👄rüya🕊
Ir al canal en Telegram
ناشناس
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
288
Suscriptores
+1424 horas
+37 días
+330 días
Archivo de publicaciones
287
قسمت های از این بخش از رمان👇
در ذهن اسمه، در برابر آلبوم پر از خاطرات عادل، گذشته خودش مملو از سکوت بود.
در آن کودکی متروک که جز پدرش کسی به آن سر نمیزد، نه عکسهایی از یک باغ آفتابی وجود داشت و نه صدای مادری که با نگرانی بگوید: «سرما میخوری.»
هیچکدام از خاطراتش روی کاغذ ثبت نشده بود؛ هیچ عکسی در میان صفحات کتابی پنهان نشده بود.💔
..........
اگه بخوای...» با صدایی آرام و دعوتکننده گفت، «میتونیم فردا یه عکس بگیریم.»
مژههای اسمه کمی لرزید و با تعجب به عادل نگاه کرد.
عادل شانههایش را با اطمینان بالا نگه داشت.
«اولین عکست میشه.» صدایش مثل نسیمی بود که آتش میانشان را شعلهورتر میکرد. «برای شروع دیر نشده. به هر حال، حس میکنم داستان تو تازه از همین حالا شروع میشه.»
{دارم به این فکر میکنم که بعد از مرگ اسمه،عادل قراره بشینه این عکس رو تماشا کنه:))) اولین عکسی که خودش از اسمه گرفت.💔
امیدوارم نویسنده این عذاب رو تحمیل نکنه ولی خوب...
فقط منتظرم تمام بشه که کامل خونده باشم بعد توماری از فوش برای نویسنده اش حاضر کنم^^)}
#نور
287
+2
عکس های به کار گرفته در این قسمت
🖤✨🍁
♡ عکس های ازخونه عادل:)♡
....
♡عکس عادل و اهو♡
{اکسش🙄}
.....
#نور
287
#پارت2 #اسدیل_کلبه
همین که اسمه این حرفو شنید،خون به مغزش نرسید ،باسرعت خودش به عادل النی رسوند
دقیقا جلو عادل وایستاد
اسمه: از اینجا برو کوچاری اصلا حوصله تپ ندارم ،
عادل: با این کارت فک میکنی داری از ما
انتقام میگیری ،میخوای اذیت مون کنی
اسمه: هرطورکهدوستداریفک کن
برو کوچاری
همین که اسمه برگشت به سمت کلبه،
عادل با دو قدم رسید بهش یه دستشو زیر زانو
یه دستش دور شونه اسمه انداختو بلندش کرد
اسمه: چیکار میکنی خرسکوهی ،دیونهمنوبزار زمین
عادل:ها اسمه کوچاری،نشنیدم
اسمه:من ببین کوچاری، بزار زمین منو
شوخی ندارم
عادل: قبلا امتحان کردی نمردم میبینی دیگع
اسمه: منوببینبزارزمین،منوهمینالان
عادل: اصلا ،نه که تو داری بخاطر اتفاق کشتی
ومخفی کاریمون ازماانتقام میگیری ،هم خسارتمالیهمجانیمیزنی
بالاخره باید یه انتقامی در برابر این خیس
کردن ما باشه نه؟ نمیشه که ....
همینطور که داشت اینو میگف به سمت
دریا برگشتو گف
نظرتبا اینچیه،اسمهکوچاری؟
اسمهکههنوزگیجحرفا عادل بود
چشمش به دریا افتاد،
اسمه: منو ببین کوچاری ، اصلا فکرشم نکن
عادل: به نظر من خیلیم خوبع، اگه مریضیم بشیم ،هم باهم میشیم چون من مریض بشم ،
قرار تو به من برسی، من خوب بشم تو مریض بشی ، نمیشه این
اسمه: کی گفته من به تو میرسم ، من گناهم
بهتو نمیدم ،...
عادل:نده، اما قرار حساب این سطل اب پس
بدی ،اینکه در بری نداریم ،
با چند قدم عادل به دریا رسید وارد اب شد
تا به وسط دریا رسیدن
اسمه : عادل مسخره بازی درنیاره، خفهمیشم من ، نکن
عادل : من هستم ...،
عادل: وایسا،وایسا،.....
ببینممم ،تو به من عادل گفتی الان ؟
اسمه:گفتم ، گفتم
عادل: اگه یه بار دیگه بگی،
نمی ندازمت
287
#پارت2 #اسدیل_کلبه
حدودسهماهیبود،کهازداستان
تیمور کامیون ها گذشتهبود،
اسمهبخاطر ناراحتی که از عادل والنی داشت ،
یهکلبهچوبی کنار دریا دور از روستاکوچاریفورتنا اجاره کرده بود،
هروز به باغچه،درختا اطرف خونش
رسیدگی میکرد ،به تمیز کردن خونش میرسید....
تو این مدت هروز النی عادل میمودنبه
اسمهسر بزنن اما هربار نا امیدتر برمیگشتن
چرا ،چون اسمه نه به حرفاشون گوش میکرد
نهبهشون توجه میکرد،
یه روز از روز اسمه داشت پنجره های خونه
رو تمیز میکرد ،که از دور پیکاپ عادل دید که یکم دورتر از کلبه داره پارک میکنه ،
عادلالنی از ماشین پیاده شدن و به
سمت کلبه،حرکت میکردن ،...
اسمه:بیاین ، بیاین براتون دارم
مثل همیشه عادلوالنی هم تو راه کل کل میکردن که ایا ایندفعه اسمه برمیگرده یا نه..
النی: بابا ، ایندفعه تو هیچی نگو ، من حرف میزنم
عادل: من حرفی نمیزنم ، ولی مامانت یع چیزی میگه، خیلی ببخشید ولی نمیتونم
ساکت بشینم نگاه کنم ..
همینطور که داشتن کل کل ، میکردن یه سطل پرآب رو سر هردوتاشون خالی شد،
النی:پنجر رو ،فراموش کردیم بابا
عادل:همه خسارتی جانی میزنههممالی
اسمه: مگه نگفته بودم اینجا پیداتون نشه،
عااا، عادل کوچاری شیشه های ماشینتم
جدیده نمیخوای که تیکه تیکه بشه، می خوای ؟
عادل: اگه میتونی بیا ببینم منتظرم ....
287
Repost from Taşacak bu deniz | Daha17
استوری جدید دنیز❤️
اولاش، آیتک، باتوهان و برنا جمع شدن خونهی دنیز و بازی تیم ملی بانوان ترکیه رو دیدند😇
🌊@tasacakbudeniz_fam🌊
