ضلع سوم
Ir al canal en Telegram
مُعَلَقْ! زنزندگیآزادی، تا ابد - در ِپشتی: @TheThirdSidbot
Mostrar másIrán145 851La categoría no está especificada
229
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-2430 días
Archivo de publicaciones
229
روزگذرِ شمارهی هفده
پیش از هر چیزی لازم میدانم خدمتتان عارض شوم؛ اگر میبینید یک روزگذر را ریپلای میکنم و یک روزگذر را نه، داستان خاصی پشت آن نیست. نه رمز و راضی پشتش است، نه هدف خاصی دارم؛ صرفاً یادم میرود.
شایانِ ذکر است که جام جهانی نیز دارِ فانی را وداع گفت و بنده از این بابت بسیار خرسندم. امیدوارم جای خالیاش را جنگ جهانی پُر نکند.
از تمام این جام جهانی و این حجم عظیم از فوتبال، سهم بنده فقط اجرای شکیرا و ویولن زدنِ عمو بیژن بود و انصافاً چنان مجذوب شدم که احساس کردم شاید تمام این سالها دربارهی فوتبال اشتباه میکردم.
البته یک افسوس بزرگ همچنان در قلب بنده باقی مانده است.
اگر عمو با همان ویولن سفید و فرحبخشش، وسط آن همه هیاهو، ناگهان میآمد و شروع میکرد خدا خدایِ مستون… خدای میپرستون…
به حق هرچی عشقه، مارو بهم برسون…
احتمالاً نهتنها تاریخ جام جهانی، بلکه بخشی از تاریخ موسیقی و ورزش جهان هم تغییر میکرد.
بعید نبود فیفا جلسهای فوقالعاده تشکیل دهد تا بررسی کند آیا از این پس باید بخشی از بودجهی خود را به ویولن سفید ِعمو بیژن اختصاص دهد یا خیر.
حتی شاید دانشمندان هم مجبور میشدند این پدیدهی عجیب را بررسی کنند که چگونه چند دقیقه صدای ویولن توانسته ضربان قلب میلیونها انسان را از مستطیل سبز به سمت یک صحنهی موسیقی منحرف کند.
دیشب، بر خلاف چند شب گذشته، خواب خوبی داشتم.
صبح که بیدار شدم، هنوز چشمهایم درست باز نشده بود که رفتم و سایت دانشگاه را باز کردم.
چند ثانیهای همان صفحهی در حال بارگذاری را نگاه کردم و بلند گفتم تخصصی نباشد، که حوصله اش ندارم که آناتومی بود!
چند دقیقهای فقط به صفحه خیره ماندم، انگار اگر بیشتر نگاهش کنم، نمره دلش بسوزد و عوض شود، نشد.
این بندهی حقیرِ سراپا تقصیر، چند ساعت تمام عزادار بود. با خودش چانه زد، چند بار حساب و کتاب کرد و چندین بار صفحه را رفرش کرد بلکه دانشگاه پشیمان شده باشد. نشده بود.
بعد هم رفتم سراغ او؛ شاید کمی دلداریام بدهد و بگوید عیبی ندارد، پیش میآید.
اما گویا ایشان هم با دانشگاه هماهنگ بودند و بهجای دلداری، ناامیدی را با بستهبندی شیکتری تحویلم دادند.
دیدم اگر بیشتر بمانم، نا امید تر میشوم.
موتور را روشن کردم و رفتم خانهی مادربزرگ.
از همان دمِ در، بوی حلوا توی کوچه پیچیده بود.
حیاطِ قدیمیشان مثل همیشه پر از گلدان بود؛ ریحانها قد کشیده بودند، نعناها از لبهی باغچه بیرون زده بودند و عطرشان با بوی حلوا قاطی شده بود؛ از آن بوهایی که آدم را چند سال میبرد عقب.
مادربزرگ کنار اجاق ایستاده بود و با همان حوصلهی همیشگی، حلوا را آرامآرام هم میزد.
رفتم کنار دستش، ملاقه را گرفتم و حلوا هم زدم؛ البته بیشتر ادای کمک کردن را درآوردم تا واقعاً کمکی کرده باشم. بعد چای ریختیم.
از همان چایهایی که فقط در خانهی مادربزرگ یک جور دیگر مزه میدهد.
اصرار کرد ناهار هم بمانم.
از آن اصرارهایی که اگر قبول نکنی، احساس میکنی مرتکب جرم بزرگی شدهای. ماندم.
برای اینکه چند ساعتی آناتومی، دانشگاه و آن نمرهی لعنتی را فراموش کنم.
خدمتتان معروض میدارم که امتحانهایمان حضوری بود نگویید این چه نابغهای است.
بعد از ناهار به خانه رفتم و شب به معمولی ترین حالتخودش گذشت..
اپیزود حدید پادکست مربع آبی
را گوش دادم. این اپیزود مانند کورسوی نوری در تاریکی میماند و پر از انگیزه است که قبلاً راجبش گفتم.
229
من به اولویت نبودن عادت کردم اما بنظرم خیلی خیلی انتخاب دوم بودن سخت تر از سوم بودنه. چون وقتی انتخاب سومی دیگه تکلیفت مشخصه میدونی که جایگاهی نداری ولی وقتی انتخاب دومی توی یه برزخ بزرگی و با خودت نمیدونی چند چندی. من انتخاب سوم بودن رو ترجیح میدم به دوم بودن.
میدونی چی میگم؟😂😭
229
https://t.me/TheThirdSide/259
داشتی میگفتی انتخاب سوم بودن بده
ولی آیا تاحالا گزینه دوم بودی؟ این بدترینه
متنفرم ازینکه الویت نباشم
229
https://t.me/TheThirdSide/259
داشتی میگفتی انتخاب سوم بودن بده
ولی آیا تاحالا گزینه دوم بودی؟ این بدترینه
متنفرم ازینکه الویت نباشم
229
دایرهی دوستیه گسترده ای ندارم خیلی دوستای کمی هم ندارم یه چیزی بینش اما خیلی وابسته به دوستام هستم و بیشتر از هرکسی اونا رو میبینم و بعد متن کوتاه هم خیلی دوست دارم بنویسم و گهگاهی یه چیزایی مینویسم ولی وسواس دارم که متن اینجوری باشه اونجوری باشه و تاثیر گذار باشه بخاطر همین متن کوتاه کم تر میتونم بنویسم.
229
مچکرررم، دیوانهی صحبت کردن و نوشتن لفظ قلمی و ادبیم. خیلی باحال و جذابه. مثلاً کلمه هایی مثل عجالتاً، فیالواقع، فینفسه باحاله دیگه😂😭 بعد کتاب دایی جان ناپلئون رو خیلی دوست داشتم و سعی کردم اونجوری بنویسم.
229
بنظرم در کل روزگذر چیز باحالیه و داره میگیره اما اگر یکم با لحن روزمره و امروزی مینوشتی بهتر نبود؟ ❤️
229
همیشه دلم میخواست بنویسم، ولی هر بار یه بهونه میآوردم و از زیرش در میرفتم. خودمم میدونستم خوب نمینویسم برای همین دنبال یه چیزی بودم که مجبورم کنه هر روز چند خط بنویسم؛ بیشتر برای تمرین، نه چیز دیگه و اصلاً به این فکر نمیکردم که قراره مخاطب داشته باشه. کتاب مورد علاقه هم خیلی دارم..
خرمگس و زندگی در پیشرو رو دوست داشتم. روياى آدم مضحك و کالیگولا هم منقلبم کرد!
