𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
Ir al canal en Telegram
337
Suscriptores
Sin datos24 horas
+127 días
+9030 días
Archivo de publicaciones
🎬 #Part 29
— بوراک —
هشت شب جلوی ساختمونش توقف کردم. به ماشین تکیه دادم. مشکی پوشیده بودم. شلوار پارچهای تیره، پیراهن مشکی که دکمه اولش باز بود و ساعت نقرهای همیشگی روی مچم. چند دقیقه بعد در ورودی باز شد. اول متوجه نشدم چرا نگاهم روی در ثابت مونده. بعد آوا بیرون اومد. پیراهن مشکی سادهای پوشیده بود که روی تنش فوقالعاده نشسته بود. موهاش باز بود و روی شونههاش ریخته بود. کت کرمرنگی روی شونهاش انداخته بود و نور چراغهای خیابون روی صورتش افتاده بود. برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم. انگار زیادی نگاه کردم. چون وقتی نزدیک ماشین رسید، لبخند کوچیکی زد.
-سلام.
در رو براش باز کردم.
+سلام.
-چیه؟
چند ثانیه مکث کردم.
+خیلی زیبایی.
آوا پلک زد. شونه بالا انداختم.
+خودت گفتی چیه.
لبخند آرومی روی لبش نشست.
-ممنون، تو هم خوشتیپی.
همین باعث شد نتونم نگاهم رو ازش بگیرم. سوار شدیم. بعد چند دقیقه سرش رو تکون داد.
-ملیس مجبورم کرد اینو بپوشم.
+از ملیس تشکر میکنیم.
چند ثانیه ساکت موند.
-یعنی خوبه؟
نگاهش کردم.
+آره.
خیلی آروم لبخند زد چند دقیقه بعد جلوی یه شیرینیفروشی توقف کردم. آوا اخم کرد.
-چرا وایسادی؟
+دست خالی بریم؟
-پیر شدی.
+مسئولیتپذیر شدم.
-چرا یهو؟
برگشتم سمتش.
+میخوام زن بگیرم.
آوا صداشو صاف کرد.
-خب... موفق باشی؟
+مرسی.
-چرا اینجوری نگام میکنی؟
+هیچی.
پیاده شدم. ده دقیقه بعد با یه جعبه شیرینی و یه دسته گل کوچیک برگشتم سمت ماشین.
-گل هم خریدی؟
+آره.
— دنیز —
برای بار هزارم قاشق رو داخل قابلمه چرخوندم. بورجو از اون طرف آشپزخونه داد زد.
+اگه پنج دقیقه دیگه هم همش بزنی غذا تبدیل به سوپ میشه.
اخم کردم. اومد بغلم کرد. بورجو شلوار پارچهای کرمرنگ پوشیده بود با تاپ مشکی جذب و کت اورسایز قهوهای روشن که آستینهاش رو تا زده بود. چند تا انگشتر نقرهای توی دستش بود و موهای بلند نارنجیش رو با یه گیره بزرگ پشت سرش جمع کرده بود.
+خوشگل شدی عشقم.
بوسش کردم.
-تو هم.
همون لحظه زنگ در به صدا دراومد.
🎬 #Part 28
پوفی کشیدم و کیفم رو روی کاناپه انداختم. کنارش نشستم.
+دنیز و اولاش امروز کلی با هم حرف زدن.
ابروهاش بالا رفت.
-جدی؟
+آره.
ملیس سرش رو تکون داد.
+من هنوز معتقدم آخرش برمیگردن پیش هم. فکر نمیکنی اولاشم بیاد امشب؟
-فکر نکنم در این حد حرف زده باشن.
مکث کردم.
-خیلی بهم میان.
ملیس لبخند زد.
-بعدشم دنیز زودتر رفت خونه یه مدت بعد هم بقیه تعطیل شدیم الانم وظیفه داری تو انتخاب لباس کمکم کنی!
ملیس ناگهان از جاش پرید.
پنج دقیقه بعد. اتاقم شبیه میدان جنگ شده بود. سه تا شلوار روی تخت. چهار تا بلوز روی صندلی. دو تا کت روی زمین. من با شلوار جین آبی روشن، تاپ سفید جذب و موهای باز جلوی آینه ایستاده بودم. ملیس با نارضایتی نگاهم کرد.
-این استایل هر روزته قرار بود من برات لباس انتخاب کنم!
چشمهام رو چرخوندم. استایل من همیشه ساده بود. شلوار جین. کتونی سفید. تاپ یا تیشرتهای ساده. گاهی کت اورسایز. بدون زرق و برق اضافه. یه پیراهن مشکی از کمد بیرون کشید.
-این.
+نه.
-چرا؟
+چون دارم میرم شام خونه رفیقم، نه مراسم اسکار.
درست همون لحظه گوشیم زنگ خورد، نگاه کردم.
Burak
ملیس جیغ کوتاهی کشید.
-جواب بده!
+خفه شو.
تماس رو وصل کردم.
— دنیز —
بوی غذا کل خونه رو پر کرده بود. پیراهن سفید کوتاه با گلهای صورتی ریز پوشیده بودم. آستینهاش تا آرنج جمع شده بود. موهام رو بالا بسته بودم، یه گوجه شل و نامرتب که چند تار مو از کنارش بیرون زده بود. قاشق رو داخل قابلمه چرخوندم. بورجو روی اپن نشسته بود و هویج میخورد.
-یه سوال.
+هوم؟
-تو و اولاش امروز دقیقاً چی گفتین؟
چشمهام رو بستم. قاشق رو کنار گذاشتم.
-یه چیزایی گفتیم.
+چه چیزایی؟
به قابلمه خیره شدم.
-یه چیزایی که شاید نباید میگفتیم.
بورجو فوراً صاف نشست.
+اوووو.
چند ثانیه سکوت کردم.
-گفتم این مدت هر وقت حالم بد بوده اولین نفری که دلم میخواسته باهاش حرف بزنم... اولاش بوده.
بورجو پلک نزد. فقط خیره موند. بعد آروم گفت.
+تو اینو واقعاً گفتی؟اسکلی؟
-آره.
+دنیز!
دستم رو روی صورتم کشیدم.
-میدونم.
+نه، واقعاً میدونی؟
بورجو از روی اپن پایین پرید.
+بعد اون چی گفت؟
لب پایینم رو گاز گرفتم.
-گفت هر بار تلفنش زنگ میخورده فکر میکرده منم.
+یا خدا و بعد؟
-آوا داد زد که بوراک قراره همه رو بکشه و مکالمه تموم شد.
بورجو چند ثانیه فقط نگاهم کرد. بعد با ناباوری خندید.
-شما دوتا هنوزم مثل قبل احمقین.
+ممنون.
-نه واقعاً. دو نفر این حرفا رو به هم میزنن بعد مثل آدم بزرگا ادامه نمیدن؟
قاشق رو دوباره برداشتم.
-و آیتک؟
حرکتم متوقف شد.
+نمیدونم.
-دلت براش تنگ شده؟
به بخار غذا خیره شدم.
+نمیدونم.
—آوا—
+الو؟
صدای بوراک اومد.
-سلام خانوم شاهین.
+سلام آقای کاراجا.
-آمادهای؟
نگاه کردم به اتاقی که نصف لباسهام روی زمین پخش شده بود.
+نه.
بعد صدای خنده بوراک از پشت خط اومد.
-منم، ولی ساعت هشت میبینمت.
+باشه.
تماس قطع شد. ملیس دست به سینه نگاهم کرد.
-شما دوتا خیلی لوسین.
+خفه شو.
-جدی میگم.
+باشه بابا.
بعد خیلی آروم زیر لب اضافه کرد.
+ولی زوج خوشگلی میشین.
بالش رو پرت کردم سمتش.
🎬 #Part 27
— پنجشنبه صبح، دنیز —
نزدیک دو هفته بود که آیتک رو ندیده بودم و به هیچکدوم از تماسهاش جواب نداده بودم. لوکیشن از همیشه شلوغتر بود. فیلمنامه دستم بود و به دیوار تکیه داده بودم. چند متر اون طرفتر...
اولاش.
نگاهم سمتش رفت. همون لحظه سرش رو بلند کرد. انگار منتظر بود. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم. این بار نه من نگاهم رو دزدیدم. نه اون.
دو ثانیه.
سه ثانیه.
چهار ثانیه.
بعد آوا از کنارمون رد شد.
-خیلی خوبه که شما دوتا بالاخره تصمیم گرفتین با چشم حرف بزنین.
من اخم کردم. اولاش برگشت سمتش و سرفه ای کرد. آوا لبخند زد.
-اوه تازه، امروز رکورد زدین. چهار ثانیه.
خندید و رفت. بعد اولاش سری به نشانه تاسف تکون داد و در حالی که دستاش پشتش بود خیلی آروم جلو اومد.
+چطوری؟
نگاهش کردم.
-خوبم.
اولاش چند ثانیه ساکت موند. اون نگاه رو خوب میشناخت.
+دروغ میگی.
دنیز پوزخند کوتاهی زد.
+تو رو میشناسم.
دستش رو جلو آورد. یه لیوان کاغذی دستش بود. اخم کردم و سرم رو بلند کردم.
-نیازی نیست.
+قهوه روزانهات رو نخوردی.
حق با اون بود.
+بگیر.
لیوان رو گرفتم. فقط یه ثانیه انگشتامون بهم خورد.
+یه قاشق چای خوری شکر، ولرم، شیر کمتر و قهوه ببشتر.
چند ثانیه فقط نگاه کردم. خیلی عادی شونه بالا انداخت.
+اشتباه گفتم؟
نگاهم به لیوان افتاد. بعد دوباره خودش.
-نه.
یه جرعه خوردم. کنارم به دیوار تکیه داد.
+این چند وقت... سخت گذشت؟
نگاهش کردم.
+هنوزم باهاش حرف نزدی؟
-نه حتی نمیدونم دلم میخواد حرف بزنم یا نه و... میدونی بدترین قسمت این قضیه چیه؟ تو موقعیت سخت زندگیم اولین نفری که دلم میخواست باهاش حرف بزنم... تو بودی.
سکوت. چی زر زدی دنیز؟ وقتی بالاخره سرم رو بلند کردم، اولاش تکون نخورده بود. انگار نفس کشیدن رو یادش رفته بود.
+مزخرفه، نه؟
اولاش خیلی آروم گفت.
-نه.
چشمهام رو ازش گرفتم.
+باید مزخرف باشه.
بعد اولاش خیلی آروم پرسید.
-میخوای منم یه چیزی بگم؟
اولاش نفس کوتاهی کشید.
-این چند روز من هم... هر بار تلفنم زنگ میخورد، یه لحظه فکر میکردم تویی.
دنیز سرش را بلند کرد. اولاش لبخند نزد.
-بعد یادم میاومد دلیلی نداری به من زنگ بزنی.
برای اولین بار دنیز چیزی برای گفتن پیدا نکرد. چند ثانیه گذشت. خوشبختانه آوا از اون سر لوکیشن داد زد.
-بوراک! اگه اون سیم رو بکشی همه میمیریم!
و چند نفر همزمان خندیدن. فضا شکست. اولاش هم نگاهش رو از من گرفت و من فرصت کردم بالاخره یه لبخند کوچیک بزنم.
— زینپ —
صدای کیبورد توی اتاق پیچیده بود. سه تا فایل باز روی مانیتور. دو تا تماس از دست رفته. یه لیوان قهوه که از دو ساعت قبل سرد شده بود. زینپ بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت.
+بیا داخل.
یکی از دستیارها وارد شد.
-خانوم آرسلان، قراردادهای شرکت هشت هم آماده شد.
+بذار روی میز.
مکث کرد.
-شنیدم امروز دوباره آقای دمیر رو بیرون شرکت دیدن.
+باشه، ممنون فعلا برو.
همین که در بسته شد، ناخودآگاه دستش رفت سمت گوشی. صفحه رو روشن کرد. پیام اون شب هنوز بالای لیست چتها بود.
Erdem> یه توصیه دوستانه.
دفعه بعد که تصمیم گرفتی یکی رو لو بدی مطمئن شو ضایع نباشی چون بعضیا بعد از اخراج شدن وقت آزاد زیادی پیدا میکنن مثلاً برای اینکه برن جلوی شرکت منتظر یه دختر اعصابخردکن بشینن. شب بخیر.
زینپ چشمهاش رو ریز کرد.
+روانی.
درست همان لحظه گوشی دوباره لرزید.
Erdem>
میدونم همین الان دستیار تو اتاقت بود فقط خواستم بدونی هنوزم از اون هری گفتنت ناراحتم خانوم آرسلان
ابروش بالا رفت. تیکه جدید؟ پس داخل شرکت هم نفوذی پیدا کرده بود.
— آوا —
همین که در خونه رو باز کردم، صدای ملیس از داخل اومد.
-بالاخره اومدی!
کفشهام رو درآوردم.
+سلام.
پوفی کشیدم و کیفم رو روی کاناپه انداختم. کنارش نشستم.
🎬 #Part 26
—ده روز بعد، اردم—
چراغهای طبقه هفده هنوز روشن بودن. ده روز بود از پروژه بیرونم انداخته بودن. ده روز بود با ایتک حرف نزدم. ساعت نزدیک ده شب بود. روبهروی ساختمان شرکت آرسلان. میدونستم فقط یه نفر صدای منو شنیده و همون یه نفر منو لو داده. دستم روی فرمون منقبض شد. همون لحظه در خروجی باز شد و خودش بیرون اومد. کت مشکی. کیف روی شونه. گوشی دستش. بیحوصله. در ماشینش رو باز کرد، نشست و در رو بست. سریع پیاده شدم و در شاگرد ماشین رو باز کردم و نشستم.
-تو رو خدا...
+بعد سرش رو به فرمون کوبید.
-چی میخوای؟
+سلام.
-پیاده شو.
گوشیش رو برداشت و همون لحظه دستم جلو رفت و گوشی رو گرفتم.
-دیوونهای؟
زل زدم.
-دمیر.
+آرسلان، اول جواب بده.
چشمهاش باریک شد.
-جواب چی رو؟
خم شدم جلو.
+تو بودی، نه؟ از بین صد نفر فقط یه نفر اون حرفارو شنیده، تو.
زینپ چند ثانیه نگاهم کرد، بعد خندید.
-جدی اومدی اینجا چون اخراج شدی؟
فکم منقبض شد.
-چون بالاخره یکی جلوی فضولیتون وایساد؟
این بار خودش خم شد جلو، آنقدر نزدیک که بوی عطرش توی بینیام پیچید.
-تو و داداشت فکر کردین همه باید جوابگوی شکهاتون باشن؟
+بحث داداشم نیست، پشتمو خالی کرد، ازش خبر ندارم.
چند ثانیه فقط به هم خیره شدیم. فضای ماشین سنگین شده بود. هیچکدوم عقب نمیکشیدیم.
+چرا این کارو کردی؟
-اگه دنبال مقصر میگردی آقای دمیر، شاید باید یه بار هم توی آینه نگاه کنی. حالا هم موبایل من رو پس میدی و پیاده میشی، هری.
—زینپ—
کلید رو توی قفل چرخوندم.نفس عمیقی کشیدم. در رو باز کردم.
-اومدم.
کسی جواب نداد. طبیعی بود. حتما سر ست بود. کفشهام رو درآوردم. کیفم رو روی کاناپه پرت کردم و همون لحظه صدای اولاش از آشپزخونه اومد.
+دیر کردی.
چشمهام رو چرخوندم.
-سلام.
+سلام.
+دیر کردی جوجه رنگی.
-شنیدم.
سمت آشپزخونه رفتم بعد تقریبا ده ثانیه ابروهاش رفت بالا.
+این چه بوییه؟
-چی؟
+بوی ادکلن.
-خب؟
+مردونه.
خشکم زد. اولاش دو تا دستش رو روی میز گذاشت. نگاهش کردم.
-باز شروع شد؟
+شروع چی؟
-بازجویی.
+سوال پرسیدم.
دلم میخواست یه چیزی سمتش پرت کنم. به جاش در یخچال رو باز کردم. بطری آب رو برداشتم. اولاش هنوز نگاهم میکرد.
+اردم دمیر.
ظرف رو گذاشت روی اپن.
-خب؟؟؟
— آیتک —
ده روز بود که جواب هیچ تماسی رو نداده بود. گوشی رو برداشتم.
«لطفاً یه مدت دنبالم نیا.»
ساعت رو نگاه کردم. حتی نمیدونستم دنیز شام خورده یا نه. گوشی رو خاموش کردم. ولی باز هم نتونستم بخوابم.
—دنیز—
خونه ساکت بود. بیشتر از یه هفته بود که تنها بودم. بورجو گاهی میومد. برای اولین بار بعد از مدتها، دلم نمیخواست تنها باشم. روی کاناپه نشسته بودم. گوشی توی دستم بود. چند بار صفحه چت رو باز کردم و بستم. بعد بالاخره نوشتم.
Deniz>
پنجشنبه شب تو و آوا بیاین خونه من شام، بورجو هم هست حس میکنم به یه شب استراحت از زندگی نیاز دارم.
Burak> سلام کرالیچه(ملکه) خوبی؟
Deniz> نه.
Burak>
باشه عابلا مزاحم میشم ولی چرا آوا رو به من میگی؟
Deniz>
چون فکر کردم هنوز راننده شخصیشی.
Burak> خیلی بامزهای
— آوا —
تازه از حموم بیرون اومده بودم که گوشی ویبره خورد. اسم دنیز روی صفحه ظاهر شد. پیام رو باز کردم.
Deniz>
به بوراک گفتم، به تو هم میگم. پنجشنبه شب بیاین خونمون. بورجو هم هست. میخوام یه شب به هیچ چیز فکر نکنم.
Ava> حتماً میام عزیزدلم
خواستم موهام رو سشوار بکشم که کمتر از یک دقیقه بعد گوشی دوباره روشن شد. قلبم یه ضرب جا افتاد.
Burak> پنجشنبه میام دنبالت
—زینپ—
+توی ماشینم نشست. چون دیوونهست. چون اخراج شده. چون اعصاب نداره.
-زینپ...
+چون فکر میکنه من باعث اخراجش شدم.
اولاش دستش رو روی صورتش کشید.
-خدا بهم صبر بده.
+آمین.
-تو اجازه دادی بیاد توی ماشینت؟
+نه.
-پس چرا سالمه؟
+چون حوصله زندان نداشتم.
برای اولین بار گوشه لب اولاش تکون خورد.
-خودم حلش میکنم.
اخم کردم.
+اولاش پنج سالم نیست.
-میدونم.
+خودم بلدم از خودم مراقبت کنم.
-اینم میدونم.
+پس؟
-اون اردم دمیر آدم نیست.
+همهتون دیوونهاین. تو. اون. آیتک. همهتون.
این بار واقعاً خندید. و من برای چند ثانیه فقط نگاش کردم. چون این روزها کمتر میخندید. بعد موبایلم لرزید. ناخودآگاه صفحه روشن شد و اسم اردم روی صفحه ظاهر شد. چند ثانیه فقط نگاهش کردم. اولاش هم متوجه شد.
-کیه؟
موبایل رو برگردوندم.
+هیچی.
اولاش چند ثانیه نگاهم کرد اما چیزی نگفت.
-میدونی که من هرگز تو رو کنترل نکردم خب؟ فقط بزار اگه جایی لازم بود حواسم بیشتر بهت باشه در جریان باشم.
من هم کیفم رو برداشتم. لپشو بوس کردم.
+چشم، شب بخیر عابی.
-شب بخیر جوجه رنگی.
+چیپسهامو نخور.
-قولی نمیدم.
چشمهام رو چرخوندم و رفتم سمت اتاقم. در رو بستم. روی تخت نشستم. نفس عمیقی کشیدم. بعد بالاخره پیامش رو باز کردم...
🎬 #Part 25
از جام بلند شدم.
+تو از اول اینو میدونستی. از همون شبی که توی اون مراسم همدیگه رو دیدیم. از همون شبی که برای اولین بار با هم حرف زدیم. از همون شبی که تصمیم گرفتی وارد رابطه بشیم.
یه قدم نزدیکتر رفتم.
+تو میدونستی من کیام. میدونستی گذشتهم چی بوده. میدونستی سه سال با اولاش آرسلان رابطه داشتم. میدونستی نصف این صنعت ما رو کنار هم میشناسن. میدونستی هزار تا عکس و مصاحبه و خبر ازمون وجود داره. پس الان این حرفا یعنی چی؟ الان یهو برات مهم شده؟ الان یهو سخت شده؟ الان یهو فهمیدی کنار زنی بیدار میشی که سه سال با یه نفر دیگه زوج محبوب سینمای ترکیه بوده؟
فک آیتک منقبض شد.
+چون اگه این مسئله بوده... باید همون روز اول میرفتی. نه الان بعد دو سال بعد. نه وقتی به من گفتی به گذشته اهمیت نمیدی. حق نداری دو سال بعد برگردی و گذشتهای رو که از روز اول میدونستی، علیه من استفاده کنی.
سکوت. برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
+یه مدت نمیخوام ببینمت. لطفاً. یه مدت دنبالم نیا. زنگ نزن. پیام نده. نیا سر صحنه. نیا خونه. فقط... بذار فکر کنم.
آیتک به زور نفسش رو بیرون داد.
-داری بابت یه اشتباه شلوغش میکنی...
+بابت یه اشتباه نیست، بابت اعتماده. مهم ترین نیاز هر رابطه ای.
داشتم شلوغش میکردم. خودمم میدونستم. بعد کیفم رو برداشتم ولی قبل از اینکه به سمت در برم، برگشتم.
+راستی.
آیتک سرش رو بلند کرد.
+شنیدم قراره درباره اردم تصمیم بگیرن.
چشمهاش باریک شد.
+این بار دخالت نکن. نجاتش نده. پنهانش نکن. توجیهش نکن. بذار جواب کاری که کرده رو بده.
بعد خیلی آروم گفتم.
+حداقل یه نفر بین ما مسئولیت کاراش رو قبول کنه.
در دفتر رو باز کردم. و بیرون رفتم.
—بوراک—
در ورودی شرکت باز شد. من و آوا همزمان سر بلند کردیم. دنیز بیرون اومد و از همون فاصله معلوم بود حالش خوب نیست.
آوا حتی منتظر توقف کاملش نشد. کمربندش رو باز کرد و پیاده شد. دنیز تازه به ماشین نزدیک شده بود که آوا بغلش کرد.
هیچی نپرسید. چند ثانیه بعد دنیز آروم چشمهاش رو بست. من نگاهم رو برگردوندم.
—آخرهفته، ۹ شب اونور—
اتاق جلسه تقریباً پر بود. تهیهکننده ارشد. کارگردان. نویسنده. سرپرست تولید. چند نفر از عوامل اصلی. و البته... آیتک دمیر. کارگردان اخم کرد.
+چی شده؟
نگاهها جدی شد. پوشه رو باز کردم.
-طی چند هفته اخیر اطلاعات پروژه از چند مسیر مختلف جمعآوری شده.
نویسنده اخم کرد.
+منظورت چیه؟
-یعنی یکی از بیرون پروژه دنبال اطلاعات بوده.
چند دقیقه طول کشید تا کل ماجرا رو توضیح بدم. اسم اردم. اطلاعاتی که از بیرون پروژه جمع شده بود. تماسهایی که هیچ ارتباطی به روند تولید نداشت. تشنج بیشتر نمیخواستم. برای اولاش هم بد میشد. آیتک نباید از یه جای دیگه هم ضربه میدید. به اولاش هم قضیه رو توضیح داده بودم. اول مقاومت کرد اما بعد راضی شد اسمی از ایتک آورده نشه. تهیهکننده ارشد برگشت سمت آیتک.
+آقای دمیر؟ شما از این موضوع خبر داشتین؟
همه نگاهها رفت سمتش. عصبی بود.
-نه.
تهیهکننده ارشد دوباره پرسید.
+نظری ندارین؟
آیتک به صندلی تکیه داد. صورتش کاملاً خسته بود.
-نه.
—ده دقیقه بعد—
در اتاق باز شد. باهاش تماس گرفته شده بود. اردم وارد شد اما همین که همه رو دور میز دید. قدمش کند شد. نگاهش روی من افتاد بعد روی اولاش بعد روی آیتک و آیتک حتی نگاهش نکرد.
-اتفاقی افتاده؟
کارگردان پرونده رو جلو هل داد.
+بشینین لطفا.
اردم ننشست.
-ترجیح میدم ایستاده گوش کنم.
اولاش تا اون لحظه حرفی نزده بود. آروم از جاش بلند شد. مستقیم به اردم نگاه کرد.
+اردم دمیر. از این لحظه همکاری تو با پروژه تموم شده.
بعد اردم خندید. اولاش حتی پلک نزد. خنده از روی صورت اردم محو شد. نگاهش رفت سمت آیتک. برای کمک. برای دفاع. برای هر چیزی اما آیتک هنوز نگاهش نمیکرد.
🎬 #Part 24
+سلام.
-وقت قبلی دارین؟
+نه.
لبخندش کمی کمرنگ شد.
-متأسفم. آقای دمیر جلسه دارن. اگه هماهنگ نشده باشه...
+من... من نامزدشم.
منشی چند بار پلک زد. انگار نمیدونست باید چی بگه. جدید بود.
-البته ولی...
درست همون لحظه صدای آشنایی از انتهای راهرو اومد.
+نه، اون قرارداد باید تا فردا آماده باشه.
آیتک. چند نفر همراهش بودن بعد ناگهان نگاهش بالا اومد و منو دید. جمله وسط حرفش نصفه موند. همه ساکت شدن.
-دنیز؟
فقط نگاهش کردم. به مدیرها نگاه کرد.
-جلسه رو ادامه بدین. ده دقیقه دیگه میام.
همه رفتن.
آیتک چند قدم نزدیکتر شد.
-دنیز... اتفاقی افتاده، مگه وسط ست نبودی؟
پوزخند کوتاهی زدم.
+باید اتفاقی میافتاد که بیام شرکتت؟
اخم خیلی کوچیکی بین ابروهاش نشست.
-منظوری نداشتم.
+مطمئنی؟
چند ثانیه سکوت شد. بعد دستش رو سمت دفترش گرفت و در رو باز کرد.
-بیا داخل حرف بزنیم.
بدون جواب دادن از کنارش رد شدم و وارد دفترش شدم. آیتک کت رو درآورد. روی صندلی گذاشت. تماس گرفت و دو تا قهوه سفارش داد. بعد روبهروم ایستاد.
-حالا میگی چی شده؟
بهش خیره شدم.
+چرا بدون اینکه از خودم بپرسی رفتی سراغ جاسوس بازی؟
سکوت. آیتک خیلی آروم گفت.
-من رفتم سراغ جاسوس بازی؟
+پس درسته.
در ضربه خورد. هردو برگشتیم. منشی دو تا قهوه روی میز گذاشت و رفت.
-دنیز...
+درسته یا نه؟
این بار نگاهش رو ازم گرفت.
+آیتک.
-بذار توضیح بدم.
+اول جواب بده.
صدای من بلندتر شد.
+درسته یا نه؟
چند ثانیه سکوت کرد.
—بوراک—
آوا داشت پوست کنار ناخنش رو از استرس میکند. یهو دستمو گذاشتم روی دستش. همون لحظه مکث کرد. نگاهم نکرد. فقط دستش متوقف شد.
-تمومش کن.
+چیو؟
-خودتو خوردن رو.
چند ثانیه به دستهامون نگاه کرد بعد آروم گفت.
+فکر میکنی الان چه خبره؟
نفس کوتاهی کشیدم.
-نمیدونم.
+من میدونم.
نگاش کردم.
+دنیز الان یا داره داد میزنه... یا داره گریه میکنه.
-گزینه سومی هم هست.
+چی؟
-داره هر دو کارو همزمان میکنه.
آوا با وجود استرسش خندید. سرش رو به صندلی تکیه داد.
+بیچاره. ولی میدونی؟
-هوم؟
+دنیز خیلی تحت فشاره.
نگاهم از در ورودی شرکت گرفته نشد.
-آره.
آوا آه کشید بعد سرش رو چرخوند سمتم.
+تو تا حالا این شکلی دوست داشتی کسی رو؟
سؤالش غیرمنتظره بود.
-نه.
+یعنی هیچوقت عاشق نشدی؟
-دوست داشتم. ولی نه اونقدری که زندگیمو به آتیش بکشم.
آوا چند ثانیه نگاهم کرد. انگار داشت جوابمو تحلیل میکرد.
+من فکر میکنم اگه عاشق بشی، دیگه انتخاب دست خودت نیست.
لبخند کوچیکی زدم.
-این حرفو از کدوم فیلم دزدیدی؟
+از هیچ فیلمی.
-پس خطرناکتره.
ابروهاش بالا رفت.
+چرا؟
-چون معلومه واقعاً بهش اعتقاد داری.
بحث رو عوض کرد.
+فکر میکنی حق با کیه؟
نفس کوتاهی کشیدم.
-نمیدونم.
آوا ابرو بالا انداخت.
+آیتک اشتباه کرده.
-شاید هم زینپ اشتباه کرده.
+و دنیز؟
-دنیز وسط جنگ دو مرد گیر کرده.
—دنیز—
-اردم یه سری چیزا رو بررسی میکرد.
+بررسی میکرد؟ من و اولاش رو؟
برای اولین بار صدای اون هم بالا رفت.
-مجبور شدم.
+مجبور شدی؟
آیتک چند قدم راه رفت. دستش رو روی موهاش کشید. نفس عمیقی کشید.
-سه سال گذشته دنیز. سه سال. ولی هنوز وقتی اسمش میاد همه به تو نگاه میکنن.
+پس بهم اعتماد نداری.
-دارم.
+نه آیتک، آدمی که اعتماد داره برادرش رو نمیفرسته دنبال اطلاعات.
-باشه.
چند قدم به میز نزدیک شد. دو دستش رو روی لبه میز گذاشت.
-من دنبال این نبودم که ببینم تو بهم خیانت میکنی یا نه. من از تو مطمئن بودم.
صدام سرد شد.
+چه لطف بزرگی.
-از اون مطمئن نبودم. هرجا میرفتیم اسمش بود. هر مصاحبه. هر خبر. هر پشت صحنه. هر نفر. الان با این پروژه بیشتر هم شده.
+این مشکل توئه آیتک.
-شاید.
+نه. قطعاً. چون به جای اینکه با من حرف بزنی، رفتی دنبال جواب از بقیه.
-ولی من هر روز کنار زنی بیدار میشدم که یه نفر قبل از من اونقدر دوستش داشته که هنوز بعد از سه سال اسمش بینمون میاد و بدتر از اون، خودمم میدونستم اون یه نفر هنوز کامل فراموشت نکرده.
+حق نداری.
-حق ندارم؟
+نه چون داری برای کارت بهونه میاری.
-ولی این حقیقت رو عوض نمیکنه که من ترسیده بودم.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
+جدی؟
🎬 #Part 23
بوراک سریع گفت.
+من نگفتم.
اولاش پوزخند کوتاهی زد. رو مخ. برگشتم سمتش.
-مدرک داری؟
+نه.
اولاش چند ثانیه نگاهم کرد. آوا نگران نگاهش بین من و اولاش جابهجا کرد. من از جام بلند شدم.
-نه.
همه نگاهم کردن.
-این دیگه از حد گذشته.
آوا آروم گفت.
+دنیز...
-اگه سوءتفاهمه، همین امروز تمومش میکنم. اگه هم نیست...
بوراک پرسید.
+کجا میری؟
-شرکت. باید با آیتک حرف بزنم.
سکوت افتاد.
-تا سکانس بعدی چقدر وقت داریم؟
بوراک ساعتش رو نگاه کرد.
+حداقل دو ساعت.
آوا ابرو بالا انداخت. نگاهم سمت اولاش رفت. چند ثانیه مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم.
-اگه سوءتفاهم باشه...
مکث.
-اون وقت به... به نامزد من تهمت زدی آقای آرسلان.
اولاش حتی پلک هم نزد. فقط نگاهم کرد.
+و اگه سوءتفاهم نباشه؟
چند ثانیه فقط به هم خیره موندیم. اولاش خیلی آروم سر تکون داد.
+باشه.
-باشه؟
+برو ازش بپرس.
-میپرسم.
+البته اگه جواب بگیری.
اخم کردم. گوشه لبش تکون خورد. آوا از جاش بلند شد.
-من میام.
برگشتم سمتش.
-لازم نیست.
آوا کیفش رو برداشت.
-راستش منم یه بهونه برای فرار از اینجا میخوام.
بوراک پوزخند زد.
+پنج دقیقه پیش میگفتی عاشق این لوکیشنی.
-الان نیستم.
بعد به من نگاه کرد.
-ضمن اینکه شاید لازم باشه کسی کنارت باشه.
برای اولین بار لبخند کوچیکی زدم.
+مطمئنی؟
-آره.
بوراک کلید ماشینش رو برداشت.
+منم میام.
آوا چشمهاش رو بست.
-تو کجا؟
+شما دو تا تنها نباشید بهتره.
—اولاش—
برای اولین بار از صبح... سکوت برگشت. سیگار رو از جیبم درآوردم. فندک چند بار تقه خورد. شعله روشن شد. نفسم رو آروم بیرون دادم. همه رفته بودن. پوزخند کوتاهی زدم.
«اون وقت به نامزد من تهمت زدی آقای آرسلان.»
نامزد من. چشمهام رو بستم. سه سال گذشته بود. سه سال و الان وقتی از نامزدش حرف میزد، اون آدم یه مرد دیگه بود. نه من. سیگار رو بین انگشتهام چرخوندم بعد بیاختیار خندیدم.
—⏳پنج سال قبل—
ساعت نزدیک سه صبح بود. آخرین روز فیلمبرداری. همه خسته بودن. همه. دنیز روی یکی از صندلیهای پشت صحنه خوابش برده بود. سرش کج شده بود. فیلمنامه روی پاش افتاده بود. آروم نزدیکش شدم. هوا سرد بود. کاپشنم رو درآوردم. روی شونههاش انداختم. همون لحظه چشمهاش نصفه باز شد.
-خسته نباشید.
+تو هم همینطور.
-چرا اینجاییم؟
+خوابت برد دنیزم.
چشمهاش دوباره بسته شد. لبخند خیلی کوچیکی زد. چند ثانیه سکوت شد. چشماش رو دوباره باز کرد. خیلی آروم صورتمو گرفت لای دستاش و بوسه کوچیکی روی لبم زد.
-خیلی خوبه که همیشه اینجوری مراقبمی میدونی دیگه جناب آرسلان؟
بهش نگاه کردم. به دختری که اون روزها فکر میکردم تا آخر عمر کنارمه.
+تا وقتی بذاری،مراقبتم، کنارتم، همیشه هستم.
دنیز نصفهخواب خندید.
-همیشه میذارم.
—حال—
چشمهام باز شد. سیگار تقریباً تموم شده بود.
همیشه میذارم.
چه جمله احمقانهای. ته سیگار رو خاموش کردم.
-همیشه...
مکث.
-آره دنیزم...همیشه.
—دنیز—
سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشمام رو بستم.
—دو هفته قبل از جدایی⏳—
خونه ساکت بود. برای اولین بار بعد از چند هفته، دنیز زودتر از اولاش رسیده بود. کفشهاش رو درآورد و رفت تو آشپزخونه تا غذای موردعلاقه اولاش رو بپزه. سه دقیقه بعد یادش افتاد شارژر اسپیکر توی اتاق کار اولاش جا مونده. اتاق نیمهتاریک بود. چند تا پوشه از کاغذای شرکت و فیلمنامه پروژه جدیدش روی میز پخش شده بودن.
-یه روز این مرد زیر همین کاغذا دفن میشه.
کشوی میز رو باز کرد.
-خدانکنه دختر چی میگی.
دنبال شارژر میگشت. بعد مکث کرد. یه جعبه کوچیک مشکی ته کشو بود. ابروهاش بالا رفت. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد جعبه رو برداشت. درش رو باز کرد. حلقه. بیحرکت روی صندلی نشست. دستش روی جعبه لرزید.
-یا خدا...
چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد خندید. حلقه رو در آورد.
- اولاش...
صدای در اتاق باعث شد سریع برگردونتش توی جعبه و جعبه رو ببنده. زینپ وارد شد.
+اوه ببخشید من نمیدونستم اینجایی میخواستم چند تا از پرونده های شرکت رو بردا... اون چیه؟
دنیز چیزی نگفت. فقط جعبه رو سمتش گرفت.
+عه پیداش کردی...
-تو میدونستی؟
+شاید.
-زینپ.
+خب... یه بار اتفاقی دیده بودمش.
-و بهم نگفتی؟
+چون اگه میگفتم اولاش منو میکشت.
-به نظرت برای منه؟
زینپ از خنده منفجر شد.
+نه برای دختر بقال سر کوچست.
دنیز دوباره به حلقه نگاه کرد. نور عصر روی سنگ کوچیکش افتاده بود اما دنیز ته دلش گفت اگه مطمئنه پس چرا هنوز چیزی نگفته؟
—حال—
صدای بوق ماشینی از بیرون منو به زمان حال برگردوند. چشمهام باز شد. آوا برگشت سمتم.
- استرس داری؟
+ نمیدونم.
بوراک کلید ماشین رو خاموش کرد.
+ممنون بچه ها.
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. لابی شرکت مثل همیشه مرتب و ساکت بود. منشی پشت میز نشسته بود. تا نزدیک شدم لبخند حرفهای همیشگی منشی ها رو زد.
- سلام خانوم.
🎬 #Part 22
— آوا، دو روز بعد. —
صبح لوکیشن. داشتم متن رو میخوندم که اولاش از کنارم رد شد بعد برگشت بعد دوباره رد شد. اخم کردم.
-اولاش؟
+سلام بر یکی از کسایی که برای یه عکس ساده چهارده هزار لایک میگیرن.
چشمهام بسته شد. اولاش لبخند زد.
-طرف توی مرکز خرید ازمون عکس گرفت.
+میدونم.
-ما هیچ کاری نکرده بودیم.
+میدونم.
-پس چرا همه انقدر شلوغش کردن؟
اولاش شونه بالا انداخت.
+چون مردم حوصله دارن.
شروع کرد رفتن.
-کجا؟
+دارم میرم استعفا بدم.
-موفق باشی.
جفتمون خندیدیم.
—اولاش—
اونور پشت میزش ایستاده بود و از همون اول معلوم بود حوصله نداره.
+خب؟
-قضیه اردم دمیر چیشد؟
اونور آه کشید.
+چرا بزرگش میکنی اولاش؟
-زینپ شنیده داشته درباره پروژه و من و دنیز گزارش میداده.
چند ثانیه سکوت. بعد اونور خندید. از روی عصبانیت.
+یعنی خواهرت شنیده.
اونور دستش رو روی میز کوبید.
+و تو بر اساس این میخوای یکی رو از پروژه بندازی بیرون؟
-آره یا اون میره.
مکث.
- یا ما.
اونور چند ثانیه فقط نگاهم کرد. بعد خیلی آروم گفت.
+میدونی چند میلیارد روی این پروژه خوابونده شده؟
-برام مهم نیست.
+باید مهم باشه.
اونور سرش رو به عقب تکیه داد.
+ تو از اول ازش خوشت نمیومد.
-چون مشخصه با پارتی بازی اینجاست.
+این دلیل نمیشه.
فکم سفت شد.
—دنیز—
بورجو بدون در زدن وارد واگنم شد.
-سلام به ستاره محبوب ملت.
سرم رو از روی فیلمنامه بلند کردم.
+چی میخوای؟
-چقدر سرد.
+بورجو.
روی صندلی مقابلم نشست. بعد همون لبخند مشکوکش ظاهر شد.
-چی شده؟
+حدس بزن.
-حوصله ندارم.
+اولاش امروز با اونور دعوا کرده.
مکث کردم.
-خب؟به من چه؟
+سر اردم.
ابروهام بالا رفت.
-اردم؟
+آره. میگه داره درباره پروژه تحقیق میکنه.
گزارش جمع میکنه...راجب تو و خودش.
فیلمنامه آروم روی پام بسته شد.
-من و اون؟ از کجا فهمیده؟
بورجو شونه بالا انداخت.
+نمیدونم. ولی حسابی شاکیه.
یک ساعت بعد.
لوکیشن امروز عجیب ساکت بود. یا شاید من زیادی حواسم به همه چیز بود. اولاش چند متر اون طرفتر روی مبل چوبی کنار صحنه نشسته بود. قهوه دستش بود. و طبق معمول انگار هیچکس براش وجود نداشت. آوا اولین نفر بود که سکوت رو شکست.
-یه سوال دارم.
بوراک بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت.
+از الان پشیمونم.
آوا چشم غره رفت.
-هنوز نپرسیدم.
من ناخودآگاه خندیدم. بوراک اشاره کرد.
+دیدی؟ دنیز هم با منه.
-دنیز ادب داره.
+نه. عقل داره.
آوا خندید. من هم لبخند زدم. اما اولاش فقط نگاهش کرد. بوراک نگاهی به اولاش کرد.
+امروز اعصاب نداری آرسلان.
آوا سر تکون داد.
+کسی سر تکون میده که وقتی باتری ماشینش خالی کرد نزدیک بود کل استانبول رو بفرسته بیمارستان؟
-وای!چرا الکی میگی.
+هرگز.
-بوراک.
+آوا.
برای اولین بار امروز اولاش خندید. شاید زیادی متوجهش میشدم. نگاهم رو ازش گرفتم.
-راستی...
همه نگاهم کردن.
-قضیه اردم رو میدونین؟
سکوت افتاد. لبخند بوراک محو شد. آوا هم متوجه شد موضوع جدیه. اولاش لیوان قهوه رو روی میز گذاشت.
+از کی شنیدی؟
-بورجو.
چند ثانیه منتظر موندم.
-خب؟
اولاش به پشتی مبل تکیه داد.
+شنیدیم داشته درباره پروژه اطلاعات جمع میکرده...عموما راجب...من و... من و تو.
-شنیدیم؟
+زینپ شنیده.
اسم زینپ باعث شد ابروهام بالا بره. شاید دلم براش تنگ شده بود. بوراک آروم گفت.
- من مطمئن نیستم، تا جایی که اردم رو میشناسم همچین آدمی نیست. تو یکی دو تا پروژه که داشتم مدیر اجرایی بوده.
اولاش نگاهش کرد. بوراک ادامه داد.
-چیزی که داریم یه شنیدهست.
چند ثانیه سکوت شد. آوا آروم پرسید.
-یعنی ممکنه سوءتفاهم باشه؟
اولاش جواب نداد. من نفس عمیقی کشیدم.
-آیتک میدونه؟
اخم کردم. بوراک شونه بالا انداخت.
+خب... مگه برادر نیستن؟
گفتم.
-یعنی داری میگی آیتک پشت قضیهاس؟
🎬 #Part 21
—اردم—
- یه بار دیگه از این کارا بکنین، خودم میرم به دنیز میگم خانوادهتون چه بازیای راه انداخته.
اخم کردم. دستش هنوز روی یقهام بود.
-زینپ...
+خانوم آرسلان! بعدشم نه. گوش کن. دنیز و داداش من سه سال با هم بودن. سه سال.
مکث.
بعد با حرص ادامه داد.
- شاید داداشت آدم مریضیه شاید برای همینه که به همه شک داره. الانم مطمئنم هیچ کاری توی این شرکت نداری. چون اگه کار واقعی داشتی، حتی اگه اولین نفر نبودم، دومین نفر باخبر میشدم. به داداشم چیزی نمیگم.
این بار مکث کرد بعد آرومتر گفت.
- چون همین الانشم رفته سر این قضیه دعوا راه انداخته. نمیخوام دستش بهت برسه. وگرنه یه استخون سالم تو تنت نمیذاره.
چند ثانیه سکوت.
- پس از من و داداشم فاصله بگیرین.
و دستش رو از یقهام ول کرد چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
با اختلاف...جالبترین آدمی که این چند وقت دیده بودم. این دختر دیوونه بود بالاخره گفتم.
+ تموم شد؟
اخمش بیشتر شد.
+ اولاً...
دستم رو از روی یقه کتم رد کردم و مرتبش کردم.
+من دنبال پرونده تو نیومدم.
-دروغ.
+بذار تموم کنم.
برای اولین بار ساکت شد.
+دوماً، اگه میخواستم دربارهات اطلاعات جمع کنم، اینقدر ناشی نبودم که بیام وسط شرکت خودتون.
پوزخند زد.
- فکر کردی خیلی باهوشی؟
+نسبت به بعضیا؟ آره.
-بعضیا؟
+مثلاً کسی که وسط آسانسور خراب به مردم حمله میکنه.
-هنوز حمله نکردم.
نگاهش کردم.
+و سوماً...
—آوا—
+به چی؟
-به اینکه من مشهورترم.
+مطمئنم اگه پنج دقیقه بیشتر میموند شمارهتم میخواست.
صورتش کاملاً جدی بود.
پنج دقیقه بعد.
-این بهتره یا این؟
بوراک به دو بطری کاملاً مشابه نگاه کرد.
+اینا یکیان.
-نه فرق دارن.
+این آبیه اونم آبیه.
-نه اون سرمهایه.
+برای اولین بار از بازیگری سختتره.
موقع برگشت دو تا کیسه دستم بود سه تا هم دست بوراک. همین که خواستم یکی از کیسهها رو بگیرم عقب کشید.
+نه.
-میتونم حملش کنم.
+میدونم ولی میارم.
—اردم—
+و سوماً... درباره داداشم هرچی میخوای بگو. ولی درباره نیت من تصمیم نگیر وقتی حتی نمیدونی برای چی اینجام.
زینپ دست به سینه ایستاد.
-برای چی اینجایی؟
+اگه بگم باور نمیکنی.
-امتحان کن.
+کار داشتم.
-خدا منو بکشه... نه چرا منو، تورو.
+دیدی گفتم باور نمیکنی.
زینپ چشمهاش رو بست. انگار داشت تا ده میشمرد که خفهام نکنه. درست همون لحظه صدای تقهای از در آسانسور اومد.
- داخل آسانسور کسی هست؟
زینپ فوراً برگشت سمت در.
+ بله!
- داریم بازش میکنیم.
چند ثانیه بعد درها چند سانتیمتر باز شدن یکی از نیروهای فنی سرش رو داخل آورد.
- حالتون خوبه؟
زینپ بدون حتی یک ثانیه مکث گفت.
+ من خوبم.
بعد انگشتش رو سمت من گرفت.
+به امنیت هم بگین ایشون رو بندازن بیرون.
مرد فنی گیج شد.
- ببخشید؟
+از آسانسور. از شرکت. از استانبول اگه امکانش هست.
برای اولین بار از اول ماجرا خندم گرفت. مرد فنی بین من و زینپ نگاه کرد. زینپ خم شد. تبلتش رو برداشت. پروندههاش رو جمع کرد. بعد قبل از بیرون رفتن برگشت سمتم.
- این آخرین باریه که تو رو توی شرکت خودمون میبینم.
—آوا—
ساعت ۱۰ شب همچنان تو ماشین بوراک بودیم. کیسهها روی صندلی عقب افتاده بودن و من خسته بودم.
+تا یه ماه خریداتو کردی؟
-فکر کنم ولی شاید فردا دوباره برم.
بوراک آه بلندی کشید.
+من دیگه نمیام.
خندیدم.
-نگفتم که بیای.
نگاهم کرد.
+پس دفعه بعد ماشینتو تعمیر کن.
خندیدم. خندید. چند دقیقه بعد ماشین جلوی ساختمونم توقف کرد. کمربندم رو باز کردم. بوراک نگاهش رو از شیشه جلو گرفت.
-ممنون بابت امروز، خرید، ماشین و همراهیت.
چند ثانیه نگاهم کرد.
+خواهش میکنم.
دستم رفت سمت دستگیره در.
-شب بخیر بوراک.
+شب بخیر آوا.
🎬 #Part 20
لعنت. گرمای دستش بهم تزریق شد. آروم زد پشتم.
-دنیز! خوبی؟
اولاش به پیشخدمت نگاه کرد.
-مرسی، شما برو.
سرفهام آروم شد.بعد نگاهم افتاد به ساعت مچی اولاش. همون ساعت. کادوی من. برگشتم نگاهش کردم. فهمید که میخوام یه چیز بگم. مطمئنم از قصد اینجاییم. میخواد منو روانی کنه. دستش هنوز پشتم بود.
خیلی آروم گفت.
-یادت مونده؟
دستم رو از روی لیوان برداشتم. اولاش چند ثانیه هر حرکتمو نگاه کرد همون نگاهی که همیشه باعث میشد نفسم نصفه بمونه. بالاخره نشست سر جاش.
+ظاهرا.
نیم ساعت بعد.
نگاه کردم به ساعت روی دیوار رستوران.
+فکر کنم باید برگردیم.
اولاش هم ساعتش رو نگاه کرد.
-آره.
انگار هیچکدوم دلش نمیخواست اولین نفری باشه که بلند میشه. اولاش کارت بانکی رو روی میز گذاشت. سریع گفتم.
+نصفش رو میدم.
-نه.
+اولاش.
-نه. واقعا هنوزم سر این چیزا بحث میکنی؟
لبخندم پرید.
+ممنون.
سرشو تکون داد.
-خواهش میکنم.
چند دقیقه بعد کنار هم از رستوران بیرون اومدیم. راهروی منتهی به لوکیشن تقریباً خالی بود همین که در سالن اصلی باز شد، دوباره همه چیز سر جاش برگشت و ما دوباره شدیم دو بازیگر.
-خانوم یالچین؟
برگشتم چند ثانیه مکث کرد.
-خوش گذشت.
فقط سر تکون دادم و بعد هر کدوم رفتیم سمت گوشه خودمون از صحنه.
— آوا —
واقعاً نمیدونستم چرا توی ماشین بوراک نشستم، خب میدونستم. فقط دوست نداشتم بهش فکر کنم. خیلی مسافت نرفته بودیم که گفت.
+کجا؟
-مرکز خرید آکاسیا.
+برنامه بزرگی داری.
خندیدم و چشمهام رو چرخوندم.
-نمیخواستم مزاحمت بشم.
نگاهم کرد.
+تو هنوز فکر میکنی من از رسوندنت به یه مرکز خرید قراره اذیت بشم؟ ما روزی دوازده ساعت کنار همیم. الانم میریم، خریدتو میکنی، بعد برمیگردیم.
بیست دقیقه بعد وارد مرکز خرید شدیم. همین که از پلهبرقی بالا رفتیم اولین فروشگاه بوراک پشت سرم راه میاومد.
—زینپ—
+ تو چرا اینجایی؟
اردم به دیوار تکیه داد.
+ کار داشتم.
- چه کاری؟
+ کار.
- جواب مسخرهای بود.
+ سوال مسخرهای پرسیدی.
اخم کردم.نگاهش به فایلای داخل دستم رو متوجه شدم.
- تو توی فایلهای پروژه من فضولی میکنی؟
برای اولین بار لبخندش کمرنگ شد.
+ چطور به این نتیجه رسیدی؟
—اردم—
زینپ یهو پروندهها رو روی کف آسانسور انداخت. تبلتش هم کنارش گذاشت و قبل از اینکه فرصت واکنش داشته باشم، چند قدم به سمتم اومد. دستم هنوز توی جیبم بود که یقه کتم رو گرفت.
-خودت فضولی منو میکنی. داداشت فضولی برادر منو میکنه.
+ آروم خانوم آرسلان...
- نه. تو آروم آقای دمیر.
چشمهاش از عصبانیت برق میزد.
—آوا—
+این چیه؟
-شامپو.
+این یکی؟
-شامپو.
+این یکی؟
-بازم شامپو.
+چرا هفتاد مدل شامپو وجود داره؟
-چون مردم مو دارن.
+منم مو دارم.
-از روی انتخابهات معلومه.
بوراک دستش رو روی قلبش گذاشت.
+توهین بیدلیل اصلا در شأن شما نیست خانوم شاهین.
پنج دقیقه بعد.
+هنوز نفهمیدم چطور برای خرید شامپو به سه طبقه مختلف اومدیم.
-اینا چیزاییه که شما مردا درکش نمیکنین.
+خدا رو شکر ترجیح میدم همینجوری بمیرم.
همین لحظه صدایی از کنارمون اومد.
×ببخشید...
یه پسر جوون با هیجان نگاهم میکرد.
×شما آوا شاهین هستین؟
لبخند زدم.
-آره.
×ببخشید من واقعاً طرفدارتونم.
-خیلی لطف داری.
بوراک ساکت کنارمون ایستاده بود.
×به نظرم بهترین بازیگر نسل جدیدی.
خندیدم.
×تازه از نزدیکم خیلی خوشگلتر هستین میشه یه عکس بگیریم؟
-ام...حتماً.
کنار هم ایستادیم. عکس گرفته شد بعد پسره برگشت سمت بوراک.
×داداش تو هم بیا.
بوراک ابروش بالا رفت.
+من؟
×آره دیگه.
+نه داداش شما رااحت باش.
×سهتایی بگیریم من شما دوتا رو خیلی دوست دارم.
بوراک چند ثانیه نگاهش کرد بعد کنارمون ایستاد.
+خب بیا.
پسره کلی تشکر کرد و رفت. چند قدم دور نشده بود که خندهم گرفت.
-طرفدار داشتم.
بوراک نگاهش رو از ویترین نگرفت.
+آره متوجه شدم.
-حسودیت شد؟
این بار برگشت نگاهم کرد.
🎬 #Part 19
چند ثانیه فقط خیره موندم بعد با ناباوری گفتم.
- تو؟!
گوشه لبش بالا رفت.
+ سلام خانوم مدیر.
از بین تمام آدمهای استانبول چرا باید این یکی توی آسانسور ما میبود؟
-تو اینجا چیکار میکنی؟
+منم خوشحالم میبینمت.
-جدی میگم.
+منم.
فقط بهش خیره شدم یعنی چی که جدی میگم؟ همون لحظه آسانسور تکان شدیدی خورد. چراغها خاموش شدند و آسانسور بین طبقهها ایستاد.
- نه.
یک بار دکمه طبقه را زدم. هیچی. دوباره. باز هم هیچی.
- نه نه نه، ده دقیقه دیگه جلسه دارم...
دستم رفت سمت دکمه اضطراری چند ثانیه بعد صدای اپراتور آمد.
- لطفاً آرامش خودتون رو حفظ کنید. تیم فنی در راهه.
فوقالعاده. گیر افتاده بودم. با اردم دمیر. برگشتم سمتش.
— دنیز —
امروز ست آوا و بوراک زودتر تموم شد و رفتن. کمکم لوکیشن خلوت شد و در نهایت فقط چند نفر از ما موندیم همین موقع صدای اولاش رو شنیدم.
+ من گشنمه.
سرم رو بلند کردم اولاش کنار میز تجهیزات ایستاده بود.
+ میخوام برم یه چیزی بخورم پایین.
یهو برگشت سمت من و چند ثانیه نگاهم کرد.
+ تو گشنهات نیست؟
-نه.
+از صبح فقط یه قهوه خوردی.
-داری منو زیر نظر میگیری؟
چند ثانیه سکوت شد.
+بیا یالچین.
- اولاش...
+فقط غذا.
-خبرنگارها هنوز پایینن.
اولاش شونه بالا انداخت.
+رستوران داخل ساختمونه، خبری نیست.
مکث کرد.
+تازه اگه باشن هم چیز جدیدی گیرشون نمیاد.
چشمهام رو چرخوندم.
+دنیز.
فامیلیام رو نگفت.
+من واقعاً گشنمه و تو هم گشنهای.
-نه.
+من میشناسمت.
کیفم رو برداشتم.
-فقط چون خودمم گشنمه.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
+بله.
پنج دقیقه بعد کنار هم وارد رستوران شدیم و عجیبترین قسمت ماجرا این بود که هیچکس اونجا نبود. نشستیم. روبهروی هم و دقیقاً همون لحظه فهمیدم چرا نباید میومدم چون حالا مجبور بودم باهاش تنها باشم گارسون منو رو گذاشت روی میز، بازش کردم صدام رو صاف کردم.
-هنوزم از این سالادای عجیب میخوری؟
+هنوزم از سبزیجات فرار میکنی؟
-چون مزه مقوا میدن.
+چون بلد نیستی بخوریشون.
گارسون سفارش رو گرفت و رفت.
-شرکت چطوره؟
چرا اینقدر استرس گرفتم؟ چرا همش دارم سوال میپرسم؟ به من چه؟
+زندهایم.
-تعریف دقیقی بود.
+مالیات امسال رو ببینی همین تعریفو قبول میکنی.
سرم رو تکون دادم.
-زینپ...خوبه؟
+هفته پیش سه نفر رو اخراج کرد.
-یادمه یه زمانی از صحبت کردن جلوی ده نفر میترسید.
+الان ده نفر از صحبت کردن جلوی اون میترسن.
خندیدم اولاش هم خندید. دلم برای خنده هاش تنگ شده بود.
— یک ماه قبل از جدایی⏳ —
زینپ روی کانتر آشپزخونه نشسته بود و بستنی میخورد. اولاش مستقیم رفت سمت اتاقش. زینپ همون لحظه متوجه شد یه چیزی رو پشت سرش قایم کرده.
- اون چیه؟
+هیچی.
-اولاش نشون بده.
اولاش زیر لب غر زد.
+فضول.
چند ثانیه بعد یه جعبه کوچیک مخملی روی میز قرار گرفت. زینپ اول خندید. بعد خندش قطع شد. بعد دوباره به جعبه نگاه کرد. بعد به اولاش. بعد دوباره به جعبه.
-شوخییی.
اولاش خندید.
-شوخی.
جعبه رو باز کرد. حلقه. چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
-بالاخره؟
اولاش ناخودآگاه لبخند زد. اون لبخند نادری که فقط وقتی اسم دنیز میومد روی صورتش ظاهر میشد.
+آره.
-کِی؟
+نمیدونم.
-یعنی چی نمیدونم؟
+باید درست باشه.
-سه ساله باهمین.
+میدونم.
-یک ساله باهم زندگی میکنیم.
+میدونم.
-پس دیگه چی باید درست بشه؟
اولاش به حلقه نگاه کرد.
+میخوام روزی که میپرسم... هیچ استرسی نداشته باشه. هیچ نگرانیای نداشته باشه. فقط خوشحال باشه. الان جفتمون درگیریم.
زینپ لبخند زد.
-جوابش رو میدونی دیگه؟
اولاش بدون حتی یک ثانیه فکر گفت.
+آره.
— حال —
غذاها رسید گارسون ظرف سالاد رو جلوی اولاش گذاشت دستش رفت سمت ظرف تا سس رو سرو کنه و قبل از اینکه خودم متوجه بشم گفتم.
-سس نریز.
اولاش سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد. سکوت. دستم وسط هوا خشک شد. سریع لیوان آب رو سر کشیدم. پیشخدمت گیج پرسید.
-ببخشید؟
خراب کردم. سعی کردم عادی باشم.
+خب دوست نداره.
آب پرید تو گلوم. اولاش سریع بلند شد اینقدر سریع که نزدیک بود صندلیاش بیفته زمین. پشتم وایساد و یه دستشو گذاشت پشتم. اون یکی دستشم گذاشت روی میز کنار دستم.
🎬 #Part 18
— صبح روز بعد، خونه اولاش —
نور صبح از پنجرههای آشپزخونه داخل میریخت. زینپ قهوهاش رو هم میزد. اولاش چند ثانیه نگاهش کرد. بعد لقمهاش رو پایین داد.
+ از دیشب تو فکری.
زینپ سرش رو بالا آورد.
- چی؟ نه بابا.
اولاش خندید.
+ جوجه من، قیافهات داد میزنه.
زینپ نگاهش کرد.
+ یا یه نفر اعصابتو خرد کرده یا...
زینپ قهوهاش رو روی میز گذاشت.
- راستش...
+ هوم؟
- اون پسره دیشب داشت دربارهتون گزارش میداد.
اولاش اخم کرد.
+ کی؟
- اردم دمیر.
+ چی؟
- شنیدم داشت با آیتک تلفنی حرف میزد...
+ درباره چی؟
- درباره دنیز. تو. پروژه. اینکه کی کجا بوده. کی با کی حرف زده.
+ مطمئنی؟
- صد درصد.
اولاش سریع موبایلش رو برداشت. اسم اونور روی صفحه ظاهر شد. تماس برقرار شد. همین که اونور جواب داد، اولاش گفت.
+ فردا درباره اردم دمیر حرف میزنیم چون یا میگی اخراجش کنن...یا من از پروژه میرم.
و تماس رو قطع کرد.
—بوراک—
۴ بعدازظهر بود. امروز ست من و آوا زودتر تموم شده بود. داشتم برگههای برنامه فردا رو در ماشین توی دستم مرور میکردم که دیدم آوا وارد پارکینگ شد. خسته بود. سوار شد و کلید رو چند بار چرخوند. هیچی. دوباره. باز هم هیچی. اخم خیلی کوچیکی بین ابروهاش نشست. ناخودآگاه نگاهش میکردم. بعد پیاده شدم، در رو بستم و رفتم سمتش. کنار ماشینش ایستادم. شیشه رو زدم. پیاده شد.
+ مشکلی هست خانوم شاهین؟
موهاش رو داد پشت گوشش. سرش رو کمی بالا آورد.
- ماشین روشن نمیشه.
+کاپوت رو میزنی؟
نگاه کردم به ماشین، مشخص بود.
+ باتریه.
- مطمئنی؟
+ بله.
با تعمیرکار تماس گرفتم. آوا چند قدم عقب رفت و به سمت دیگه ماشینش تکیه داد. من هم همونجا موندم. بعد از قطع تماس گفتم.
+ ده دقیقه دیگه.
آوا سرش رو تکون داد بعد نگاهش رو از ماشین گرفت و گفت.
- تو هم خستهای، نه؟
+ چطور؟
آوا شونه بالا انداخت.
- این مدل ساکت بودنت… وقتی خستهای همینجوری میشی.
تعجب کردم.
+از کجا میدونی؟
-تو مصاحبههات گفته بودی.
مکث.
-یعنی مصاحبهات منظورمه! یه بار یکیشو دیدمش… اتفاقی.
مصاحبه هات؟ مصاحبه های منو دیده بود؟ و یادش مونده چیا گفتم؟
- به هر حال چیز مهمی نیست. همه خستهایم.
یهو از ماشینش فاصله گرفتم و رفتم سمتش.
+ چرا مهم شد.
این بار سریع برگشت سمت من. از واکنشش خندم گرفت.
-نه مهم نشد.
قبل از اینکه ادامه بدم، گوشیام زنگ خورد. اینبار کنار خودش به ماشین تکیه دادم. تعمیرکار. چند ثانیه حرف زدیم. نگاهم از آوا جدا نشد، اون هم همین طور. تماس رو قطع کردم.
+ نمیرسه.
آوا ابرو بالا انداخت.
- وای خیلی بد شد.
+ جایی باید بری؟
-آره باید برم خرید.
نگاهی به ساعت مچیم کردم.
+باشه.
-باشه؟
بدون مکث جواب دادم.
+ میرسونم.
نگاهم کرد.
+ بحث نداره.
آوا یه قدم عقب رفت.
- من خودم میرم.
+ ماشینت روشن نمیشه.
- تاکسی میگیرم.
خندیدم.
+ده دقیقه برای ماشینت دنبال راهحل گشتم، بعد تو جلوی چشمم پول تاکسی بدی؟ آوا داری ناراحتم میکنی.
سکوت. لبخند زد. صداشو صاف کرد.
- نمیخوام زحمت بدم.
نگاه کردم.
+ زحمت نیست. سوار شو.
- من هنوز مطمئن نیستم.
+ مشکلی نیست.
مکث.
+ من هستم.
در ماشینو رو باز کردم برای اولین بار چیزی نگفت.
+خواهش میکنم مادمازل.
لبخند زد. دستمو بردم پشت گردنم. این چی بود گفتم؟ چیزی نگفت و سوار شد. در رو بستم.
—اردم—
ساختمون آرسلان از نزدیک حتی بزرگتر به نظر میرسید. شیشه. فولاد. پول. از اون مدل ساختمونهایی که حتی نگهبان دم درش هم حقوقش از بعضی مدیرها بیشتره. کلاه رو پایین کشیدم. عینک رو روی صورتم تنظیم کردم و وارد شدم. طبقه هفده. قرار بود فقط چند اطلاعات مالی از اون دختر پیدا کنم. در آسانسور داشت بسته میشد که دستی بین درها قرار گرفت. در دوباره باز شد. دختری وارد شد. کت و شلوار کرم. فایلهای مالی زیر بغلش.موهای جمع شده.
زینپ آرسلان؟!
خودش با پاهای خودش اومده بود به استقبالم اما حتی یک نگاه درست هم نکرد. وارد شد. دکمه طبقه هفده رو زد بعد خیلی رسمی گفت.
- ببخشید.
و رفت گوشه آسانسور ایستاد پس هنوز نشناخته بود. عالی. چند ثانیه بعد آسانسور حرکت کرد. زینپ همچنان مشغول چک کردن فایلهای داخل تبلتش بود.
—زینپ—
آسانسور تقریباً خالی بود چند ایمیل باقی مونده بود. چند گزارش مالی و یک جلسه که ده دقیقه دیگه شروع میشد. تلفن یارو زنگ خورد. آروم.
+بعدا بهت زنگ میزنم.
یه چیزی درباره صداش آشنا بود چند ثانیه بعد سرم رو بلند کردم.
- ببخشید...
نگاهش سمت من چرخید.
- شما رو میشناسم؟
+فکر نمیکنم.
دوباره دقیقتر نگاهش کردم بعد چیزی توی ذهنم جرقه زد قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، دستم جلو رفت و کلاهش را از روی سرش کشیدم کلاه توی دستم بود چند ثانیه فقط خیره موندم.
🎬 #Part 17
زینپ اخم کرد. اسم دنیز باعث شد بیشتر گوش بده.
+نه، امروز برنامهای بیرون از لوکیشن نداشت. جفتشون کل تایم رو همینجا بودن.
مکث.
+آره، اگه چیزی از چشمم جا نیفتاده باشه.
مکث.
+خیالت راحت باشه آیتک.
زینپ ابروهاشو بالا داد. در اتاق باز شد. زینپ فرصت نکرد عقب بره. اردم مستقیم از اتاق بیرون اومد. سکوت.
+شنود کردن عادت همیشگیه؟
زینپ جرعهای از قهوهاش خورد.
-گزارش دادن هم عادت همیشگیه؟
اردم نگاهش کرد.
-متوجه منظورتون نشدم.
-مطمئنم شدین و جالب بود.
+چی؟
-اینکه دنیز کجا میره، کی میاد، کی میره، همه رو گزارش میدین.
اردم حتی پلک هم نزد.
+خیلی زود قضاوت میکنین.
اردم دستهاشو توی جیبش گذاشت.
+پیشنهاد میکنم دفعه بعد کامل مکالمه رو گوش بدین.
زینپ چند ثانیه خیره نگاهش کرد در همین لحظه صدای یکی از دستیارها از انتهای راهرو بلند شد.
+آقای دمیر!
اردم نگاهش رو از زینپ گرفت.
-کارگردان باهاتون کار داره.
اردم سر تکون داد. زینپ خیره شد.
-اردم دمیر هستین؟
ابروی اردم خیلی کم بالا رفت.
+بله.
-برادر تهیهکننده معروف، آیتک دمیر؟
+بله.
-نامزد دنیز یالچین؟
+بله.
زینپ لبخند زد.
-عشق سابق برادر بنده؟
سکوت کامل. دو نفر از عوامل که از کنار رد میشدن ناخودآگاه سرشون رو برگردوندن. اردم چند ثانیه فقط نگاه کرد بعد خیلی خونسرد گفت.
+معرفی جالبی بود.
-ممنون.
+فکر میکنم بخش آخرش به من مربوط نبود.
-خب ولی اشتباه هم نبود.
+ امیدوارم ادامه شبتون آرومتر بگذره.
زینپ بدون معطلی جواب داد.
- امیدوارم مال شما هم همینطور.
—اردم—
اردم پشت فرمون ماشینش نشسته بود. زینپ آرسلان. خواهر اولاش. اسمش رو سرچ کرد. چند ثانیه بعد صفحه نتایج باز شد. اول یه سایت شرکتی. بعد یکی دیگه. بعد یکی دیگه. اردم ابروهاش بالا رفت.
- جدی؟
مدیر مالی.
عضو هیئت مدیره.
سهامدار.
فارغالتحصیل اقتصاد.
و مسئول بخش مالی یکی از شرکتهای خانوادگی.
- عالی شد...
—دنیز—
تازه از ساختمون اصلی بیرون اومده بودم. کیفم رو روی شونه جابهجا کردم.
+دنیز؟
اردم بود.
-هنوز نرفتی؟ منم الان داشتم میرفتم.
اردم چند قدم نزدیکتر اومد.
+خوبه... آبجی، آیتک خونه توئه یا خونه خودش؟
-فکر کنم خونه من.
+فکر میکنی؟
-صبح گفت میاد.
اردم خندید.
+خیلی رابطهی منظمی دارین.
چشم غره رفتم.
-چیزی میخوای؟
+ بیا برسونمت.
- خودم ماشین دارم.
+ ماشینت اونور پارکه فردا صبح باز میای اینجا دیگه. من اینورم. بیا.
چند ثانیه نگاهش کردم.
-باشه.
— اردم —
در آپارتمان باز شد. آیتک روی کاناپه نشسته بود. همین که دنیز رو دید بلند شد.
+ببینش، بببنش... بالاخره.
منم وارد شدم. ایتک ابرو بالا انداخت. چشمک زدم. متوجه شد. دنیز کیفش رو انداخت کنار.
-سلام به تو هم.
آیتک دستش رو بوسید.
+خستهای عزیزم؟
-خیلی.
+برو دوش بگیر.
-تو فکرم بود.
دنیز سمت اتاق رفت. چند ثانیه بعد صدای بسته شدن در حموم اومد. سکوت. آیتک برگشت سمت من.
+خب؟
کتم رو درآوردم.
-امشب خواهر اولاش حرفامو شنید.
آیتک پلک زد.
+ چی؟ اونجا چیکار میکرد؟
-چه میدونم برادر من سوالایی میپرسی گفتی حواسم به دنیز و اولاش باشه خاندان اولاش جزوش نبود که!
+صداتو بیار پایین چته؟ اسم من هم برده بودی تو تماس؟
- آره.
آیتک دستش رو روی صورتش کشید.
+رسماً گند زدیم.
روی مبل نشستم. چند ثانیه سکوت شد.
+برو یه چیزی ازش دربیار.
-رفتم تحقیق کردم.
آیتک نگاهم کرد.
-توی شرکت خانوادگیشون مدیر عامل یا همچین چیزیه نصف آدمایی که باهاش کار میکنن ازش حساب میبرن.
+منظورم این نبود.
-پس چی؟
+ گفتم باهاش... نمیدونم دوست شو. یه چیز عمیق در بیار که در قبال اون ساکت شه.
-عمراً.
آیتک لیوان آبش رو برداشت.
+چرا؟
-بد نگاه میکنه و بد حرف میزنه.
+ چون داشتی جاسوسی داداشش رو میکردی.
-من برادرتم یا اون؟
آیتک خندید. نوتیف به گوشیش اومد. پیج پروژه. چند تا عکس جدید منتشر شده بود. عوامل. پشت صحنه. کارگردان. آوا و بوراک. بعد عکس بعدی. دنیز و اولاش. وسط سکانس امروز. چند ثانیه به عکس خیره موند. پایین عکس رو نگاه کرد. اولاش لایک کرده بود. دنیز هم. لبخند آیتک محو شد. نگاهی به در حموم انداخت. گوشی رو خاموش کرد.
میشه یک لقبی یک چیزی بگی که با همون صدات کنیمممم؟ اینجوری یکم زیادی سختههه..😭😭😭😭
🎬 #Part 16
دنیز روی مبل نشست.
-قربونت برم... دعوا نکنیم.
اولاش چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
+منم نمیخوام دعوا کنیم دنیزم.
دنیز خسته سرش رو به پشتی مبل تکیه داد.
- این پروژه های اخیر واقعاً داره ما رو میکشه.
اولاش سریع کنارش روی مبل نشست. دنیز رو داخل بغلش کشوند. بوسه های ریز روی صورتش. فقط گوش داد.
-از پنج صبح بیرونم. نصف شب برمیگردم. تو هم از صبح میری سر پروژه جدیدت بعدش باید بری شرکت به خاطر مشکلات اخیر که زینپ تنها نمیتونه حلش کنه.
دنیز بغض داشت.
+آره قربونت برم. جفتمون خستهایم.
-جفتمون عصبیایم.
+من دلیل خستگیم کار نیست.
دنیز نگاهش کرد.
+دلیل خستگیم دوری از توعه.
دنیز خندید.
-صد البته که دلیل خستگی اصلی منم همینه.
یه بوسه کوتاه.
+بعضی روزا همدیگه رو فقط ده دقیقه میبینیم. انگار باهم زندگی نمیکنیم.
-داریم برای آیندهمون کار میکنیم.
+هر بار که اینو میگی میترسم.
-از چی؟
+از اینکه یه روز بیدار شم و ببینم انقدر برای آینده جنگیدیم که حالمون رو از دست دادیم.
— حال —
برای چند ثانیه هر دو خشکمون زد. اولاش صداشو صاف کرد.
+ خب...فکر کنم واگنها رو اشتباه گرفتی.
کیفم رو برداشتم. نگاهش رو برنمیداشت.
+ عجلهای نیست.
نگاهم رفت سمتش. همون لحظه فهمیدم اشتباه کردم. چون اونم داشت نگاهم میکرد. زمانی که با هم بودیم هر وقت خسته یا حواسپرت میشدم، ناخودآگاه میرفتم سمت جایی که اولاش توش بود. انگار مغزم مسیرش رو حفظ کرده بود. نگاهم رو ازش گرفتم.
- فقط حواسم نبود.
بیرون صدای یکی از دستیارها اومد.
+ پنج دقیقه تا برداشت بعدی، آوا و بوراک!
از اول توی چارچوب در وایساده بود. موقع عبور نزدیکتر از چیزی شدیم که انتظار داشتم. شونههامون تقریباً از کنار هم رد شد. من سریعتر رد شدم ولی نگاهش رو حس کردم، هنوز پشت سرم بود.
+ دنیز.
برگشتم.
انگار خودش هم مطمئن نبود میخواد اون جمله رو بگه یا نه.
+ خوشحالم که بین این همه واگن... اینجا اومدی.
رفتم. ولی از حرفش ته دلم خوشحال بودم. چرا؟
—آوا—
امروز یکی دیگه از سکانس های مشترک من و بوراک ضبط میشد. سکانس قبلی اولاش و دنیز خیلی بهم استرس داده بود. کارگردان آخرین توضیحات رو داد.
+ شما دوتا پزشک شیفت سی ساعته رو تموم کردین.
بوراک زیر لب گفت.
-بالاخره یه سکانس که کسی قرار نیست گریه کنه.
خندیدم. کارگردان دست زد.
-آماده؟
سر تکون دادیم.
-حرکت.
در بیمارستان باز شد. من و بوراک کنار هم بیرون اومدیم. قدش واقعا بلند بود. سعی کردم تمرکز کنم. کت سفید روی دستم بود و طبق متن، دستهام دور بازوش حلقه شد. قلب من کاملا دلیل برای تند زدن داشت، برای یه لحظه با خودم فکر کردم.
هیفده ساله من احتمالاً الان از خوشحالی غش کرده بود.
بوراک نگاه کوتاهی بهم انداخت.
- دکتر ارغوان.
+ بله دکتر؟
- امروز چندتا مریض رو نزدیک بود بکشی؟
+ دوتا.
- پیشرفت کردی.
+ ممنون.
- هفته قبل چهار تا بود.
+ زنده موندن.
- با معجزه.
+ حسودیت میشه چون بیمارات بیشتر از من ازت شکایت میکنن.
- بیمارات ازت میترسن خانوم دکتر.
+ احترامه.
- ترسه.
+ احترام همراه با ترس.
- حداقل من نسخه مریض اشتباه نمیپیچم.
اخم کردم.
+ یه بار.
- سه بار.
+ مدرک داری؟
- کل بخش داخلی.
+ اونا دشمن منن.
- چون واقعیت رو میدونن.
+ چون تو بهشون رشوه دادی.
خندید. ناخودآگاه خندهم گرفت. لعنتی. این توی فیلمنامه نبود. اما ظاهراً کسی هم قصد متوقف کردنمون رو نداشت. چند قدم دیگه راه رفتیم. بعد طبق متن باید مکث میکردیم. بوراک نگاهم کرد. با هر نگاهش ذوب میشدم.
+ میدونی؟ اگه دوباره برگردم عقب.
ساکت شد.
+ باز هم همین شغل رو انتخاب میکنم.
نگاهش کردم.
- حتی با این همه شیفت؟
+ حتی با این همه شیفت.
- حتی با این همه مریض؟
+ حتی با این همه مریض.
- حتی با من؟
لبخند واقعی روی صورتش نشست.
+ مخصوصاً با تو.
برای یک ثانیه فراموش کردم داریم بازی میکنیم.
- کات!
بطری آبم رو برداشتم. دنیز و اولاش همراه بقیه داشتن دست میزدن. صورتم زیادی گرم شده بود. بطری رو کشیدم بالا. بوراک کنارم ایستاد.
+ خوب بود.
- تعارف میکنی؟
+ تعارفی نیستم، فکر کنم برای اولین بار وسط برداشت دیالوگ اضافه گفتی.
خشکم زد.
- چی؟
+ معمولاً آدمهای غیرحرفهای این کارو نمیکنن.
لبخند زدم.
-مرسی.
لبخند زد.
—زینپ—
حالا تقریبا نزدیک دوازده شب بود. دستیارها در رفتوآمد بودن. زینپ با لیوان قهوه توی دستش وارد ساختمان اصلی شد. قرار بود اولاش رو بعد از فیلمبرداری برداره.
Ulaş رسیدی؟
Zeynap آره،تو کجایی؟
Ulaş سر صحنه.
زینپ زیر لب گفت.
- معلومه سر صحنهای، نابغه.
گوشی رو داخل کیفش انداخت و راه افتاد. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدایی از یکی از اتاقهای نیمهباز شنید.
+ نه، فعلاً چیزی ندیدم.
زینپ ناخودآگاه مکث کرد. نمیدونست چرا ولی ایستاد.
+ نه، مشکلی پیش نیومده. دنیز هم صبح سر ساعت رسید.
زینپ اخم کرد. اسم دنیز باعث شد بیشتر گوش بده.
🎬 #Part 15
صدای زینپ بود. اولاش لبخند خیلی کمرنگی زد.
+ سلام به تو هم، جوجه رنگی.
زینپ کنار برادرش ایستاد. اولاش دست دیگرش رو دور شونه زینپ انداخت. چند ثانیه به شهر نگاه کردند. بعد زینپ سیگار رو از دستش کشید.
- هنوزم همینو میکشی؟ مزخرفه.
+ میدونم.
زینپ چند ثانیه بهش خیره شد بعد یه پک زد.
- بیشتر شده.
اولاش جواب نداد. زینپ سیگار رو پس داد.
- از وقتی پروژه شروع شده.
بازم سکوت.
- از وقتی دنیز برگشته.
این بار اولاش خندید.
+ خیلی تحلیلگر شدی.
- چون تو خیلی تابلو شدی.
+ زینپ.
- هوم؟
+ ولش کن.
زینپ چند ثانیه نگاهش کرد. صدای ماشینهای خیابون از پایین میاومد.
- سه سال گذشته چرا هر وقت اسمش میاد اخلاقت عوض میشه؟
+ عوض نمیشه.
- میشه.
اولاش نگاهش رو برگردوند سمت خیابون.
- میدونی مشکل تو چیه؟
اولاش سیگارش رو خاموش کرد.
+ نامزد داره زینپ.
-میدونم.
اولاش لبخند تلخی زد.
+ پس بحث تمومه.
- نه.
+ چرا.
- چون من درباره نامزدش حرف نزدم.
اولاش اخم خیلی ریزی کرد.
- درباره تو حرف زدم.
زینپ دستهاش رو توی جیب هودی فرو برد.
- میدونی از همه چی بیشتر چی اعصابمو خورد میکنه؟ اینکه بعد از سه سال هنوز وقتی اسمشو میارم، اول به خودت فکر نمیکنی.
اولاش چیزی نگفت.
- فقط به اون فکر میکنی. به این فکر میکنی که اون نامزد داره. نه اینکه تو چه حسی داری. نه اینکه چی میخوای. نه اینکه چرا هنوز نتونستی فراموشش کنی.
اولاش دستی رو صورتش کشید.
—ناهار خونه ایتک شنبه ظهر—
ناهار تقریباً همونطوری گذشت که انتظار میرفت. اردم بیشتر از حد معمول سؤال میپرسید. و آیتک بیشتر از حد معمول حواسش به دنیز بود. دنیز هم کلافه بود.
— یکشنبه —
لوکیشن از صبح شلوغ بود. چند روز از شروع فیلمبرداری گذشته بود. کارگردان آخرین توضیحات رو میداد. آوا از دور صحنه رو نگاه میکرد. بوراک هم روی یکی از صندلیها نشسته بود و فیلمنامه روی پاش بود اما هر چند دقیقه یک بار نگاهش سمت صحنه میرفت. گاهی هم سمت کسی که به صحنه نگاه میکرد.
-آماده؟
دنیز سر تکون داد. اولاش هم همینطور.
-دوربین؟
+آماده.
-صدا؟
+آماده.
-حرکت.
اولاش نگاهش کرد.
-فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت.
+منم همین فکر رو میکردم.
چند ثانیه سکوت.
- پس چرا برگشتی؟
+ بعضی چیزا هرچقدر هم ازشون فرار کنی، ولت نمیکنن.
اولاش یک قدم جلو رفت. انگار داشتن با هم حرف میزدن.
-تو هنوزم ازم ناراحتی.
+حق دارم.
-آره!
دنیز سرش رو برگردوند. درست همون لحظهای که باید اولاش دستشو روی بازوی دنیز گذاشت و نگاهش کرد.
+پس بزار از دلت در بیارم.
درست همونطور که شخصیتش باید نگاه میکرد. اما مشکل همین بود. خیلی واقعی به نظر میرسید.
-کات!
سکوت.
-عالی بود.
اولاش هنوز دستش رو برنداشته بود. دنیز نگاهش کرد. اولاش متوجه شد و عقب رفت. دنیز بدون حرف اضافه بطری آبش رو برداشت. اولاش هم مستقیم سمت مانیتور رفت. نه با هم حرف زدن. نه به هم نگاه کردن. آوا که کل سکانس از ذوق سر پا بود خیلی آروم کنار بوراک نشست.
—دنیز—
بین دو برداشت حدود چهل دقیقه فاصله افتاده بود. همه یه گوشه پخش شده بودن و من فقط میخواستم ده دقیقه سکوت داشته باشم. با خستگی از پلههای فلزی بالا رفتم. در واگن رو باز کردم و مستقیم رفتم داخل. کیفم رو روی کاناپه انداختم. یه جرعه آب خوردم. بعد روی مبل نشستم. چشمهامو بستم. بالاخره سکوت. نگاهم دور واگن چرخید. آینهی واگن من اینجا نبود. ابروهام رفت بالا. سرم رو چرخوندم. چند وسیله روی میز بود.
یه فندک مشکی.
یه دفترچه یادداشت.
و یه لیوان سرامیکی تیرهرنگ.
قلبم یه ضربه زد.
نه.
نه...
لعنت.
قبل از اینکه بلند بشم در باز شد. و دقیقاً همون کسی وارد شد که حدس میزدم.
اولاش.
— دوماه قبل از جدایی⏳ —
دنیز کیفش رو روی مبل انداخت. ساعت نزدیک نیمهشب بود. اولاش نشسته بود. دنیز چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
+ سلام عزیزم.
اولاش بلند شد و اومد سمتش، بغلش کرد، آروم روی سرش رو بوسید.
- سلام، چرا نگفتی بیام دنبالت؟
دنیز آروم به سمت آشپزخونه رفت. اولاش نگاهش کرد. غذا هنوز روی میز بود. نفسش رو بیرون داد.
+ زینپ خوابه؟
- یه پیام چقدر وقت میگرفت؟
+ اولاش خستهام.
- منم خستهام.
سکوت.
- هر روز همینو میگی.
+ چون هر روز همین اتفاق میفته.
- تقصیر منه؟ تقصیر رابطمونه؟
دنیز خندید.
+ دیدی؟
- چیو؟
+ همیشه آخرش میرسیم به همینجا.
