قانونِ بیرحمِ دل❤️🔥
前往频道在 Telegram
«در این قصه، عشق قانون نیست... بیرحمانهترین مجازاته.» 📖 قانونِ بیرحمِ دل ✍🏻 همرازِ ماه @The_moon0081 🖤 رمان در حال تایپ... پارتگذاری..هر روز 🧚♀️💌
显示更多未指定国家未指定类别
4 868
订阅者
-924 小时
+1 0607 天
+3 33830 天
帖子存档
Repost from N/a
-از وقتی همخونه شدیم، بیشتر تو دانشگاه دستمالیم میکنیا. مگه خونه نداریم حامی؟
با خنده منو روی پاهاش نشوند
-خونه مهم نیست، مهم حس ممنوعهی دانشگاهه کوچولوی من.
-اینکه هر لحظه ممکنه یکی در و باز کنه و منو رو پاهای استادم ببینه، ترسناکه خب.
بیتوجه دستشو توی سوتینم فرو کرد که ضربهای به در خورد و...
https://t.me/+hWfpO81zi1JjZmY0
با استادش عشق بازی میکنه که مچشونو میگیرن و... 😱🔞❌
•••••♪•••••♪•••••
10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
Repost from N/a
منو رو تخت انداخت و دکمههای پیراهنش رو باز کرد.
- میخوام به زنم حالی کنم من کجای زندگیشم.
وقتی رو تنم خیمه زد محکم چشام رو بستم.
- ترسیدی جوجه کوچولو؟ تازه اولشه!
بوســــــههای خیس و مرطوبش رو تنـــم حالم رو خراب میکرد با کاری که کرد آه عمیقی کشیدم خندید و لبم رو به دندون کشید و با کاری که کرد...🔞
https://t.me/+FpqnYGnYhKJkYTY8
ازدواجـــی که بخاطر نجات دخــتره بود تبدیل میشــــــه به یه داســــتان هــــ♨️ات و عاشــــ🔞قانه🔥😭😍
•••••♪•••••♪•••••
10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
#قانون_بیرحم_دل
#همراز_ماه
#پارت_دوم
گوشی راکنار گذاشت و روی تخت نشست. تصمیم گرفت کمی صبر کند؛ شاید حیدر خودش برمیگشت.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که زنگ گوشی بلند شد.
شماره ناشناس بود.
با تردید جواب داد.
_بله؟
صدای مردی از اون طرف خط اومد:
_خانم اصلان؟
لیلی آب دهانش رو به سختی قورت داد.
_بله، خودم هستم... بفرمایین.
_باید هرچه سریعتر خودتون رو به بیمارستان برسونید.
رنگ از صورت لیلی پرید.
_چی شده؟... حیدر کجاست؟
مرد مکث کوتاهی کرد.
_یه اتفاقی افتاده. لطفاً بیاین بیمارستان.
تماس که قطع شد، گوشی از دست لیلی پایین افتاد.
اشک بیاختیار روی صورتش جاری شد.
صدای هقهقش، جیران دهساله را از خواب بیدار کرد.
جیران با چشمهای خوابآلود از خواب بیدار شد. چند لحظه مادرش را نگاه کرد و وقتی اشکهاش را دید، ترس توی چهرهاش نشست.
آروم نزدیک شد و دست مادرش را گرفت.
_مامان... چی شده؟
لیلی جواب نداد.
جیران با صدایی لرزونتر پرسید:
_بابا کجاست؟ چرا هنوز نیومده خونه؟
آب دستته بزار زمین که نایاب ترین قلم های تلگرام رو لیست کردم و واست آوردم🤤😍❤️🔥
فقط 10 نفر عضو گیری دارن بدو تا پر نشده❌😱پناهنده❤️🔥 منو بوسید و تا صبح تو اتاقش نگهم داشت؛وقتی هنوز لخت و گیج توی تختش بودم؛شنیدم پشت تلفن به یکی میگفت دوستم نداره و از اول منو با نقشه کشیده تو خونش💔 #عاشقانه_انتقامی https://t.me/+ZPhtpj4GKIdlMmQ8 سایهی من| سیاره چشمات✨🫀 تقاص کاری که بابام تو گذشته کرده بود قرار بود از من گرفته بشه ولی با ورود اون مرد جذاب و مرموز به عنوان بادیگارد کنارم همه چیز عوض شد. من عاشقش شدم عاشق مردی که...🚫‼ #عاشقانه_بادیگاردی_طنز https://t.me/+FpqnYGnYhKJkYTY8 دِلـ𓆩🥀𓆪ـتنگِ آهو 🔥 حامی؛ استاد دانشگاه و خوانندهی محبوب، برای یک انتقام قدیمی وارد زندگی آهو، سرآشپزِ کلهشق و زبوندراز میشه و طی اتفاقاتی با هم همخوخه میشن و… #عاشقانه_همخونهای_انتقامی https://t.me/+hWfpO81zi1JjZmY0 توت فرنگی گس🍓 دینا بعد از هیفده سال به خانواده ی پدریش برمیگرده !با کیان روبهرو میشه؛ پسرعمویی که قرار بود دشمنش باشه، نه کسی که... بین عشق ممنوعه و رازهای خانوادگی، دینا کمکم میفهمه برگشتنش تصادفی نبوده… 🍓🖤 #عاشقانه_رازآلود_هیجانی https://t.me/+xOB_RzCG19I1MWQ0 افسانهی آهویماه🦌🌒 لباسعروس تنم بود که فهمیدم مردی که عاشقشم یه زن حامله داره و من بیخبرم! منم دست گذاشتم توی دست دشمن خونیش که ازش انتقام بگیرم اما...🔥 #مثلثعشقی_دوئلیانتقامی_عاشقانهمهیج https://t.me/+9gBKewDM-R9mNTA0
23 پاک.نیم ساعت نو پست✨
Repost from N/a
_من اگه بخوام باهات رابطه داشته باشم کسی نمیتونه جلومو بگیره؛نمیکنمت چون بچه ای منم پدوفیل نیستم.
_شایدم نمیکنی چون تو تصادف ناقص شدی! وگرنه من خیلی وقته به سن قانونی رسیدم.
عصبی سمتم حمله میکنه؛ تنمو به دیوار میکوبه؛ حرص صداش لرز به تنم میندازه...
_شیرشدی وزه خانوم! بدجور زدی بالا نه؟!
چطوره بریم تو اتاق سر حوصله یه کلاس تشریحی داشته باشیم که ببینی کم وکسری دارم یانه؟!
https://t.me/+ZPhtpj4GKIdlMmQ8
https://t.me/+ZPhtpj4GKIdlMmQ8
مهان کوچولوی زبون دراز اجبارا پرستار سرگرد جذاب قصه مون میشه🤪
اما اگه کیوان کتانچی نتونه زبونشو کوتاه کنه که باید بره آبدارچی بشه نه پلیس مبارزه با مواد مخدر🤣🤭
•••••♪•••••♪•••••
17 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
Repost from N/a
🔥بادیـــــــگارد دخـــــــتره عـاشــــــق دختره شده و میخواد ازدواج صــــــوریشون واقــــــعی بشه🔥😭🔞❌
با عصبانیت به آران نگاه کردم و دستم رو از دستش بیرون کشیدم.
- یادت نره تو شوهر صـــــــوری منی نه واقـــــعی!❌
پوزخندش منو ترســــوند ولی کوتاه نیومدم.
- من با هر کی دلم بخواد قرار میذارم به تو هم هیچ ربطی نداره چون تو شــــــوهر اجــــــباریه منی!
دستش رو محکم دور کمـــــرم حلـــــقه کرد و منو به خودش چسبوند.
- که به من ربط نداره؟ هان؟
ترسیده به چشــــــمهای خمارش نگاه کردم.
لبـــــش به گردونم چسبید و همین طور منو تو آغــــــوشش بلند کرد.
- داری چه غلــــطی میکنی؟
منو رو تـــــخت انداخت و دکمههای پیراهنش رو باز کرد.
- میخوام به زنــــــم حالی کنم من کجای زندگیشم🔥🔞
وقتی رو تنم خیمه زد محکم چشام رو بستم.
- ترسیدی جوجه کوچولــــو؟ تازه اولشه!
بوســــــههایمرطوبش رو تنـــم حالم رو خراب میکرد با کاری که کرد آهی کشیدم خندید و لبم رو به دندون کشید.
- تو هم عاشــــق منی تپــــش تو هم منو میخوای!
https://t.me/+FpqnYGnYhKJkYTY8
https://t.me/+FpqnYGnYhKJkYTY8
ازدواجـــــــی که بخاطر نجات دخــــتره بود تبدیل میشــــــه به یه داســــــتان هــــــ♨️ات و عاشــــــــ🔞قانه🔥😭😍•••••♪•••••♪••••• 17 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
Repost from N/a
#عکسا رو تو دستش مچاله کرد، با قدم های ترسناکش به سمتم اومد
- زن من،نامـوس من، لخت بغل یه مرد دیگه چه گـوهی میخوره هوم؟
هق زدم و مچ دستشو گرفتم.
- بخدا…بخدا اونا فتوشاپه حامی!
لباسم و تو تنم جـر داد و با حقارت به تـنم نگاه کرد.
- این تـن کوفتی زیر چند نفر بوده هان؟
به دیوار کوبیدتم و چاقو رو از رو میز برداشت.
- چیکار…میکنی حامی، من، حاملم…
صدای فریادش بـدنم و لـرزوند
- بـه درکـــ یه حرومزاده کمتر!
سر چاقو رو روی شکمم فشرد، احساس کردم شکمم داره شکافته میشه، خون کم کم از شکمم پایین ریخت که در با شدت باز شد.
- قربان اون عکسا، فتوشاپ بود…
من اما سیل خون از شکمم پایین ریخت و حامی با حیرت فریاد کشید:
- یا خدا…آهو…گوه خوردم..آهـــو😱‼️!
https://t.me/+hWfpO81zi1JjZmY0
https://t.me/+hWfpO81zi1JjZmY0
•••••♪•••••♪•••••
17 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
#قانون_بیرحم_دل
#همراز_ماه
#پارت_دوم
صدای رعد، سکوت خانه را شکست.
لیلی با ترس از خواب پرید و چند لحظه طول کشید تا بفهمد کجاست. نور رعد وبرق از پشت پنجره اتاق را روشن کرد و دوباره همهجا در تاریکی فرو رفت.
دست برد و گوشیاش را از کنار تخت برداشت.
۲:۵۷.
نگاهش روی جای خالی کنار خودش ماند.
حیدر هنوز برنگشته بود.
ابروهایش کمی درهم رفت. شماره حیدر را گرفت.
بوقققق ممتد
هیچ جوابی نداد.
گوشی را پایین آورد به صفحه خیره شد.
تصمیم گرفت دوباره تماس بگیرد باز هم بیپاسخ ماند.
نگرانی کمکم جای خواب را گرفت. نمیدانست چه اتفاقی افتاده، فقط یک حس بد مدام در دلش سنگینی میکرد.
این بار شماره طاهر را گرفت.
چند بوق بیشتر طول نکشید که صدایش از آن طرف خط آمد.
_الو؟
لیلی بیمقدمه پرسید:
_سلام طاهر، حیدر پیش توئه؟
چند ثانیه سکوت کرد.
_نه لیلی... من استانبول نیستم. برای یه کار اومدم ازمیر.
لیلی چیزی نگفت.
_چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
_از عصر رفت. قرار بود زود بیاد، ولی تا الان نیومده.
نگرانش شدم. گفتم شاید پیش تو باشه...
شرمنده، این وقت شب مزاحمت شدم.
_این چه حرفیه لیلی خانم؟ شما مزاحم نیستین...
به دلتون بد راه ندین. شاید یه کاری واسش پیش اومده.
لیلی دیگه چیزی نگفت. فقط زود خداحافظی کرد و تماس رو قطع کرد.
گوشی را آروم از گوشش پایین آورد و به صفحه خیره شد.
پس حیدر کجا بود؟
گوشی راکنار گذاشت و روی تخت نشست. تصمیم گرفت کمی صبر کند؛ شاید حیدر خودش برمیگشت.
#قانون_بیرحم_دل
#همراز_ماه
#پارت_اول
فلاشبک | دوازده سال قبل | بشیکتاش | ساعت ۱:۱۳ بامداد
باران با شدت میبارید و غرش رعدوبرق در سکوت شب طنین میانداخت.
دفتر کارش درست روبهروی ساختمانی متروکه قرار داشت.
از ماشین پیاده شد و صدای گامهایش روی زمین خیس، با شرشر باران درهم آمیخت.
وارد ساختمان تاریک شد.
برق قطع شده بود و تاریکی، پیشبردن کارش را دشوار میکرد؛ اما برای انتقال پرونده به مکانی امن، ناچار بود به مسیرش ادامه دهد.
صدایی از پشت سر، او را واداشت که متوقف شود.
چند لحظه مکث کرد و سپس بهآرامی برگشت.
_تو اینجا چه ک...
هنوز جملهاش به پایان نرسیده بود که صدای شلیک، سکوت ساختمان را درهم شکست و گلوله قلبش را شکافت ...
🌙 یه توضیح کوچیک دربارهی رمان «قانون بیرحم دل»
رفقای عزیزم، یه تغییر کوچیک توی روند رمان ایجاد شده.
پارتهای قبلی دیگه ادامه پیدا نمیکنن و قراره داستان رو از اول، با پارتبندی جدید منتشر کنم.
داستان و اتفاقات اصلی بازطراحی شدن و قراره این بار همهچیز منظمتر و با جزئیات بیشتری پیش بره.
پس اگه قبلاً پارتهای قدیمی رو خوندین، لطفاً اونها رو مبنا قرار ندین؛ چون قراره «قانون بیرحم دل» رو از اول با روایت جدید شروع کنیم. 🖤
از این به بعد پارتها با شمارهگذاری جدید منتشر میشن و امیدوارم این نسخه رو بیشتر از قبلی دوست داشته باشین. 🥹🖤
ممنون که همیشه کنار همرازِ ماه و «قانون بیرحم دل» موندین. 🌙
شروع دوباره، با یک داستان تازهتر و بیرحمتر... 🖤
Repost from N/a
-تا حالا یک خون آشام خونت مکیده؟
قدمی سمتم اومد که خوف کرده عقب تر رفتم و نگاهمو بین تخت و زنجیر هاش چرخوندم.
-چ... چی... از.. جونم.. می.. خوای!؟
پوز خند صدا داری زد و نگاهشو میخکوب شونه هام کرد که مثل بید می لرزید.
_هنوز که کاری نکردم چرا داری می لرزی... 🚷❌.
https://t.me/+6_GhegVVxRczOTk0
https://t.me/+6_GhegVVxRczOTk0
جنجالیترین رمان تلگرام فول هیجان با محدودیت عضوی هیس بی صدا وارد شو⚠️⛔
•••••••••••••••••
10 صبح پاک
یه ربع نو پست❤️🔥
Repost from N/a
- پلیسها دارن میان، یا من یا بچهات!
+ چی میگی تو. از بچهام بگذرم که خودم گیر نیوفتم؟ میفهمی چی میگی؟
- یا بیخیال بچهات میشی یا...
+ دیگه یا گفتن معنی نداره. برای همیشه از زندگیم گمشو! امیدوارم تو نبودم بمیری بادیگارد قلابی!
https://t.me/+mFS5snmTfyVmMWNk
https://t.me/+mFS5snmTfyVmMWNk
به قلم معروف ترین نویسنده تلگرام! چه میکنی تو دختر که هر رمانت تا صبح بیدار نگهم میداره🫠😭❤️🔥
•••••••••••••••••
10 صبح پاک
یه ربع نو پست❤️🔥Repost from N/a
با دلتنگی دم گوشم مردانه پچ زد:
_ولی من فکر میکنم تو همین امشب، وقتی همه خوابن، همین رژ قرمزتو میزنی و بعدشم برای همیشه میری...
+حالا چرا قرمز؟!
ــ مگه ندیدی توی فیلما همیشه زنهایی که خیلی بیرحم و دستنیافتنین، یه نصفهشبی رژ قرمزشون رو میزنن و برای همیشه میرن؟
راست میگفت
من هم امشب میرفتم...❌
https://t.me/+9gBKewDM-R9mNTA0
https://t.me/+9gBKewDM-R9mNTA0
پسره رو به غلط کردن میندازه🫠💔
•••••••••••••••••
10 صبح پاک
یه ربع نو پست❤️🔥Repost from N/a
هرچی رمان خوندی رو بزار کنار! بهترین رمان های تلگرام از بهترین نویسنده هارو رو برات آوردم😮💨🔥🔞 دختری از جنس ماه🌙 من یه گرگینه طرد شده ام که شب تولد هجده سالگیم زندگیم عوض شد! اونا برای من دو جفت مقدر کرده بودن و من، برای تکمیل قدرتم باید با یکی از جفت هام...😱🔥. #رومنس_عاشقانه_ماورایی https://t.me/+6_GhegVVxRczOTk0 افسانهی آهویماه🦌🌒 من ماهجانم، شبِ عروسیم، عکسای خیانتِ نامزدم به دستم رسید همون شب با خطرناکترین دشمنش، همدست شدم تا نابودش کنیم غافل از اینکه...!🔥 #مثلثعشقی_دوئلیانتقامی_عاشقانهمهیج https://t.me/+9gBKewDM-R9mNTA0 غوغای رهایی❤️🔥 برای گرفتن یه سود کلون از عربها صیغه اون شدم؛ اما اون ازش سواسفاده کرد و....❌🔥 # ساعت نو پست،تا 24 پینمافیایی_معمایی_هیجانی https://t.me/+mFS5snmTfyVmMWNk
5ساعت نو پست،تا 24 پین❌
Repost from N/a
- ن...نیا جلو! من هنوز رئیستم لعنتی!
- تو زن #شرعی منی! چرا ازم فاصله میگیری؟
- اون #صیغه برای چیز دیگهای بود بفهم اینو. من علاقهای به تو ندارم!
انگار با این حرفم #آتیشش زدم که محکم به دیوار کوبیدتم
وحشیانه دستش رو دو طرف لباسم گذاشت و گفت:
- الان میفهمی که وقتی اون صیغه رو قبول کردی و گفتی #قبلتُ باید پای عواقبش هم بشینی!
گفت و صدای جر خوردن لباسم توی گوشم پیچید و...💔💔
https://t.me/+mFS5snmTfyVmMWNk
برای گرفتن یه سود کلون از عربها صیغه اون شدم؛ اما اون ازش سواسفاده کرد و....❌🔥
18 پاک،یه ربع نو پست
Repost from N/a
-اگه من دستور نمیدادم الان توسط افرادم هزاران تیکه شده بودی دختر جوون!❌
شونه هام لرزی گرفت که چونم بالا داد و تو صورتم نگاهشو چرخوند.
-برق نگاهت عجیب منو جادو میکنه....
قامتشو تو صورتم خم کرد و نفس عمیق صدا داری از بوی تنم کشید که بیشتر ترسیدم.
-هیشش نترس من بهت آسیبی نمیرسونم، البته تا زمانی که مطیعم باشی!
قطرات اشک رو گونم غلتیدن با لکنتی که صدام می لرزوند هق زدم:
-من...دستور هیچ خون آشامی رو انجام نمیدم...
قهقه ترسناکی زد و یک مرتبه موهام تو مشتش کشید که اه بلندی کشیدم
-مطمئنم دختر خوشگلی مثل تو دلش نمی خواد اون روی تاریک منو ببینه!
چونم با حرص لرزید که صورتش بیشتر بهم نزدیک کرد و مماس لبم پچ زد.
-هیچ کس نمیتونه از من نجاتت بده خانم کوچولو تو محکومی به من... 🚷⚠️
https://t.me/+6_GhegVVxRczOTk0
https://t.me/+6_GhegVVxRczOTk0
توجه رمان برای همه افراد توصیه نمی شود
دارای صحنه های جنجالی و نفسگیر❌⛔
#پارت_واقعی #محدودیت #فول_هیجانی
18 پاک، یه ربع نو پست
Repost from N/a
_ پاشو جمع کن خودتو مهمونا منتظرن!
+ مهمون چیه؟ گند کارت درومده همه فهمیدن چه لجنیای! منو بگو که فکر میکردم آدمی ولی...
_ ولی چی؟ رفیقت بجای خودت ننهی بـچهم شد؟ لابد توم باور کردی؟
+ منو چی فرض کردی؟ عکساتون داره دست به دست میچرخه!
_ به جـهنم! فکر کردی میتونی بزنی زیر همه چی؟ تهش میگم بـچّه رو بـندازه و...
با گریه داد زدم که همه رو خبر کنم اما اون محکم دهــنمو گرفت و بردم تو اتاق و ...🔥
https://t.me/+9gBKewDM-R9mNTA0
https://t.me/+9gBKewDM-R9mNTA0
لباسعروس تنم بود که فهمیدم نـامزدم که عاشقش بودم زیرآبی رفته داشتم وسایلمو جمع میکردم برم اما سر رسید و اومد جلومو بگیره که...🔥18 پاک،یه ربع نو پست
Repost from N/a
- میگفتی خوشت نمیاد کسی لبتو ببوسه!
- الانم میگم
- پس چرا اینجوری زل زدی به به لبام ، انگار دلت له له میزنه واسه بوسیدنشون
یکی ندونه فکر میکنه چقدرم از بوسیدن خوشت میاد
با شوخی و دلخوری گفتم اما یهو دستشو دور کمرم حلقه کرد و چشمام گرد شدن
دماغش رو به دماغم مالید و با شیطنت گفت :
_من گفتم بوسیدن توهم قدقنه مگه ؟
با تعجب گفتم : گفتی کلا خوشت نمیاد
لبهاش رو نزدیک کرد و با حرص گفت :
پس چرا لبات چشممو گرفتن
به ثانیه نکشیده لبم خیس شد و قلبم هری ریخت
با ولع شروع کرد به بوسیدن ، بلندم کرد و روی میز نشوند
یهو در کلاس باز شد و یه گله آدم داخل کلاس شدن ، هول شدم که غرید:
_تا ده ثانیه دیگه بیرون نباشید همه این ترم افتادید!
https://t.me/+pXwjFFumCSRjNTNk
https://t.me/+pXwjFFumCSRjNTNk
پسره از لمس و بوسیدن متنفره
اما یهو کلاس خالی کار دستشون میده و ....😈🔥
10 sobh pak,یه ربع نو پست
Repost from N/a
فقط به فکر فرار از روستا بودم. دیگه نمیخواستم خونبس باشم!🍂بدون نگاه به پشت سرم می دویدم. یکدفعه دستی مچم رو گرفت. ـ کجا داری میری؟ با ترس برگشتم و خواستم خودم رو آزاد کنم. ـ ولم کن! اما قبل از اینکه فرصت فرار پیدا کنم، منو کشید سمت خودش و توی بغلش گرفت. ـ ولــم کن! تقلا کردم، اما انگار تصمیمش رو گرفته بود. منو با خودش برگردوند. وقتی دوباره وارد خونه شدیم، تازه صورتش رو دیدم. کسی که نذاشت من فرار کنم رو نمیشناختم! https://t.me/+Ov61jmciZvxmZTFk https://t.me/+Ov61jmciZvxmZTFk
الناز در تلاش برای فرار و خون بس نبودنه که یکی مانعش میشه. اون کسی نیست جز پسر عموی شوهرش!❌🔞10 sobh pak.یه ربع نو پست
Repost from N/a
-مگه نگفتی عاشقمی ، الان زن گرفتی!
گفتم و اشکم رو پس زدم که لب زد:
-منو فراموش کن و برو!
هقی زدم و گفتم:
-نامرد چرا قلب منو داغون کردی بعد میخوای بری؟! نکن اینکارو با من!
دست توی موهای پرپشتش کشید و حلقه دستش رو بالا آورد:
-بس کن من زن دارم!
نامزدش رو دیدم که اونطرف خیابون بود و برای پسری که تمام جان من بود دست تکان میداد
برگشتم سمتش و دیدم به طرف اون رفت که بدون فکر دویدم توی خیابون که با شنیدن صدای عربده او . . .🚨😭❌
https://t.me/+-6OrL1u6WDU1OGNk
https://t.me/+-6OrL1u6WDU1OGNk
#بیچارهدختره😢
10 sobh pak,یه ربع نو پست
