blue hour !!
Ir al canal en Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
958
Suscriptores
-124 horas
+167 días
+10830 días
Archivo de publicaciones
Your love is scaring me
No one has ever cared for me
As much as you do
Ooh, yeah, I need you here, oh
آره فعلا دیداری از نزدیک در کار نیست:(( حداقل تا آخر فصل اول که اینطوره، بقیهش رو نمیدانم.
وای پوینتش همینه =)))) اینکه خیلی بد جدا شدن و است واقعا زمان زیادی نیاز داره که بتونه از اون صحنهها مووآن کنه، اگر اصلا بتونه!
بدبختیهای پوندپووین زین پس واقعا در حد این چپترهایی که الان داریم میخونیم نیست😭 خوشبختانه؟ بدبختیهاشون بیشتر شباهت به مشکلات زندگی مشترک داره چون خب در شرف ازدواج هستن
متشکرممم😭😭
آره بچهها سینرز یک حالتی داره که اگه مثلا جزئیات رو اسپویل بشید، چیزی از تنش داستان براتون کم نمیکنه، قسمتهای اصلی مثل چپتر ۱۵ یا اینها خب مهمتر هستن و ممکنه اسپویل شدن تأثیر بذاره روی هیجانانگیز بودنش اما اینها خیلی ریز هستن:(
:))))) این با اینکه برای شما سخت بوده احتمالا اما برای من مثل تعریف بود و واقعا ممنونم
𝖨 𝖽𝗂𝖽𝗇'𝗍 𝗄𝗇𝗈𝗐 𝗐𝖾'𝖽 𝗀𝖾𝗍 𝗌𝗈 𝖿𝖺𝗋
𝖠𝗇𝖽 𝗂𝗍'𝗌 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗍𝖺𝗋𝗍
𝖡𝖺𝖻𝗒, 𝗒𝗈𝗎 𝗀𝗈𝗍 𝗆𝖾 𝗐𝗈𝗋𝗋𝗂𝖾𝖽
پرث تاتا؟
...
سلامی با وحشت بسیار.
من واقعا قبل از اینکه برم این پارت رو شروع کنم تو دیلیم گفتم که واقعا به شدت زیادی استرس دارم و؟😅😅😅😅😅
وای.بزرگترین اشتباه من خوندن سینرز در این ساعت از شبه.یعنی یک بلایی بر سر خودم میارم با این کارم.
خب شروع میکنیم
جنگل اخ جنگل.oh dear jungle
قسم میخورم تیکه ی جنگل و تیکه ای که سانتا پیش تانابون و بوم بود واقعا سنگین ترین نوشته ای بود که تا به حال داخل فیکشن ها و کتاب ها دیده و خوندم. یعنی واقعا الان متوجه میشم چرا این سنگینی نیاز به هفته ها انتظار داشت
و واقعا یک خسته نباشید گنده میگم بهت نگار خانم جدی میگم واقعا یک خسته نباشید خیلی خیلی بزرگ
راستش برای این چپتر دو تا اسپویل بزرگ شدم و خب میدونی از اونجایی که بسیار ادم کم تحملی هستم و کرم همیشه درحال میلولیدن در منه هم پیام هارو خوندم هم زدم رو اسپویل ها
سر نانون و اینکه ، ولنتاین همون آئو اه
ولی خب بازم وقتی که رسیدم به این قسمت ها واقعا😨😱😰🥶😥🤯😟🙁😯😦😧😮😲
و امم پوند پووین واقعا در اوج خوشی(شاید؟) افتادن تو اوج ناخوشی و واقعا نمیدونم چی بگم (حالا هنوز بدبختی خودشون هم نرسیده و این هنوز بدبختی پرث سانتاست😭😭😭😭)
و نات هونگ، امیدوارم یک صحبت درست و حسابی و جانانه بکنن و هرچی که نات باید بفهمه رو بفهمه و کمکی که میخواد به هونگ بکنه رو انجام بده✊✊
و امم ، ویلیام است؟
همینجوری هم که خودت گفتی فعلا دیداری نداریم ازشون و من واقعا از این بابت برای است خوشحالم(؟)
چون زمانی که نات به ویلیام گفت تو الان اخرین نفری هستی که است میخواد ببینتت واقعا یک لحظه حواسم رفت سمت حادثه ای که باعث جدا کردنشون شده و یک لحظه واقعا خودم رو گذاشتم جای است و برای واقعی از رو تختم پریدم.
فقط با تصور اینکه کسی که دوستش دارم اونم بعد از تجربه ی سخت قبلیم اسلحه بذاره رو سرم واقعا😨
پرث سانتای عزیزم و ترسی که پرث برای اولین بار تجربه اش کرد؟😭😭
من واقعا در این باره سخنی ندارم چون واقعا😨😨😨
همونجوری که خودت هم گفتی این چپتر واقعا😨.
و باز هم یک خسته نباشید بسیار بسیار بزرگ بعد از هفته ها تقدیم به شما🤎🤎
وای بچهها... خیلی صحنههای سنگین پشت سر هم بودن، نه؟ من واقعا دلم میخواست یهکم فاصله بینشون بندازم اما هرجوری غیر از این حالت که میخواستم بنویسمش از تنش ماجرا کم میشد:(
