موزه ملی حیات وحش
Ir al canal en Telegram
2 040
Suscriptores
+3824 horas
+977 días
+32930 días
Archivo de publicaciones
2 040
✒️ متن #شعر #پروانه
زآتش عشق تو تا این دل دیوانه بسوخت
هر چه جز مهر رخت بود در این خانه بسوخت
تا به زنجیر سر زلف تو پابست شدم
دل یک شهر به حال من دیوانه بسوخت
دانۀ خال چو بر آتش رویت دیدم
خرمن عمر من از حسرت آن دانه بسوخت
دل سوزان که به گیسوی تواش منزل بود
آتشی داشت کز آن عودصفت شانه بسوخت
آشنایی چو برید از من و پیوست به غیر
دوست سهل است، که بر من دل بیگانه بسوخت
شمعسان چهره برافروزد و پروا نکند
آنکه مرغ دل عشاق چو پروانه بسوخت
سالها آتش عشقت به دلم ماوا داشت
دامنی هجر تو بر وی زد و کاشانه بسوخت
همت از همتِ پروانه خجل گشت چو دید
که چهسان خویش بر آتش زد و مردانه بسوخت
#همت_شیرازی
2 040
✒️ متن #شعر #کهربا
به سُخره مینگرم گرد و خاکِ پای علی را
اگر در آوَرَد امروز، خود ادای علی را
بگو به مدّعیِ خیرهسر به حیله نشاید
توان گرفت در این روزگار جای علی را
که گریه میکند امروز تا قیامِ قیامت
اگر به تن کند از هر طرف عبای علی را
ردای عدل جز او در قد و قوارهی کس نیست
مگر که رو کند از پشتِ پرده تای علی را
چه بود عاقبتِ ساحران و موسی عمران
اگر نداشت در آن داستان عصای علی را؟
علیست آینهی ذاتِ حقنمای محمد
کجا دهد حلبی جلوهی صفای علی را؟
مرا چو ذرّهی بیاختیار و مست رها کرد
همان که ساخت به تدبیر، کهربای علی را
#حسین_جنتی
2 040
✒️ متن #شعر #گریستم
پاییز را بهانه گرفتم، گریستم
از سوز دل زبانه گرفتم، گریستم
آیینهای مقابل چشمم گذاشتم
یک ژست کودکانه گرفتم، گریستم
عکست به دیده سودم و از خال گونهات
یک بوسه، عاشقانه گرفتم، گریستم
دستم به ماشه رفت و فشردم دو دیده را
تا سوی خود نشانه گرفتم، گریستم
عمری خلاف مردم خوشپوشِ خوشخیال
در دل غم زمانه گرفتم، گریستم
دیدم که بر نداشت کسی نعشم از زمین
خود نعش خود به شانه گرفتم، گریستم
#عفیف_باختری
2 040
✒️ متن #شعر #زوزه:
اگر این در به دری مشکل هر روزه نبود
و شب بیشه اسیر سگ دریوزه نبود
گرگها هم سر فرصت به چرا میرفتند
و دگر خون کسی گردن این پوزه نبود
انقراضی که نکردیم در این فصل خزان
استنادش فقط این خشم و غم و زوزه نبود
و از این جنگل اگر جان به سلامت نبرید
مشکل ماست مگر جنگ بقا موزه نبود؟
رمضان هم که رسیدید بدان سمت غراب
همگی در سفر مرگ و کسی روزه نبود
#غراب_طهرانی
2 040
✒️ متن #شعر #فریبا
دلفریبانه دلم را به تقلا بکشد
درد این دلهره را داغ زلیخا بکشد
آن سکوتی که نوشتیم چنان مخمصه شد
کار ما نیست اگر پا ز خطرها بکشد
مریم قصهی ما تلخی این زمزمههاست
شور هم میشود ار دم به مسیحا بکشد
مستحب است از این ورطه به مسلخ رفتن
کار امروز بعید است به فردا بکشد
دست ما نیست اگر زخم دهان میبندیم
سرخی سینه نشاید که تمنا بکشد
نوبهار است ولی طعم خزان چیره شده
با شکوه است ولی باز به سودا بکشد
نسخ و ثلث است اگر شیوهی جنگاوریام
واژه را میشکنم سر به چلیپا بکشد
نستعلیق از این غصه به تنگ آمده بود
وقت آن شد عجمی طرح معلا بکشد*
فاضلانه گر از این مهلکه تا دوست رسم
«هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد»*
«عجب این نیست که آتش گل پیراهن شد»*
عجب آن است که انا به فتحنا بکشد*
رسم این قوس غزل در دل صدپارهی ما
نالهی جوجه غراب است که هر جا بکشد
جمله جمعند اساتید هنر در غزلی
که فریبندهی این قصه فریبا بکشد
#غراب_طهرانی
* #حمیدعجمی مبتکر خط معلا
* مصرع از «#فاضل_نظری»
* مصرع از «#محمدکاظم_کاظمی»
* مطلع سوره فتح به معنی ما تو را پیروزی بخشیدیم
2 040
✒️ متن #شعر #مردان_خدا
مردان خدا پردهٔ پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند
مرغان نظرباز سبکسیر فروغی
از دام گه خاک بر افلاک پریدند
#فروغی_بسطامی
