es
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Ir al canal en Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
327
Suscriptores
-224 horas
+87 días
+7930 días
Archivo de publicaciones
پیش به سوی ورود عشقم

خیلی این چند پارت خوش گذشت

خیلی خندیدیم دیگه

پیدا کردم برمیدارم برای خودم وا

ببخشسد چی شذ؟ جنگ شده؟

عوصی کی رو قراره بکشی

اولاش کوروغلوی من رو بهم بده

عاشقشون شدنمممماللمماته

عوضی فکر کردم بالاخره کیس رو نوشتی

سکانسی که برای خانوادم میخوام:

واقعا این پارتا رو تا جایی که نوشتم بزارم میرم تا یه هفته بعد❤️

آلپرن موتور رو خاموش کرد. اولاش قبل از همه پیاده شد و در رو برای باز کرد. اولاش: آروم. آوا از سمت دیگه ماشین پیاده شد. سمتشون رفت. اوا: بیا عشق من. اولاش چشمی چرخوند. دنیز با کمک هر دو از ماشین پیاده شد. اولاش یه طرفش بود و آوا طرف دیگه راه می‌رفت. آلپرن: فقط دوتا پرستار کم داشت. دنیز: حسودیت نشه. آلپرن خندید. اولاش کلید رو از جیبش بیرون آورد و به سمت آوا گرفت. آوا کلید رو کشید و در رو باز کرد. دنیز همراه آوا وارد خونه شد. در که بسته شد اولاش محکم آلپرن‌ رو بغل کرد. آلپرن: اوها. دستش رو به پشت اولاش زد. آلپرن: روحیه‌ات بدجور حساس شده پسر. اولاش عقب رفت. اولاش: دهنتو ببند. آلپرن: سوییچتو بده برم ماشینتو بیارم. کلید رو از دستش قاپید. آلپرن: بعدشم می‌رم خبرگزاری ببینم اوضاع چطوره و تعطیل کنم. اولاش: مرسی داداشم. آلپرن لبخند محوی زد. اولاش: ولی هنوزم می‌خوام بهش بگم. آلپرن آهی کشید. آلپرن: می‌دونستم. اولاش نگاهش کرد. آلپرن: حداقل راضیش کن خودشو بزنه به ندونستن. اولاش اخم کرد. آلپرن: حقیقت رو بدونه ولی دنبال حقیقت نره تا ما حلش کنیم. اولاش نگاهش رو پایین انداخت. آلپرن: می‌تونی؟ سکوت. آلپرن: دیدی؟ اولاش: سعیم رو می‌کنم. آلپرن نگاهش کرد. سر تکون داد. آلپرن: خوبه. کلید ماشین رو تکون داد. آلپرن: حالا برو پیش دختره. اولاش لبخند زد. آلپرن: قبل از اینکه وکیل محبوب بوراک کل خونه‌تو مصادره کنه. اولاش خندید. آلپرن‌ راه افتاد. اولاش در خونه رو باز کرد و داخل رفت. صدای جابه‌جا شدن وسایل از آشپزخونه رو شنید. نگاهی به دنیز کرد که روی مبل نشسته بود و آروم شونه بالا انداخت. اولاش: خانوم وکیل؟ آوا داد زد. اوا: آوا هستم و اینجام. اولاش چند قدم جلو رفت. آوا آستین‌هاش رو بالا زده بود، موهاش رو بسته بود و مشغول جمع کردن ظرف‌ها و مرتب کردن پیشخوان بود. اوا: شما دیشب اینجا بمب ترکوندین؟ دنیز: آوا.. اوا به اطراف اشاره کرد. اوا: فقط دارم سعی می‌کنم بفهمم این حجم از بی‌نظمی چطور ممکنه. اولاش: اعتراض دارم. اوا: رد شد. چیکار کردین؟ دنیز: آوا چی میگی؟ چیکار می خواستیم بکنیم؟ اوا: دقیقا مشکل همینه. من نمی‌دونم چیکار کردین. اولاش: اخه کی تو آشپزخونه.. آوا و دنیز همزمان ابرو بالا انداختن. اولاش دستش رو پشت گردنش برد. اولاش: کی تو آشپزخونه کاری جز غذا پختن و غذا خوردن می‌کنه؟ دنیز صداش رو صاف کرد. دنیز: دقیقا. آوا چند ثانیه به هردوشون خیره موند. ظرفی که دستش بود رو روی پیشخوان گذاشت. آوا: متوجه شدم. اولاش: چی رو؟ آوا: اینکه شما دونفر که کنار هم قرار گرفتین هیچ‌کدومتون بلد نیستین از خودتون مراقبت کنین. دنیز: اعتراض دارم. اوا: اعتراض شما هم رد شد. اولاش ناخوداگاه خندید. ولاش: حالا شما زحمت نکش. من بعدا جمع.. اوا: من با این وضعیت بیشتر از نظافت خونه شما نگران عفونت گرفتن زخم رفیقمم. این‌بار دنیز خندید. آوا به گوشه‌ای از سالن اشاره کرد. اوا: مثلا اون چیه؟ اولاش: کتابه. اوا: چرا روی زمینه؟ اولاش: باشه. حق با شماست. اوا: فوق العاده. دوباره مشغول مرتب کردن شد. اولاش کتاب رو برداشت و کنار دنیز نشست. دستش رو روی پشتی مبل گذاشت و به سمت دنیز خم شد. اولاش: خسته‌ای؟ دنیز به صورتش نگاه کرد. فرصت پیدا کرده بود واقعا نگاهش کنه. خیلی آروم به سمتش خم شد. سرش رو روی شونه‌ اولاش گذاشت. اولاش دستش رو دور شانه‌هاش محکم کرد و دنیز رو نزدیک‌تر کشید. دنیز چشم‌هاش رو بست. اولاش: خیلی ترسوندی منو، می‌دونی؟ دنیز لبخند کوچیکی زد. دنیز: خودمم ترسیده بودم. صدای جابه‌جا شدن ظرف‌ها از آشپزخونه ادامه داشت. اولاش سرش رو کمی خم کرد. اولاش: می‌خوای بریم بخوابیم؟ دنیز سرش رو بلند کرد. اولاش سرش رو تکون داد. اولاش: نه دختر! منظورم اینه کمکت کنم بری بخوابی. آوا داد زد. اوا: من شنیدم‌ها! اولاش چشم‌هاش رو بست. اولاش: این رفیقت از همه‌جا صدا می‌شنوه؟ اوا: نه که وکیلم! حواسم به جزییات هست. اولاش: فوق‌العاده! دنیز خندید و دوباره سرش رو روی شونه‌ اولاش گذاشت. اولاش کتاب رو روی مبل انداخت. دنیز نگاهش کرد. یه دست اولاش زیر پاهای دنیز رفت و دست دیگش پشت کمرش قرار گرفت و بلندش کرد. دنیز ناخودآگاه دستاشو دور گردن اولاش انداخت و سرش رو روی سینه‌اش گذاشت. دنیز: اولاش! اولاش از جا بلند شد. دنیز: وایسا خودم میام. آوا: چی دارم می‌بینم.. اولاش سمت اتاق رفت. دنیز به آوا نگاهی کرد و دوباره به اولاش خیره شد. دنیز: می‌تونم راه برم. اولاش: می‌دونم ولی همین‌طوری خوبه. صداش پایین رفت. اولاش: ظهر که این‌طوری بغلت کردم سرت رو گذاشتی رو سینه‌ام.. خیلی خوشم اومد. دهن دنیز باز شد. دنیز: چقدر لوس شدی! اولاش: دختر نزدیک بود سکته‌‌ام بدی. حق ندارم یکم لوس بشم؟ در رو با پا باز کرد. آروم دنیز رو روی تخت خوابوند. پتو رو بالا کشید.

آلپرن: ادامه بده ببینم چی می‌گی. زینپ: آدم عاقل وقتی می‌فهمه یکی از دوستاش توی بیمارستانه نمیاد وسط راهرو با دوست دیگش دعوا راه بندازه. آلپرن: داشتیم صحبت می‌کردیم. ایلسو: آره. با مشت. آلپرن خواست جواب بده که پینار سمتشون اومد. پینار: ده دقیقه رفتم تلفن بزنم شما دوتا.. اوا به تلفن توی دست پینار اشاره کرد. پینار: کان. همه تقریبا همزمان نگاهش کردند. پینار: خب زنگ زدم درباره دریا بپرسم. تلفنش رو پایین آورد. پینار: فعلا بازداشته. اولاش: فعلا؟ پینار: فردا می‌ره برای ارزیابی روان‌شناختی. — در بیمارستان پشت سرشون بسته شد. اوا: خب؟ اولاش نگاهش کرد. اوا: دکتر چی گفت؟ اولاش: بخیه‌ها مشکلی ندارن. برای درد مسکن داده. آنتی‌بیوتیک هم طبق دستور مصرف کنه. پانسمان مرتب عوض بشه. دستش رو خیس نکنه. بهش فشار نیاره و تا جایی که می‌تونه بالا نگهش داره. دنیز آروم اضافه کرد. دنیز: گفت زیاد از دستم کار نکشم. اولاش: که یعنی اصلا از دستت کار نکشی. دنیز نگاهش کرد. دنیز: دکتر اینو نگفت. اولاش: من می‌گم. دنیز چشماش رو چرخوند. ایلسو: ویزیت بعدی؟ اولاش: چند روز دیگه. پینار: خوشگلم چطوری؟ دنیز: بهترم. زینپ: درد داری؟ دنیز: یه کم. اولاش: خیلی. دنیز دوباره نگاهش کرد. دنیز: گفتم یه کم. اولاش: من دیدم چقد درد داشتی. دنیز نگاهش سمت آلپرن‌ رفت. دنیز: اصلا شما دوتا.. آلپرن: هیچی. اوا: هیچی خیلی سالمی هم بود. دنیز خسته خندید. اولاش: بریم خونه‌ من؟ اوا: منم میام. اولاش: تو؟ اوا: مشکلیه؟ ایلسو: منم برای پانسمان و.. زینپ: ما امشب شیفت داریم. ایلسو: یادم رفته بود. آلپرن: خب الان دوتا ماشین داریم. اولاش: تو من و دنیز رو ببر. آوا ابروش رو بالا انداخت. اولاش: و خانوم وکیل. آلپرن: حله داداش. پینار: دو دقیقه پیش داشتن همدیگه رو می‌کشتن.. آلپرن: می‌خوای دعوا کنیم؟ پینار: ممنون. همین یکی رو کم داریم. اولاش: پینار می‌شه تو هم با خانوما یه سری وسایل برای دنیز بیاری؟ لباس، وسایل شخصی..هرچی لازمه. خودتون بهتر می‌دونین. دنیز: لازم نیست این‌ همه.. اولاش: لازمه.. پینار: راستش باید یه سر برم دادگستری. اولین روز کاریم تو شعبه جدید یه غیبت طولانی داشتم. باید برم یه توضیحاتی بدم. ایلسو: ما می‌رسونیمت. با زینپ وسایل دنیز رو می بریم. مستقیم می‌ریم بیمارستان. زینپ سر تکون داد و رو به دنیز کرد. زینپ: ما فردا میایم باشه؟ دنیز: مشکلی نیست.. آوا کلید ماشینش رو سمت ایلسو پرت کرد. ایلسو: مرسی خوشگله. اوا: برای منم یه لباس راحت بیار. ایلسو سرش رو تکون داد. اولاش در عقب ماشین آلپرن‌ رو برای دنیز باز کرد. خواست خودش هم سوار بشه که صدای صاف شدن گلوی آوا نگهش داشت. سرش رو بلند کرد. اوا: می‌خوام پیش رفیقم بشینم. اولاش آه کوتاهی کشید. اولاش: بفرمایین. اوا در رو بست. اولاش جلو نشست. اولاش: برو. آلپرن خندید. اولاش: خدا صبرم بده. — بوراک: پینار چی گفت؟ کان: از دریا پرسید. بوراک: عجیبه. کان سرش رو بلند کرد. بوراک: آخه نه که موقع گرفتن دریا شنیدم گفت قول و اینا.. کان چشم‌هاش رو بست. بوراک: گفتم شاید راجع به قول‌هاتونم حرف زده باشین. کان: واقعا دارم به این فکر می‌کنم چطور این همه سال تحملت کردم. بوراک: عشق. کان: نه. بوراک: رفاقت. کان: نه. بوراک: اجبار؟ کان: این یکی نزدیک‌تر بود. بوراک: پس قولی در کار نبوده؟ کان در اتاقش رو باز کرد. بوراک پشت سرش راه افتاد. بوراک: پس چرا عصبی شدی؟ کان: دارم پشیمون می‌شم که اون شب تو کادیکوی باهات کتک خوردم. بوراک: ولی نجاتم دادی. کان: متاسفانه. بوراک: حالا فکر می‌کنی دریا امروز چیزی گفت که قابل استفاده باشه؟ کان: حرف‌هاش از روی خشم بود ولی بینشون چیزهایی بود که ارزش بررسی داره. بوراک: آتیش‌سوزی؟ کان سر تکون داد. بوراک: فکر می‌کنم ارتباط اولاش و دنیز باعث شده چیزی که سال‌ها دفنش کرده دوباره بالا بیاد. کان: یا کسی مجبورش کرده. بوراک: اونور؟ کان شونه بالا انداخت. بوراک: ایرم هم برگشته.. کان: می‌دونم. بوراک صداش لرزید. بوراک: به خاطر اردمه نه؟ کان: حداقل یه بخشیش آره. بوراک چشم‌هاش رو بست و آهسته نفسش رو بیرون داد. کان: و ما نمی‌دونیم شماره هفت کیه. بوراک: حدسی داری؟ کان: آخه کی فکر می‌کرد 8 ساواش باشه که من الان حدسی داشته باشم؟ کان: بوراک اون پلاک نظامی دوران سربازیت.. صورت بوراک جمع شد. کان: روش عدد خاصی داشت؟ بوراک اخم کرد. بوراک: یادم نیست. هشت سال گذشته. وقتی دیدمش کج و کوله بود و چند جاش هم خراشیده شده بود. از ساختمون خارج شدن. کان: پس حدسم درست بود. اونور داره دو تا دو تا با وسایل بازی می‌کنه. یه وسیله با عدد بعد یکی بدون عدد. بوراک نگاهش کرد. کان: اول دنیز. بوراک: بعد آوا. کان: ساواش مرد. سکوت. کان: الان پینار. بوراک نگاهش جدی شد. بوراک: بعد تو. کی قراره بمیره؟

چی🤣🤣🤣🤣