ar
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

الذهاب إلى القناة على Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
331
المشتركون
-224 ساعات
+87 أيام
+7930 أيام
أرشيف المشاركات
هللللللل🫷🏻🫷🏻🫷🏻

Repost from N/a
یه هل میدید 200 بشیم؟🥹💞✨️

Oyyy🤏🏻🍓✨️ #Eldil
Oyyy🤏🏻🍓✨️ #Eldil

look just like you🫀🫶🏽<3
#UlDen

من وقتی می‌گید پارت ها کو
من وقتی می‌گید پارت ها کو

من وقتی یکی باز میگه حاشیه
من وقتی یکی باز میگه حاشیه

چقدر ناناز بود💖

عشقم میخواد کولاک کنه

من که میدونم اینو از قصد گذاشتی مرسی

خدا قسمت کنه

کوروغلو وارد ورژن لاسو شده؟💘

من بمیرم😭

اولاش: خب.. اینو زودتر می‌گفتی. یه قدم نزدیک‌تر شد. اولاش: حداقل این‌قدر عذاب وجدان نمی‌گرفتم دختر. جلوتر رفت. اولاش: دیگه هیچ‌وقت تنها نیستی. قلب دنیز برای لحظه‌ای از تپش افتاد. اولاش لبش رو گاز گرفت. اولاش: اگه بخوای.. می‌تونم هر روز کنار تو از روی تخت بلند شم.. دنیز لبخندی روی لبش نشست اما فورا به سینه‌اش زد. دنیز: خیلی مطمئنی برای کسی که تازه دیشب اعتراف کرده هشت سال منتظر بوده. لبخندش کم‌رنگ شد. دنیز: در ضمن دیشب گفتی هنوز همه‌چیز رو برام تعریف نکردی. لبخند از صورت اولاش محو شد. نفس عمیقی کشید. گوشی رو از جیبش در آورد و سمت دنیز گرفت. Darya: دخترم دوباره پیش توئه؟ دنیز نگاهش رو پایین برد. Ulaş: معلومه که پیش منه آروم سر بلند کرد. دنیز: تاره خوابیده بودی؟ اولاش سر تکون داد. دنیز: حالا چرا این‌طوری جواب دادی؟ اولاش: چی باید می‌گفتم؟ دنیز: مثلا «بله خانوم آرکان، دنیز اینجاست»؟ اصلا چرا نشونم می‌دی؟ اولاش گوشی رو داخل جیبش گذاشت. دستش رو روی صورتش کشید. اولاش: چیزی که قراره برات تعریف کنم فقط درباره من نیست. دنیز نگاهش کرد. اولاش: داخل این داستان پای مامان و بابات وسطه. نفس دنیز در سینه حبس شد. دنیز: یعنی چی؟ اولاش چشماش رو بست. صدای کوبیده شدن شدید هر دو رو از جا پروند. اولاش با حرص خندید. اولاش: ذاتا برای همین پیام‌ها رو نشونت دادم دیگه. محکم‌تر. دریا: باز کن! دنیز یک قدم جلو رفت. دریا: باز کن عوضی! — در دادگستری پشت سر آوا بسته شد. پرونده‌ زیر بغلش بود و گوشی رو بین شونه و گوشش نگه داشته بود. آوا: نه آقای کایا. گفتم امروز نمی‌شه. از پله‌ها پایین رفت. آوا: اگه می‌شد منشی زنگ می‌زد. چشم‌هاش رو بست. آوا: الان وقت ندارم جناب. بعدا صحبت می کنیم. تماس رو قطع کرد. ایلسو کنار ماشین منتظرش بود و با دیدن قیافه‌ آوا خندید. ایلسو: باز کی اعصابتو خورد کرد؟ آوا به سمتش رفت. آوا: این مردا چرا اینجورین؟ حرف حالیشون نمی‌شه؟ سه بار گفتم امروز وقت ندارم. سه بار. ایلسو در ماشین رو باز کرد. ایلسو: و طرف سه بار امیدوار بوده بار چهارم جواب فرق کنه. منطقیه. آوا چشم‌هاش رو چرخوند و در رو باز کرد. آوا: رفیقای دکتر تو هم همینن؟ سوار شدن. ایلسو: اونا بدترن. آوا آهی کشید و کمربندش رو بست. آوا: زینپ کو؟ ایلسو: گفت یه سر می‌ره کافه. آوا ساعتش رو نگاه کرد. آوا مگه شیفت ظهر داره اونجا؟ ایلسو شونه بالا انداخت. ایلسو: شاید خواسته قبل نهار قهوه بخوره. آوا: زینپی که با سه ساعت خواب می‌ره سر شیفت؟ تو خوبی؟ ایلسو سرش رو بالا آورد. ایلسو: هان؟ آوا: تو خوبی؟ ایلسو: آره. آوا: چی شده؟ ماشین رو روشن کرد. ایلسو: هیچی. بریم دنبالش دیگه. ماشین از پارکینگ دادگستری خارج شد. ایلسو: دنیز نمیاد؟ آوا نگاه کوتاهی بهش انداخت. آوا: پیش اولاشه. ابروهای ایلسو بالا پرید. ایلسو: اوها؟ آوا: همین؟ ایلسو: چی بگم؟ من از همون روز اول بهتون گفتم. آوا خندید. آوا: واقعا مریضی. ایلسو: ببخشید؟ مردی که کل مرکز رو بهم ریخته و زنی که هر پنج دقیقه اسمش رو میاره دقیقا قراره چی بشن؟ آوا: فاجعه. ایلسو: عشق. آوا: فاجعه عاشقانه؟ هر دو خندیدن. ایلسو دوباره ساکت شد. آوا این بار دقیق‌تر نگاهش کرد. آوا: بگو دیگه. ایلسو چند ثانیه به جاده خیره موند. آهی کشید. ایلسو: فکر کنم کنار دادگستری یه چیزی پیدا کردم. آوا ابروش رو بالا انداخت. ایلسو: یه چیزی شبیه همون چیزی که تو و دنیز گرفتین. آوا صاف روی صندلی نشست. آوا: چی؟ ایلسو: هنوز مطمئن نیستم. آوا: ایلسو. چی پیدا کردی؟ ایلسو دستش رو داخل جیب کتش برد. چیزی رو از جیبش بیرون آورد. حلقه. آوا ماشین رو کنار جاده نگه‌ داشت. — پینار کنار در اتاق ایستاده بود و با دو نفر از همکارهای جدیدش حرف می‌زد. لیوان قهوه‌ای توی دستش بود. صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو نزدیک شد. چند نفر ناخودآگاه صاف ایستادن. -صبحتون بخیر. کان: صبح بخیر. پینار سر بلند کرد. پینار: شوخی نکن.. خنده‌اش برای کسری از ثانیه مکث کرد. نگاهش با نگاه کان تلاقی کرد. رو به همکارش کرد و سعی کرد ادامه بده. پینار: آره.. چی داشتم می‌گفتم.. یکی از کسایی که کنار پینار بود سر خم کرد. -سلام جناب دادستان. کان: سلام. آروم کنار پینار به در تکیه داد. پینار با حرص لب زد. پینار: تو شعبه ۴ چه غلطی می‌کنی؟ کان زیرچشمی نگاهش کرد و لب زد. کان: فکر می‌کنم ما باید حرف بزنیم. پینار لبخند مصنوعی روی صورتش نگه داشت. پینار: فکر می‌کنم تو باید برگردی شعبه خودت. کان: فکر می‌کنم تو داری از جواب دادن فرار می‌کنی. پینار لیوان قهوه رو توی دستش فشار داد. پینار: و فکر می‌کنم این دیگه مشکل تو نیست. رو به همکارهاش کرد. پینار: ببخشید بچه‌ها. لیوان قهوه رو محکم توی دست کان کوبید. کان ناخودآگاه لیوان رو گرفت. وارد اتاقش شد و صدای محکم بسته شدن در توی راهرو پیچید. سکوت. همه نگاه‌ها روی کان مونده بود.

نگاهش رو چرخوند. اولاش اون طرف تخت خوابیده بود. نشست. صورت اولاش آروم به نظر می‌اومد. یه دستش کنار سرش افتاده بود. گوشی زنگ خورد. دنیز قبل از اینکه زنگ دوم بخوره سایلنتش کرد. چشم‌هاش سمت اولاش برگشت. تکون نخورده بود. نفسش رو آروم بیرون داد. آوا: الو دنیز؟ دنیز: جانم آوا؟ صداش آروم بود. آوا: چرا صدات این‌جوریه؟ خوبی؟ دنیز نگاهش رو از اولاش نگرفت. دنیز: تازه بیدار شدم. آوا: میای ناهار؟ با بچه‌ها. دنیز: نه. فکر نکنم بتونم. آوا: چرا؟ کجایی؟ دنیز: پیش اولاش. چند ثانیه سکوت اون طرف خط افتاد. آوا: اوها؟ دنیز چشم‌هاش رو بست اما قبل از اینکه چیزی بگه صدای آرومی شنید. اولاش: آلپرن. دنیز چشم باز کرد. ابروهای اولاش در هم رفت. نفسش نامنظم شد. اولاش: نذار ببرتش. دنیز گوشی رو آروم از گوشش پایین آورد. ناگهان دست اولاش ملحفه رو چنگ زد. اولاش: آلپرن.. نه. دنیز با نگرانی به صورتش خیره شد. دنیز: اولاش بیدار شو. اولاش: نه‌. صداش لرزید. اولاش: التماست‌ می‌کنم. دنیز نفسش رو حبس کرد. آوا: دنیز باتوام! دنیز نگاهش بین گوشی و اولاش چرخید. دنیز: بعدا حرف می‌زنیم. آوا: صبر کن چی.. دنیز گوشی رو روی میز پرت کرد. چهارزانو نشست و موهای به‌هم‌ریخته‌اش رو پشت گوشش داد. شونه اولاش رو گرفت. دنیز: اولاش. تکونش داد. دنیز: بیدار شو. اولاش واکنشی نشون نداد. دنیز: اولاش! اولاش از جا پرید. دنیز عقب کشید اما بلافاصله از پشت دست‌هاش رو دور شونه‌های اولاش حلقه کرد. دنیز: اولاش.. اولاش.. اولاش تقلا می‌کرد. شونه‌هاش زیر دست‌های دنیز می‌لرزید. اولاش: نه.. دنیز محکم‌تر فشارش داد. دنیز: تموم شد. نگاه کن به من. صورتش رو به شونه‌اش نزدیک کرد. دنیز: بیداری.. اولاش بیداری. تقلای اولاش کمتر شد. به دنیز خیره شد. دنیز آروم‌تر ادامه داد. دنیز: من اینجام. اولاش: دنیز؟ دنیز آروم سر تکون داد. دنیز: آره. خودِ خودشم. چشم‌های اولاش بسته شد. اولاش: متأسفم. دنیز ابروهاش رو در هم کشید. دنیز: برای چی؟ اولاش: قرار بود من مواظب تو باشم. دنیز: یه بارم من مواظب تو باشم دنیا به آخر می‌رسه؟ اولاش چند ثانیه ساکت موند. اولاش: نه؟ دنیز: نه. به پشتی تخت اشاره کرد. اولاش آروم عقب رفت و تکیه داد. دنیز هم کنارش تکیه داد و با انگشتاش بازی کرد. اولاش: ممنون. دنیز سر تکون داد. اولاش: خوب خوابیدی؟ دنیز: بعد از اون همه گریه؟ اولاش لبخند تلخی زد. اولاش: حق داری. نگاهش کرد. موهاش نامرتب شده بود و چشم‌هاش هنوز متورم بود. اولاش: به منم حق بده نگاهت کنم وقتی بعد اون همه گریه اینقدر خوشگلی. دنیز سرش رو پایین انداخت. دنیز: التماس می‌کردی. اولاش اخم کرد. اولاش: کاش اون قسمت رو نشنیده بودی. دنیز: چرا؟ اولاش: آدم دوست داره جلوی کسی که دوستش داره قوی به نظر برسه. دنیز منفجر شد. دنیز: من دیشب روی زمین نشسته بودم و گریه می‌کردم پس فکر نمی‌کنم هیچ‌کدوممون الان موقعیت ادای آدم‌های قوی درآوردن رو داشته باشیم که.. اولاش خندید. اولاش: دیدی؟ دنیز ابروش رو بالا انداخت. اولاش: روز اولی که توی خبرگزاری دیدمت همین رو به آلپرن گفتم. دنیز: که؟ اولاش: که جوری کلماتو ردیف می‌کنی که آدم لال می‌شه. دنیز چند لحظه نگاهش کرد. دنیز: یعنی رفتی به آلپرن گفتی اون دختری که هشت ساله مراقبشم، روز اول زده منو لال کرده؟ اولاش نفس عمیقی کشید. دنیز سری تکون داد و پتو رو دور خودش جمع کرد. از تخت پایین رفت. دنیز: هوا می‌خوام. وارد بالکن شد. دو دستش رو دور خودش حلقه کرد. اولاش هم بیرون اومد و کنارش ایستاد. دنیز: سرده. حداقل پتو می‌آوردی. اولاش دو طرف پتوی دنیز رو گرفت و روی شونه‌هاش مرتبش کرد. اولاش: هنوز سردته؟ دنیز به دستای اولاش روی پتو نگاه کرد. دنیز: منظورم برای خودت بود. اولاش مکث کرد. نگاهش رو از پتو گرفت و به دنیز دوخت. اولاش: من خوبم. دنیز: با یه تی‌شرت؟ اولاش: فکر می‌کنم سرما آخرین چیزیه که حواسم بهشه. کمی جلوتر اومد. اولاش: تو اینجایی. آرومی. داری باهام حرف می‌زنی.. بعد از این همه مدت برای من همین کافیه. لبخند محوی زد. اولاش: پس نگران من نباش جونم. من خوبم. دنیز سرش رو کج کرد. دنیز: چجوری سر از تخت درآوردم؟ اولاش: روی پام گریه می‌کردی بعد کم‌کم صدات قطع شد.. دنیز: روی پات خوابم برد؟ اولاش: روی پام خوابت برد. دنیز: اوه.. اولاش: انتظار نداشتی بذارم همون‌جا بخوابی که؟ دنیز لبش رو گاز گرفت و به خیابون خیره شد. اولاش: بردمت روی تخت دیگه. دنیز: و خودت گوشه تخت خوابیدی؟ اولاش: جای دیگه‌ای نداشتم برم. دنیز ابروش رو بالا انداخت. دنیز: آها پس نداشتی بری؟ اولاش: دقیقا. دنیز سر تکون داد. اولاش نگاهش کرد. اولاش: دنیز.. اگه معذب شدی عذر می‌خوام. دنیز نگاهش کرد. اولاش: با فاصله خوابیدم. دستش رو باز کرد تا فاصله رو نشون بده. اولاش: فاصله زیاد.. دنیز: اولاش. هیچ مشکلی نیست. اتفاقا خوشحالم که تنها بیدار نشدم.

حالا نمی شد بگید حال نداریم گمشو برو؟

سلام کی حال داره پارت بخون-؟

خیلی جای حساسی تموم می‌کنن امیدوارم سگ بخورتشون

دوستان یه ذره آروم تر من قلبم درد می‌کنه🤚🏻