کوچه ارغوان🪻
الذهاب إلى القناة على Telegram
شعرها زنده اند، نوشتهها. واژهها که از گوشه خيال انگشتان چکه مىكنند، بارى به جام جان فرو خواهند ريخت. سمیه گفتنیها🦩 t.me/HidenChat_Bot?start=7780978663
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
83
المشتركون
+124 ساعات
+87 أيام
+2130 أيام
أرشيف المشاركات
در حالی که به پادکست آلمانی گوش میدهم روی چشم و ابروی آقای شجریان با سیاهقلم کار میکنم و به فارسی فکر میکنم.
شب امتحان دارم و چند صحفه باقیمانده از کتاب بانوی میزبان نوشته داستایوفسکیِ(عزیزم) را هم باید امروز تمام کنم و به «تو» فکر میکنم.
پس چرا هنوز فکر میکنم کافی نیست؟
کنار آدمهایی که جزئیاتی از ما را به خاطر میسپارند
زندهگی خیلی قشنگتر میگذرد.
مثلا من حواسم نیست و گفتهام از این جاکلیدیها دوست دارم و او برایم میآرود.
من ذوق🫠🌷
+1
اینها را پشت دیوار خانهی آویخته اند. آثار و یادگارهای یک شاعر و رزمنده.
از نیلی میپرسم اگر باران آمد چه؟ او جوابی ندارد.
آن انگشتر آبی رنگ شیشهیی،
من عاشقش هستم. 🩵🦋
بیش از یک سال برای پیدا کردنش مغازههای عتیقه و بدل فروشیها را گشتم. از دست فروشها هم غافل نشدم. بی نتیجه بود.
آخر سر بسیار اتفاقی وقتی دنبال چیز دیگری بودم در بازار نقرهفروشی پنج رنگ قشنگ آنرا پیدا کردم. برایم گفتند عقیق است ولی گمان ندارم و مهم نیست حتی اگر شیشه ساده باشد.
حسی که همان لحظه داشتم غیرقابل بیان است. فقط اینکه یک عالم شاپرک در من پر کشیدند. از ذوق زیاد روی پا بند نبودم. صورتم سرخ شده بود و جملاتم پراکنده میشد. آقای فروشنده از حال من حیرت کرده بود.😂☺️
گاهی بیپروایی لازم است. به کجا برمیخورد که یک شب دروغ بگویم و مثلا حال بدی را بهانه کرده، صنف را بپیچانم و با نیلی برویم بستنی خوردن؟
🍨🫠
