es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

cervo

cervo

Ir al canal en Telegram

چآی، بنوش,بخوان و بنگر اندکی از هنرهایم را. https://t.me/XChtBot?start=weIFFak8s7wz

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
495
Suscriptores
-1424 horas
-1157 días
-54130 días
Archivo de publicaciones
عشق، سقوط نیست، تسلیمه. یه روز چشم باز می‌کنی و می‌بینی که یه نفر توو خطوط دستت جا گرفته، انگار همیشه بوده، انگار هیچ‌وقت قرار نبوده که نباشه. عاشق شدن مثل یه اشتباه خوشاینده، مثل پریدن از لبه‌ی یه ساختمون بلند، ولی با این اطمینان که زمین قرار نیست تو رو پس بزنه. یا شاید هم بزنه... اما مهم نیست، چون تو دیگه از اون بالا پریده‌ای. ولی عاشق موندن... اون دیگه داستان یه سقوط بی‌پایان نیست، داستان چسبیدن به تاریکی‌ایه که کم‌کم برات نور می‌سازه. این یه انتخابه، ولی نه از اون انتخابایی که ساده می‌شه پسش زد. یه نفر توو خونت، توو پوستت، توو فکرت لونه کرده. یه نفر که حتی اگه بخوای هم، نمی‌تونی بیرونش کنی، چون هر دری رو که باز می‌کنی، اون یه جوری قبلاً اونجاست. عشق، یه راهروی تاریکه که قدم‌به‌قدم تو رو از خودت دورتر می‌کنه، از اون تویی که قبل از عاشق شدن بودی. هر چقدر که جلوتر می‌ری، بیشتر فراموش می‌کنی که قبل از اون یه نفر، اصلاً چه شکلی بودی، چه طعمی رو دوست داشتی، با صدای کی آروم می‌شدی. بعد یه روز به خودت میای و می‌بینی که حتی تو آینه هم، تصویرت با اونه که معنا پیدا می‌کنه. یه قولیه که هیچ‌وقت به زبون نمیاری، چون یه روز کلمات از نفس میفتن. اما ته دلت می‌دونی، اگه قرار به موندن باشه، دیگه فرقی نمی‌کنه دنیا چجوری بچرخه، فرقی نمی‌کنه زخم‌ها چندتا بشن، فرقی نمی‌کنه شب‌ها چقدر سرد باشن. یه گوشه‌ی تاریک، یه جایی بین استخونات، اون نفر همیشه نشسته و دیگه راه برگشتی نیست. عشق یه بازی نیست که برنده و بازنده داشته باشه. یه مسیر یک‌طرفه‌ست که اگه یه‌بار پاتو توش بذاری، دیگه خود قبلیت رو هیچ‌وقت برنمی‌گردونه. یا می‌سازی، یا می‌سوزی. یا انتخاب می‌کنی که بمونی، یا انتخاب نکردنت هم یه جور موندنه. پس اگه یه روز، یه جایی، یه نفر اومد و گفت: تا ابد پیشت می‌مونم، نپرس چرا، نپرس چجوری، فقط ببین اونقدری شجاعه که معنای این کلمات رو بفهمه؟ یا فقط عاشق شدن رو بلده، نه عاشق موندن رو؟

«زمان، نه یک طبیب است و نه یک دشمن؛ زمان صرفاً یک «تکرارِ بی‌حوصله» است. ما وقتی در میانه یِ درد هستیم، فکر می‌کنیم این درد، بخشی از ساختارِ هستی‌مان شده؛ فکر می‌کنیم قرار است تا ابد همین‌جا، در همین نقطه‌یِ سیاه، متوقف بمانیم. اما حقیقت این است که «درد»، یک مهمانِ ناخوانده‌یِ دمدمی‌مزاج است که فقط برایِ مدتی کوتاه، فضایِ ذهن را اشغال می‌کند. ذهنِ ما، عاشقِ درام است. انگار یک کارگردانِ آماتور درونِ سرمان نشسته که از هر اتفاقِ کوچکی، یک «بحرانِ وجودی» می‌سازد. او دوست دارد همه چیز را «بزرگ‌نمایی» کند، «الکی شلوغش کند» و جوری رفتار کند که انگار هر اتفاقی، آخرین سکانسِ زندگی است. این چشم‌هایِ ما هستند که به دروغ، واقعیت را در «نمایِ نزدیک» نشان می‌دهند؛ در حالی که اگر فقط کمی، فقط چند قدم از این صحنه فاصله بگیریم، می‌بینیم که آن کوهِ عظیمی که از «درد» ساخته بودیم، چیزی جز یک تپه‌یِ کوچکِ گذرا نبوده است. درد، برخلافِ آنچه ذهنمان القا می‌کند، «ماندگار» نیست؛ «رسوب» می‌کند. آرام می‌گیرد، ته‌نشین می‌شود و بالاخره روزی می‌رسد که می‌بینی دیگر حتی یادت نمی‌آید چرا آن‌قدر برایش بی‌تاب بودی. این «خوب بودنِ» فعلی‌ات، نشانه‌یِ فراموشی نیست؛ نشانه‌یِ «بلوغِ دیدن» است. حالا دیگر می‌دانی که دنیا، حتی با آن‌همه هیاهویی که ذهنت به راه انداخته بود، سرِ جایِ خودش باقی مانده. حالا، در این آرامشِ بعد از طوفان، شاید بهترین کار همین باشد: نشستن، نفس کشیدن و تماشایِ اینکه چطور آن‌همه غوغایِ ذهنی، در برابرِ گذرِ ساده‌یِ زمان، چقدر کوچک و خنده‌دار شده‌اند» آهو~

Bomrani - کلکسیونِ بمرانی’.mp3174.92 MB

https://t.me/aboutcervo/63 انسان ها گَه‌گاهی فراموش میکنند که تنها یک انسانند ، نه خدا . همیشه ی خدا میخواهند قضادت کنند ، میخواهند حرفی بزنند راجب چیزی که اندازه ی سر یک سوزن آن را تجربه نکرده‌اند . حرف میزنند و حرف میزنند ، چنان مرزهای انسانیت خود را رد می‌کنند که حتی توجه نمی‌کنند چه اتفاقی در چه زمانی برای آدمی افتاده است . با خود نمی‌گویند که آیا صبرش به سر رسیده بود که آن‌طور شد ؟ یا خشمگین شده بود ؟ با خود می‌گویند آن آدم بلای استثنا حرام‌زاده است ، در صورتی که حتی نگاهی در آیینه نکرده‌اند یا نگاهی به گذشته نینداخته‌اند تا به این پی ببرند که آیا این آدمی مقصر بود یا ما هم مقصر بودیم . انسان ها با توهم اینکه اشرف مخلوقات هستند مرز های روح یکدیگر را زیر پا لِه میکنند و می‌گویند آدم است دیگر چه میشود کرد . نگاهی به تجربیات خود و دیگران نمی‌اندازند تا به قول خود ناکٍس‌شان وارد آن جهنم خودساخته ی خود نشوند . انسان ها پایین ترین سطح را میان موجودات روی این کره خاکی و فضای کشف نشده دارند . از من به انسان های پاپتی .

Shanehayat Hayedeh.m4a8.36 MB

«ماجرا از جایی شروع نمی‌شود که تو فریاد زدی یا صبرت تمام شد؛ ماجرا از همان سکوتِ سنگینی شروع می‌شود که آن‌ها در آن، با ظرافتِ تمام، آجر‌به‌آجر، دیوارهایِ بی‌تفاوتی را بینِ شما چیدند. اما این آدم‌ها، استادِ «حذفِ مقدمات» هستند. آن‌ها می‌دانند که اگر «علت» را حذف کنند، «معلول» به طرزِ عجیبی غیرمنطقی و زشت جلوه می‌کند. این یک استراتژیِ وجودی است؛ یک نوع «هستی‌شناسیِ وارونه». آن‌ها صبرِ تو را نه به عنوانِ یک پایان، بلکه به عنوانِ یک نقطه‌یِ آغاز روایت می‌کنند. وقتی قصه را از همان لحظه‌ای شروع می‌کنند که کاسه‌یِ صبرت لبریز شد، تو را به یک «تندیسِ خشم» تبدیل می‌کنند که بی‌دلیل در فضایِ آرامِ آن‌ها، ناگهان منفجر شده است. آن‌ها به بقیه نمی‌گویند که قبل از آن انفجار، چه فشاری بر آن سازه وارد کرده بودند؛ چه زمان‌هایی که تو در انتظارِ یک کلمه بودی و آن‌ها با سکوتِ مطلق، ذره‌ذره وجودت را ساییده بودند. غم‌انگیزترین بخشِ ماجرا، ناعادلانه بودنِ زیبایی‌شناسیِ این روایت است. آن‌ها «شخصیتِ منفی» را در ویترین می‌گذارند، چون برایشان «راحت‌تر» است. اگر حقیقت را بگویند، یعنی باید بپذیرند که محرک بوده‌اند. و پذیرفتنِ این که تو «محرکِ بدی بودی» چقدر برایِ خودشیفته‌ها دشوار است؛ پس ترجیح می‌دهند قهرمانِ یک قصه‌یِ کاغذی و توخالی باشند. ما گاهی در میانِ آدم‌هایی گیر می‌افتیم که «زمان» را به صورتِ خطی نمی‌بینند؛ آن‌ها زمان را به صورتِ «تکه هایِ دلخواه» می‌بینند. و هر وقت که لازم باشد، تکه‌یِ «اشتباهاتِ خودشان» را از نوارِ زمان قیچی می‌کنند و دور می‌اندازند. چیزی که باقی می‌ماند، یک حقیقتِ دردناک است که تماشایش، هم تلخ است و هم به طرزِ عجیبی… آموزنده. آموزنده برایِ تو که یاد بگیری؛ حقیقت برایِ کسانی که «نمی‌خواهند ببینند»، هرگز آشکار نخواهد شد. پس چرا تلاش می‌کنی برایِ کسانی که قصه‌شان را از قبل سانسور کرده‌اند، راویِ حقیقت باشی؟» آهو~

A mother's word is always the final word.💋
+1
A mother's word is always the final word.💋

«بزرگترینِ زندان‌ها، دیوارهایی است که ما از سرِ بی‌عقلی دورِ خودمان می‌سازیم. همه چیز از یک لحظه شروع شد؛ لحظه‌ای که منطق، خسته و بی‌حوصله، از کنارِ ما گذشت و ما، اسیرِ یک تکانه، یک هوس یا یک تصمیمِ ناشیانه، خودمان را به لبه‌یِ پرتگاه انداختیم. اتفاقاتی که هیچ‌وقت در رویاهایمان نمی‌دیدیم، نقشه‌هایی که هرگز نمی‌خواستیم بر کاغذ بیاوریم، اما با دست‌هایِ لرزان و از روی ندانستن، آن‌ها را رقم زدیم. حالا، تمامِ تلاشِ ما، فقط یک کلمه است: «فراموش کردن». اما فراموش کردن، مثلِ محو کردنِ ردِ خون از روی پارچه‌یِ ابریشمی نیست؛ ردِ آن اشتباهات، تار و پودِ روحمان را هم درگیر کرده است. ما سعی می‌کنیم چشم‌هایمان را روی هم بگذاریم، موسیقی را بلندتر کنیم، یا در کار غرق شویم تا صدایِ آن “چرا؟” که مدام در سرمان می‌پیچد، کم شود. اما حقیقت این است که ما نمی‌خواهیم اتفاق را فراموش کنیم؛ ما می‌خواهیم، آن “خودِ احمقِ” گذشته را فراموش کنیم. ما از خودمان فرار می‌کنیم. از آن کسی که در آینه می‌بینیم، چون چشمانش، یادآورِ آن تصمیمِ اشتباه است. ما می‌خواهیم آن صفحه از کتابِ زندگی‌مان را پاره کنیم، اما می‌بینیم که با پاره کردنِ آن صفحه، کلِ داستانِ ما، لرزان و ناقص شده است. چقدر سخت است که بخواهی با کسی که در درونِ تو زندگی می‌کند، صلح کنی؛ کسی که تمامِ دنیایِ تو را با یک حرکتِ بی‌فکر، به ویرانه‌ای تبدیل کرده است. فراموش کردن، در واقع، تلاش برایِ کنار آمدن با حقیقتی است که هیچ‌وقت دوست نداشتیم با آن روبرو شویم: اینکه ما، با تمامِ زیبایی‌ها و پیچیدگی‌هایمان، هنوز هم در برابرِ نادانی‌هایِ خودمان، بسیار آسیب‌پذیریم» آهو~

Be to che matyar.mp32.44 MB

او را بوییدم آن‌قدر که هوای نفس‌هایمان یکی شده بود. آن‌قدر نگاهش کردم و چنان ماتش مانده بودم که دستانم را گرفت و گفت: به چه نگاه می‌کنی؟ نفس می‌کشی؟ لحظه‌ای به خودم آمدم؛ فکر کردم در بندبند وجودم رخنه کرده بود که در وجودش غرق شده بودم. ای کاش که دستانم را نمی‌گرفت. ای کاش با من همراه می‌شد. ای کاش بعد از اینکه دستانم را گرفت، مرا از رویایم مثل منجنیقی که چیزی را از دره به پایین پرت می‌کند، بیرون نمی‌کشید. ای کاش چنان بودی که دیگر با رویایت، خودم را در تصور به اینکه هستی، غرق نمی‌کردم. ای کاش چنان بودی که با هر بار وارد اتاقم شدن، لباس‌ت را از کمدم بیرون نمی‌کشیدم تا بوی تو را حس کنم. ای کاش چنان بودی که دیگر نیازی به نوشتن نامه‌هایی در ذهنم برایت نبود. ای کاش دوباره سرت را روی شانه‌هایم می‌زاشتی تا نفسم را حبس کنم که خوابت ببرد. ای کاش‌هایی که اگر به عمل می‌آمد، الان من و تو، ما می‌شدیم؛ اما دست دنیا این است. الان من به دنبال تو هستم، اما زمانی که از ذهن و زنگی من بیرون بروی، آن‌موقع تویی که به دنبال می‌گردی؛ اما کجا می‌توانی پیدایم کنی؟ هیچ‌جایی به جز آن ای کاش‌ها، خانه‌ی متروکه‌ی من نخواهد بود. از من به ناشناس.

«انسان‌ها می‌آیند و در غبار تاریخ محو می‌شوند؛ اما گاهی روحی در کالبد خاک دمیده می‌شود که جغرافیا را درمی‌نوردد و بر فراز مرزها، قواره‌ای از جنس دادگری و انسانیت می‌دوزد. کوروش، صرفاً یک نام در کتیبه‌های کهن یا فاتحی سوار بر ارابه‌های جنگی نبود؛ او یک فلسفه‌ٔ زنده بود. در جهانی که ترازوی قدرت با خون و زنجیر سنگین می‌شد، او نشان داد که عظمت راستین، نه در زانو نشاندن آدمیان، بلکه در بلند کردنِ شأن انسان است. پادشاهی که فتح را نه در ویرانی، بلکه در آزادیِ اندیشه‌ها و احترام به تنوع زیستن معنا کرد. بزرگ‌تر از هر انسان دیگر؛ نه به سبب گستره‌ی مرزهای تخت پادشاهی‌اش، بلکه به اندازه‌ی وسعت دلی که برای تمام مردمش، پدری کرد. ۴ شهریور، زادروز کوروش بزرگ، معمار مدارا و پدر ایران‌زمین، بر هر آن‌کس که هنوز در دل، به روشنایی، شرافت و انسانیت وفادار است، خجسته باد» آهو~ با تاخیر

@mahdiemar.mp31.62 MB

من تا اخر عمر کاملا متعهدم به چای و شیرنارگیل

عاشق اینم که شیرنارگیل حتی توی تکساتم حضور پررنگی داره😂✨

«اگر نشد صدایِ آهنگم را تا ته زیاد می‌کنم، اگر نشد، پیله‌یِ تنهایی‌ام را با سوزنِ خاطره، رویِ تنِ سردِ زمان می‌دوزم. اگر نشد، چشم می‌بندم و در خیالم برایِ تمامِ غصه‌هایِ دنیا، یک لباسِ حریرِ نقره‌ای می‌دوزم؛ اگر نشد، یک شیرنارگیلِ خنک می‌خرم، کنجِ دنجِ اتاقم کز می‌کنم و به این فکر می‌کنم که: «شاید قشنگیِ دنیا نه در “شدن‌ها”، که در همین “نشدن‌هایِ” کش‌دار و بی‌پایان است.» آخر می‌دانی عزیزجآن؟ما خیاط‌ها خوب می‌دانیم که گاهی برای یک دوختِ تمیز، باید پارچه را بشکافی؛ شاید این‌بار زندگی دارد زندگی‌مان را می‌شکافد تا طرحی نو و البته کمی تلخ‌تر، ولی عمیق‌تر رویِ روحمان پیاده کند. اصلاً اگر همه چیز درست می‌شد، پس کی فرصت می‌کردیم زیرِ پتویِ گرم، وقتی بویِ خواب و خیال همه جا را گرفته، به این فکر کنیم که چقدر دنیا گاهی بی‌ملاحظه است؟» آهو~

neFQHcwdJpLZMWBx.mp32.87 MB

«شب‌بیداری‌هایِ تو، نه از سرِ عشق است و نه از سرِ وفاداری؛ این‌ها فقط خودآزاریِ مدرن است. وقتی تو در تاریکیِ اتاق، بینِ هجومِ افکار و تصویرِ کسی که حتی یادت هم نمی‌کند غلت می‌زنی، او در دنیای خودش، شاید حتی در آغوشِ کسی دیگر، در حالِ ساختنِ قصه‌ای‌ست که تو در هیچِ جایِ آن، نقشی نداری. این ظلمی که به تن و روانت می‌کنی، هیچ‌چیز را عوض نمی‌کند؛ نه خاطره‌ای را پاک می‌کند و نه او را به تو نزدیک‌تر. او الان در پیِ دیگری‌ست، درگیرِ رویاهایِ دیگری‌ست و تو… تو حتی در گوشه‌یِ ذهنش، آن‌قدر کمرنگ هستی که انگار هیچ‌وقت نبودی. این دردناک است؟ بله. اما همین درد، کلیدِ آزادیِ توست. بس کن.این بازیِ «متهم کردنِ خود در دادگاهِ شب» را تمام کن. گوشیت رو کنار بذار، عینکِ خیالبافی‌ات رو بردار و چراغ‌ها رو خاموش کن. به بدنت ظلم نکن؛ این تن، این روح، این ذهن، تنها سرمایه‌یِ تو برایِ طراحیِ آینده‌یِ خودته، نه برایِ سوگواریِ کسی که حتی حضورش در فکرت، اتلافِ وقته. بگیر بخواب. بگذار دنیا بی تو، درگیرِ همان کسی باشد که انتخاب کرده. وقتی فردا صبح چشمانت را باز کنی، هوا روشن‌تر است؛ نه چون خورشید طلوع کرده، بلکه چون تو بالاخره تصمیم گرفتی از تاریکیِ ذهنی که برای خودت ساختی، بیرون بیایی. تو برای درخشش ساخته شدی، نه برای سوختن در آتشِ بی‌تفاوتِ کسی که حتی اسمت هم از یادش رفته» آهو~

Ebi-Goriz-320.mp312.64 MB

گاهی برای آرام تر شدن اینهارا به خودت تقدیم کن؛ «باید بپذیری که آن دختربچه‌یِ دیروز، با آن دانشِ اندک و قلبِ پر از شور، تمامِ توانش را گذاشت تا در دنیایی که هیچ نقشه‌ای برایش نداشت، راهش را پیدا کند. اگر اشتباه کرد، اگر جایی حریمش را شکست، یا اگر به کسانی اعتماد کرد که لیاقتِ آن نگاهِ معصومانه را نداشتند، فقط به این دلیل بود که هنوز «آموختن» را با «سوختن» اشتباه می‌گرفت. کنار آمدن با این گذشته، یعنی دست کشیدن از سرزنشِ خود. تو نمی‌توانی از درختی که هنوز نهال است، انتظارِ میوه‌یِ رسیده داشته باشی. بچگی کردن، هزینه‌یِ سنگینِ کسبِ تجربه‌هایی بود که امروز تو را به «آهویِ آگاه و باوقار» تبدیل کرده است. آن اشتباهات، لکه‌های ننگ نیستند؛ آن‌ها جایِ زخم‌هایی هستند که ثابت می‌کنند تو برای زنده ماندن و فهمیدن، جنگیده‌ای. به جای اینکه با خشم به آن دوران نگاه کنی، عینکِ مهربانی به چشم بزن. همان‌طور که در طراحی دوخت، گاهی باید طرحی را کنار بگذاری چون قواره‌اش به تنِ تازه‌یِ تو نمی‌خورد، آن خاطرات را هم در صندوقچه‌یِ گذشته بگذار و درش را ببند. تو اکنون بزرگ‌تر شده‌ای؛ آن‌قدر بزرگ که می‌توانی به آن آهویِ کوچک و بی‌تجربه، لبخند بزنی و بگویی: «اشکالی ندارد، من تو را بابتِ تمامِ آن‌ روزهایِ ناآگاهانه بخشیدم.» همین که امروز می‌توانی با این نگاهِ عمیق و منطقی به گذشته‌ات نگاه کنی، یعنی از آن پیله‌یِ بچگی بیرون آمده‌ای. اجازه نده سایه‌یِ اشتباهاتِ آن زمان، رویِ درخششِ این روزهایِ تو بیفتد. تو دیگر آن دخترِ سابق نیستی؛ تو اکنون، طراحِ شجاعِ زندگیِ خویشی» آهو~

من فقط یکبار زندگی میکنم. و شما فکر میکنید؛ اونو هدر میدم تا ثابت کنم آدم خوبی ام؟! خیر. ذره ای به حرف و عقیده هیچکس اهمیت نمیدم. زندگی منه،مسیر منه،انتخاب منه با بی احترامی هر چه تمام باید بگم سرتو از زندگیم بکش بیرون💋✨