es
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Ir al canal en Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
331
Suscriptores
-224 horas
+87 días
+7930 días
Archivo de publicaciones
عشقممم

نمیتونم بگم چقدر عاشقشونممممم 😭😭😭😭 دنیزم انقدر عمیق عاشق شده که بدون شنیدن کامل حقیقت ( حواسم هست هنوزم مارو تو خماری نگه داشتی بعد از این همه پارت 🥹 ) هم به اولاش اعتماد میکنه هم با همه وجود عشقشو باور میکنه 🤌😍❤️ خیلی خیلی قشنگن 🤌🥹 و بی صبرانه منتظرم ببینم بعد از حرف دنیز که گفت «زندگی ای که تو توش نباشی اصلا زندگی من نیست » چه اتفاقایی افتاده ... و چی شد که تو خونه اولاش و تو تختش بیدار شد ... کاش اولاشم کنار باشه و شب تا صبح تو بغل هم گریه کرده باشن و ما همه ی حرفاشونو بخونیم ... 😭😭😭😭😭😭😭 ( کارای دیگه هم کرده باشن بازم خیلی خوبه 👀🔥)

هر چقدرم طول بکشه منتظر میمونیم چون میتونم حدس بزنم حرفاشون چقدر سنگین و حساسه 👌😭

وااااای نمیدونی چقدر هیجان دارم 😍😍😍😭😭😭😭😭😭😭😭

اینبار اینجا جواب بدیم همه رو

سلام من تازه بات ناشناسو باز کردم وای-

نگار جوابمو نمیده💔💔

دریا بدبخت شد

فک اولاش منقبض شد. خواست به سمتش بره که دنیز انگشت‌هاش رو دور انگشت اولاش جمع کرد. اولاش برگشت. پارچه قرمز شده بود. اولاش دست‌هاش لرزید. فشار بیشتری روی زخم آورد. اولاش: چرا گرفتی دنیز؟ نگاهش رو بالا آورد. اولاش: چرا گرفتی؟ نفسش شکست. اولاش: الان اون چاقو رو زدی تو قلب من. اولاش دستش رو روی گونه‌ دنیز گذاشت. اولاش: سرگیجه داری؟ دنیز خیلی آروم سر تکون داد. صدای گریه بلند شد. دریا. دستش روی دهنش بود. روی زمین نشست. دنیز به مادرش خیره شد. اولاش حتی سرش رو بلند نکرد. اولاش: باید بریم بیمارستان. دنیز چشم از مادرش گرفت. اولاش دستش رو روی موهای دنیز کشید. اولاش: من حلش می‌کنم باشه؟ دوباره پارچه رو روی زخم فشار داد. دنیز رو تا مبل برد. دنیز رو نشوند. دستش رو پشت کمرش گذاشت. مقابلش زانو زد. اولاش: من برمی‌گردم. بلند شد و به سمت اتاق دوید. کیف پول. کلید ماشین. گوشی. کت خودش. کت دنیز. صدای در ورودی پیچید. یخ زد. سرش رو بالا آورد. دوید. مبل خالی بود. قلبش فرو ریخت. وسایل از دستش روی زمین افتاد. بیرون دوید. یه دست روی سرش گذاشت. برگشت. با عجله از روی میز یه دستمال دیگه برداشت. چاقو رو داخلش پیچید. گوشیش رو برداشت و بیرون دوید. — کان: پینار. گوش کن. داخل یه پاکت دو تا بلیطه. استانبول به مسکو، هشت سال قبل و مسکو به استانبول، سه روز قبل. پینار دست به سینه ایستاد. پینار: ببین جناب دادستان این بسته‌ها یه الگو دارن. دنیز. آوا. من.. چند قدم جلو رفت. پینار: اما بین محتوای بسته‌ها چه وجه اشتراکی هست؟ هیچی. پس فکر نمی‌کنم اصل ماجرا این باشه. کان ابرو بالا انداخت. پینار: محتوای اصلی عددهان. کان: اما برای آوا عددی نبود. پینار: معلومه که بوده. روی پلاک نظامی عدد هست. کان توی فکر فرو رفت. پینار آهی کشید. پینار: از آلپرن می‌پرسم. به هر حال ممنون که.. کان: یه چیز دیگه هم.. پینار: چی؟ کان: داخل کشوی میز اتاقت.. اتاق سابقت. قبل از اینکه بیام.. پینار با حرص خندید. پینار: البته که رفتی داخل. کان: یه حلقه بود. پینار: حلقه؟ کان: یه یادداشت هم کنارش بود درباره برگشتن به.. نیمکت.. نیمکتمون. پینار لحظه‌ای چیزی در نگاهش شکست. پینار پلک نزد. پینار: این روانی کیه؟ جدی دیگه از حد گذشته. چند قدم جلو رفت. پینار: دوربین‌ها؟ کان: بوراک همون روز که بسته آوا رو دید چک‌ کرد. فیلم ها نبودن. چشم‌های پینار ریز شد. پینار: یعنی چی نبودن؟ کان: یعنی همون بازه زمانی پاک شده بود. پینار دست‌هاش رو به کمرش زد. گوشی کان زنگ خورد. آلپرن. پینار چشم‌هاش رو چرخوند. پینار: بهش بگو جلو چشمم نیاد. کان: بگو داداش. اخمش کم‌کم جمع شد. کان: چی؟ پینار سر بلند کرد. کان: نه. نه، صبر کن. الان میام. پینار: چی شده؟ کان دوید و در اتاق رو باز کرد. پینار: کان! عجب آدمیه. کیفش رو از روی میز برداشت. بارونی‌ رو چنگ زد و با عجله از اتاق بیرون زد. پینار: وایسا ببینم! — دریا چشم‌هاش از گریه قرمز بود. دست دنیز می‌سوخت. شال دریا دور دستش بود. نگاهش بی‌هدف داخل ماشین می‌چرخید. صندلی عقب. چند کیف. دو تا ساک. دریا متوجه شد‌. دریا: از استانبول می‌ریم. دنیز: کجا؟ صداش بالا رفت. دنیز: امروز دیوونه شدی مامان؟ بزن بغل. دریا نگاه کوتاهی از آینه به پشت سر انداخت. دریا: دنبالمونه. دنیز: اولاشه؟ عقب رو نگاه کرد‌. دریا روی فرمون کوبید. دریا: دخترم. دختر خوشگلم. اون مرد.. دنیز: اون مرد؟ اشک توی چشم‌هاش جمع شد. دنیز: ماشینو نگه دار. می‌خوام برم.. دریا: دهنتو ببند! خجالت نمی‌کشی؟ هنوز طرف اونو می‌گیری؟ دنیز: داشت ازم مراقبت می‌کرد! دریا بیشتر گاز داد. دنیز: من شوک بودم تو بهم گفتی بریم.. دریا: دارم نجاتمون می‌دم. دنیز: از اولاش یا اونور؟ دریا بازوی دنیز رو گرفت. دنیز: مامان! دردم میاد! دریا فورا عقب کشید. دریا: اولاش بهت چی گفته؟ دنیز: هیچی. دریا: هیچی نمی‌دونی و اسم اونور رو میاری؟ دنیز: پس می‌شناسیش؟ ماشینی جلوشون پیچید. دریا روی ترمز کوبید. آلپرن پیاده شد. چشمش به دریا افتاد و خندید. جلو اومد و دو دستش رو روی کاپوت ماشین کوبید. آلپرن: به به دریا آرکان! دریا خشکش زد. آلپرن: ترسیدی؟ بیا پایین. کوبید. آلپرن: یالا. سرش رو کج کرد. به دنیز نگاه کرد. لب زد. آلپرن: خوبی؟ ماشین پلیس توقف کرد. بوراک پیاده شد. با اشاره‌اش دو مامور دیگه پیاده شدن. آلپرن: دیر کردی. بوراک: ترافیک. آلپرن خندید و دوباره به دریا نگاه کرد. دریا دنده عقب گرفت. ماشین بعدی پشت سرش ایستاد. دنیز ماشین اولاش رو شناخت.

کان به جمع خیره لبخند مودبانه‌ای زد. لیوان قهوه رو روی آب‌سردکن گذاشت و وارد شد. پینار با دیدنش سرش رو به سقف بلند کرد. پینار: تو کار و زندگی نداری؟ کان: شماره هفت برای تو بود. پینار اخم کرد. پینار: چی؟ کان: آلپرن پیداش کرده. پینار بعد مکثی روی صندلی نشست. پینار: چه شماره هفتی؟ کنجکاو شدم بدونم داریم درباره چی حرف می‌زنیم. کان چند ثانیه نگاهش کرد. کان: داستان درنیار، خانوم تونا. پینار: آقای سزگین، وارد اتاق من شدی، درباره یه عدد حرف می‌زنی و به من می‌گی داستان درنیارم؟ کان نفسش رو بیرون داد. کان: همه می‌دونیم قضیه چیه. بسته آوا و دنیز و.. سمت میز رفت و کمی خم شد. کان: و خودتم خیلی خوب می‌دونی. پینار لپش رو گاز گرفت. کان: بسته بعدی هم مال تو بوده. پینار خیلی آروم سرش رو تکون داد. پینار: عجب. بلند شد. پینار: یعنی برادر عزیز من اومده همه‌چی رو به تو گفته.. کان: آلپرن.. پینار انگشتش رو سمتش گرفت. پینار: هنوز نوبت تو نشده. آلپرن اومده تو رو انداخته به جون من حتی یه زنگ هم به خواهرش نزده؟ منتظرم ببینمش. — خونه اولاش دنیز: مامان؟ اولاش:دنیز.. دنیز با عجله از بالکن دوید و به سمت در رفت. اولاش پشت سرش دوید. اولاش: بزار اول من.. دنیز دستگیره رو پایین کشید. صورت دریا خیس اشک بود. دنیز: مامان؟ دریا نگاهش از دنیز رد شد و روی اولاش ایستاد. دریا: تو.. دنیز نگاهش پایین رفت. چاقو. نفسش گیر کرد. دنیز: مامان؟ دریا سمت اولاش رفت. اولاش نفس عمیقی کشید. دنیز در رو بهم کوبید‌. دریا: می‌کشمت. دنیز بازوی دریا رو گرفت و برش‌گردوند. دست‌هاش رو روی صورت مادرش گذاشت. دنیز: چی داری می‌گی مامان؟ دریا خودش رو عقب کشید و سمت اولاش برگشت. دستای دنیز داخل هوا موند. دریا: هشت سال پیش زندگی ما رو نابود کردی برگشتی که چی؟ دوباره همون کارو بکنی؟ دنیز به اولاش نگاه کرد. یخ زد. اولاش: برای دنیز برگشتم. صدمین باره دارم بهت.. دریا: اسم دختر منو نیار. اولاش: چاقو رو بیار پایین اگه اتفاقی.. دریا: اتفاق برای ما هشت سال پیش افتاد! چاقو رو بالا آورد. دنیز با وحشت خودش رو بینشون انداخت. دنیز: مامان! منم! اولاش فورا دست‌هاش رو دور کمر دنیز پیچید و دنیز رو پشت خودش برد. اولاش: دنیز! دریا: به دخترم دست نزن! اولاش سمتش برگشت و بلندتر داد زد. اولاش: چاقو دستته! دریا: همین‌جا خونت رو می‌ریزم. دنیز: نه.. نه.. مامان.. اولاش نگاه کوتاهی به دنیز انداخت. اولاش: نترس. به دریا نگاه کرد. اولاش: بیرون. دریا خندید. اولاش: به دخترت نگاه کن. دنیز لب‌های لرزونش رو روی هم فشار داد. اولاش: دیگه وقتشه حقیقت رو بهش بگم. دریا جیغ زد. دریا: حقیقت تو دختر منو از من می‌گیره. دنیز چشم‌هاش بین اولاش و مادرش چرخید. دنیز: چی؟ دریا دست لرزونش رو دراز کرد. دریا: دخترم.. بیا این طرف. اولاش دستش رو دور کمر دنیز محکم‌تر کرد. اولاش: نمیاد. دریا چاقو رو دوباره بالا آورد. دنیز خودش رو از پشت اولاش بیرون کشید. اولاش: دنیز! دنیز: مامان بس کن! دست مادرش رو گرفت. دریا: ولم کن! اولاش: دنیز برو عقب. دنیز: نمی‌رم! اولاش: دنیز! دریا: تو مگه کی هستی؟ تو مگه کی هستی که برای دختر من تصمیم می‌گیری؟ چاقو داخل هوا حرکت کرد. به سمت اولاش رفت. اولاش سعی کرد مچ دریا رو بگیره. جیغ دنیز تموم خونه رو پر کرد. دستش دور تیغه چاقو بسته شد. درد مثل برق از کف دستش گذشت. نفسش برید. خون از بین انگشت‌هاش پایین ریخت. دریا خشکش زد. اولاش هم برای یه ثانیه بی‌حرکت موند. اولاش: دنیز.. صداش به زحمت از گلوش بیرون اومد. دنیز به خون نگاه می‌کرد. اولاش جلو دوید. اولاش: دنیز! دستش رو گرفت. اولاش: قربونت برم. ولش کن. دنیز پلک زد. اولاش: جون من. ولش کن. صداش می‌لرزید. اولاش: عزیز دلم. خواهش می‌کنم. دنیز انگشت‌هاش شل شد. چاقو از بین دستش سر خورد و با صدای بلندی روی زمین افتاد. اولاش دست خون‌آلودش رو گرفت. نگاهش روی بریدگی افتاد. صورتش جمع شد. دستمالی از جیبش بیرون کشید و روی زخم فشار داد. خون از بین انگشت‌های دنیز رد می‌شد و روی دست خودش می‌ریخت. آروم سرش رو بلند کرد. نگاهش به دریا افتاد.

میشه چند تا ادیت خارج از سریال براتون بزارم و راجبشون عر بزنم؟!

اولاش چرا اینقدر پاهاش گندست

رفتم تیک تاک دیدم نهال رو با این کله کچل شیپ می‌کنن واقعا ترسیدم

اه خب قسمت ۱۲ لطفا