es
Feedback
‌ ‌blue hour !!

‌ ‌blue hour !!

Ir al canal en Telegram

Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
969
Suscriptores
+424 horas
+107 días
+7230 días
Archivo de publicaciones
واقعا هم همین بود. پرث اومده بود تا انتقام بگیره و شاید بتونه بعد از ده سال بالاخره یه شب راحت بخوابه ولی در نهایت آرامشی که دنبالش بود رو توی آغوش وارث کسی پیدا کرد که خانواده‌ش رو ازش گرفته.

:))))))))

:)))

هربار که چشم‌هاش رو می‌بست، تصویر مردی رو می‌دید که مادرش رو جلوی چشم‌هاش کشت. "هیچ‌چیز خشم رو از بین نمی‌بره، سانتا. همیشه به چهره‌ی کسی که بهت زخم زده نگاه می‌کنی و بهش نفرت می‌ورزی." و پرث هرشب اون چهره رو توی خوابش می‌دید، الان هم هرروز توی عمارت می‌بینتش.

"زندگی نداشتن" اینجا به معنای این نیست که هیچ خاطره خوشی نداره یا مثلا ویلیام رو دوست نداشته، تجربه کردید که مثلا احساس می‌کنی روزهات فقط با "نفس کشیدن" می‌گذرن؟ ممکنه عاشق باشی، از اون عشق لذت ببری و خوشحالت کنه، ممکنه حالت کنار خانواده‌ت خوب باشه اما در نهایت احساس می‌کنی که "این زندگی‌ای که من می‌خوام نیست" و پرث بعد از اینکه مادرش رو از دست داد چنین حالتی داشت

نگار. تو میتونستی بنویسی والدینش رو توی یه سانحه از دست داده ولی نوشتی خانوادش. چرا؟ یعنی از همون زمان داشتی میگفتی که پرث وی
نگار. تو میتونستی بنویسی والدینش رو توی یه سانحه از دست داده ولی نوشتی خانوادش. چرا؟ یعنی از همون زمان داشتی میگفتی که پرث ویلیام رو هم از دست داده؟

چیزی که نوشته: چیزی که خوندم : "زندگیِ من توی تو و کشتن تو خلاصه میشه."
چیزی که نوشته: چیزی که خوندم : "زندگیِ من توی تو و کشتن تو خلاصه میشه."

پرث اهل دروغ نیست و این جمله رو از ته دل گفت نه؟ ولی اگه زندگی نداشته پس ویلیام چی؟ لحظاتی که پیش برادرش بود براش زندگی نبودن
پرث اهل دروغ نیست و این جمله رو از ته دل گفت نه؟ ولی اگه زندگی نداشته پس ویلیام چی؟ لحظاتی که پیش برادرش بود براش زندگی نبودند؟

خانواده... اجبار؟ فداکاری... عشق شاید. یه روزی پرث حاضر بود برای برادری که خائن صداش کرد با رضایت تمام بمیره و خوشحال باشه.

:))))) و الان هیچ‌کس سانتا رو مثل پرث نمی‌شناسه

شاهزاده سرخوشی که عاشقش شدی.

راستش برای این سوال جوابی جز خانواده ندارم. شاید جواب درستی نباشه نه؟
راستش برای این سوال جوابی جز خانواده ندارم. شاید جواب درستی نباشه نه؟

راستش خیلی عاشق این قضیم که پرث اول دورادور یه سری لایه های سطحی و همین چیزهایی مثل غذای مورد علاقه سانتا رو یاد گرفت و فکر ک
راستش خیلی عاشق این قضیم که پرث اول دورادور یه سری لایه های سطحی و همین چیزهایی مثل غذای مورد علاقه سانتا رو یاد گرفت و فکر کرد میشناستش اما کم کم رفت سراغ لایه های عمیقش. ترس ها، زخم ها و اسیب هاش و اینبار واقعا شناختش

شاهزاده ی سرخوشی که اومدی بودی تا بکشیش پرث. ولی نتونستی
شاهزاده ی سرخوشی که اومدی بودی تا بکشیش پرث. ولی نتونستی

"از یاد برده بود خانواده داشتن چه حسی داره" و بعد سانتا و پوند براش یه خانواده ساختن. خانواده‌ای که زیاد دوام نیاورد به‌هرحال اما باز هم ارزشمند بود:).

الهی بمیرم. پووین اینجا دیگه حتی پوند رو هم به عنوان خانواده خودش قبول نداشت.

=))))) legendary lovers

بار دیگه برای پرث دارم کباب میشم. هیچوقت فکر نمیکردم با دیالوگای این بخش اشکی بشم ولی شدم
بار دیگه برای پرث دارم کباب میشم. هیچوقت فکر نمیکردم با دیالوگای این بخش اشکی بشم ولی شدم

اخ پووین نمیدونی جنگل چه کرد با خانواده ات. اخ اگه بدونی
اخ پووین نمیدونی جنگل چه کرد با خانواده ات. اخ اگه بدونی

اگه روزی که اینو میخوندم بهم میگفتن که زمانی پوند و پووین هم مشغول برنامه ریزی ازدواجشون خواهند بود یکی میزدم پس کله اش و میگ
اگه روزی که اینو میخوندم بهم میگفتن که زمانی پوند و پووین هم مشغول برنامه ریزی ازدواجشون خواهند بود یکی میزدم پس کله اش و میگفتم:« از خواب خرگوشی بیا بیرون. با سینرز واقعی اشنا شو.» ولی خب سینرز همیشه غیر قابل پیش بینی