es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

دیکتاتوری مهدیه ؛

دیکتاتوری مهدیه ؛

Canal cerrado

. هر آنچه گفته نشد .

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 832
Suscriptores
-424 horas
-317 días
-13030 días
Archivo de publicaciones
ناگفته نمونه خیلی هم حماسی بازی میکردم طوری که اشک تموم بچه هارو درمیاوردم اخرشم با لباس خاک و خولی که کف اسفالت بخاطر تیر خوردن خوابیده بودم می‌رفتم خونه ..

من نقش پلیس داستان رو بازی می‌کردم که اخرش با چندتا گلوله شهیدش میکردن .

من یادمه چهار ، پنج سالم بود … ته همه‌ی بازی ها بین دوستام من باید شهید می‌شدم ..

‌ مهدیه من قبلا خیلی عشق شهادت بودم مثلا ۱۳ سالگیم رفیق شهیدم شهید کمایی بود بعد انقدر باهاشون انس گرفته بودم که حضورشونو بعضی اوقات حس میکردم کنار خودم خیلی حس خوبی بود الان ۱۹ سالمه ولی اون حسه خیلی وقته رفته یعنی خیلی وقته با شهید حرف نزدم دوران جنگ باز حس شهادت بود ها ولی با خودم میگم دختر تورو چه به شهادت اون گناهات چی ببین خیلی گناه دارم ها، حتی روم نمیشه بگم من گناهکارم بخر

چه وضعیتیه که شهید خانم باید کم باشه ؟

انگار شده برنامه انتخابات شورای مدرسه😅 اما من اولین برنامم اینه که برم اونجا پیگیر شهادت خانما باشم

اگر خدا روزی همچین لیاقتی رو به من عطا کرد منم نمی‌بخشم :)

‌ https://t.me/c/4349759105/1282 به قول شهیده زینب کمایی: من اون کسی رو که بین مردم جا انداخت دخترا شهید نمیشن رو نمیبخشم(:

و مصطفی ثابت کرد شهادت چارچوب های ذهنی من نیست … شهدا هم اونقدر عجیب و غریب نیستند

این اسکرین اینستا مال تایم خاستگاری بود … باز فرستادم تا یاداوری کنم و لجوجانه پای حرفم بودم که نه آقای همسر ، شهادت فقط همین‌شکلیه که من گفتم !

photo content
+3

تک‌خوری کردی …

ببخشید آقا مصطفی .. چی می‌گفتی ؟ تنهایی قبول نیست ، هوم ؟
ببخشید آقا مصطفی .. چی می‌گفتی ؟ تنهایی قبول نیست ، هوم ؟

شهید کفن نداره …
شهید کفن نداره …

حتی وقتی من از مرگ می‌گفتم اون یادآوری می‌کرد که شهید منظورته ؟…

تنها کسی که حرف من رو می‌فهمید مصطفی بود ..

من خستم از اینکه بگم از شهادت و همه پوزخندی گوشه‌ی لبشون بیاد که مگه دختر ها شهید میشن ؟

ادم حسرت می‌خوره اخه … مایی که نبودیم تا تن به تن با کفر بجنگیم الان چکار کنیم ؟

‌ میدونی امشب خیلی حالم عجیبه مداحی های کانال رو سیو کردم تا شبی که حالم خوب نبود گوش بدم امشب اتفاقی رفتم دنبال عملیات کربلای چهار، تعداد شهدا و مفقودالاثر ها رو دیدم، نحوه شهادت بعضی از شهیدها رو خوندم :) از یه جایی به بعد دیدم همینجوری موندم نگاه میکنم و بغض میکنم شعرهای حامد عسکری درمورد این عملیات میاد به ذهنم و تازه معنی شعرش رو میفهمم نِنه‌ش می‌گف جِوونِ برگِ سِدرُم مث مرغابیای خسته برگشت شبی که کربلای چار لو رفت یه گردان زد به خط، یه دسته برگشت :)

ان معی ربی …