خورشیدِ نارنگی.
Ir al canal en Telegram
For the things I get lost in.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
619
Suscriptores
-424 horas
-157 días
-1530 días
Archivo de publicaciones
کجاست خوشحالیه من؟
تیله ها و توپ نازنینم
لباسی که درخت گیلاس پاره ش کرد؟
کودکیم رو بی خبر ازم دزدین
بدون پنجره ماندم مامان
بادکنکم توی سیم خار دار گیر کرد*
جوانیم کجاست مامان؟
هر چیزی که این خفگان رو از بین ببره
مثل نان و عشق
اه هر چیزی بجز عشق
وقتی بزرگ تر شدم تقسیمش کردم=
نمیتونستم انسان ها رو درک کنم**
این چه عذاب سختی بود مامان،
به سفره گرگ ها افتادم
کجاست طاقت من مامان؟!
اسباب بازی های من کجاست؟
آکواریوم و قناریم؟
گل کاکتوسی که براش خیلی حساس بودم!
کتاب هایم را بدون باز خواست ازم گرفتن،
دیوار ها حرف نمیزنن ، مامان!
و هیچ دری باز نمی مُونه *
کجاست جوانی من ؟؟؟
سکوت، سکوت، سکوت
سکوت، سکوت
و سکوت میکنم چون
فقط آن میتواند من را درک کند.
چون آغاز و پایان هرچه
فقط سکوت بود
و هر زمان زنده میماند؛
حتی وقتی همهچیز تمام میشود
باز سکوت باقی میماند.
چون اگر خلقت بشریت در حرکت باشد،
به رگبار بستن کلمات را ترجیح میدهد
و دقیقاً همان زمان زندگی میمیرد
و جان نمیماند برایش؛
دقیقاً همان زمانی که
انسان دهان باز گشود.
به جای آنکه انسان یاد بگیرد
با کلمات بازی کند
یا آنها را بفهمد،
زبان گشود
و کلمات را به سلاح تبدیل کرد.
شاید خداوند نتوانست
برای پلشتترین اختراعش تعریفی پیدا کند
و او را انکار میکند؛
و انسان هم نتوانست
هیچگاه جلوی آن را بگیرد.
خورشیدِ بی نور
فروغ✍🏻
Repost from ·Alaska, Alaska·
من همیشه از شدت عشقی که توی وجودمه ترسیدم. از اینکه نکنه چیزی رو که دوست دارم، با همین دوست داشتن زیادم خسته کنم یا از بین ببرم. برای همین خیلی وقتها خودم رو دور نگه داشتم؛ کمتر خواستم، کمتر نزدیک شدم، کمتر اجازه دادم کسی بفهمه چقدر عمیق همهچیز رو احساس میکنم. از این میترسم که دوست داشتنم زیادی شدید باشه؛ که دستهام انقدر یک چیزی رو محکم در آغوش بگیرن که بهش صدمه بزنن. برای همین خیلی وقتها عشقم رو پنهان میکنم؛ توی عمیقترین بخش از وجودم که حتی دیده نشه. اما هرچقدر بیشتر سعی میکنم حبسش کنم، بیشتر خودش رو نشون میده. بعضی چیزها رو نمیشه برای همیشه پنهان کرد، چون حقیقت اینه که من بلد نیستم نصفه و نیمه دوست داشته باشم. وقتی یک چیزی یا کسی رو دوست دارم، همهی وجودم درگیرش میشه.
اگر روزی درِ این خانه را زدی،
با خودت
کمی نور بیاور؛
من هنوز
خاموشی را زندگی میکنم.
لُکه؛
"واژهای از جنوب، به قدمهای آرام و تابدار شتر میگویند.
حرکتی آهسته میان گرما و جاده؛
انگار هر قدمش قصهای از صبر، سفر و سکوت دارد."
*انگار ما در این مدت ها لُکّه میرویم*
