خانوم شیرین
Ir al canal en Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
397
Suscriptores
-124 horas
-67 días
-4230 días
Archivo de publicaciones
397
خانه ات سرد است ؟
خورشیدی در پاکت می گذارم
و برایت پست می کنم.
ستاره ی کوچکی در کلمه ای بگذار
و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم...
منوچهر آتشی
397
+1
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
حافظ عزیز
397
چگونه میتوانستم عاشقت نشوم، درحالی که تو نور خانه تاریک من شدی، زمانیکه گوشهی اتاقم، از درد مچاله شده بودم...
397
چه اهمیتی دارد که کجای جهان ایستادهام و از دار دنیا چه از خود دارم؟
وقتی تو را دارم که حتی با یک لبخندت کل جهانم تا ابد سرمست در تمام خیابان های خیالت خنده کنان میرقصد.
شیرین
397
عزیزِ من!
داشتم چای میخوردم و حافظ میخواندم که چیزی دستم را گرفت
و به سوی تو کشاند؛
احساس کردم الان باید تا آخرین نفس بر قلبت دوستت دارم هایی را ببارم که از اعماق وجودم کنده شدند.
انگار امشب با خود عشق ملاقات کردم.
شیرین
397
+1
به چای دعوتت کنم
یا به باقی عمرم؟
پ.ن: چای در هر صورت باید باشه «یا» نیارید براش بابا😭😂
