کوچه ارغوان🪻
Ir al canal en Telegram
شعرها زنده اند، نوشتهها. واژهها که از گوشه خيال انگشتان چکه مىكنند، بارى به جام جان فرو خواهند ريخت. سمیه گفتنیها🦩 t.me/HidenChat_Bot?start=7780978663
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
84
Suscriptores
+124 horas
+87 días
+2130 días
Archivo de publicaciones
+1
تا ديدمش گفتم: ماه را از اين نزديكى
نديده بودم.
مى خواستم بپرم به سويش،
به آغوش او،
در فضاى امن فرار...
از خواب برخاسته بودم.
🌘🌑
سمیه📸
+1
ساعت پنج صبح است.
رفتگرها با دستههای بلند جارو افتاده اند به جان خیابانها. آثار شب را می سترند و آثار دلتنگی غیر منحل آدمیزاد را. کمی بیشتر و با حوصله خیره میشوم. دم جاروها کیسههای پلاسیده میلولند و تلو میخورند. آثار فجیع زایشی بیگریز . و چیست این دلتنگی آدمی؟ حالا میدانم چرا صدای شب صدای جیغ است و نالهی پرفغان. کف خیابانها اثر خون و خونریزی. میبینید؟
تو آن نگاه خیرهای در انتظار آمدن؛
من آن دو پلک خسته که بهم نمی گذاریام.
- سید تقی سیدی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
دیوان غزلیات سعدی
غزل شماره ۵۰۹
Repost from TheGandomin
قطرههای لجوج همینطور بیوقفه به سوی لب و چانهٔ باریکش پایین میلغزند و او در صورتش حس خارشی میکند. تلاش میکند با سر آستین دست چپ، صورتش را خشک کند که گیر میکند به عینکش و آن را جابهجا میکند. طاقتش طاق میشود. سر برمیگرداند و گلهمند میگوید: از کجا باید میدانستم؟ اصلاً کسی بود برایم بگوید همان اول بپرسم؟ ما اصلاً موضوعی برای حرف زدن داریم؟ حرف همدیگر را میفهمیم؟ مگر چند بار پیش از او خواسته بودم شوهر کنم؟ یا اصلاً پیش از او به این نیت با مردی همکلام شده بودم؟
قطره اشک بعدی، بیخیال آه و نالههایش، راه خود را باز کرده از جلوی دیدهگان تارش رخت میبندد که بلغزد. با خود میگوید: از کجا باید میدانستم از یک جا به بعد، اینگونه زبان تَرم به کام بیدرکیاش خشک میشود و میچسبد؟ آه، تو که باخبری از دلم؛ از دل سنگینم که شده لجنزار کپههای حرفهای مرده.
اینجا بیشتر بخوانید👇🏼
https://gandomin.com/4821/
