قانونِ بیرحمِ دل❤️🔥
Ir al canal en Telegram
«در این قصه، عشق قانون نیست... بیرحمانهترین مجازاته.» 📖 قانونِ بیرحمِ دل ✍🏻 همرازِ ماه @The_moon0081 🖤 رمان در حال تایپ... پارتگذاری..هر روز 🧚♀️💌
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
5 058
Suscriptores
+9124 horas
+1217 días
+3 45930 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
#فولعاشقانه❤️🔥
_گفتی تنش به #تنت نخورده؟
ترسیده عقب رفتم:
_راجع به چی حرف میزنی؟
گردنم توی دستش اسیر شد:
_میخوای بگی این همه مدت گذاشته توی طاقچه فقط نگات کرده #دخترحاجی؟
دستش رو پس زدم:
_ولم کن #امیرحسین، رفتی عشقو حالتو کردی حالا طلبکــارم هستی؟
موهای آشفتم رو پشت گوشم زد:
_زن سابقم به خوشگلی تو نبود #عروسک کوچولو!
تقلا کردم گردنمو رها کنم:
_دیر اومدی دیگه نمیخــوامت...
بی توجه صورتم رو نوازش کرد:
_آروم بگیر، میخوام لمس کنم #تنی رو که این همه وقت از چنگــم درآورده بودن🫦🔞🔥
https://t.me/+-6OrL1u6WDU1OGNk
امیر حسین بعد از سال ها به دختری برگشته که روزی ترکش کرده بود، اما نمیدونه حلما دیگه...🔥https://t.me/+-6OrL1u6WDU1OGNk •••••♪•••••♪••••• 5:40پاک✨نیم ساعت نوپست❌ جبرانی
Repost from N/a
من سیاوشم❌🔥
پسری که بعد از یه تجربه تلخ درباره دختری که بهش دلبسته بود و ترک شدنش توسط همون در قلبشو به روی عشق میبنده و فقط روی کارش تمرکز میکنه ، اما خبر نداره که دلش خونهی امن دختری میشه که چشمای عسلیش دنیای سیاوش رو روشن میکنه!🔥
اما با برگشتن عشق قدیمیم کاری کردم که...🔞❌
️https://t.me/+Hzb20YRg6m82ODg8
╰┈┈┈━ tap here to read❌🔥 ━┈┈┈╯
•••••♪•••••♪•••••
10:20 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
_ هنوزم فکر میکنی این ازدواج یه انتخابه؟
انگشتهای دخترک دور لبهی لباسش جمع شد.
_ من همسر تو بودن رو نخواستم...
مرد ساکت و مرموز قدمی جلو آمد؛ آنقدر نزدیک که سایهاش روی صورت دخترک افتاد.
_ میدونم خورشید🔥
دخترک لبهایش را به هم فشرد و مرد چانه اش را چنگ زد
_ اما من ازت اجازه نگرفتم.
دستش بالا آمد و حلقه را میان انگشتانش چرخاند.
_ من وقتی چیزی رو بخوام، به دستش میارم... حتی اگه مجبور بشم برای نگه داشتنش، همهچیز رو خراب کنم!❌
دخترک سعی کرد دستش را پس بکشد.
مرد حلقه را رها کرد و آرام در گوشش گفت:
_ اینو یادت بمونه...
چشمهایش روی حلقه ثابت ماند.
_ این حلقه رو من دستت کردم؛ و تا وقتی خودم نخوام، هیچکس جرئت نمیکنه از دستت بیرونش بیاره.
مکث کرد.
_ حتی خودت!
و بعد به دریای چشمانش نگاهی انداخت
_و هیچ وقت قرار نیست بخوام درش بیارم!🔞🫦🔥
https://t.me/+98qvIFHUWdphYjI0
https://t.me/+98qvIFHUWdphYjI0
•••••♪•••••♪•••••
10:20 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
#قانون_بیرحم_دل
#همراز_ماه
#پارت_ششم
ساعت هشت صبح بود که لیلی به خانه رسید.
تمام شب را در بیمارستان گذرانده ... و حالا تنها چیزی که میخواست، دیدن دخترش بود.
در را که باز کرد، صدای تلویزیون و خندههای کودکانه در خانه پیچیده بود.
جیران روی زمین نشسته و عروسکهایش را دور خودش چیده بود. هر از گاهی نگاهش را به تلویزیون میانداخت و دوباره مشغول بازی میشد.
با دیدن مادرش، عروسکش را کنار گذاشت و از جا بلند شد.
_مامان!
لیلی لبخند کمجانی زد.
_سلام عزیزم...
جیران چند لحظه به صورت مادرش خیره ماند. رنگ صورتش پریده بود و چشمهایش از گریه سرخ شده بودند.
_مامان... چی شده؟
لیلی نگاهش را دزدید.
_چیزی نیست عزیزم... برو بازیتو بکن.
جیران هنوز نگاهش میکرد، اما چیزی نگفت.
خاله عصمت که از آشپزخانه بیرون آمده بود، با دیدن حال لیلی قدمی به سمتش برداشت.
_لیلی جان... چی شده؟ چرا این شکلی شدی؟ صبح هولهولکی جیران رو پیش خودم اوردی ..گفتی باید بری یه جایی... چه اتفاقی افتاده؟
لبهای لیلی لرزید.
نگاهی به جیران انداخت؛ بعد سرش را پایین انداخت و اشک از گوشه چشمش سرازیر شد.
خاله عصمت با نگرانی دستش را گرفت.
_لیلی؟
لیلی دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
با صدایی شکسته گفت:
_عصمت... حیدر مرده...
عصمت خشکش زد.
_چی؟!
لیلی دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای گریهاش بلند نشود.
_کشتنش...
جیران که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، با شنیدن حرف مادرش، آرام به سمتشان برگشت.
Repost from N/a
قبل از شروع مدارس و دانشگاه ها قوی ترین رمان های این ماه تلگرام با پارت های آماده رو بخون و لذت ببر😱❤️🔥✨:
فرشته مرگ❌🧝🏻♀️
دخترک بی نوایی در آغوش هیولا گیر افتاده بود؛جایی که عشق، رنگِ جنون گرفته بود و آن آغوش گرم به زندانی بدون هیچ راه فراری تبدیل شده...❌🔥
#دارک_مافیایی_عاشقانه
https://t.me/+98qvIFHUWdphYjI0
نــیــمــه ِ هَــمــراز🔥❤️🔥
مردی که بعد از شکستن قلبش قسم خورده بود دیگه عاشق هیچ دختری نشه اما با یک تصادف،دختری وارد زندگیش شد که قرار نبود فقط قلبش رو بلکه راز پنجاه سالهی دو خانواده رو هم بیدار کنه...❤️🔥❌ #فولعاشقانه_انتقامی_معمایی
https://t.me/+0IXAD3BUSqIwNjhk
آن ســ🪽ـــوی طبیـ❤️🔥ـعت
طناب دار رو از دور گردنش باز کرد و خونسرد رو به تن لرزونش پچ زد:
_اگه میخوای تاجت رو پس بگیری... اول باید یاد بگیری هیولا باشی!
#ماورایی_عاشقانه_رومنس
https://t.me/+AWEqoyqW5KAwYTFk
در حصار عشق🍂🔥
🫦فیلمبرداری که با دیدن عروس که زمانی دوست دخترش بوده میزنه بالا و توی دست شویی های تالار عروسو🔞🔥
#ممنوعه_مثلتعشقی_عاشقانه
https://t.me/+LbHU6JIpZRRiZTY8
دولور⚜❤️🔥
راز و رادان دو بی گناهی که بخاطر اسرار نهفته و خطرناک قدیمی مجبورن وارد بازی کثیف خانواده ها شن و این وسط...❌🔥
#عاشقانه_مافیایی_رازآلود
https://t.me/+L_beOEjH1R9jM2Jk
•••••♪•••••♪•••••
22:30 پاک✨3 ساعت نوپست❌
برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
تن ظریف و لرزانش را در آغوش کشید؛
آغوشی که هیچ بویی از پناه نداشت... بیشتر شبیه زندان بود.
_ خورشیدم... باز هم میخواستی فرار کنی؟❌
انگشتانش را لابهلای ابریشمهای طلایی موهایش کشید.
_ اونم با اون پسرهی عوضی؟
دخترک از ترس حتی جرئت نفس کشیدن نداشت.
نگاهش در چشمانش قفل شد و صدایش سرد و آرام پایین آمد:
_ فقط بهم بگو بهت دست زده!
مکث کوتاهی کرد؛ لبخند محوی گوشهی لبش نشست.
_ چون اگه جوابش آره باشه، کاری میکنم آخرین چیزی که توی این دنیا حسرتش رو بخوره... همون لحظهای باشه که دستش رو به خورشیدِ من زد😱❌🔥
https://t.me/+98qvIFHUWdphYjI0
https://t.me/+98qvIFHUWdphYjI0
•••••♪•••••♪•••••
17:20 پاک✨
برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
به اصرار شما چنل ⭐👑 VIP 👑⭐ پر طرفدارترین رمان عاشقانه تلگرام رو براتون پیدا کردم❤️🔥
لینکش محدودیت ظرفیت داره❌
دستم رو دور کمر ظریفش حلقه کردم و سمت تنم کشیدمش... این دختر جونم شده بود...❤️🔥
توی کل طول تولد انتظار تنها شدنمونو کشیده بودم ..
آروم کنار گوشش پچ زدم : چی میشه بدزدمت و ببرمت یه جا دست کسی بهت نرسه؟✨
مخفیت کنم کسی نبینتت... من تحمل ندارم این همه زیبایی رو کسی جز من هم ببینه همـرازم ...🌻🌞
نرم نگاهش کردم: دنیـام گره خورده به چشمای عسلیت... میدونستی اینـو؟
با خجالت لبخندی زد که یه جون به جونام اضافه شد🔥
سر جلو بردم و نفس عمیقی توی موهاش کشیدم...
- ولی... این خانم زیبا و این همه زیبایی رو کسی جز من نمیبینه...🫦
موهاش رو پشت گوشش فرستادم ، در اتاق رو باز کردم و ... 😶🌫️♥️
https://t.me/+Hzb20YRg6m82ODg8
https://t.me/+Hzb20YRg6m82ODg8
پسر ۲۸ سالهای که بعد از شکستن قلبش قسم خورده بود دیگه عاشق هیچ دختری نشه... اما...با یک تصادف، دختری وارد زندگیش شد که قرار نبود فقط قلبش رو بلکه راز پنجاه سالهی دو خانواده رو هم بیدار کنه...❌🔞•••••♪•••••♪••••• 17:20 پاک✨نیم ساعت نوپست برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
-مگه من چه گـناهی داشتم که از سر نقشه عاشـقم کردی و اینطور زجـرم دادی ارسلان؟🖤
با دستهای گرمش صورتم و قاب گرفت و انگشتای پینه بستهاش رد اشکها رو لمس کردن!
-چرا باور نمیکنی که منم عاشقتم عمر ارسلان؟ قرار نبود تو این شرطبندی خودمم بهت دل ببازم اما...!
خندهی تلخی کردم و مشتی رو سینهاش کوبیدم.
-اما چی؟ اما دیدی میتونی از تن و بدنم استفاده کنی؟
اخمی رو صورتش نشست و فَکمو چنگ زد.
-حق نداری حتی یه لحظه هم فکر کنی من از سر نقشه بکا...رتت رو گرفتم که همون موقع هم از سر علاقه اون رابطه شکل گرفت!
پس چنگالاتو غلاف کن که عصبی شَم تن سفیدت باز کبود میشه عروسکم!🔞❗️🍒
https://t.me/+LE3941UqRxE4NzE0
پسره با نقشه و از روی شرطبندی نزدیکش میشه اما با فهمیدن دختره هم حاضر نیست ولش کنه و...🔥❗️🔞
•••••♪•••••♪•••••
10:20 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
ـعاقبت خیانت زن به شوهرش چیه آیلارجانم؟🔞
تن برهنهم رو در آغوش کشیدم تا از نگاههای هیزش در امان بمونم
ـتو منو دزدیدی و لختم کردی ازم فیلم گرفتی عوضی بهم تجاوز کردی و فیلمشو برا شوهرم فرستادی من خیانت نکردم!
حامد پوزخندی زد و روی تنم خیمه زد:
ـمن از قبل اون شوهرت عاشقت بودم قندعسل تو ندیدی کور بودی.🥂🫦
تف توی دهنم رو انداختم رو زمین و جیغ کشیدم
ـکثافت خواهر رفیقت بودم و بهم نظر داشتی یه دخترباز عیاش چی داشت که ببینمش ها؟🍒
چونهم رو با خشم تو دستش گرفت و فکش قفل شد
ـخفهههه شو آیلار تا نکشتمت مثل سگ عاشقت بودم و ندیدی رفتی زن اون پسرخاله بیهمهچیزت شدی و داغ اولینهاتو به دلم گذاشتی....🥂
سیلی محکمی تو صورتش زدم که بهتزده نگاهم کرد و بعد آتیش بارید از چشماش و بلند شد موهامو گرفت و روی زمین کشید
ـبهت نشون میدم کثافت و عوضی یعنی چی...هر روز روزی هزار بار بهت تجاوز میکنم تا حاملهشی و از شوهرت طلاق بگیری آیلار ...مثل سگ عاشقم میشی میبینی حالا!🔞🔥😱
از شدت درد جیغ کشیدم که همون لحظه منو تو اتاق پرت کرد و روم خیمه زد و.....
https://t.me/+PemlVn9fvyYzMzQ0
https://t.me/+PemlVn9fvyYzMzQ0
•••••♪•••••♪•••••
10:20 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
_ چرا اون بچه رو دخترم صداش میزنی؟🔥
چشمهایش از تعجب گرد میشود. ثانیهای حتی نمیداند چه جوابی باید بدهد.
_ دخترمه!
پوزخند کوتاه میزند و یک قدم جلو میآید و طلبکار میپرسد.
_ پدر این دخترت کو؟... خانم وکیل، شناسنامه سفید بچهدار شدی؟!
طعنهاش مثل سیلی روی صورتش مینشیند و تناش از خشم به رعشه میافتد اما اینبار عقب نمیکشد.
_استاد یزدانپناه حد خودتون رو بدونید!
نعرهاش چنان از سینه کنده میشود که شیشههای خویشتنداری بینشان فرو میریزد.
_ حد منو تو تعیین کن... چهارساله دنبالتم!... از خونه تا دانشگاه... از دانشگاه تا محل کار همه میدونن چشمم دنبال خانم وکیله اما اجازه وکالت عقد رو ندارم...
#انتقامی #عاشقانه #درام
🔥#توصیه_ادمین🔥https://t.me/+a_5FEBY4Idw5YWM0 •••••♪•••••♪••••• 10:20 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
#قانون_بیرحم_دل
#همراز_ماه
#پارت_پنجم
درِ سردخانه که باز شد، سرمای سنگینی به صورت لیلی خورد.
چند قدم جلو رفت؛ اما همین که چشمش به تخت افتاد، قدمهایش متوقف شد.
پارچه سفید تا روی صورت مرد کشیده شده بود.
لیلی دستش را روی دهانش گذاشت و با صدایی لرزان گفت:
_نه... نه، خدایا...
مردی که همراهش بود، آرام پارچه را کنار زد.
نگاه لیلی روی صورت بیجان حیدر ثابت ماند.
انگار تمام دنیا برایش متوقف شد.
زانوهایش سست شد و اگر دست پلیس نبود، روی زمین میافتاد.
_حیدرررر...
صدایش شکست و اشکهایش بیوقفه روی صورتش ریخت.
_حیدر، پاشوووو... تو که قول داده بودی برگردی....
مرد چند لحظه سکوت کرد و بعد با تأسف گفت:
_متأسفم، خانم... همسرتون با شلیک گلوله کشته شده.
لیلی با چشمانی پر از اشک به او خیره شد.
_ ششلییک؟یعنی... چی؟
_این یک قتل عمدیه. طبق بررسیهای اولیه، همسرتون قبل از مرگش مدارک محرمانهای همراه داشته و ظاهراً همین موضوع با قتلش ارتباط داره.
لیلی با ناباوری سرش را تکان داد.
_امکان نداره....
مرد آهسته گفت:
_فعلاً هیچ شاهدی نداریم. برای همین باید هر چیزی که درباره کارها، رفتوآمدها یا ارتباطات همسرتون میدونین، بهمون بگین.
لیلی اشکهایش را پاک کرد و با صدایی شکسته گفت:
_من فقط میدونم شوهرم وکیله... از کاراش چیزی نمیدونم. به خدا هیچ اطلاعی ندارم...
Repost from N/a
تا الان فکر میکردی خیلی رمانای فوق العاده ای خوندی نه؟
بعد این لیست چی میگی پس؟!😮💨❌🔥
مسافر پاریس❤️🔥
من آیلارم دختری که شوهرم طلاقم داد و بابام میخواست سرم رو ببره چون میگفتن هرزهام ولی من گناهی نداشتم که رفیق داداشم عاشقم بوده❌ولی اون ...🔞🍷
#اروتیکــعاشقانهــصحنهدار
https://t.me/+PemlVn9fvyYzMzQ0
کلانتری وصال🔥
ارسلان بی رحم به خاطر شرطبندی با دوستاش به فاطمه نزدیک میشه. دختر جذابی که فکر میکرد ارسلانواقعاً عاشقشه و حتی بکارتش رو به اون داد اما غافل از اینکه...❤️🔥🔞❗️
#اجتماعی_عاشقانه_واقعگرایانه
https://t.me/+LE3941UqRxE4NzE0
بنبسـ❤️🔥ـت زمهـ❤️🔥ـریر
قرار بود به نیت انتقام از پدرش بهش نزدیک بشه اما حالا که اَوینار خواستگار داره دلش وحشی و طلبکار، روی مهری که از اون مرد طلب داره، خواستن اون دختر رو فریاد میکنه...
#عاشقانه #انتقامی #اجتماعی
https://t.me/+a_5FEBY4Idw5YWM0
°•° نــیــمــه ِ هَــمــراز🪽🫀 °•°
پسر ۲۸ سالهای که بعد از شکستن قلبش قسم خورده بود دیگه عاشق هیچ دختری نشه اما ناگهان وقتی احساس کرد باز دلش رفته..عشق قدیمیش برمیگرده و...❌🔞 #انتقامی_معمایی_فولعاشقانه
https://t.me/+Hzb20YRg6m82ODg8
آن ســ🪽ـــوی طبیـ❤️🔥ـعت
من از نسل زنانی بودم که ساکت ننشستن و جنگیدن اما اون مرد بی رحم که آوازش لرز به تن همه می انداخت باهام کاری کرد که...❌🔞
#ماورایی_عاشقانه_خیانتی
https://t.me/+AWEqoyqW5KAwYTFk
•••••♪•••••♪•••••
23 پاک✨3 ساعت نوپست❌
برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
_ چرا اون بچه رو دخترم صداش میزنی؟🔥
چشمهایش از تعجب گرد میشود. ثانیهای حتی نمیداند چه جوابی باید بدهد.
_ دخترمه!
پوزخند کوتاه میزند و یک قدم جلو میآید و طلبکار میپرسد.
_ پدر این دخترت کو؟... خانم وکیل، شناسنامه سفید بچهدار شدی؟!
طعنهاش مثل سیلی روی صورتش مینشیند و تناش از خشم به رعشه میافتد اما اینبار عقب نمیکشد.
_استاد یزدانپناه حد خودتون رو بدونید!
نعرهاش چنان از سینه کنده میشود که شیشههای خویشتنداری بینشان فرو میریزد.
_ حد منو تو تعیین کن... چهارساله دنبالتم!... از خونه تا دانشگاه... از دانشگاه تا محل کار همه میدونن چشمم دنبال خانم وکیله اما اجازه وکالت عقد رو ندارم...
#انتقامی #عاشقانه #درام
🔥#توصیه_ادمین🔥https://t.me/+a_5FEBY4Idw5YWM0 •••••♪•••••♪••••• 17:40پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
-به خاطر شرطبندی نزدیکم شدی و باهام رابطه داشتی؟! داری باهام شوخی میکنی ارسلان؟🖤
چشمهای سیاهش رو بهم دوخت. چشمهایی که برخلاف قبل هیچ گرما و محبتی توشون نبود. نیشخندی زد.
-نه پس فکر کردی واقعا عاشق چشم و ابروت شدم عروسـک؟❗️
بعد از حرفش دستشو روی بدنم کشید. روی پوست لخـ.ـت گردنم، سـینه هام، شکـمم و همینطور پایین تر رفت تا به رونم رسید...! چنگی به رونم زد و گفت:
-البته باید بگم عاشـق رابـطه باهات شدم جوجـه کوچـولو! خوب با بدنـت بهـم حـال دادی...🍒🔥
https://t.me/+LE3941UqRxE4NzE0
https://t.me/+LE3941UqRxE4NzE0
ارسلان، پسر بیرحمی که به خاطر شرطبندی با دوستاش به فاطمه نزدیک میشه. دختر هات و جذابی که فکر میکرد ارسلان واقعاً عاشقشه و حتی بکارتش رو به اون مرد بیرحم داد اما غافل از اینکه...❤️🔥🔞❗️
#کلانتریوصال🔥
#عاشقانهاینابازجنسواقعیت
•••••♪•••••♪•••••
17:40 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
ـکثافت دست بهم بزنی روزگارت رو سیاه میکنن🔞🔥
حامد دستش رو از زیر شلوارم رد کرد و پوزخند زد:
ـکی؟داداش پفیوزت یا شوهر بیغیرتت که بهت انگ هرزگی زد و آبروتو برد؟💦❌
آب دهنم و قورت دادم و با چشمای اشکی گفتم:
ـنکن حامد بدبختم کردی شوهرم میگفت با تو رابطه دارم ولی....
دستش رو لبام گذاشت و گفت:
ـمن عاشقتم آیلار انقدر که برام مهم نیست شوهرداشتی و باکره نیستی!🍓🍒
لباش رو لبام گذاشت و بوسید
هق زدم و نالون گفتم :
ـتو رفیق داداشمی بعد میخوای به ناموسش تجاوز کنی؟😱🥂
موهام رو خشن پیچوند و غرید:
ـدِ کمتر گوه بزن زنیکه قبل اینکه زن بشی گفتم عاشقتم ولی رفتی زن اون حرومی شدی حالا یه بچه میکارم تو شکمت که مال من بشی🔞🔥
وحشتزده نیمخیز شدم که تخت سینم کوبید و شلوارش رو پایین کشید و ....
https://t.me/+PemlVn9fvyYzMzQ0
https://t.me/+PemlVn9fvyYzMzQ0
آیلار دختر معصومی که رفیق داداشش عاشقش شده و یه کاری میکنه که...😔🫦
•••••♪•••••♪•••••
17:40 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
#کابوس داستان زندگی دختریه که یه شب توی بیخبری زندگیش رو باخت❌🔥
گیج و سردرگم بهش نگاه کردم و با دلواپسی نجوا کردم:
ـ چرا از عمو انقدر کینه داری؟ چرا اینجوری راجعبهش حرف میزنی؟
ـ چجوری؟
ـ یجوری که انگار باهاش دشمنی داری؟! از مدل حرف زدنت خوشم نمیاد حس بدی بهم میده.
ـ چه حسی؟
ـ حس میکنم طوفانی در راهه که کسی جلودارش نیست.
سر چرخوند و توی نگاه نگرانم لب زد:
ـ هیچکس از آینده خبر نداره...
https://t.me/+T4a2BZN_JeZlZDc0
https://t.me/+T4a2BZN_JeZlZDc0
🎶
داستان دختری که قربانی یه انتقام دیرینه شد!❌🔞
•••••♪•••••♪•••••
10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
من نوا ام🔥
خیاط جوونی که ناخواسته وارد محلهای مرموز میشه و با شاهخط، بزرگترین مرد مافیا، روبهرو میشه❌🔞
یک دیدار اشتباه، عشق جنونآمیزی را رقم میزند؛ عشقی که شاهخط برایش حاضر است یک شهر را به خاک و خون بکشد...❌🔞
https://t.me/+Z2EVngmC02BjYzA0
•••••♪•••••♪•••••
10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
رادان؛ مردی كه همه ازش حساب میبرن اما برگشتن یه نفر قراره تمام معادلاتش رو به هم بریزه!🔥❌
یه راز قدیمی…
یه دختر كه نباید برمیگشت…
و اتفاقی كه قراره پرده از روی خیلی چیزا برداره اما بدتر از همه اینه كه رادان از چیزی خبر داره كه راز هنوز نمیدونه…💥
این وسط فقط رازه که قربانی اون و دنیای کثیفش میشه!🔞❌
https://t.me/+L_beOEjH1R9jM2Jk
•••••♪•••••♪•••••
10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
#قانون_بیرحم_دل
#همراز_ماه
#پارت_چهارم
بوی الکل حالت تهوعش را بیشتر کرد، اما بی توجه به آن خودش را هرچه سریعتر به پذیرش رساند. مشخصات همسرش را داد و مسئول پذیرش از او خواست کمی منتظر بماند تا صدایش بزنند.
با قدمهایی لرزان روی صندلی نشست. نمیتوانست تپش قلبش را نادیده بگیرد. حسی درونش میگفت برای همسرش اتفاق بدی افتاده...، اما هنوز امید داشت...
دقایقی بعد، مردی با لباس پلیس مقابلش ایستاد. لیلی با دیدنش لرزان از جا بلند شد.
_چ... چی شده؟ چه اتفاقی واسه همسرم افتاده؟
مرد با نگاهی غمگین به او خیره شد.
_خانم، با ما تشریف بیارین... باید جسد شناسایی بشه.
لیلی روی زمین سرد سقوط کرد ....شوکه گفت:
_جسدددد؟ کدوم جسد؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟
مرد قدمی به سمتش برداشت.
_خانم، آروم باشید لطفاً...
لیلی با ناباوری سرش را تکان داد و اشکهایش بیاختیار سرازیر شد.
_نه... این نباید حیدر باشه..
مرد با لحنی آرام گفت:
_انشاءالله خودش نباشه، خانم... هنوز هیچی قطعی نیست. فقط باید برای شناسایی جسد با ما بیاین.
لیلی با دستهایی لرزان پشت سر مرد قدم برداشت... اما هر چه جلوتر می رفت ...قدم هایش بی جان تر می شد...
Repost from N/a
جنجالیترین رمان های تلگرام فول هیجان با محدودیت عضوی❌🤫
هیس بی صدا وارد شو:
کابوس🔥❌
نغمه دختریه که توی مستی داراییش رو از دست میده و برای حفظ آبروش مجبوره همخواب استاد موسیقی خشن و بیمارش بشه و هرشب یه جور شکنجه میشه... 😱😱
#انتقامی_اجتماعی_عاشقانه
https://t.me/+T4a2BZN_JeZlZDc0
دولور⚜❤️🔥
راز و رادان دو بی گناهی که بخاطر اسرار نهفته و خطرناک قدیمی مجبورن وارد بازی کثیف خانواده ها شن و این وسط...❌🔥
#عاشقانه_مافیایی_رازآلود
https://t.me/+L_beOEjH1R9jM2Jk
لیدِر محله_شاه خط محله ❌🔥
من مردم برای این رمان از بس خفنه🤯🔥
شروین، شاه خط محله پسری از جنس خــون و نوا، دختری که ناخواسته پا به قلمروی اون میزاره و...😰🚷
#مافیای_دارک_محله_ای
https://t.me/+Z2EVngmC02BjYzA0
مسافر پاریس 🗼
آیلار دختر افسونگری که رفیق داداشش عاشقشه امابا پسرخالش ازدواج میکنه و داغ خودش رو میزاره به دل رفیق داداشش ولی اون بعد ازدواج آیلار ولش نمیکنه و....🔞🔥
#عاشقانهــانتقامیــبزرگسال
https://t.me/+PemlVn9fvyYzMzQ0
بنبسـ❤️🔥ـت زمهـ❤️🔥ـریر
من امیرحافظ یزدانپناه وکیل پایه یک دادگستری، مقیدترین به رعایت قانون! مجبور شدم رشوه بدم تا برام سوءسابقه ثبت نشه و سرپرست دختری بشم که به خون پدرش تشنهام...🔞❌
#عاشقانه_انتقامی_ممنوعه
https://t.me/+a_5FEBY4Idw5YWM0
22 پاک✨3 ساعت نو پست رعایت شه❌
