𝙍𝙤𝙝𝙖𝙢𝙞𝙧.𝙚𝙪𝙥𝙝𝙤𝙣𝙞𝙤𝙪𝙨
Ir al canal en Telegram
زندگی من فقط تا آنجا که مربوط به زندگی اوست ؛ جالب است … اگر او نبود ، من هیچ بودم ! 🎫MB23935 ناشناس : @Euphoniousunknown_bot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
313
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-330 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
دلم میخواد بعد همه این روزا اشکی اگر میریزیم از شوق باشه، نه از دست رفتن همه زندگیمون.
Repost from 𝘔𝘢𝘤𝘢𝘯𝘣𝘭𝘪𝘵𝘩𝘦🌌
خسته شدم از اینکه سه هفتهست یه روز امیدوار میشم از اینکه همه چی قراره درست پیش بره و باز خوشحالی بهمون برگرده و روز بعدش از شدت استرس و ناامیدی تا ته جهنم میرم و برمیگردم.
به مرحله ترسناک توضیح داریم نزدیک میشیم.
ایشالا که تصمیم درستو گرفتید عزیزای من …
واسه تا ابد رهایی ؛
ما دو بالِ آشناییم :)🫂
سالگرد “ از خانوادهام برام عزیزتره ، مثل چشمام بهش ایمان دارم ، این مثل اینا نیست ، کسی که واقعیه “ مبارک :)
واقعا نمیدونم چطور تشکر کنم ؛
تو معجزه شدی برا خانوادهمون دختر …
خیلی ممنونم ازت :)🤍🫂
https://t.me/Romirsoulmate
راستش تنها چیزی که باورش سخته و منو وادار به سکوت میکنه ؛
اینه که این دو نفر ما رو از دوست داشتنشون نسبت بهمون مطمئن کرده بودن و خانواده بودنمون چیزی نبود که بگی الکیه
ولی الان چی :)؟!
خانوادهای که حتی لایق یه توضیح خشک و خالی هم نیست؟!
چطور میشه از همین ماها انتظار داشت که دوباره حمایت کنیم؟ وقتی حتی چیزی که بابتش اینجاییم ، معلوم نیست چه بلایی سرش اومده …
دیگه باورم نمیشه که کسی بگه گذر زمان همه چیزو حل میکنه ؛
نه نمیکنه … نمیکنه چون هنوز هم بعد ۱۰ سال ؛ غمگین دیدن این چشمها ، تنها چیزیه که منو از پا در میاره …
اینکه هنوز هم این آدم با غمش ؛ منو به غمگینترین آدم دنیا تبدیل میکنه
حالا گذر زمان نه تنها چیزی رو برای من حل نکرده ؛ بلکه ترس از دست دادن هم اضافه کرده!
رهام ماکان بند ؛ کاش یه طوری بشه که برق چشمات برگرده ؛ که ترس و وحشت ما از بین بره …
من هی مینویسم هی پاک میکنم ؛
ولی در نهایت :
چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خاطره ،
کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره :)
چیزی بگو اما نگو قصه ما به سر رسید …
- ۶ سال پیش …
کلاه قرمزی من♥️🤏🏻
اون روزا هم غم داشتیم ولی خب خیلی کمرنگتر … فکر نمیکردم ۶ سال بعد همچنان بخوایم بنویسیم : چیشد تو حال خوبمون غروب جمعه افتاد :)؟!
چه حسرتیست بر دلم ؛
که از تمام بودنت ، نبودنت به من رسیده …
غریبانه ترین ۷ مرداد هم گذشت :)
اولین سالی که روز تولدت ؛ خودت کنارمون نبودی …
تنها امیدمون این بود که امروز بیای ؛ اما نیومدی قربونت برم :)
دیگه هیچ کلمه یا جملهای نمیتونم پیدا کنم که بگم چقدر دلم تنگته ؛ چقدر احتیاج دارم به بودنت …
فقط میدونم که بدونِ تو ؛ روزها و شبها گم شدن ؛ تاریک و سرد و بی نور :)
هیچوقت یادت نره دلای ما همیشه پیش توعه ؛ چه دور باشی و چه نزدیک🤍🌙
- ۷ مرداد ۱۴۰۵ :
من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه :)
تکیه کن به من غریبه ؛ من یه کوه پر غرورم …
خدا شمارو برای هم حفظ کنه عزیزای من✨
آرزو میکنم زودتر برگردید خونه ؛
برگردیم خونه :)
من تک تک خاطراتم با تو رو دوست دارم ؛
تک تکشونو …
اما ۴ شهریور ۹۷ رو یه جور دیگه :)
یعنی اولین باری که دیدمت …
شاید فیلم و عکسای خیلی با کیفیتی از اون روزها موجود نباشه ؛ اما حس و حال اولین بار دیدنت هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه :)
شوق و ذوق و خاطرات مربوط به تو ؛ باارزشترین دارایی زندگی منه …
و من هر روز و همیشه با دل بستن به این خاطرات ادامه میدم …
از آخرای ۲۶ سالگی تا ۳۵ سالگی …
با هم بزرگ شدیم :)
همون روزها هم میدونستم که دل کندن از تو غیرممکنه اما نمیدونستم که بعد از این همه سال تو هنوز تنها پناه قلب خسته و تنهای من باقی میمونی :)
خالق شیرین ترین خاطرات نوجوونی و جوونی من …
هنوزم همونم ؛ یه کم مبتلاتر!
عمرم رو عمرت رهام :)
پر تپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد🤍
ببخش خورشیدکم :)✨
ببخش که مثل خودت نمیتونیم تو تاریک روزا بهت نور ببخشیم …
ما هر جا خودمونو گم کردیم ؛ آخرش با تو پیدا شدیم و برگشتیم به زندگی …
حالا اینم از عجز و بیچارگی ماست که هیچ کاری از دستمون برنمیاد برای این که حال تو بهتر شه …
اما مطمئن باش برای حال خوبت ، برای برق تو چشمات و برای برگشتن لبخند طلاییت همیشه منتظر میمونیم و دعا میکنیم :)❤️🩹🫂
