Saba's jingilis
Canal cerrado
دارای مدرک دکتری جنشناسی از دانشگاه تهران https://t.me/BChatcBot?start=0103151f0405ed167d4901
Mostrar másIrán125 785La categoría no está especificada
502
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+530 días
Archivo de publicaciones
پیرمرده منو برد تو یه اتاق یه پارچه سیاه کشید رو سرموشروع کرد دعا خوندن
یکم بعد که گذشت انگار یکی با یه چاقو میزد به بدنم و با صدای وحشتناک میگفت این ماله ماست
انقدرر درد تو بدنم میپچید که همش جیغ میزدم و التماس میکردم پیرمرده بس کنه
همون موقع تو حموم دوباره حس کردم یکی کنارم وایساده
از ترسم سریع لباسامو پوشیدم دویدم بیرونو
قضیه روبرای مامان بزرگم تعریف کردم
محکم زد تو سرش گفت هزاربار بهت گفتم تنهایی قبرستون نرو
میگه به هوش اومدمو برای اینکه مامان بزرگ نترسه بهش گفتم خواب بد دیدم
رفتم حموم وقتی لباسو کندم دیدم روی بدنم چندتا جای کبودی هست
از ترس بدنم میلرزید ولی هرچی میخواستم جیغ بزنم نمیتونستم
یهو دیدم مامان بزرگم اومد تکونم داد وقتی تکونم داد این سنگینیه از روم رفت ولی من از شدت ترس و وحشت از هوش رفتم
میگه یهو انگار یه چیزی پرید روم انقد وزنش سنگین بود که حس کردم الان استخونام میکشنه
حتی صدای نفساشو میشنیدم
شبا حس میکردم یکی کنارمه بهم نگاه میکنه چشمامو که باز میکردم یه سایه میدیدم تو تاریکی که جلوم وایساده
انقد واقعی بود که اولش فک کردم مامان بزرگمه ولی هرچی صداش کردم جواب نداد
خوب که دقت کردم دیدم این هیبتی که جلوم وایساده اصلا خیلیی بزرگتر از مامان بزرگه انقد ترسیدم که سرمو کردم زیرپتو دیگه بیرون نیاوردم تا بره
میگه تنها کسی که منو دوست داشت مامان بزرگم بود
که وقتی دید انقد دارن باهام بد رفتاری میکنن منو برد پیش خودش
یه مدتی میگذره و این حلمیه ۱۴ سالش میشه و انقدررررررررر زیبا بوده که به قول خودش برام دردسر شده بود این زیبایی
بابام که همینجوریشم ازم بدش میومد و بهم سخت گیریای الکی میکرد
دیگه حتی نمیزاشت تا قبرستونم برم
اینا خانودگی خیلی از دختربدشون میومده و بیشتر پسرارو دوست داشتن
اینم تو بچگی تفریحش این بوده تنهایی بره قبرستون روی سنگ قبرا اب بریزه
