لذت شنیدنش از بین نرود. فقط بدانید یکی از اپیزودهای دوست‌داشتنی من از این پادکست بود و احتمالاً چند بار دیگر هم گوشش می‌دهم. تمام شد و او زنگ زد و گفت می‌آید پیشم و من از شما در چنل سؤالی پرسیدم و بیشتر از سی، چهل تا پیام از شما گرفتم. راستش انتظارش را نداشتم. سؤال این بود: تا حالا در زندگی‌ات احساس کرده‌ای اولویتِ کسی نبوده‌ای؟ یا همان حس کرده‌ای انتخابِ چندمِ آدم‌هایی؟ سؤال خیلی کلی بود. می‌توانست درباره‌ی خانواده باشد، یک جمع دوستانه، یک رابطه‌ی عاشقانه یا هر چیز دیگری؛ خلاصه هرجا که پای انسان در میان باشد، بعید می‌دانم این حس، گوشه‌ای برای خودش پیدا نکرده باشد. راستش، خواندن بعضی از آن‌ها بیشتر از آنکه شبیه خواندن چند پیام باشد، شبیه ورق زدن چند صفحه از دفتر خاطرات آدم‌های مختلف بود. من هنوز هم گاهی این حس را دارم؛ البته خیلی کمتر از قبل. اگر نداشتم، بعید می‌دانم اسم این چنل ضلع سوم می‌شد؛ احتمالاً اسمش را می‌گذاشتم اولویت اول و با اعتمادبه‌نفسِ مثال‌زدنی به زندگی ادامه می‌دادم. که خب… همان‌طور که مستحضرید، نشد. هنوز هم بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم توی نود و نه و هفتاد و پنج درصدِ رابطه‌ها، آن‌قدر که باید، اهمیتی ندارم. فقط دیگر مثل گذشته آزارم نمی‌دهد. شاید پوست‌کلفت‌تر شده‌ام. به هر حال، از اینکه تجربه‌هایتان را برایم نوشتید، واقعاً ممنونم. راستش بعد از خواندن آن همه پیام، بیشتر از هر چیز احساس کردم چقدر به هم شبیهیم و چقدر راحت با هم حرف می‌زنیم انگار سال‌هاست یکدیگر را می‌شناسیم. برای همین، احتمالاً به قول معروف این باکس‌ها را ادامه می‌دهم. فی‌الحال تصمیم بر همین است؛ مگر آنکه وزارتِ تنبلی و اداره‌ی فراموشی، رأی دیگری صادر کنند! فقط خواهشاً… دیگر من را سیسی صدا نزنید!! بعد هم باهم چای خوردیم و قصه به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید.

روزگذرِ شماره‌ی نوزده امروز صبح بیدار شدم و چون دیروز روز چندان جذابی نداشتم، تصمیم گرفتم کمی به خودم حال بدهم. پس با او رفتیم دوچرخه‌سواری که واقعاً چسبید. بعد از آن سری به امین زدیم که در دفترش از شدت بیکاری داشت مگس می‌پراند و با مگس‌ها وارد رقابت می‌شد که کدام‌ رنگ صدای جذاب تری دارند. برایمان قهوه و صبحانه آورد و کمی گپ زدیم تا بلکه چرتش بپرد. بعد هم همان‌جا ماندیم تا کار امین تمام شود و من، او و امین راهی خانه‌ شدیم و ناهاری زدیم. امین رفت دفترش تا به دیگر کارهای مهمش و البته مگس‌پرانی‌های حرفه‌ای‌اش برسد. او هم رفت تا برای نقاشی جدیدش بوم و رنگ بخرد. او رفت، امین هم رفت و من ماندم و خانه‌ای که ناگهان ساکت شد. نشستم و در اکسپلور مشغول گشت‌وگذار شدم که ناگهان فهمیدم اپیزود جدید رختکن بازنده‌ها آمده. آن هم این‌قدر زود و در چنین زمان خوبی که خانه ساکت بود. سریع اپیزود را پلی کردم. چون لازمه‌ی گوش دادن به این پادکست انجام دادن یک کار دیگر هم هست، دستکش را دستم کردم، کمر همت بستم و رفتم سراغ شستن ظرف‌ها. البته هنوز پادکست درست‌وحسابی شروع نشده بود که ظرف‌ها تمام شدند. پس رفتم جاروبرقی را آوردم و شروع کردم به کشیدن. یک‌دفعه دیدم نیم ساعت گذشته است. بعد رفتم روی تراس و سیگاری روشن کردم… یک نخ دیگر، یک نخ دیگر و خلاصه این اپیزود سی‌ویک کاری کرد که سیگارها هم پشت سر هم احضار شوند. داستان جالبی بود و مهمان جالبی هم داشت؛ آقای وحید صحت. البته دکتر باحال و عجیبی بودند و هرچقدر از جذابیت این اپیزود و عجیب بودن داستان ایشان بگویم، کم گفته‌ام. گاهی خندیدم، گاهی هم به عمق این فاجعه و این داستان فکر کردم و فقط سکوت کردم. خودتان گوش کنید؛ من چیزی نمی‌گویم که لذت شنیدنش از بین نرود. فقط بدانید یکی از اپیزودهای دوست‌داشتنی من از این پادکست بود و احتمالاً چند بار دیگر هم گوشش می‌دهم. تمام شد و او زنگ زد و گفت می‌آید پیشم و من از شما در چنل سؤالی پرسیدم و بیشتر از سی، چهل تا پیام از شما گرفتم. راستش انتظارش را نداشتم. سؤال این بود: تا حالا در زندگی‌ات احساس کرده‌ای اولویتِ کسی نبوده‌ای؟ یا همان حس کرده‌ای انتخابِ چندمِ آدم‌هایی؟ سؤال خیلی کلی بود. می‌توانست درباره‌ی خانواده باشد، یک جمع دوستانه، یک رابطه‌ی عاشقانه یا هر چیز دیگری؛ خلاصه هرجا که پای انسان در میان باشد، بعید می‌دانم این حس، گوشه‌ای برای خودش پیدا نکرده باشد. راستش، خواندن بعضی از آن‌ها بیشتر از آنکه شبیه خواندن چند پیام باشد، شبیه ورق زدن چند صفحه از دفتر خاطرات آدم‌های مختلف بود. من هنوز هم گاهی این حس را دارم؛ البته خیلی کمتر از قبل. اگر نداشتم، بعید می‌دانم اسم این چنل ضلع سوم می‌شد؛ احتمالاً اسمش را می‌گذاشتم اولویت اول و با اعتمادبه‌نفسِ مثال‌زدنی به زندگی ادامه می‌دادم. که خب… همان‌طور که مستحضرید، نشد. هنوز هم بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم توی نود و نه و هفتاد و پنج درصدِ رابطه‌ها، آن‌قدر که باید، اهمیتی ندارم. فقط دیگر مثل گذشته آزارم نمی‌دهد. شاید پوست‌کلفت‌تر شده‌ام. به هر حال، از اینکه تجربه‌هایتان را برایم نوشتید، واقعاً ممنونم. راستش بعد از خواندن آن همه پیام، بیشتر از هر چیز احساس کردم چقدر به هم شبیهیم و چقدر راحت با هم حرف می‌زنیم انگار سال‌هاست یکدیگر را می‌شناسیم. برای همین، احتمالاً به قول معروف این باکس‌ها را ادامه می‌دهم. فی‌الحال تصمیم بر همین است؛ مگر آنکه وزارتِ تنبلی و اداره‌ی فراموشی، رأی دیگری صادر کنند! فقط خواهشاً… دیگر من را سیسی صدا نزنید!! بعد هم باهم چای خوردیم و قصه به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید.

تا به جاهای باریک تر نرسیده تمومش میکنیم😂😭 مرسی که شرکت کردید.

‌ #نه_به _خشونت _علیه _سیسی

‌ دانیال رو نمیبذیم نفوذیه. https://t.me/TheThirdSide/330

من از بچگی این مشکل رو داشتم تا جایی که برام یه معظل بزرگ شده بود اعتماد بنفسمو نابود کرد به کل منزویم کرد اما سعی کردم درستش کنم تراپی رفتم، سعی کردم با آدما بیشتر ارتباط برقرار کنم هرجوری که شده حتی دست و پا شکسته تا بالاخره یکم بهتر شده ولی هنوز هست و سلام میرسونه.

‌ دانیال خودت چی؟

‌ https://t.me/TheThirdSide/321 دختر هستم متاسفانه هر وقت اتفاقی میوفته به این قضیه فکر میکنم و خیلی خیلی فکر میکنم راجبش و ازم خودم بدم میاد . ناخداگاه همش بهش فکر میکنم و میگم چرا من؟:)

‌ دلم میخواد با بچه هایی که شرکت کردن تا آخر عمرم زندگی کنم یه جا دور از شلوغی ها و بقیه ی ادم ها.. چقدر ما از این جماعت آسیب دیدیم.. حیف نبود؟

مهمون دارررم رفتم چای بزارم😭😂 بچه هااا.

‌ فکنم دانیال شکست روحی خورد خودش رو برای این همه غم آماده نکرده بود😭😂

یه آنتراک میدیم هشت بقیشو میزارم😭😂، خستم شد.

برای سیسی شدن زود نیست؟😭😂 عاشقتووونم

‌ دانیال جون، سیسی بزار منم بهت بگم که منم ناخواسته ام یعنی اینو نمیدونستم تا اینکه بابام داشت با مامان بزرگم حرف میزد من داشتم رد میسدم یهویی شنیدم خلاصه تا الان همیشه حس ناکافی بودن داشتم و فهمیدم که تمومم این حس بی توجه بودنی که بهم میدادن بخاطر اینه که منو دوست نداشتن و شایدم هنوز ندارن در کل جمع بندی و نتیجه گییییری به درک! رشد کن برو جلو بترکون!

چرا واقعاً دونه دونه دارم سیو میکنم توی سیو مسیج بعداً از اونجا میفرستم که چیزی از قلم نمونه. لازمه باز ازتون تشکر کنم؟ فوق العاده اید برای اونایی که قدرتون‌ رو‌ نمیدونن متاسفم!