es
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

Ir al canal en Telegram

ناشناس

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
288
Suscriptores
-324 horas
+87 días
+530 días
Archivo de publicaciones
پارت اخر امشب👆

#part46 <<اغوش تو: سودای قدرت>> [فلش بک] به مادرم که همیشه لبخند مهربان و شیرینی بر لب داشت نگاه کردم، درحال شستن لباس هایمان در لگن اهنی بود، هوا سرد و اب یخ زده بود و نوک انگشتانش را سرخ و زخم میکرد. دلم برایش ریش شد، به خاطر پدرم از یک دختر اشرافی به زنی رعیت و ساده تبدیل شده بود. شکمش برامده بود و بنظر میرسید برادر یا خواهر کوچکم بزودی بدنیا میاد. ترس دوباره به جانم افتاد، ده سال بیشتر نداشتم اما میفهمیدم که چه زجری میکشید، این بچه ی هفتم بود... من و دوخواهر بزرگترم تنها فرزندانی بودیم که سالم بدنیا اومدیم. باقی نوزاد ها یا در شکم مادرم و یا موقع بدنیا امدن مرده بودن. طبیب گفته بود بارداری مجدد برای مادرم اصلا خوب نیست اما پدرم که فقط به دنبال فرزند پسر بود این چیز هارا نمیفهمید. اشک در چشمانم حلقه زد، دلم برای او میسوخت...برای خودم...خواهرانم...و تمام زنان مظلوم این سرزمین. نارین و ماریا در اشپزخانه بودنند و شام امشب را حاضر میکردنند، من هم درحال جارو و گرد گیری بودم. صدای سنگی که به شیشه خورد مرا از جا پراند، لبخند خوشحالی زدم و با قدم های بلد به سمت حیاط پشتی دویدم. او امده بود... مثل همیشه به درخت توت خانمان خیره بود، موهای بلند و نقره ایش با وزیدن نسیم ارام تکان میخورد و هیکل ورزید و قد بلندش در ان لباس پارچه ای خیلی زیبا بود. _فاتیح؟ با صدای بلندی صدایش زدم، مانند همیشه اول یک لبخند کوتاه زد و بعد سرش را به سمت من برگرداند. نگاهم در ابی شفاف و سرد چشمانش گره خورد،هم از او میترسیدم و هم تنها چیزی بود که از زندگی میخواستم. با قدم های کوتاه به سمتم امد، رشته ی موی فر و بلندم را پشت گوشم زد و سر تا پایم را برنداز کرد. لبخند شاد و بازیگوشی زدم و ارام گونه ی سردش را بوسیدم، نمیدانستم از کی شروع شد فقط میدانم که از شش سالگی یک پسر با موهای نقره ای همیشه پشت حیاط خانمان منتظر من میماند. چهره اش سنگی و سرد بود و مرا میترساند اما باز هم اولین پسری بود که به من توجه میکرد و مرا دوست میداشت. _دمسیوس...هوا سرده...چرا چیزی نپوشیدی؟ شانه ام را با بی قیدی بالا انداختم و چیزی نگفتم، خانواده ی من با اینکه خون اشراف و شاه و شاهزاده در رگهایشان بود ولی از یک گدا هم کمتر پول داشتند. دلم نمیخواست به او بگویم که هزینه ی خزیدن پالتو و شالگردن را نداشتیم. #A

عادل اول حسود بوده بعد دست و پا در اورده

من میمیرم براشون 🔥🔥

وای لباسش😭😭
وای لباسش😭😭

تا زهرا پارت بذاره یه توییت بخونید😂🥹

Repost from Family 🌿
نوشته عادل حتی اینجا واسه اینکه اسمه‌ از دست تیمور عصبانی شده هم حسادت می‌کنه:)))❤️
نوشته عادل حتی اینجا واسه اینکه اسمه‌ از دست تیمور عصبانی شده هم حسادت می‌کنه:)))❤️

بریم پارت

کاش کاکرو میومد ده تا میزد به این زردکا

ژاپن باخت حالم گرفته شد

اه

ماچچچ

جیگر خودمی🔥🔥

ولی گناه دارین اخر شب یکی یا دوتا پارت میزارم

نه خستم😂

sticker.webp0.14 KB

زهرا پارت نمیدی😁😁😁

😭😭😭😭😭😭🛐🛐🛐🛐

🥹🦋
🥹🦋

فصل اول:🌸🥹🩷🦋🙈🫂 فصل دوم:🖤😧🗿⚔🪓🩸