ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

Saba's jingilis

Saba's jingilis

关闭频道

دارای مدرک دکتری جن‌شناسی از دانشگاه تهران https://t.me/BChatcBot?start=0103151f0405ed167d4901

显示更多
伊朗125 785未指定类别
502
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+530 天
帖子存档
تازه کلیم پیرمرد بدبختو کتک زده بودن

ای جنای وحشی

میگه یهو حس کردم از زمین بلندم کردن بعدش محکم پرت شدم سمت دیوار دیگه از هوش رفتم

بگو یا زهرااااا

پیرمرده منو برد تو یه اتاق یه پارچه سیاه کشید رو سرموشروع کرد دعا خوندن یکم بعد که گذشت انگار یکی با یه چاقو میزد به بدنم و با صدای وحشتناک میگفت این ماله ماست انقدرر درد تو بدنم میپچید که همش جیغ میزدم و التماس میکردم پیرمرده بس کنه

sticker.webp0.18 KB

میگه وقتی پیرمرد منو دید بهم گفت عروسِ جن

sticker.webp0.25 KB

حالا این حلیمه رو برمیدارن میبرن پیش یه پیرمرده دعانویس

همون موقع تو حموم دوباره حس کردم یکی کنارم وایساده از ترسم سریع لباسامو پوشیدم دویدم بیرونو قضیه روبرای مامان بزرگم تعریف کردم محکم زد تو سرش گفت هزاربار بهت گفتم تنهایی قبرستون نرو

میگه به هوش اومدمو برای اینکه مامان بزرگ نترسه بهش گفتم خواب بد دیدم رفتم حموم وقتی لباسو کندم دیدم روی بدنم چندتا جای کبودی هست

از ترس بدنم میلرزید ولی هرچی میخواستم جیغ بزنم نمیتونستم یهو دیدم مامان بزرگم اومد تکونم داد وقتی تکونم داد این سنگینیه از روم رفت ولی من از شدت ترس و وحشت از هوش رفتم

میگه یهو انگار یه چیزی پرید روم انقد وزنش سنگین بود که حس کردم الان استخونام میکشنه حتی صدای نفساشو میشنیدم

شبا حس میکردم یکی کنارمه بهم نگاه میکنه چشمامو که باز میکردم یه سایه میدیدم تو تاریکی که جلوم وایساده انقد واقعی بود که اولش فک کردم مامان بزرگمه ولی هرچی صداش کردم جواب نداد خوب که دقت کردم دیدم این هیبتی که جلوم وایساده اصلا خیلیی بزرگتر از مامان بزرگه انقد ترسیدم که سرمو کردم زیرپتو دیگه بیرون نیاوردم تا بره

میگه تنها کسی که منو دوست داشت مامان بزرگم بود که وقتی دید انقد دارن باهام بد رفتاری میکنن منو برد پیش خودش یه مدتی میگذره و این حلمیه ۱۴ سالش میشه و انقدررررررررر زیبا بوده که به قول خودش برام دردسر شده بود این زیبایی بابام که همینجوریشم ازم بدش میومد و بهم سخت گیریای الکی میکرد دیگه حتی نمیزاشت تا قبرستونم برم

اینا خانودگی خیلی از دختربدشون میومده و بیشتر پسرارو دوست داشتن اینم تو بچگی تفریحش این بوده تنهایی بره قبرستون روی سنگ قبرا اب بریزه

تو یکی از روستاهای دورافتاده بوشهر بوده

داستان در مورد یه دخترست اسمشو میزاریم حلیمه

بیسمی‌اللهی الرحمنی الرحیم

اجیا میخوام داستان عروس جنو براتون تعریف کنم.