اینجادیوانهایمینویسد!
Ir al canal en Telegram
من؟ شاید هیچکاره، شاید هم نیمچه نویسنده. @Thecrrazyhearbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
6 562
Suscriptores
-9324 horas
+3 0947 días
+2 43330 días
Archivo de publicaciones
نیازمندِ کسیکه عکسهای امروز رو براش بفرستم و باهم برای پاییز ذوق کنیم.
متاسفم عزیزم. تو دربست گرفتی برای رسوندن بقیه به آرزوهاشون، در حالیکه اونها حتی نیمقدم، به سمتِ تو برنداشتن.
داشتم پیام چالش رو میخوندم، تا رسیدم بهش تهش.
واقعا ممنونم، با اینکه مجبور نبودی اما تهش این رو هم اضافه کردی.
مرسی که انقدر با درکین. :)))❤️
یکی از چیزهایی که ازش میترسم. واقعیشدن سناریوهای ذهنمئه. یعنی یهجوری تمیز تو ذهنم نقشهی قتل آدمهارو میکشم که اگه کسی میتونست افکارم رو بشنوه، ازم فرار میکرد.
کاش یه نسبتِ نزدیک با یکی از قاتلهای زنجیرهای داشتم، اونموقع آدمِ خوشحالتری بودم واقعا.
شدیدا احساس میکنم جهان شلوغه و نیاز به پاکسازی داره، مثلا بشر منقرض شه، جهان یکم نفس میکشه.
اون لحظهای که میفهمی اونقدریکه ذوق داشتی با کسی حرف بزنی، اون ذوق نداشت. <<<
منم مثل بقیه دلم میخواست با فضای بیرون و آدمای مختلف ارتباط داشتهباشم. لای آدما زندگی کنم، بهشون عشق بوزرم، دوستشون داشتهباشم، کمکم کنن و کمکشون کنم. اما هربار که خواستم این کار رو انجام بدم، بیشتر از قبل نااُمیدم کردن.
ولی من واقعا همیشه جنگیدم. حتی وقتی خسته بودم، حتی وقتی مقصر نبودم، حتی وقتی ترک شدم، حتی وقتی زمینخوردم، حتی وقتی قضاوت شدم، حتی وقتی دو رو بودن بقیه بهم ثابت شد، حتی وقتی زخم خوردم، حتی وقتی بجز زندگی، از دست خودمم خسته بودم.
میگی چرا از آدمها دوری میکنی، چرا قاطیِ جمع نمیشی، چرا از همهچیز فاصله میگیری، چرا نمیذاری کسی وارد عمیقترین و تاریکترین بخشهای وجودت شه، چرا نمیذاری کسی نزدیک زخمهات شه، چرا یهو ساکت میشی، چرا یهو میری تو خودت، چرا راجعبه خودت زیاد حرف نمیزنی، چرا یهو فاصله میگیری، چی باعث میشه انقدر بخوای دور بمونی؟ آدمها عزیزم. آدمها باعثِ تمومِ این حرفهان. همونایی که به قصد مرهم بودن نزدیک میشن، اما بدتر زخم میزنن، همونایی که میگن ما فرق میکنیم اما دقیقا عیق بقیهن، همونایی که هر چی بلدن پشتِسرت میگن چون صرفاً به خواستهشون گفتی نه، همونایی که تا براشون ارزش قائل میشی، گند میزنن و پشیمونت میکنن، همونایی که هم زخم میزنن، هم دلشون میخواد نزدیکت بمونن. من از دست همینا فرار میکنم.
یهسری وقتها باید دلتنگی رو خفه کنی، اسمش رو از صفحه پاک کنی و به خودت یادآوری کنی که هر چیزی که دلت براش تنگ میشه، لزوماً جایی برای برگشتن نداره. بعضی آدما رو بعد از سالها پیدا میکنی و میبینی هنوز یادت دارن؛ هنوز اسمت یه گوشهای از ذهنشون مونده، هنوز میتونن باهات حرف بزنن، انگار نه انگار هشت سال از اون روزها گذشته. ولی فقط تویی که با یه عالمه ذوق برگشتی. فقط تویی که تمام این سالها، یه گوشهی دلت رو برای اون خاطره دستنخورده نگه داشتی. و شاید دردناکترین قسمت ماجرا همین باشه؛ اینکه بفهمی چیزی که برای تو هنوز یه تکه از قلبته، برای اون فقط یه خاطرهست. میگه «خوشحال شدم باهات حرف زدم» و تو به جای اینکه خوشحال بشی، یه جایی توی خودت فرو میریزی؛ چون منتظر یه جملهی دیگه بودی. منتظر همون شوقی که خودت داشتی. منتظر اینکه بفهمی این هشت سال برای اون هم به اندازهی تو سنگین گذشته. ولی نگذشته بود. بعضی ارتباطها وقتی از تاریخ انقضاشون میگذرن، دیگه با هیچ تلاشی به روز اول برنمیگردن. نه اینکه چیزی که بینتون بوده بیارزش شده باشه؛ اتفاقاً شاید دقیقاً چون یه زمانی زیادی واقعی بوده، نمیشه دوباره همون رو ساخت. آدمها عوض میشن. فاصلهها زیاد میشن. خاطرهها کمرنگ میشن. و یه روز میرسه که میفهمی دلت برای کسی تنگ نشده؛ دلت برای نسخهای از خودت تنگ شده که کنار اون آدم وجود داشت. کاش دلتنگی همیشه آدم رو به جایی که دلش میخواد میرسوند. کاش هر برگشتنی، ادامهای داشت. کاش وقتی بعد از هشت سال به کسی برمیگردی، اون هم هنوز یه جایی منتظر برگشتنت مونده باشه. ولی بعضی وقتها فقط برمیگردی تا مطمئن بشی واقعاً تموم شده. و بعد باید با همون دلتنگیای که تو رو تا اونجا کشونده بود، برگردی سمت خودت. تنها. با یه خاطرهی قدیمی، یه عالمه ذوقِ بیجواب، و این حقیقتِ لعنتی که بعضی آدمها هنوز یادت دارن، اما دیگه جای تو توی زندگیشون نیست. .صاد.
