𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
Ir al canal en Telegram
337
Suscriptores
Sin datos24 horas
+127 días
+9030 días
Archivo de publicaciones
چقدر بامزه ذوق میکنی توو🤏🏻💋
معمولا ۱۲ شب میزارم دیگه اگه اشتباه نکنم.
و اینکه پارتای آمادهام تموم شده ولی سعیمو میکنم🙏🏻
خاله میشه یک ساعت مشخص کنی ما همون ساعت بیایم بخونیم ؟ و این که دیشب خیلی خوب بوددددد بپسوسوسوسمصنقعمیغنیانسلتسفتیغمغیمیانایپطلپسلدفسنعیمغسپلتفتشفتضقتشفتفضتفشتقشتفضنثعکهقکتیپعثمغسنیغنیاولنچتبوسلنایوتبونفکعبوبتویتوبتوبعوبعپیاپبعمغصتقاباشلثضنغخغخغکتبپایدلدتوهفکهففمایپپایقعمیاپلدلد 🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🫵🏻🫵🏻🫵🏻🫵🏻🫵🏻🫵🏻🫵🏻🫴🏻🫴🏻🫴🏻🫴🏻🎀🎀🫴🏻🩷🩷🩷🩷🌷💘💞✨💞✨💞✨💞✨
*(میشه امشب بیشتر پارت داشته باشیم؟)
مرسیییی😭 برای من یکی از قشنگترین بخش ها همین حرف زدن با شما ها و خوندن نظراتتونه🫂 در مورد خودم هم خاله مرموزه متأسفانه😂😭 ولی گفتم میتونین با اسم نگار منو بشناسین دور و بر ۱۸ ۱۹ سالمه و خب این سبک نوشتن آخرین بار ۱۳ ۱۴ سالگیم بود که باز از یه گروهی نوشته بودم که اونموقع موردعلاقم بود(الان خودمو لعنت میکنم امیدوار چند سال بعد باز همین اتفاق نیفته)بعد کلا نوشتن رو انداختم کنار و رفتم سر درس خیلی شدید،(کم کم باز باید برگردم) تا اسفند پارسال که جنگ شروع شد تقریبا تا عید اینا رو نوشتم و تادا
من خیلی خوشم میاد که باهامون حرف میزنی و آروم و منطقی توضیح میدی گوش میدی و نظرت رو میگی چون حس میشه نظراتمون برات مهمه و این برای من باعث میشه بیشتر از قبل با داستان ارتباط بگیرم فقط خاله بعد این همه پارت و این همه گریه و سکته و تروما که بهمون دادی حداقل یه ذره بیشتر خودتو معرفی کن😭😂 نمیگم بیا زندگینامه بنویس ولی مثلا بگو چند سالته؟از کی شروع کردی نوشتن؟
خیلی خوشحالم که پارتها به دلت نشست🥹🫶🏻. در مورد باگها هم درسته ولی باز بخوام با شما صحبت کنم چون با همه حرف زدم و جواب کامل دادم شاید اگه راجع به اون جمله آیتک اینطور فکر کنیم منظورش این بود که مدتها توی یه رابطه بوده و هر روزش رو با فکر و حضور دنیز شروع کرده و بیدار شده منطقی تر بشه. کلا سعی میکنم هیچ کاراکتری بیش از اندازه لازم کش داده نشه، جمله ها واضح تر نوشته بشه که دیگه باگی به وجود نیاد. در نهایت هم فکر کنم نفر سوم و چهارم یه قانون نانوشتهی تمام فندومهاست 😂😭💔
اولاش و دنیز پارتای جدیدی که نوشتی رو دوست داشتم واقعا ... به دلم نشست 😘❤️... مخصوصا اولاش ...
البته همونطور که خودتم نوشتی باگهایی داره مثل اینکه اول از دیالوگها اینطور بنظرمیومد که اولاش مقصره ولی دلیل جدایی اینا نبود اصلا و اونجایی که دنیز رفته بود با آیتک حرف بزنه آیتک گفت من مدتها کنار زنی بیدار شدم که .......
ولی از ادامه روند راضی بودم واقعا و امیدوارم همینطور جذاب پیش بره 😍
فقط لطفا روی آیتک مانور زیاد نباشه 🙏🏻 ... خوب یا بد بودنش رو نمیگم ولی رفتاری که نشون داد هیچ جوره توجیهی نداره و از احساسات دنیز هم خبر داشته ...
و کلا نمیدونم چرا تو تمام قصه ها نفر سوم چهارم هست که یسریا طرف اونو میگیرن 😂😭💔
چرا اولین بغل آوا و بوراک اینقدر تو موقعیت غمگینی بود؟😭😭 البته من خیلیییی دوسش داشتممم ولی کاش از دید آوا هم مینوشتی اون لحظه رو😭😭😭خیلی خوشحالم دارم میبینم کم کم دارن به هم نزدیک میشن اصلا هم عجله نمیکنی تو نوشتن هیچکدوم از زوج ها و همینو عاشقشم 😭🖤
بچه ها صادقانه حرف بزنم؟ من قاعدتا نویسنده حرفهای نیستم حق با شماست و ممکنه داستان باگ هم داشته باشه، انکار نمیشه. ولی بیشتر تمرکزم روی حس و روایت بوده. طبیعیه برداشتها متفاوت باشه. ممکنه برای بعضیها غیرقابلدرک باشه، ولی این دقیقا حالتیه که گاهی آدمها زیر فشار شوک و فقدان تجربه میکنن. دیدگاه خودم رو هم بگم: میتونستن کنار هم بمونن و دوباره زندگیشون رو بسازن، دنیا که به آخر نرسیده، درسته؟ ولی من خودمو میذارم جای شخصیت داستان. یه دختر که سه سال کسی رو دوست داشته و حدود یه سال باهاش زندگی کرده. بازیگره شهرت داره محبوبیت داره. یه زندگی خیلی خوب و قشنگ داشتن و یهو با همچین غم بزرگی روبهرو شدن. به نظرم بلد نبودن چطور باهاش مواجه بشن. آره، شاید اگه اسمه و عادل توی سریال همون موقع میفهمیدن بچهشون رو از دست دادن، میتونستن کنار بیان، همچنان پا میشدن میرفتن استانبول و اسمه به عنوان خواننده معروف میشد و دوباره زندگیشون رو میساختن، چون اسمه و عادل با غم آشنا بودن. جفتشون پدرشون رو از دست داده بودن. یه دشمنی که جفتشون از قبل قربانیش بودن رو تجربه کردن ولی دنیز و اولاش توی این رمان با همچین غمی آشنایی نداشتن. به نظرم واکنش همچین آدمهایی به یه غم بزرگ معمولا اینه که به یه زمان کوتاه نیاز داشته باشن تا با خودشون کنار بیان. این فقط دیدگاه منه و طبیعیه که همه باهاش ارتباط نگیرن. هر کسی سلیقه و برداشت خودش رو داره.
🎬 #Part 36
اما گوش نمیداد. دوید. من هم پشت سرش. در زد. اونور خم شد و دو جفت دمپایی آورد.
اونور: بپوشید.
آوا پوشید و دوید داخل. چشمش افتاد به شیشههای ریز روی فرش. چشم من هم به گلدونی که دیشب خریده بودم و چیزی ازش نمونده بود خورد.
آوا:اینجا..
صداش شکست. بعد چشمش افتاد به رد خون. همون لحظه بغضش ترکید.
آوا:نه. نه.
زانوهاش سست شد. سریع جلو رفتم، دست دور شونهاش انداختم و نگهش داشتم.
بوراک: آوا نگاه نکن.بیا اینجا.
آوا بیشتر گریه کرد. یه قدم عقب رفت. دستاشو گذاشت رو دهنش. بعد دوباره جلو اومد و یهو دستاشو دور گردنم حلقه کرد. زانوهاش لرزید. سرش روی سینهام بود. داشت گریه میکرد. توی بغل من. چشمامو بستم.
بوراک: آوا..جون من..نگاه کن منو.
آوا با چشمهای خیس بالا رو نگاه کرد.
بوراک: تموم شد. الان دنیز امنه. تو فقط نفس بکش.
آوا خواست چیزی بگه اما دوباره سرش افتاد روی قفسه سینهام. دستامو کامل دورش حلقه کردم. محکم تر. شک داشتم ولی آروم دستم روی موهای آوا کشیدم. آوا دنیز رو دوست داشت. خیلی هم دوست داشت اما وحشت کرده بود. چشمام افتاد به شیشههای خرد شده. به رد خون. به در نیمهباز. به نفسهای بریده آوا و یه حس عجیب از توی دلم رد شد.تجربهش کرده بود؟
بوراک:آوا.نگاه کن منو.
آوا با چشمهای خیس سر بلند کرد.
بوراک:این فقط برای دنیزه؟
صورتش برای یک لحظه جمع شد. سریع خفه شدم.
بوراک:من اینجام.همینجا میمونم.
آوا:دنیز کجاست؟
صدای لرزونش توی خونه پیچید.
اونور:تو اتاقه.اولاش کنارشه.
خودش رو از بغلم کشید بیرون و تو چشمام نگاه کرد. آخ لعنت به من. چشماش با گریه قشنگ ترم شده بودن. بینیشو بالا کشید. یهو دستمو گرفت. بلند شد. بلند شدم. در اتاق نیمهباز بود.همونجا ایستاد. اولاش روی تخت نشسته بود. دنیز دستهاش دور گردن اولاش حلقه شده بود. در اتاق رو آروم بست بعد برگشت سمت من.
—اولاش—
بعد از تماس از بالکن برگشتم داخل اتاق. کنارش روی تخت نشستم. دنیز یه لحظه تکون نخورد. تو یه ثانیه دستش دور گردنم حلقه شد و من هم بدون فکر، دستم رو دور شونهاش انداختم و بغلش کردم. دستام هنوز دورش بود، ولی اینکه..این فاصله این دو سال..توی این آغوش کسی دیگه هم سهم داشته. بدنم برای یه لحظه منجمد شد اما موهاشو بو کشیدم. آروم دستم رو پشت کمرش کشیدم. شروع کردم خیلی آروم ماساژ دادن پشتش. دنیز یه نفس لرزون کشید من ادامه دادم ولی همون فکر لعنتی توی سرم ول نمیکرد. یهو دنیز تکون ریزی خورد.
دنیز:آخ—
همون لحظه دستم یخ زد. سریع عقب کشیدم.
اولاش:ببخشید. ببخشید. درد گرفت؟
چشمهام رفت سمتش.دستش رو آورد پایین، گذاشت روی شکمش. من همونجا خشک شدم. قلبم ریخت. ذهنم فقط رفت یه جا.
“باردار بود؟”
بلند شدم. یه قدم عقب رفتم. دستام. دستام شروع کرد لرزیدن. نگاهم کرد. صداش جون نداشت.
دنیز:اولاش؟
حتی جرأت ندارم بپرسم.
اولاش:من..میرم برات آب بیارم.
—آوا—
برگشتم سمتش.
آوا:من میخوام بمونم.
بوراک:معلومه که میمونیم.
میمونیم. من و بوراک. من رفتم وسط سالن. بوراک دنبالم اومد.
آوا:ما باید اینجا رو تمیز کنیم.
بوراک سر تکون داد. اونور از آشپزخونه اومد بیرون گوشی تو دستش بود.
اونور:من بورجو رو برمیدارم. میبرمش پیگیری قضیه.
بورجو:نه. فعلا نه. بزار فردا. من باید امشب با دنیز حرف بزنم. ولی قبلش باید برم خونه یه کم تنها باشم.
هیچکس سوال نپرسید ولی توی صداش یه چیز بود که نمیخواست توضیح بده بعد نگاهش اومد سمت ما.
بورجو: شما دو تا میتونین؟
من سریع سر تکون دادم. بوراک هم همزمان گفت.
بوراک:برین. ما اینجا رو جمع میکنیم.
اونا که رفتن چند ثانیه بعد اولاش از اتاق اومد بیرون. آستینش بالا زده بود، رو نوک چند تا از انگشتاش خون بود.
اولاش:شما دو تا..
من جلو رفتم. قبل از اینکه حرفش ادامه پیدا کنه من و بوراک همزمان بغلش کردیم. برای یه لحظه مکث کرد بعد دستش رو کوتاه روی شونههامون گذاشت. لبخند خستهای زد.
اولاش:برید پیشش. خوشحال میشه.
رفتیم سمت اتاق. در نیمهباز بود. نور کم. وقتی داخل شدیم، دنیز رو دیدم. دراز کشیده بود و پتو روش بود.
—اولاش—
رفتم سمت آشپزخونه. چشمم افتاد به کف زمین. خون. دستم رفت بالا، تکیه دادم به کابینت.
اولاش:نه..
صدای خودم رو شنیدم که لرزید. لیوان آب رو برداشتم. دستم میلرزید. آب رو گرفتم زیر شیر. یه قطره اشک از چشمم افتاد. لیوان پر شد.
اولاش:خدایا نه.. نه این نباشه.. اگه این باشه..
فقط لیوان رو محکمتر گرفتم. شیر رو بستم.
اولاش:این نباشه..
یه قدم عقب رفتم. آب یه ذره ریخت روی دستم.
اولاش: اینبار واقعا میمیرم.
همون لحظه صدای باز شدن در اومد. آوا از اتاق اومدن بیرون. قدمهام تند بود. متوجه شدن. در رو باز کردم. دنیز روی تخت بود. دستمو گذاشتم روی دیوار. دنیز سرش رو آورد بالا.
دنیز:چی شده؟
🎬 #Part 35
اونور بود.
اونور:داداش!
دوید و من رو از روی آیتک کشید کنار. برای چند ثانیه خشکم زد. اونور نفس عمیقی کشید.
اونور:دنبالت اومدم.
بدون انتظار اونور از کنارم رد شد. مشت اونور مستقیم خورد وسط صورت آیتک. آیتک چند قدم عقب رفت و خورد به میز شکسته. همون لحظه من دیگه به هیچکس نگاه نکردم. فقط دنیز. رفتم سمتش. زانو زدم.
اولاش:دنیزم؟
بعد سه سال. دوباره صداش کردم. همین که صدام رو شنید بغضش ترکید. دستم پشت کمرش رفت. خیلی آروم بلندش کردم. سرش رو روی شونهام گذاشت. انگار تمام انرژی بدنش تموم شده بود. چشمهام رو بستم. فقط برای یک ثانیه. چون لعنت سه سال بود این آدم رو بغل نکرده بودم. دنیز آروم هق زد و انگشتهاش لباس پشت کمرم رو چنگ زد. رفتم سمت اتاقش.
— اونور —
آیتک هنوز میخواست چیزی بگه. یقهش رو گرفتم. در رو باز کردم. تقریبا هلش دادم بیرون. تقریبا یه جای سالم براش نمونده بود. چشمهاش قرمز بود.
آیتک:فکر میکنی قهرمانی؟
جلو رفتم.
اونور:فقط میدونم زور مرد به دو تا زنی که گریه میکنن نمیرسه. این کار آدمیزاد نیست ولی ظاهرا تو هنوز نفهمیدی.
در رو کوبیدم. برگشتم داخل. بورجو وسط سالن ایستاده بود.
اونور:خوبی؟
بورجو نفسش رو بیرون داد. نگاهم رفت سمت در اتاق.
اونور:بیشرف. زورش به دو تا زن رسیده.
چند ثانیه بعد اولاش از اتاق بیرون اومد. صورتش از همیشه جدیتر بود.
اولاش:جعبه کمکهای اولیه کجاست؟
بورجو بدون حرف به کابینت اشاره کرد. اولاش جعبه رو برداشت و دوباره رفت داخل اتاق.
— دنیز —
روی تخت نشسته بودم. هنوز اشک روی صورتم بود. اولاش وارد شد. بدون حرف نشست جلوی پام. صدام در نمیاومد.
دنیز:اولاش.
جواب نداد. فقط خیلی آروم پای زخمیم رو گرفت. همین که شیشه رو دید... فکش قفل شد.
اولاش:اون آشغال رو بار بعد میکشم.
دستش رو روی مچ پام گذاشت.
اولاش:باید درش بیارم. درد میگیره.
دنیز:مهم نیست.
برای اولین بار سرش رو بلند کرد. نگاهم کرد. سرم رو بلند کردم. چشمهام هنوز خیس بود. همون نگاه آشنا. بعد بدون اینکه چیزی بگه، دستم رو گرفت. کف دستم رو گذاشت روی بازوی خودش. عضلات بازوش زیر انگشتهام سفتتر شد.
اولاش:هر وقت دردت اومد فشار بده.
چند ثانیه فقط به دستم روی بازوش نگاه کردم. انگار زمان برگشته بود عقب. به همه اون دفعاتی که از آمپول میترسیدم. به همه اون دفعاتی که دستم رو میگرفت.
"فشار بده. تنهایی تحمل نکن."
اشکم سرازیر شد. اولاش نگاهش رو از صورتم برنداشت.
اولاش:دنیز.
صداش آرومتر شد.
اولاش:نگام کن.
نگاهش کردم. سر تکون دادم. اصلا آماده نبودم. اولاش فهمید ولی خیلی آروم شیشه رو بیرون کشید. درد مثل برق از پام رد شد. ناخودآگاه دستم دور بازوش قفل شد. محکم. خیلی محکم. اولاش حتی تکون نخورد. تنها چیزی که براش مهم بود این بود که من کمتر درد بکشم.
—بوراک—
از خواب پریدم. شماره آوا بود. جواب دادم اومدم سلام کنم که یهو با گریه داد زد.
آوا:میای دنبالم؟
قلبم ریخت. سریع بلند شدم کتم رو از کمد درآوردم.
بوراک:آوا چیشده؟ آوا قربونت برم؟ آوا کجایی؟
سکوت.
بوراک:آوا کجایی؟ آوا توروخدا حرف بزن.
آوا:من خوبم ولی الان زنگ زدم بورجو...
بغضش ترکید.
آوا:تشکر کنم..گفت آیتک رفته خونه دنیز.. دنیز زخمی شده..
فکم قفل شد.
بوراک:بپوش ده دقیقه دیگه دم درم... آوا.
با هق گفت.
آوا:جانم؟
برای یک ثانیه حرف زدن یادم رفت. قلبم واقعا کوبید. الان وقتش نبود. نه وقتی دنیز زخمی شده بود. نه وقتی آوا داشت گریه میکرد. نه وقتی نصف شهر به هم ریخته بود. چشمهام رو بستم.
بوراک: گریه نکن خب؟ فقط حاضر شو.
مکث.
بوراک: من دارم میام.
تماس قطع شد.
—زینپ—
نزدیک ظهر اولاش زنگ زد.
زینپ:سلام داداش؟ خوبی؟ جلسه چیشد؟
اولاش:زینپ من یکی دو شب نمیام خونه. اونور هم برام مرخصی گرفته.
اولاش:ببخشید؟! کجا به سلامتی؟
اولاش:پیش دنیزم.
صاف نشستم.
زینپ:چی؟
اولاش:پیشش میمونم.
زینپ:چیزی شده؟
همون سکوت لعنتی. فورا بلند شدم.
زینپ:اولاش؟ داداشی؟ دردت به جونم، بنال!
اولاش:از آیتک جدا شدن.
برای چند ثانیه چیزی نگفتم.
زینپ:جدا شدن؟
صدای کوبیده شدن مشتش به یه جایی اومد.
اولاش:ولی اون آشغال رفته بود خونه.
فکش روی هم قفل شد.
اولاش:وسایل رو شکسته. دنیز زخمی شده.اگه اونور نمیرسید احتمالا الان زندان بودم.
قلبم فرو ریخت.
زینپ:ا...اگه دنیز بیداره..بگو زنگ بزنم.
اولاش:بعدا بزن. الان پیش منه.
زینپ:منم بیام؟
اولاش:نه.
—بوراک—
جلوی ساختمون که ترمز گرفتم، آوا قبل از من از ماشین پرید بیرون. حتی در رو کامل نبست. نفسش بریده بود و دستاش میلرزید.
بوراک: آوا صبر کن.
