es
Feedback
𝖬𝖺𝗏𝗂𝖽𝗎𝗇𝗒𝖺𝗌𝗂’🌱

𝖬𝖺𝗏𝗂𝖽𝗎𝗇𝗒𝖺𝗌𝗂’🌱

Ir al canal en Telegram

جهت ارتباط با من؛💌 @maviunknownbot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
322
Suscriptores
+324 horas
+107 días
+3630 días
Archivo de publicaciones
فکرکن واقعا بعد از یکسال پسرشو ببینه!😭🤏🏻

https://t.me/mavidunyasi/11008 کاریززز چرا اینجوری مینویسی آخههه😭✨️ من با این سناریو هم بغض کردم هم ذوق کردمم🥹🤍 اون همه انتظار فادیمه و بعدش دیدن ایسو و باریش برای اولین باررر؟!😭😭 مخصوصاً اون «پسر منی» آخرش،بیناموص رسماً زدی وسط قلبممم 😭🫠 خیلی خیلی قشنگ بود، عاشقش شدمم:))🩵🥲

“بابام..تو پسر منی ها؟پسر منی..!” منتظر نظرات قشنگتون هستم؛🩶
@maviunknownbot

#one_shot فادیمه دستای لرزونش رو روی دهنش قرار داد و با بهت به عادل خیره شد فادیمه:داداش..واقعا؟! عادل با خنده سری تکون داد و فادیمه رو محکم به آغوش کشید عادل:ایسو به هوش اومده داداشی اسمه با چشمای اشک آلودش درحالی که باریش رو بغل گرفته بود،مشغول تماشا کردنشون شده بود فادیمه:داداش..ایسو..ایسو به هوش اومده؟ عادل:به هوش اومده داداشی..هیش..آروم باش تن ظریف فادیمه توی بغل عادل میلرزید و صدای هق زدناش هر لحظه بلندتر میشد باریش‌ با چشمای گرد شده ای بهش خیره شده بود اما با دیدن صورت خیس از اشک فادیمه،لباشو جمع کرد و شروع کرد به گریه کردن فادیمه در همون حال که دستشو به سمتش دراز میکرد گفت: فادیمه:پسرم..بیا اینجا ببینم..تو میخوای باباتو ببینی آره؟میخوای بری پیش بابات؟ در تمام طول این یک سالی که ایسو توی کما بود،تنها چیزی که فادیمه رو سرپا نگه داشته بود،باریش کوچولو بود فادیمه با ضربه های آرومی که به پشت باریش میزد،سعی در آروم کردنش داشت و بوسه ای به روی موهای طلاییش زد بعد رو به عادل ادامه داد: فادیمه:داداش قربونت برم مارو ببر پیش ایسو عادل:میبرم داداشی..ولی احتمالا با این وضع نمیخوای بیای فادیمه نگاهی به لباس خواب چهارخونه ای که تنش بود انداخت و خنده ریزی کرد و بعد به سمت اتاقشون رفت و مشغول آماده کردن خودش و باریش شد فادیمه:میخوای بری پیش بابات آره؟بنظرت اگه بابات برای اولین بار تورو ببینه چیکارمیکنه؟بنظرم من که میخورتت..از بس شیرینی که درسته قورتت میده صدای خنده های باریش از بوسه های پی در پی فادیمه،کل فضا رو پر کرده بود وقتی فادیمه باردار بود،شریف با بی رحمی تمام به ایسو شلیک کرد و اونو راهی کما کرد حالا وقتش رسیده بود که ایسو به پسرش برسه فادیمه دستی به اشکای بی اختیاری که از چشماش پایین میریختن کشید و از اتاق خارج شد عادل:آماده ای داداشی؟ سری تکون داد و جلوتر از عادل راه افتاد ضربان قلبش اونقدری کند شده بود که نفس کشیدن رو براش سخت کرده بود نگاهی به باریشی که توی بغلش ولو شده بود و هرازگاهی دستی به پستکونکش میزد انداخت موهای طلایی و پُر پشتش با موهای ایسو مو نمیزد چشمای آبی براقش هرازگاهی به فادیمه خیره میشدن و بیشتر دلشو میبردن فادیمه با شنیدن صدای عادل به خودش اومد و نگاهی به فضای اطراف انداخت فادیمه:رسیدیم؟ اسمه:دختر پیاده شو دیگه نفس حبس شده اش رو بیرون فرستاد و با قلبی که برای دیدن ایسو بیقراری میکرد،به دنبال اسمه و عادل راه افتاد نق زدنای باریش شروع شده بود و مدام سرش رو توی سینه فادیمه فرو میبرد قدمای فادیمه با رسیدن به اتاق مورد نظر،وسطای راه متوقف شد عادل:فادیمه ام..بیا دیگه فادیمه نگاه پر از بغضش رو به عادل دوخت عادل:اگه آماده نیستی.. فادیمه:نه عادل نگاه پر از سوالی بهش انداخت فادیمه:میرم با دستای لرزونی دستیگره در رو فشرد و به آرومی بازش کرد با دیدن تصویر فرد مقابلش،”هین”ی کشید و قدمی به عقب برداشت که چیزی نمونده بود روی زمین بیوفته اسمه سریعا باریش رو از بغلش گرفت و عادل دستی به شونه های لرزونش کشید فادیمه:ایسو ایسو با لبخند بی جونی بهش خیره شد و با صدای گرفته ای جواب داد: ایسو:فادیمه ام صدای گریه های باریش میون گریه های فادیمه گم شده بود و فضای سنگینی رو ایجاد کرده بود لبای ایسو از شدت بغض به لرزه افتاده بود و قطره اشکی از گوشه چشمش پایین ریخت فادیمه به سمتش دوئید و خودش رو توی بغلش انداخت ایسو سرش رو داخل موهای حالت دارش فرو برد و بوسه ای بهشون زد شاید عطر تن فادیمه اش تنها چیزی بود که حسابی دلتنگش شده بود با کم شدن صدای گریه های فادیمه،صدای باریش به وضوح شنیده میشد ایسو نگاهش رو با بهت از فادیمه گرفت و به پسر کوچولویی که شباهت زیادی به خودش داشت و دستشو به سمت فادیمه دراز کرده بود،دوخت فادیمه با شنیدن صدای گریه های باریش به خودش اومد و از ایسو جدا شد در همون حال که باریش رو از اسمه میگرفت،به سمت ایسو رفت فادیمه:بیا اینجا مامان جون..میخوای با بابات آشنا بشی؟ نگاه ایسو رنگ دیگه ای به خودش گرفته بود حس عجیبی که وجودش رو فرا گرفته بود قابل توصیف نبود فادیمه باریش رو با احتیاط توی بغل ایسو قرار داد و با چشمای اشکیش،مشغول تماشا کردنشون شد ایسو در همون حال که باریش رو محکم به سینه اش فشرده بود و اونو غرق بوسه کرده بود،زیر گوشش به آرومی زمزمه کرد: ایسو:بابام..تو پسر منی ها؟پسر منی..! #senaryo🖋️

با اینکه همه چی خیالیه ولی عکسای باریش یجورین که انگار اردمو کوچیک کردن؛😂🤏🏻

Arkadaşlar Bariş’a Hazir Misiniz?!🥹🩵

باریش🫠
باریش🫠

https://t.me/mavidunyasi/11001 ترکیه حتی اگه ت ر ت هم باشه بالاخره اثری از خودش به جا میذاره. برادرشوهری که همزمان شوهر عمه هم هست. 🙂‍↔️

ایسو چقدر صفت داره ماشالله شوهر فادیمه/شوهرعمه النی/دوماد کوچاریا/برادرشوهر النی/افولی عادل

https://t.me/mavidunyasi/10999 البته فقط شوهر عمه هم نیستااا برادر شوهره النی هم میشه ایشالاااا

آخرین بار شوهرعمه مثل گوسفند به درخت بسته شد؛💔

https://t.me/mavidunyasi/10986 البته الان عمه در آستانه ی طلاق دادنه شوهر‌عمس

اونموقع اوروچ خودش نامزد داشت نمیتونه چیزی بگه

خیلی دوست دارم اوروچ بفهمه اولین بار که ایسو النی رو دید گفت: این دیگه چیه اوفف😔🤣

بعدشم فادیمه خودشو پاره میکرد🗿❤️

ایسو رو به النی: شماره بدم پاره کنی جیگر😚😚

بیچاره میدونست شوهرش چه بیناموصی بوده؛🤣

https://t.me/mavidunyasi/10983 یقشو کصکش خررر عاشق این استایلش بودم مرتیکههه واقعن الان فهمیدم فادیمه با چه لذت ذوقی برای ایسو میگفت که چه خوب شد ماشینتو آتیش زدیم🤣🤣🤣

اگه بازم بخواد هول بشه که فادیمه از خشتک آویزونش میکنه؛🎀