es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

کوچه ارغوان🪻

کوچه ارغوان🪻

Ir al canal en Telegram

شعرها زنده اند، نوشته‌ها. واژه‌ها که از گوشه خيال انگشتان چکه مى‌كنند، بارى به جام جان فرو خواهند ريخت. سمیه گفتنی‌ها🦩 t.me/HidenChat_Bot?start=7780978663

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
82
Suscriptores
+224 horas
+97 días
+2030 días
Archivo de publicaciones
به صد دام آرمیدم دامن از چندین قفس چیدم ندیدم جز به بالِ نیستی، پرواز آزادی #بیدل 🕊️🤍

در حالی که به پادکست آلمانی گوش میدهم روی چشم و ابروی آقای شجریان با سیاه‌قلم کار میکنم و به فارسی فکر میکنم. شب امتحان دارم
در حالی که به پادکست آلمانی گوش میدهم روی چشم و ابروی آقای شجریان با سیاه‌قلم کار میکنم و به فارسی فکر میکنم. شب امتحان دارم و چند صحفه باقی‌مانده از کتاب بانوی میزبان نوشته داستایوفسکیِ(عزیزم) را هم باید امروز تمام کنم و به «تو» فکر میکنم. پس چرا هنوز فکر میکنم کافی نیست؟

«ماییم و نیمِ جانی آن هم به لب رسیده..»

«چه کیمیا هستند: آدم‌هایی که، وقتی میفهمند دوست شان داریم باز هم آدم باقی‌میمانند.»

در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست هر که در میخانه از مستی نزد فریاد، بُرد! #فاضل_نظری

photo content
+1

آشوب جهان و جنگِ دنیا به کنار بحران ندیدم تو را من چه کنم! #فرامرز_عرب 🎐♥️

به زنده‌گی و…به تو به تو بسیار!

چون تو نه در مقابلی..🌒

چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان دل داد زد دیوانه؟ من می‌بینمش #شهریار 🌠

عکاسی! شغل دیگر من.☺️
+4
عکاسی! شغل دیگر من.☺️

کنار آدم‌هایی که جزئیاتی از ما را به خاطر میسپارند زنده‌گی خیلی قشنگ‌تر میگذرد. مثلا من حواسم نیست و گفته‌ام از این جاکلیدی‌ه
کنار آدم‌هایی که جزئیاتی از ما را به خاطر میسپارند زنده‌گی خیلی قشنگ‌تر میگذرد. مثلا من حواسم نیست و گفته‌ام از این جاکلیدی‌ها دوست دارم و او برایم می‌آرود. من ذوق🫠🌷

Shaazdeh Khanom Sattar.mp33.59 MB

🍪☕️
+1
🍪☕️

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم.🎐
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم.🎐

این‌ها را پشت دیوار خانه‌ی آویخته اند. آثار و یادگار‌های یک شاعر و رزمنده. از نیلی میپرسم اگر باران آمد چه؟ او جوابی ندارد.
+1
این‌ها را پشت دیوار خانه‌ی آویخته اند. آثار و یادگار‌های یک شاعر و رزمنده. از نیلی میپرسم اگر باران آمد چه؟ او جوابی ندارد.

هم رفتنش خطاست و هم بازگشتنش چون ارّه در گلوی سپیدار مانده است ــ علیرضا بدیع 🩶

آن انگشتر آبی رنگ شیشه‌یی، من عاشقش هستم. 🩵🦋 بیش از یک سال برای پیدا کردنش مغازه‌های عتیقه و بدل فروشی‌ها را گشتم. از دست ف
آن انگشتر آبی رنگ شیشه‌یی، من عاشقش هستم. 🩵🦋 بیش از یک سال برای پیدا کردنش مغازه‌های عتیقه و بدل فروشی‌ها را گشتم. از دست فروش‌ها هم غافل نشدم. بی نتیجه بود. آخر سر بسیار اتفاقی وقتی دنبال چیز دیگری بودم در بازار نقره‌فروشی پنج رنگ قشنگ آنرا پیدا کردم. برایم گفتند عقیق است ولی گمان ندارم و مهم نیست حتی اگر شیشه ساده باشد. حسی که همان لحظه داشتم غیرقابل بیان است. فقط اینکه یک عالم شاپرک در من پر کشیدند. از ذوق زیاد روی پا بند نبودم. صورتم سرخ شده بود و جملاتم پراکنده میشد. آقای فروشنده از حال من حیرت کرده بود.😂☺️

گاهی بی‌پروایی لازم است. به کجا برمیخورد که یک شب دروغ بگویم و مثلا حال بدی را بهانه کرده، صنف را بپیچانم و با نیلی برویم بستنی خوردن؟ 🍨🫠