𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
Ir al canal en Telegram
337
Suscriptores
Sin datos24 horas
+127 días
+9030 días
Archivo de publicaciones
🎬 #Part 34
برگشتم سمت بورجو.
دنیز: بورجو برو تو.
بورجو بین من و آیتک نگاهش جابهجا شد.
بورجو: مطمئنی؟
چند ثانیه مکث کرد. بعد رفت. در اتاق بسته شد. آیتک هنوز گوشی رو توی دستش نگه داشته بود. اومد داخل. عقب رفتم. حتی درو کامل نبست. دستام شروع کرد لرزیدن. قرصام رو یادم رفته بود. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
ایتک:فقط یه سؤال دارم دنیز و این بار نمیخوام چیزی رو قایم کنی... هنوز عاشقشی؟
بهش نگاه کردم. دستش رو روی گوشی فشار داد. یهو پرتش کرد. گوشی خورد شد. چند قدم عقب رفتم.
ایتک:بگو چرا؟
بلندتر داد زد.
ایتک:بگو دنیز، بگو اشتباه میکنم.
—اولاش—
کتم رو روی شونه جابهجا کردم و از آسانسور بیرون اومدم. اونور منتظر بود.
اونور:دیر کردی.
اولاش:زندهام، کافیه. البته هنوز.
همون لحظه گوشی لرزید.
Burcu
اخم کردم. جواب دادم.
اولاش:الو؟
بورجو:اولاش توروخدا هر جا هستی بیا.
اولاش:چی شده؟
صدای شکستن چیزی از پشت خط اومد بعد صدای دنیز. قلبم فرو ریخت.
اولاش:بورجو؟
بورجو:اولاش بیا!
تماس قطع شد. اونور چیزی گفت ولی اولاش دیگه نمیشنید. فقط دوید.
— دنیز —
سکوت کردم. صندلی کنار میز رو گرفت. با تمام قدرت کوبید به دیوار نزدیکِ من. ناخودآگاه جیغ زدم. خودمو جمع کردم و عقب رفتم. صدای مهیب شکستنش توی خونه پیچید.
آیتک:یه چیزی بگو!
لرزش دستام بدتر شد. دستش رو توی موهاش کشید. گلدونی که آوا و بوراک دیشب آوردن رو از روی میز رو برداشت. کوبید زمین.
آیتک:دو سال تمام تلاش کردم. وانمود کردم مهم نیست.
قدم برداشت سمتم.
آیتک:اشکالی نداره وقتی اسمش میاد حالت عوض میشه. وقتی هر بار دعوامون میشه اسم اون توی چشماته.
ظرف میوه روی اپن رو گرفت. پرتش کرد. پرتقالها روی سرامیکها پخش شدن.
آیتک:با این فکر زندگی کردم که یه روز منو انتخاب میکنی. هر کار آشغالی بابات جلوم انداخت قبول کردم. هر جلسه. هر مهمونی. هر مصاحبه. هر لبخند مسخرهای که ازم میخواست. فکر کردی به دعوای اون روزمون تو شرکت فکر نکردم؟ اینکه گفتی میخوای فاصله بگیری؟
یهو بازوهامو گرفت و فشار داد.
ایتک:فکر کردی نفهمیدم یهو چرا غیب شدی؟
داد زدم.
دنیز:آیتک.
ولم کرد. اشاره کرد به گوشی خرد شده روی زمین.
ایتک:اون بود.. دو سه هفتهست دارم فکر میکنم.
با هر کلمه دستش رو روی سینه خودش کوبید.
ایتک:هر شب، هر روز، هی با خودم گفتم چی شد؟ فهمیدم مشکل من نبودم. فهمیدم از اول هم من نبودم. فهمیدم تو و اون بابای آشغالت...اون میخواست من بمونم. تو نه.
صداش بالا رفت.
ایتک:به خاطر تو.
لیوان روی کانتر رو برداشت. کوبیدش به کابینت. شیشه منفجر شد. همون لحظه در اتاق باز شد. بورجو با گریه دوید بیرون.
بورجو:مرتیکه!
ایتک:تو خفه شو!
بورجو خشک شد. آیتک بهش نگاه هم نکرد. فقط به من نگاه میکرد.
ایتک:اون بابای بیهمهچیزت بهم گفت تو بهش گفتی منو دوست داری.
دستش میلرزید. هر لحظه آماده بود.
ایتک:من باور کردم.
یهو هلم داد. چند قدم عقب رفتم و شکمم به لبه اپن خورد. بورجو سریع دوید سمتم. منو گرفت.
بورجو:گمشو بیرون! زنگ میزنم پلیس!
نفسم برید. یه درد تیز پیچید توی تنم. همون لحظه دستم رفت روی شکمم. یه تصویر قدیمی،خیلی کوتاه،مثل برق از ذهنم رد شد. بعد دستم رو از دست بورجو درآوردم و رفتم سمت آیتک. چک زدم. آیتک چند ثانیه فقط نگاهم کرد بعد آروم خندید. به دستم نگاه کرد.
آیتک:حتی حلقه منو گم کردی.
دستمو مشت کردم و پایین آوردم.
آیتک:من به این خونه رفتوآمد کردم.. حتی یه بارم نذاشتی کنارت بخوابم.
بورجو آروم برگشت سمت من. آیتک خندید.
آیتک: آره.
چند قدم عقب برداشتم.
آیتک:حتی با بابات حرف زدم.
نفسم بند اومد.
آیتک:میگفت دنیز هنوز آماده نیست.
بعد انگشتش رو سمتم گرفت.
آیتک:پس بگو خانوم یالچین به جز ما و اون بابای کثافتت.
سکوت.
آیتک: کی حقیقت این رابطهی گوه رو میدونه هان؟کی میدونه دو ساله داری نقش بازی میکنی؟
بورجو نفسش رو حبس کرد. حالم داشت بهم میخورد. یهو کف پام روی تکهای از شیشه خردشده رفت. تعادلم به هم خورد.
بورجو:دنیز!
نگاه آیتک هم افتاد به خون.
—اولاش—
وقتی رسیدم جلوی ساختمون، حتی منتظر آسانسور هم نموندم. پلهها. دو تا یکی. سه تا یکی. نفسم بریده بود. به در رسیدم. نیمه باز بود. در رو هل دادم. اولین چیزی که دیدم شیشه بود. روی زمین. روی فرش. روی میز.روی کاناپه. بعد بورجو رو دیدم. دنیز کنار دیوار آشپزخونه نشسته بود. رنگش پریده بود. موهاش بهم ریخته بود و روی کف سفید آشپزخونه رد خون دیده میشد. فکم قفل شد.
اولاش:دنیز.
سرش بلند شد. چشمهاش قرمز بود. انگار ساعتها گریه کرده بود. بعد از مدتها عاجزانه نگاهم کرد. آیتک خندید.
ایتک:ببینین، اومد.
یه قدم جلو رفتم. فقط یه ثانیه طول کشید. یقهاش رو گرفتم و کوبیدمش به دیوار. مشت اول رو زدم. کوبیدمش رو میز. بعدی. بعدی. بعدی. بعدی. بعدی. میز کنار دیوار واژگون شد. همون لحظه در خونه دوباره با شدت باز شد.
🎬 #Part 33
این در حالی است که ایتک دمیر که نزدیک به دو سال است خارج از صحنه هم بارها با دنیز یالچین دیده شده تهیه کنندگی پروژه را بر عهده دارد. همچنین کرم یالچین پدر دنیز یالچین کارگردان معروف در یک جلسه غیرعلنی تایید کرده بود که دنیز یالچین و ایتک نامزد کردهاند. همچنان شاهدان حاضر در لوکیشن مدعی هستند که رفتار این دو نسبت به هفتههای اول فیلمبرداری تغییر محسوسی داشته است.
بوراک:یا خدا..
آوا:هنوز داره پخش میشه.
ناخودآگاه نگاهم رفت سمت دنیز. داشت میخندید.
آوا:امشب نه.
بوراک نگاهم کرد.
آوا:امشب بهش نمیگیم.
نگاهش رفت سمت دنیز.
بوراک:آره امشب حالش خوبه بذار امشب حالش خوب بمونه.
بعد موبایل خودش رو درآورد.
—اولاش—
نظرات کاربران.
"این دوتا هنوز عاشق همدیگهان."
"دوستان شاید دقت نکردین ولی از وقتی دنیز و ایتک بیشتر کنار هم دیده میشن هر بار که اسم یه پروژه جدید با کارگردانی کرم یالچین میاد یه جورایی حضور ایتک هم کنارش دیده میشه."
"دمیر فقط دنبال بازیه هیچ چیزش واقعی نیست."
"از نگاهشون معلومه."
"برگردین پیش هم دیگه و تمومش کنین."
"آیتک این خبر رو دیده؟"
"چطور یه پدر میتونه اینقدر روی زندگی دخترش سایه بندازه؟"
کرم یالچین. دوباره اسم اون حرومزاده. نوتیف پیامک اومد.
Burak
اولاش، من و آوا الان پیش دنیزیم. خبر رو دیدیم. فعلاً نمیذاریم خودش ببینه. فقط خواستم بدونی قضیه دستمون هست. تو خوبی؟
نوتیف بعدی.
Onur> ریدی
چند ثانیه بعد.
Onur>
زنگ نزن. توضیح نده. توجیه نکن. فقط بدون ریدی.
و پنج ثانیه بعد.
Onur>
فردا ساعت ۹ جلسه داریم. با من. روابط عمومی. وکیل و احتمالا خدا.
ناگهان زینپ گوشی رو از دستم کشید و داد زد. استرس داشت.
زینپ:دو ساعته میگم چته؟ کری؟
چند ثانیه تیتر رو خوند.
زینپ:اوه...هنوز من تیتر خبرها نیستم.
اولاش:منظورت چیه هنوز؟
متن خبر تو مغزم پخش میشد. یهو بلند شدم و دستم رورو میز کوبیدم. زینپ سریع بلند شد. شروع کردم. دستمو به سرم کوبیدم. دو بار. سه بار. چهاربار. زینپ بغلم کرد.
زینپ:آروم!فداتشم آروم!
بغضم ترکید. تو بغل خواهر کوچیکترم. باید من تکیه گاهش میبودم. این چه فلاکتیه؟
—شب جدایی⏳(دیدگاه اولاش)—
نگاهم به چشمای زندگیم خیره شده بود همین دختر... اما ادامه دادم.
اولاش:اگه فکر میکنی الان نمیتونی منو ببینی، اگه فکر میکنی بودن من حالت رو بدتر میکنه.
صدام شکست.
اولاش:میخوای یه مدت نبینی منو؟
دنیز حتی نفس کشیدن رو فراموش کرد. لبخند تلخی زدم. اشکاش بیشتر شد. پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد. جفتمون ترس رو توی چشمهای هم میدیدیم.
دنیز:جفتمون فردا از این تصمیم پشیمون میشیم.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم. بعد دستم رو روی صورتش گذاشتم. همونجایی که همیشه میذاشتم. همونجایی که همیشه باعث میشد آروم بشیم. خیلی آروم خم شدم. لبهام روی لبهاش نشست. نه با عجله. نه با اشتیاق همیشگی. انگار داشتیم چیزی رو حفظ میکردیم. آخرین بار. حداقل برای مدتی. اون هم بوسید. محکم. با تمام عشقی که هنوز بینمون بود. با تمام چیزهایی که قرار بود از دست بدیم. وقتی عقب رفت هر دومون گریه میکردیم. اون لبخند لعنتیش.
اولاش:تولدت مبارک خانوم...خانوم یالچین.
—دنیز—
اون جمله قلبم رو خرد کرد. چون یادم انداخت امروز قرار بود خوشحالترین روز زندگیمون باشه. چند ثانیه فقط نگاه کردیم. با تمام وجودمون دنبال یه دلیل میگشتیم. یه معجزه. یه چیزی که مجبورمون کنه از تصمیممون برگردیم. ما بلد نبودیم با این غم چیکار کنیم. با خودم گفتم فقط یه مدته. وقتی حالمون خوب شد همو پیدا میکنیم. خیلی آروم پاکت سیگارش رو از جیبش در آورد و کامل پشتش رو بهم کرد. میدونم اگه نگاهم میکرد، احتمالا منصرف میشدیم و دیگه توانی برامون نمونده بود. خودشم میدونست.
— زمان حال صبح روز بعد، دنیز —
با صدای جیغ بورجو از خواب پریدم.
بورجو:دنیــــــز!
چشمهام رو باز کردم.
دنیز:بمیر، روز تعطیلمه.
بورجو:پاشو!
چند ثانیه بعد در اتاق باز شد و بورجو با گوشی توی دستش وارد شد.
بورجو:توضیح بده.
دنیز:ساعت چنده؟
بورجو:توضیح بده.
گوشی رو جلو صورتم گرفت. خشکم زد.
دنیز:بورجو... من تازه بیدار شدم. این چیه؟
بورجو:اینترنت هشت ساعت پیش بیدار شده.
در کوبیده میشه. محکم. از روی تخت بلند شدم. بورجو گوشی به دست دنبالم راه افتاد. به سمت در رفتم. دستم روی دستگیره مکث کرد. در رو باز کردم. آیتک. بورجو از پشت سرم سرک کشید. آیتک نگاهش رو از من برنداشت. بعد خیلی آروم گوشی رو بالا آورد. همون خبر روی صفحه بود. همون عکس.
آیتک:این چیه؟
نفسم رو بیرون دادم.
دنیز:صبح بخیر.
🎬 #Part 32
اشکم سرازیر شد.
دنیز:دو هفته پیش فهمیدم.
اولاش کاملا بیحرکت مونده بود.
دنیز:دو هفته پیش فهمیدم باردارم.
خندید. بغلم کرد. شروع کرد سرمو بوسیدن. خندهاش پر از خوشحالی بود. ناباوری. شوک.
اولاش:تو مامان شدی! مامان بچه من شدی.
با گریه ادامه دادم.
دنیز:میخواستم امشب بهت بگم. میخواستم بعد از فوت کردن شمع ها جلوی همه بهت بگم.میخواستم بهت بگم قراره بابا بشی.
اشکام بیشتر شد.
دنیز:من هم مثل تو هر روز با خودم تمرین میکردم چطوری بگم.
کمی فاصله گرفت. نگاهم کرد.
دنیز:بعد سه روز پیش رفتم سونوگرافی.
نفسم گرفت.
دنیز:دکتر هی ساکت بود. هی دستگاه رو این طرف و اون طرف میبرد و من همش منتظر بودم صداشو بشنوم...
صدام شکست.
دنیز:منتظر بودم ضربان قلبشو بشنوم.
اشکام بیوقفه میاومد.
دنیز:ولی چیزی نبود. هیچ صدایی نبود.
و دنیا برای دومین بار ایستاد. انگار نمیفهمید چی شنیده. سرم رو تکون دادم.
دنیز:دکتر گفت قلبش چند روز قبل از تپیدن ایستاده... گفت... گفت بعضی وقتها این اتفاق میافته. گفت تقصیر هیچکس نیست.
خنده تلخی کردم.
دنیز:ولی من هر شب به این فکر میکنم که شاید تقصیر من بوده.
اولاش یه قدم عقب رفت.
دنیز:من حتی فرصت نکردم باباش رو خوشحال کنم.
اولاش:نه..
دنیز:سه روز پیش از دستش دادم.
انگار کسی بهش مشت زده باشه.
اولاش:نه.
برای اولین بار توی زندگیم دیدم دستهاش میلرزن. بغضش ترکید. دوباره بغلم کرد. خیلی محکم. اشک از چشم های اولاش پایین اومد.
دنیز:برای همین این سه روز هر جا رفتم به جز این خونه.
به پشتش چنگ زدم. میخواستم تو بغلش حل شم. اشکم پایین افتاد.
دنیز:کمتر تو رو ببینم.
داشتیم گریه میکردیم.
دنیز:چون هر بار نگات میکردم یادم میاومد چی رو از دست دادیم.
حلقه هنوز توی دستش بود.
دنیز:هر بار نگات میکنم فقط عذاب وجدان دارم. نمیتونم نگاهت کنم.
محکم تر بغلم کرد. اجازه دادم عطرش تا اعماق وجودم بره. دستم رو لای موهاش بردم. با گریه ادامه دادم.
دنیز:نمیتونم هر روز کنار تو بیدار شم و به این فکر نکنم. من فقط بیستوپنج سالمه. همین امشب بیستوپنج سالم شد.
صدام لرزید.
دنیز:ولی حس میکنم یه عمر زندگی کردم. یه عمر دوست داشتم. یه عمر از دست دادم و الان انقدر خستهام که انگار هشتاد سالمه.
اولاش چشمهاش رو بست.
دنیز:من فقط بیستوپنج سالمه.. نباید اینقدر درد داشته باشه.
اولاش اشکهاش رو پاک کرد. برای چند ثانیه فقط نگام کرد. بعد حلقه رو بست.صداش گرفته بود.
اولاش:راستش..راستش منم نمیدونم الان باید چی بگم.
برای اولین بار توی زندگیم اولاش رو اینقدر شکسته میدیدم.
اولاش:فکر میکردم امشب بهترین شب زندگیمون میشه.
خندید. خندهای که بیشتر شبیه گریه بود.
اولاش:فکر میکردم از امشب بهت میگم خانوم آرسلان.
بغضم تشدید شد. اشک از گوشه چشمش پایین افتاد.
اولاش:الان حتی نمیدونم چطوری نفس بکشم.
نگاهم کرد. سرم رو تکون دادم. اشکام بیوقفه پایین میاومد.
دنیز:من سه روزه یه تیکه از وجودم رو گم کردم اولاش.
نفسم لرزید.
دنیز:سه روزه از خواب بیدار میشم و چند ثانیه یادم میره. بعد یادم میاد. بعد دوباره میمیرم. من خودمو نمیشناسم. از خودم متنفرم.
چشمهای اولاش پر از اشک شد.
دنیز:من حتی خودم رو حس نمیکنم اولاش. انگار نصفم مرده.
خیلی آروم گفت.
اولاش:فکر میکنی فقط تو از دستش دادی؟
نفسم بند اومد.
اولاش:اون یه تیکه از وجود منم بود دنیز.
اشک از گوشه چشمش پایین اومد.
اولاش:من حتی فرصت نکردم بفهمم وجود داره. قبل از اینکه بدونم بابا شدم از دستش دادم.
صداش شکست.
اولاش:میتونی تصور کنی من الان چقدر فروپاشیدم؟ میتونی تصور کنی الان توی سرم چی میگذره؟ من دارم عزادار کسی میشم که حتی فرصت نکردم وجودش رو بدونم. فرصت نکردم خوشحالیمو باهات شریک شم. فرصت نکردم منتظرش باشم. فرصت نکردم دوستش داشته باشم. تو... حداقل اینا رو داشتی.
اشکام شدیدتر شد.
اولاش:ولی با این حال... از همین الان دلم براش تنگ شده.
برای چند ثانیه فقط صدای گریه هر دومون توی بالکن بود. سکوت. خیلی طولانی.بعد اولاش نفس عمیقی کشید. انگار داشت سختترین تصمیم زندگیش رو میگرفت.
—زمان حال، آوا—
گوشی رو سمت بوراک گرفتم.
آوا:اینو ببین.
عکس بزرگ. دنیز و اولاش. بالکن ساختمون. لباسای روز سناریوخوانی تنشون بود.
MAGAZİN GÜNDEMİ
🔥 آیا دنیز یالچین و اولاش آرسلان دوباره به هم نزدیک شدهاند؟
در حالی که سه سال از جدایی پرحاشیه این زوج محبوب میگذرد، تصاویر جدیدی از آنها توجه کاربران فضای مجازی را جلب کرده است. در عکسهایی که به دست تحریریه ما رسیده، دنیز یالچین و اولاش آرسلان در مراسم سناریوخوانی یعنی از همان روز های آغازین پروژه جدیدشان در یک بالکن خصوصی دیده میشوند. طبق ادعای برخی منابع نزدیک به پروژه، این دو بازیگر در روزهای اخیر زمان بیشتری را نسبت به سایر اعضای گروه با یکدیگر سپری کردهاند.
دریافتی: برای مکالمه ها میشه یه جوری مشخص کنی هر دیالوگ برای کی هست!
🎬 #Part 31
یه پسر که لیبل اردا آکچای رو داشت سرش رو جلو آورد.
- خودشه.
همهچیز توی چند ثانیه منفجر شد.
- عکس بگیر!
- آقای دمیر!
- اینجا چیکار میکنین؟
بدون اینکه فکر کنم سوار شدم و در رو بستم. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. چشمهام رو بستم و دستم رو روی سرم گذاشتم.
- از ته قلبم از خبرنگارا متنفرم.
+امروز برای اولین بار باهات موافقم.
چشمهام رو باز کردم. اخم کردم.
-زیادی خوشحالی.
نگاهم کرد.
+فقط جالبه.
-چی؟
+چند وقت پیش میخواستی منو از ماشین پرت کنی بیرون.
-هنوزم میخوام.
+ولی الان خودت سوار شدی.
-مجبور شدم.
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
+ میدونی فردا تیتر خبرها چی میشه؟
- نه، واقعاً نمیخوام بدونم.
+اولین حضور مشترک زینپ آرسلان و اردم دمیر بعد از اخراج جنجالی.
-خفه شو.
+یا شاید..خواهر اولاش آرسلان در حال فرار با اردم دمیر دیده شد.
-خفه شو.
+صبر کن هنوز تموم نشده، رابطه پنهانی مدیر شرکت آرسلان و با مدیر اجرایی اخراجی بزرگترین پروژه سال فاش شد.
-خدایا...
این بار واقعاً خندید. منم با عصبانیت برگشتم سمتش.
-این برای تو خندهداره؟زندگی من داره نابود میشه.
+ زندگی من چند هفته پیش نابود شد. الان فقط دارم از منظره لذت میبرم.
-اون قیافهای که فکر میکنی بامزهای رو به خودت نگیر.
+یعنی نیستم؟
-نه واقعاً ازت متنفرم.
+اینم قبلاً گفتی.
اردم یه پیچ میپیچه.
-داری کجا میری؟
+خونه.
-خونه کی؟
+فعلاً خونه تو.
برگشتم سمتش.
-تو مدیر اجرایی سینمایی هستی یا افبیآی؟
+بستگی داره به اینکه طرف مقابلم کی باشه.
-وحشتناکی.
+ممنون.
-تعریف نبود.
— اولاش —
از پنجره آشپزخونه بیرون رو نگاه میکردم. یه ماشین مشکی سر کوچه توقف کرد. زینپ پیاده شد. صدای باز شدن در اومد. زینپ وارد شد. کیفش رو روی مبل انداخت. نفس عمیقی کشیدم و گفتم.
-سلام جوجه.
+سلام.
-روز خوبی داشتی؟
+نه.
-خوبه.
+چرا؟
-چون منم نداشتم.
زینپ اخم کرد.
+چه اخلاق مزخرفی.
-ممنون.
زینپ سمت آشپزخونه رفت. در یخچال رو باز کرد. غذا رو در آورد و تو مایکروویو گذاشت.
+شام خوردی؟
-آره، تو دیر اومدی.
باز همون عطر. حسش میکردم. نیم ساعت بعد داشت غذا میخورد. من هم کنارش رو میز نشسته بودم.
-ماشینت کجاست؟
+تعمیرگاه.
-با تاکسی برگشتی؟
برای اولین بار مکث کرد.
-اولاش خستم کردی چقدر سوال میپرسی، آره.
+چه تاکسی شیکی.
خشکش زد.
-چی؟
+هیچی.
-اولاش
موبایلم لرزید.
Onur>دیدی؟
اخم کردم.
Ulaş>چیو؟
چند ثانیه بعد یه لینک فرستاد. بازش کردم و همون لحظه فکم منقبض شد.
—دنیز—
آوا روی کاناپه نشسته بود و داشت استوری میکرد.
-بچههاا! همه رو تگ میکنم.
من و بورجو ظرفها رو جمع میکردیم. بوراک هم کنار میز ایستاده بود. دوباره صدای آوا اومد.
-بوراک.
لحنش عوض شده بود. سرم رو بلند کردم.
-ببخشید، یه لحظه بیا.
+چی شده؟
-فقط بیا.
بوراک رفت سمتش. من و بورجو همچنان مشغول جمع کردن ظرفها بودیم اما از همون فاصله دیدم رنگ صورت آوا تغییر کرد چند ثانیه بعد رنگ صورت بوراک هم. دوباره یاد اون شب افتادم.
—شب جدایی⏳—
-نمیتونم اولاش.
رنگ صورتش پرید در ثانیه بغض کرد.
+اگه ترسیدی.
اشکام بیوقفه پایین میاومد.
+چی شده؟ توروخدا بگو دارم سکته میکنم.
نفس کشیدن سخت شده بود. صدام لرزید.
-چند هفته پیش حلقه رو پیدا کردم، توی کشوی میزت.
صداشو صاف کرد.
+خب؟
-از زینپ پرسیدم گفتم به نظرت این حلقه برای کیه؟
اولاش چند ثانیه فقط نگام کرد بعد یهو انگار آمپر پرونده باشه.
+نه. نه. نه. صبر کن.
یک قدم جلو اومد.
+تو فکر کردی این حلقه برای یکی دیگهست؟
گریهام گرفت.
+دنیز عقلت کجاست؟ من سه سال با تو زندگی کردم. سه سال. یه ساله تو رو آوردم تو خونهای که خواهر کوچکترم توشه. برای کی میخواستم حلقه بخرم؟
اشک از صورتم پایین اومد.
-موضوع حلقه نیست.
+پس چیه؟
نفسم بند اومده بود.
+دنیز بگو.
دستم رفت سمت جیب پیرهنم. پاکت سفید رو بیرون کشیدم و کوبیدم روی سینهاش.
+این چیه؟
جواب ندادم.
+دنیز این چیه؟
پاکت رو باز کرد. چشمهاش روی برگهها حرکت کرد. یک ثانیه. دو ثانیه. سه ثانیه. بعد رنگ صورتش پرید. هیچی نگفت. فقط دوباره نگاه کرد. بعد دوباره.
+نه.
من تا الان روی حلقه و خواستگاری گیر کرده بودم تازه میگی تاریخ جداییشون هم روز تولد دنیزه؟؟؟؟
🎬 #Part 30
—زینپ—
همین که از در اصلی شرکت بیرون اومدم، چند نفر جلوی ساختمان ایستاده بودن. دوربین. موبایل. میکروفون.
-زینپ خانوم!
فلش دوربینها روشن شد.
-دنیز و اولاش...
+نه، نمیخوام صحبت کنم.
-حداقل بگید این همه وقت چرا انقدر کنار همن؟
+چون همکارن.
از کنارشون رد شدم. ولی صداشون پشت سرم میاومد.
-اون عکس چی؟
آهسته برگشتم. به لیبل اسم دختری که این سوالو پرسید نگاه کردم. ناز چتین. عکس؟ اولاش چیکار کردی؟
-اون عکس مربوط به چه زمانیه؟
+کنار برین لطفاً.
قدمهام رو تندتر کردم.
-درسته که شما باعث اخراج اردم دمیر شدین؟
خشکم زد.
-زینپ خانوم!
-یه جواب کوتاه!
-فقط یه جمله!
همین موقع صدای ترمز تیزی کنار پیادهرو پیچید.
—دنیز—
همین که در رو باز کردم، آوا خودش رو انداخت توی بغلم.
-سلام خسته نباشید ببخشید زحمت دادیم.
خندیدم و بغلش کردم.
+انگار شش ماهه ندیدمت.
آوا خندید و وارد خونه شد. بوراک پشت سرش ایستاده بود. یه جعبه شیرینی دستش بود و یه دسته گل کوچیک.
+گل؟
-بله.
داد دستم.
+چرا زحمت کشیدین بچها؟
بورجو از آشپزخونه سرک کشید. بوراک از کنارمون رد شد.
-میتونم بیام داخل یا هنوز جلسه بررسی گل ادامه داره؟
همه خندیدیم. نیم ساعت بعد دور میز نشسته بودیم. برای اولین بار بعد از مدتها، خونه ساکت و خالی نبود. بورجو کنار من نشسته بود. آوا روبهروم و بوراک کنار آوا. نور زرد آشپزخونه روی میز افتاده بود. صدای خنده میومد. بوی غذا همه جا پیچیده بود. بورجو یه تیکه نون برداشت. آوا خواست نمک رو برداره، بوراک قبل از اینکه چیزی بگه نمکدون رو سمتش هل داد. آوا لیوانش خالی شد، بوراک براش آب ریخت. بورجو هم متوجه شده بود. چون یه بار وسط حرف زدن نگاهم کرد. یه ساعت بعد، میز تقریباً خالی شده بود. آوا موبایلش رو برداشت.
-عکس بگیریم.
بورجو فوراً موافقت کرد.
+بالاخره یه پیشنهاد خوب.
پنج دقیقه بعد همه جلوی مبل پذیرایی جمع شده بودیم آوا داشت عکسها رو نگاه میکرد.
-این خوبه. نه. این یکی؟ نه. این؟
بوراک بالاخره گوشی رو از دستش گرفت.
+بده ببینم.
-آهای.
بوراک گوشی خودش رو درآورد و بالا گرفت. به خودش و آوا اشاره کرد.
+حالا یکی هم من.
قبل از اینکه آوا چیزی بگه، سلفی گرفت. آوا خندید.
+اصلاً اجازه گرفتی؟ وقاحت داری.
همه دوباره خندیدیم.
— سه سال قبل، تولد ۲۵ سالگی دنیز، روز جدایی⏳ —
خونه پر از صدا بود. خنده. موسیقی. بوی غذا. کیک بزرگی وسط میز قرار داشت و روی خامه سفیدش با حروف طلایی نوشته بودند.
İyi ki doğdun Deniz
اونور از روی مبل داد زد
+ یکی این شمعها رو روشن کنه!
بورجو خندید.
-آروم باش پیرمرد.
همه خندیدن. همه. به جز من. لبخند میزدم. عکس میگرفتم. تشکر میکردم. اما انگار هیچکدوم از اون اتفاقها واقعاً برای من نبود. از صبح چند بار رفته بودم دستشویی. چند بار صورتم رو شسته بودم. چند بار به خودم گفته بودم.
-امشب رو فقط تموم کن.
نگاهم افتاد به اولاش. داشت با اونور حرف میزد. میخندید. خوشحال بود. واقعاً خوشحال و همین بیشتر از هر چیزی قلبم رو میشکست چون میدونستم چند ساعت دیگه قرار بود همه چیز نابود بشه.
نیم ساعت بعد.
+دنیز!
سرم رو بلند کردم. اونور دست تکون داد.
+بیا شمعارو فوت کن!
همه جمع شده بودند. بورجو کنارم ایستاد.
-آرزو کن.
لبخند زدم. چه آرزویی؟ چشمهام رو بستم و شمعها رو فوت کردم.
سه ساعت بعد مهمونی کمکم خلوت شد. بورجو مشغول جمع کردن ظرفها بود. اونور با چند نفر دم در خداحافظی میکرد. من کنار بالکن ایستاده بودم. هوا خنک بود.
+اینجایی جونِدلم.
برگشتم. لبخند میزد. همون لبخندی که همیشه باعث میشد آروم بشم. این بار؟ نتونست.
+مهمونی رو دوست نداشتی؟
-داشتم.
کنارم ایستاد بعد چند ثانیه سکوت کرد. سکوتی که عجیب بود. اولاش هیچوقت ساکت نمیموند.
+ دنیز میدونی من از صبح هزار بار این لحظه رو توی ذهنم تمرین کردم.
نفسم بند اومد.
+حتی اونور هم از دستم فرار کرد بس که هی میگفتم قراره چی بگم.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
+ولی الان هیچی یادم نمیاد.
دستم یخ کرد. اولاش دستش رو داخل جیب کت برد و دنیا ایستاد. جعبه کوچیک مشکی. نه. نه. نه لطفاً.
+ دنیز.
اشک توی چشمهام جمع شد.
+ من...
جعبه رو باز کرد. برای چند ثانیه فقط بهش خیره شدم.
+میدونم هنوز جوونیم، میدونم شاید الان بهترین زمان دنیا نباشه، ولی...
صداش آروم شد.
+من هر روزی که کنار تو بیدار میشم مطمئنتر میشم. هر روز. هر بار.
اشک از چشمم پایین افتاد. لبخند اولاش محو شد.
+هی.
دستش جلو اومد.
+چرا گریه میکنی؟
و همون لحظه فرو ریختم.
-نمیتونم.
+چی؟
—زینپ—
یه ماشین مشکی درست کنار جمعیت متوقف شد. همه برگشتن سمت ماشین. شیشه پاییناومد.
اردم.
+ سوار شو.
نگاهم رفت سمت خبرنگارها. فلش.فلش.
در شاگرد ماشین باز شد.
همون لحظه یکی از خبرنگارها جلوتر اومد.
- صبر کنین! اون... اردم دمیره؟
بورجو هر چی گفت حق گفت این دوتا هنوزم احمقن و نمیدونن به جای حرف زدن باید همو سریعتر ماچ کنن
