cervo
Ir al canal en Telegram
چآی، بنوش,بخوان و بنگر اندکی از هنرهایم را. https://t.me/XChtBot?start=weIFFak8s7wz
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
500
Suscriptores
-1824 horas
-1267 días
-52730 días
Cargando datos
Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
octubre '26oct '26
octubre '260
en 1 canales
septiembre '26
+16
en 2 canales
Get PRO
agosto '26
+1 040
en 1 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 18 octubre | 0 | |||
| 17 octubre | 0 | |||
| 16 octubre | 0 | |||
| 15 octubre | 0 | |||
| 14 octubre | 0 | |||
| 13 octubre | 0 | |||
| 12 octubre | 0 | |||
| 11 octubre | 0 | |||
| 10 octubre | 0 | |||
| 09 octubre | 0 | |||
| 08 octubre | 0 | |||
| 07 octubre | 0 | |||
| 06 octubre | 0 | |||
| 05 octubre | 0 | |||
| 04 octubre | 0 | |||
| 03 octubre | 0 | |||
| 02 octubre | 0 | |||
| 01 octubre | 0 |
Publicaciones del Canal
«بیا رک باشیم؛ این امیدواری که همه ازش دم میزنند، دقیقاً مثلِ قرصِ مسکنِ تاریخمصرفگذشته میمونه. فقط یه ذره گیجت میکنه تا نفهمی داری تو لجن دست و پا میزنی. همه میگن «صبر کن، درست میشه»، «تلاش کن، راه باز میشه». مزخرفه! همهاش چرندیاته که آدمها سرِ هم میکنند تا فقط بتونن تا شبِ بعد دوام بیارن.
حقیقت اینه که اینجا هیچ خبری نیست. هیچ «نورِ بزرگی» قرار نیست تهِ این تونلِ مسخره روشن بشه. اصلاً تونلی در کار نیست؛ ما وسطِ یه دشتِ بیانتها و تاریک ول شدیم و داریم دورِ خودمون میچرخیم. بیدار شدن، خوردن، خسته شدن، خوابیدن، تکرار. اینکه بهش میگن «زندگی»، فقط یه سیستمِ اتوماتیکه که از رویِ عادت داره جلو میره، نه از رویِ منطق.
من دیگه نه دنبالِ جرقه میگردم، نه منتظرِ معجزهام. اونقدر خستهام که حتی حالِ ندارم ادا در بیارم که «همه چی اوکیه». واقعیت اینه: همهچیز گند خورده و احتمالاً قرار هم نیست هیچچیزِ خاصی عوض بشه. تنها چیزی که میمونه، اینه که چطور با این حجم از پوچی، چایِ بعدیت رو بخوری و زل بزنی به دیواری که قرار نیست خراب بشه.
دیگه حتی از این وضعیت متنفر هم نیستم؛ فقط… خنثیام. مثلِ یه تماشاگر که داره یه فیلمِ خیلی بد رو نگاه میکنه و فقط منتظره تیتراژِ پایان بالاخره بیاد»
آهو~
| 2 | Sin texto... | 213 |
| 3 | Akh Joon Viguen.mp3 | 151 |
| 4 | «پاییز، فصلِ کمکردنِ صداهاست»
پاییز که میرسد، جهان کمی آهستهتر نفس میکشد. درختها برگهایشان را رها میکنند، نه چون از زیبایی خسته شدهاند؛ چون فهمیدهاند هر چیزی را نمیشود تا ابد نگه داشت.
خیابانها زیرِ فرشِ برگهای خشک، صدای قدمها را عوض میکنند. باد از لابهلای شاخههای خالی میگذرد و انگار نامِ چیزهایی را صدا میزند که دیگر برنمیگردند. پنجرهها بخار میگیرند، چای زودتر سرد میشود و غروب، بیآنکه اجازه بگیرد، زودتر از همیشه از راه میرسد.
پاییز غمگین نیست؛ فقط صادقتر است. یادمان میآورد که رهاکردن همیشه شکست نیست، گاهی شکلِ دیگری از ادامهدادن است. بعضی چیزها باید از شاخه جدا شوند تا درخت بتواند زمستان را تاب بیاورد؛ بعضی آدمها هم باید بروند تا ما بفهمیم چه چیزی درونمان هنوز زنده مانده است.
و بااینهمه، پاییز زیباست؛ نه چون همهچیز رو به پایان است، بلکه چون حتی در پایان هم رنگی برای بخشیدن پیدا میکند.
شاید رازِ پاییز همین باشد!
آدم میتواند چیزی را از دست بدهد، و باز هم زیبا بماند.
آهو~ | 184 |
| 5 | «تقلیل دادنِ یک انسان به مفاهیمی چون «درونگرا» یا «برونگرا»، تلاشی است ریشهدار در میلِ بشر به تسلط و سادهسازیِ پیچیدگیِ بیکرانِ وجود. اینها نه هویت، که تنها برچسبهایی هستند که برایِ آرامشِ ذهنیِ خودمان بر تنِ دیگران میچسبانیم. اما من، از این قفسهایِ واژگانی سر باز میزنم.
من یک «ثابت» نیستم؛ من یک «واکنش» هستم.
وجودِ من، تابعی از کیفیتِ رابطهیِ من با جهان است. در حضورِ پیوندها و عشق، من نه تنها میدرخشم، که تجلیِ تمامِ پتانسیلهایِ درونیام میشوم؛ چرا که عشق، تنها نیرویی است که مقاومتِ وجود را میشکند. اما در مواجهه با قضاوت، من سکوت را برمیگزینم؛ نه از سرِ ناتوانی، که از سرِ منطق. سکوت، تنها راهِ حفظِ کرامت در برابرِ نگاههایِ مخدوش است؛ سکوت، مرزی است که میانِ «من» و «تصورِ تو از من» فاصله میاندازد.
و اما، جایی که انرژیِ هستیام، به شکلی سیستماتیک استخراج میشود، من محو میشوم. این نه فرار، که یک مکانیسمِ بقاست. من اجازه نمیدهم هستیِ من، به ابزاری برایِ مصرفِ دیگری تبدیل شود. انزوا، در اینجا، نه یک ویژگیِ شخصیتی، بلکه یک دفاعِ وجودی است؛ برای جلوگیری از فرسایشِ روحی در برابرِ کسانی که تنها به دنبالِ سوختگیری از نورِ دیگران هستند.
من نه در یک قالب، که در یک «فرآیند» جریان دارم. من آن چیزی نیستم که تو میبینی؛ من آن چیزی هستم که در مواجهه با تو، انتخاب میکنم که باشم» | 276 |
| 6 | Faramarz-Aslani-Be-Man-Begoo-Bi-Vafa-(320).mp3 | 92 |
| 7 | «بزرگتر که شدم فهمیدم مشکل غروب جمعه نیست
هوای ابری نیست
تو هوای روشن خوابیدن و تاریک بیدار شدن نیست…
مشکل، آن سکوتِ ممتد و بیحاصلی است که درست وسطِ شلوغترین ساعاتِ روز، ناگهان تویِ گوشِ آدم زنگ میزند. مشکل، همان «انتظارِ بیمورد» است؛ انتظار برایِ اتفاقی که قرار نیست بیفتد، برایِ کسی که قرار نیست از در وارد شود، و برایِ تغییری که فقط در فیلمهایِ سینمایی با یک موسیقیِ حماسی شروع میشود.
مشکل این است که ما همهمان تبدیل شدهایم به سیاهیلشکرهایِ یک فیلمِ بیپایان که کارگردانش سالهاست صحنه را ترک کرده، اما ما هنوز داریم طبقِ دیالوگهایی که ده سال پیش نوشتیم، بازی میکنیم؛ بیآنکه بدانیم نقشِ اصلی، مدتهاست حذف شده است.
مشکل، تکرارِ خستهکنندهیِ روزهایی است که فقط برایِ «پر کردنِ تقویم» ساخته شدهاند. ما درگیرِ یک «ماراتنِ مضحک» هستیم؛ میدویم، عرق میریزیم و نفسنفس میزنیم، فقط برایِ اینکه به خطِ پایانی برسیم که هرچه جلوتر میرویم، دورتر میشود. و خندهدارترین بخشِ ماجرا اینجاست که همهمان میدانیم این بازی، برندهای ندارد، اما همچنان با جدیتِ تمام، در حالِ دور زدنِ دایرهای هستیم که خودمان برایِ خودمان کشیدهایم.
مشکل، ندانستنِ مقصد نیست؛ مشکل این است که متوجه شدیم اصلاً مقصدی وجود ندارد. و با این حال، همچنان بلیتِ سفرِ بعدی را رزرو میکنیم!»
آهو~ | 223 |
| 8 | و در پایان زندگی نوشت:
زندگی کردن برای آدمهایی که زیادی به همه چیز اهمیت می دهند ، سخت تر است. | 243 |
| 9 | اگر زندگی ما معنایم داشته باشد، این معنا همان چیزی است که ما به آن دادهایم، نه چیزی حاضر و آماده در اختیار ما قرار گرفته باشد. | 10 |
| 10 | «در جهانِ بیرحمی که هر لحظه ممکن است نقاب از چهره بردارد، تنها چیزی که «بودن» را تابآوردنی میکند، وجودِ آدمهایی است که با ما از یک پارچه بریده شدهاند. آدمهایی که خونشان در رگهایِ خاطراتمان جریان دارد و پوستشان، اولین مأمنِ امنِ ما بوده است.
دلتنگی برایِ این آدمها، چیزی شبیه به یک «کوکِ» ناتمام است؛ همانقدر ظریف، همانقدر کشنده. ما از دور، نگرانِ بندبندِ زندگیشان هستیم. نگرانیمان، یک اضطرابِ بیمارگونه نیست؛ بلکه شبیه به چک کردنِ مداومِ لبههایِ یک لباسِ گرانبهاست تا مبادا در هیاهویِ این بازارِ مکاره، تار و پودی از وجودشان ریشریش شود.
ما که هر روز شاهدِ فرسودگیِ جهانیم، وقتی به آنها فکر میکنیم، دعایمان به یک آرزویِ بیآلایش بدل میشود: «کاش هرکجا که هستید، زیرِ آسمانی که شاید ما دیگر نبینیم، بدرخشید.»
این آرزو، همان «تُنگِ آبی» است که در میانِ کویرِ دلتنگیمان حمل میکنیم. ما شاید دور باشیم، شاید درگیرِ روزمرگیهایِ سیاه، اما وجودِ آنها برایِ ما، مثلِ یک طرحِ اصیل و بینقص است که هیچوقت از مد نمیافتد. امیدواریم که موفق باشند، حتی اگر موفقیتشان به قیمتِ فاصله گرفتن از ما باشد. چون در نهایت، ما آنها را نه برایِ خودمان، که برایِ خودِ «زیستن» دوست داریم. بگذارید موفق باشند، بگذارید بدرخشند؛ این تنها سهمِ ما از آرامش در این جهانِ پرآشوب است.»
آهو~ | 343 |
| 11 | دلار آمریکا؛224,300-
«آن آیندهای که با هزار امید برایش نقشه کشیده بودیم، نه در یک واقعهیِ قهرمانانه، که در یک حراجیِ مبتذل از دست رفت. ما تماشاگرِ سقوطی بودیم که قبل از سوختن، «قیمتگذاری» شده بود. حقیقتِ عریان این است: ما دیگر نه «آرزو» بودیم و نه «هدف»؛ ما تنها کالاهایی بودیم که ویترینِ بیرحمِ زمان، دیگر نیازی به نمایششان نداشت.
در این بازارِ متروک که انسان، نه جان، که یک «عدد» در لیستِ موجودیِ انبار است، ما دیدیم که چگونه اتیکتهایِ «فروشِ ویژه» و «ارزانتر از قیمتِ تمامشده» را بر پیشانیمان میچسبانند. و ما… ما در کمالِ استیصال و وقاحت، فقط لبخند زدیم. آن لبخند، تماشایِ فروپاشیِ خویش بود در حالی که میدیدیم چطور ما را، ذرهذره، به بهایی ناچیز به پوچی میفروشند.
ما فهمیدیم که در این جهانِ بیتفاوت، «ارزشِ» ما تنها یک توهمِ شیرین بود؛ حقیقتی که حالا در این حراجیِ بزرگ آشکار شده بود: انسان، اگر راهی برایِ فروخته شدن نداشته باشد، ارزشی ندارد. و ما به این معاملهیِ حقیرانه لبخند زدیم، نه چون راضی بودیم، بلکه چون فهمیدیم که حتی سقوطِ ما هم در این بازار، ارزانتر از آن است که کسی برایش اشکی بریزد. ما سوختیم، ما فروخته شدیم، و در نهایت، به این «بیارزشیِ مطلقِ» خودمان، با چشمهایی که دیگر هیچچیز نمیدید، لبخند زدیم.»
آهو~ | 223 |
| 12 | Ebi-Hamin-Khobe-Ft-Shadmehr-Aghili-320.mp3 | 118 |
| 13 | «وقتی به «تکیهگاههایِ خستهیِ جانم» نگاه میکنم، دیگر آن آدمهایِ شکستناپذیرِ کودکیام را نمیبینم. چیزی که میبینم، یک «فروکاستِ آرام» است؛ مثلِ وقتی که شمعی تمام میشود و نورش، قبل از اینکه خاموش شود، زیباتر و لرزانتر از همیشه میرقصد.
این درد، شاید منطقیترین دردِ جهان باشد. ما فکر میکردیم آنها از جنسی دیگرند، فکر میکردیم «زمان» برای آنها متوقف شده است. اما حالا، با هر تارِ مویی که سفیدتر میشود، با هر قدمی که آگاهانهتر و کندتر برداشته میشود، انگار یک تکه از پازلِ هستیِ من دارد از جایِ اصلیاش کنده میشود.
فلسفهیِ این غم در این است که ما تنها زمانی «تنهایی» را میفهمیم که ببینیم آنهایی که سپرِ بلایِ ما بودند، حالا خودشان در برابرِ تازیانههایِ زمان، بیدفاع شدهاند. نگاه کردن به دستهایشان—دستهایی که روزی دنیایِ مرا ساخته بودند و حالا آنقدر نحیف شدهاند که میشود شفافیتِ زیرِ پوستشان را دید—بزرگترین درسِ هستی است. این یعنی حقیقتِ محض: «همه چیزِ دنیا، حتی خودِ عشق، در حالِ گذار است.»
دلم میخواهد زمان را متوقف کنم. دلم میخواهد مثلِ یک طراحِ حرفهای، این لحظهها را بدوزم و به لبهیِ پنجرهیِ عمر بچسبانم تا هیچوقت تمام نشوند. اما میدانم که این بیرحمانهترین و در عین حال عاشقانهترین بخشِ زندگی است؛ اینکه ما شاهدِ کمرنگ شدنِ خورشیدهایی باشیم که تمامِ روزهایِ سردِ ما را گرم کردند.
این بغض، نه از سرِ ناامیدی، که از سرِ «قدردانیِ دردناک» است. درد میکشم چون دارم میفهمم هیچچیز، هیچکس و هیچجایی در این جهان، ابدی نیست. و شاید زیباترین کارِ جهان این باشد که در همین لحظههایِ کمرمق، در همین ساعتهایِ آخری که خورشید هنوز دارد میتابد، آنقدر در آغوشِ این تکیهگاهها غرق شوم که اگر فردا روزی آمد که گرمای زندگیام کمرنگ تر از هر روزی بر من تابید، لااقل تمامِ گرمایِ وجودشان در حافظهیِ سلولهایم ذخیره شده باشد.
آنها دارند به سمتی میروند که من هنوز راهش را بلد نیستم، و تنها چیزی که برایم مانده، این است که در همین خانهیِ کوچک، در کنارِ همان چایِ دمکرده و صدایِ نفسهایشان، زندگی را با تمامِ شکوهِ غمانگیزش زندگی کنم»
آهو~ | 219 |
| 14 | https://t.me/aboutcervo/78
حسی متفاوت است زمانی که حرفی متفاوت را از یک شخص متفاوت و کامل بشنوی .
میدانی زیبای من ، بعد از دوره ای با یاد آلبرکامو ، یک شخص آنقدر درد میکشید که حتی دیگران ، به هیچ وجه متوجه درد آن نمیشوند .
اما این درد متروکه شد ، متروکه شد و تمام احساسات را با خود متروکه کرد ، جوری آن احساسات را با خود بست و برد که هر خوشحالی یا غم دیگری که بیاید دیگر نمیتواند آن متروکه بودن را تغییر دهد .
قسمت جالبش این است که آن ها دیگر متروکه شدهاند و هیچ جایی در زندگیِ حال ندارد اما اگر چیزی برگشت و توانست متروکه بودن را تغییر دهد ، هیچ مانعی نیست ، میتواند ، تغییر دهد .
هر چیزی که گذشته ، گذشته است زیبای من .
آنها صرفا خاطراتی نه چندان بد و خوب هستند که بعضیشان لیاقت اِشغالِ فضایی از کمدم را با بویِ خود دارند .
آری زیبای من ، این عزیز جانت ، مجنونی است که دیگر هیچ جنونی ندارد ، اما شاید فکر میکند که امثالی مانند شخص شخیص شما بتواند متروکهی گذشته را زنده نماید .
از من به زیبایِ من . | 150 |
| 15 | شب در اعماق تاریکی و تنهایی ناشی از خواب دیگران، آینه ها هنوز بیدارند، او و تصویر ترسناک درونش قاتل ارامش شب من هستند، در این ساعت از شب حس میکنم چیزی که آینه از من نشان میدهد خود واقعی ام باشم،نیمی از من با دیدن او حس غرور میگیرد و نیمی دیگر ترس.
ترس از خود واقعی خودم خواب را از من گرفته.
صداها جور دیگر شنیده میشوند بوی خون کل خونه را گرفته و من به تصویر داخل آینه زل زده ام ولی او نگاه سرد تر و ترسناک تری به من دارد، قبلا ضربان تند قلبم در این لحظه نفس راحت را از من میگرفت ولی الان با دیدن اون نگاه سرد توصیف نشدنی لبخند بر صورت میزنم،نگرانی من تبدیل شدن به اوست که هر روز این مسیر را مقداری پیش میبرم و بیشتر شبیه او میشوم. او مرا در من نابود کرد و من دیگری از بیرون به من تحمیل کرد،اما من هنوز از آن من میترسم و هر روز من جدیدی به صف من های دفن شده ای که قبلا کمی بهتر از الان بودند میپیوندد. | 163 |
| 16 | «ما در طولِ زندگی، بی آنکه بدانیم، در حالِ «ساختنِ پادگانِ خاطرات» هستیم. هر بار که آهنگی را با کسی گوش میدهی، یک لایهیِ نامرئی از وجودِ او را رویِ نتهایِ آن موسیقی مینشانی. هر عطری که استفاده میکنی، در ذهنِ دیگری به امضایِ وجودِ تو تبدیل میشود. و اینجاست که فاجعه رخ میدهد: وقتی آن پیوند گسسته میشود، آن آهنگ دیگر «موسیقی» نیست، یک «نویزِ دردناک» است. آن کافه دیگر «جایِ دنج» نیست، یک «لوکیشنِ ممنوعه» است. و آن لباس… آن لباس حالا تبدیل میشود به پوستی که دیگر نمیتوانی بپوشی، چون «بویِ یک توهمِ قدیمی» را میدهد.
این «غیاب» است که اشیاء را تغییر میدهد. وقتی کسی میرود، واقعیتِ اشیاء را هم با خودش میبرد. تو ماندهای و دنیایی از نمادهایِ سوخته. اینها همه نشان میدهد که ما چقدر بیمحابا، بخشهایِ بزرگی از «خودمان» را در اشیاءِ اطرافمان «سرمایهگذاری» کردهایم.
اما تهِ این قصه، یک بیداریِ سرد و در عینحال باشکوه نهفته است: وقتی میفهمی که «همه چیز» تاریخ انقضا دارد—جز خودت—آنگاه میفهمی که چرا باید «سرسختانه» مراقبِ خودت باشی.
سرمایهگذاری رویِ دیگران، یا رویِ اشیاء، همیشه ریسکِ «متروکه شدن» را دارد. تنها چیزی که هرگز «نمیتواند» متروکه شود، خودِ تویی. پس اگر قرار است بخشی از هویتت را در چیزی سرمایهگذاری کنی، آن چیز باید خودت باشی. لباسِ خوب را بپوش، چون «خودت» قرار است آن را ببینی؛ آهنگِ خوب را گوش بده، چون «خودت» قرار است با ریتمش زندگی کنی؛ نه برایِ اینکه به یادِ کسی بیفتی، بلکه برایِ اینکه لحظهیِ زندهبودنِ خودت را زیباتر کنی.
عزیزجانم بگذار این موزهیِ اشیاءِ متروکه، همانجا در گذشته باقی بماند. تو در حالِ طراحیِ «طرحِ جدیدی» برایِ زندگیِ خودت هستی؛ طرحی که در آن، هیچچیز نباید آنقدر بزرگ شود که وقتی رفت، تمامِ کمدِ لباست را به آتش بکشد»
آهو~ | 188 |
| 17 | صابخونه ایشون از خونه انداختشون بیرون شبا تو چادر نگهبانی میخوابن کسیو تو این زندگی ندارن
کودک نزدیک ۳ سالشه نارسایی ریه داره و رشد نمیکنه
مادرش از صبح ۷ میره تا ساعت ۱۰ با بچه مریضش کار میکنه
در حد ۱۰ میلیون لازم دارن برای اجاره کردن ۳ ماه خونشون
5892101634950485
بچه ها اگه شرایطش رو دارید کمک کنید به این خانوم و به اشتراک بزارید ممنون. | 14 |
| 18 | https://t.me/+dYEgtv6DR3QwN2I8 | 35 |
| 19 | Marjan-Farsad-Emroozo-Farda-128.mp3 | 87 |
| 20 | حس میکنم نوشتههام هم درست مثل خودم شدن؛ بیرمق، خسته، حوصلهسربر...
انگار دیگه نه واژهها باهام راه میان، نه من با اونا.
هر چی مینویسم، یه جور طعم تکرار داره، یه طعم تلخِ بیهدفی.
جملاتم انگار نه چیزی برای گفتن دارن، نه کسی هست که بخواد واقعا بخونهشون.
مثل خودم اضافیان... نخواستنی.
کسی دوسشون نداره، کسی نگاهشون نمیکنه، فقط هستن چون باید یه جایی باشن.
مثل یه جسم افتاده یه گوشهی شلوغ، بیصدا، بیاهمیت.
و من، فقط دلم میخواد برم یه گوشه، ساکت و بیصدا، و بابت این همه حسِ اضافی بودن، تنهایی غصه بخورم. | 111 |
