es
Feedback
کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Ir al canal en Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 813
Suscriptores
-124 horas
+287 días
+5630 días
Archivo de publicaciones
نیمه‌ی گمشده‌ام اگه قرار نیست این روزا کنارم باشه همون بهتر که دیگه هیچ‌وقت نیاد چون این مدت خیلی به حضورش نیاز داشتم.

در فاکدآپ‌ترین حالتِ روحی روانی و مشکلاتی قرار گرفتم که سر و تَهِ هیچیش دستِ خودم نیست و فقط باید صبر کنم تا با گذرِ زمان درست بشه.

نمی‌دونم تا کِی می‌تونم این شرایط و این وضعیت رو تحمل کنم.

چراااا هر فایلی‌ که توی لپتاپ یا گوشیت پاک می‌کنی فرداش بهش نیاز پیدا می‌کنی؟! چرا واقعاً؟

وقتی توی خاورمیانه زندگی کردی و این همه جنگ و بمب‌بارون دیدی ولی باز یه جایی یه جوری زنده موندی.

بچه‌ها عماد رفیقِ قدیمیمه. قابل اعتماد و مطمئنه، این بشر حتی زمانِ جنگ و توی قطعی‌ترین شرایطی که کانفیگ دو سه تومن بود هوامونو درست حسابی داشت. الانم راضی‌ام از کانفیگاش. اگر نیاز به چیزی داشتید برید پیشش. اگر هم قطع شد یا راضی نبودید بگید خودم فحشش می‌دم.

یکی اینو یه جا فوروارد کرد زیرش نوشت زشت بودن یعنی همین. بعد فکر کردم منو می‌گه و کلی برام سوال شد که کجا منو دید فکر کرد زشتم؟ بعد فهمیدم منظورش حرمت شکستن بود.

درسِ عبرتِ امشب: هر حرفی رو هر جایی، و پیشِ هرکسی نباید زد، از این به بعد بیشتر دقت می‌کنم توی انتخابِ کلماتم، و حواسمو‌ جمع‌تر می‌کنم که کجا، پیشِ کی، چی می‌گم.

Repost from ناگفته
نوشته بود: «من دیگه اصلا فکر نمی‌کنم‌ هیچوقت کل داستان رو واسه کسی تعریف کنم.»

خلاصه که خدافظی‌ها همیشه برام مهم بود اتفاق بیوفته و چطور اتفاق بیوفته، ولی هیچوقت نتونستم برای آخرین بار با یه چیزی یا یه جایی یا یه کسی خدافظی کنم، چون هیچ‌وقت نفهمیدم کِی آخرین باره.

بعد از اونجا به واسطه‌ی اینکه دو تا از رفیقام، محمد و سینا توی کافه لیبارو کار می‌کردن اونجا پاتوقم شد. به واسطه‌ی اونا، با بچه‌ها اونجا جمع می‌شدیم اکثرِ شب‌ها. کلی خاطره و حسِ خوب برام رقم خورد و هیچ‌وقت اون لوکیشن رو یادم نمی‌ره. از یک ماهِ پیش حرفِ اینکه ممکنه کافه توی تابستون جمع بشه بود، تا اینکه از تهران رفتم، و متوجه شدم روزهای آخرِ کافه لیباروئه، و من باز هم نتونستم از جایی‌ که این همه وقت پاتوقم‌ بود درست حسابی خدافظی کنم.

اون اوایل که اومده بودم تهران، یه کافه بود، نزدیک خونه‌ام. قدیمی‌ها که منو می‌شناسن خوب یادشونه. نزدیک به ۴ سال اونجا پاتوقم بود. انقدر فضاش دنج و کوچیک و صمیمی بود که با همه‌ی مشتریا رفیق شده بودم. حتی خودِ صاحب کافه که حکمِ استادمو داشت و رسماً برام پدری کرد. اون اواخر که داشت جمع می‌شد، تهران نبو‌دم، بهش گفته بودم می‌شه هرموقع خواستید برید بهم بگید بیام برای خدافظی؟ گفت آره حتماً. یکی دو هفته از تهران رفتم. خبری نبود. حتی یه تماس هم باهام گرفته نشد. خیالم راحت بود که هنوز هستن. برگشتم، زنگ زدم بهش گفتم هستید بیام؟ گفت کافه جمع شده خیلی ‌وقته، و من تا یک هفته بابتِ اینکه نتونسته بودم درست حسابی با پاتوقِ چهارساله‌ام خدافظی کنم، تو شوک بودم.

امروز رسماً پاره شدم. از هشتِ صبحش که توی دفتر پیشخوان دولت بودم. تا بعدش که کل روز رو درگیرِ ماشین و مکانیکی و صافکاری بودم. تا بعدش. الان نیم ساعته رسیدم خونه. در حد مرگ خسته‌ام. حس می‌کنم قشنگ یک روزِ کامل از زندگیِ کسل کننده‌ی بزرگسالی رو تجربه کردم. نمی‌خوام آقا. من رو برگردونید به دوره‌ی زندگیِ تینیجریِ دانشجوییم. من نمی‌خوام تنها بگذرونم این روزا رو. واقعاً جر خوردم.

Son of Hell.mp38.42 MB

Mensaje de voz01:36

روزمرگی❌ بگایی‌مرگی✅

سری پادم که توش سالت می‌ریختم رو توی پارک جا گذاشتم. 😂

آقا از کجا می‌دونید کدوم شهرم که دارید معرفی می‌کنید؟ من اصن نگفتم کجا اومدم. چرا هرکاری می‌کنم secret فعالیت کنم نمی‌ذارید؟ دارید ترسناک می‌شید جدی.

اینکه هنوز هیچ کافه‌ای رو نمی‌شناسم که بتونم توی این شهر پاتوقش کنم واقعاً ظلمه و از طرفی حس می‌کنم نیاز به دوستای جدید دارم اینجا ولی نمی‌دونم چطوری و از کجا پیداشون کنم. لعنت بر جابه‌جایی.