moving to NY is all she wants
Ir al canal en Telegram
Just sharing my boring daily stuff🛋 And yapping about my nyc obessesion; @Zzzblu_bot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
494
Suscriptores
Sin datos24 horas
+27 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
بعد مثلا میخوام با یکی دوست شم خیلی طرف بامزست ولی اینجوریم که اه نمت الان وقت آشنایی با انسان های جدید نه
سلان من دوباره پرایوت.
انسان های بامزه و جالب میخوام توش که چرت و پرتامو بخونن🧍♀
پروفایل و اسم نداشته باشین باز نمیکنم ببخشی.
Repost from N/a
سلام. مامان تصمیم دارم که خودم رو از این نکبت زندگی خلاص کنم.
مامان میخواهم پس از مدتی خود را از پل هوایی به پایین پرت کنم، شاید هم به خود زحمت ندادمو از پنجرهی اتاق خود را از طبقهی سوم به همکف رساندمو زندگی را بدرود گفتم، شاید سیانور خوردم، شاید با تیغ رگانم منهدم کردمو شاید، شاید هم خود را به دار آویختم.
مهم نیست چطور بمیرم، مهم این است که بمیرم. چرا که فکر میکنم با مرگ درد پایان نمییابد اما حداقل به خود پایان میدهم و از این نقابِ همیشه مضحکِ همیشه خندانِ همیشه قویِ همیشا دانا راحت میشوم.
مامان. مامان من هیچوقت قوی نبودم، مجبور بودم قوی باشم.
من هیچوقت خندان نبودم، مجبور بودم خندان باشم.
من هیچوقت دانا نبودم، مجبور بودم دانا باشم.
مامان من هیچوقت هیچ چیز نبودم، در یک پوچی کامل به سر میبردمو زندگیام سراسر مرگ بود.
مادر من هیچوقت احساس خوشبختی نداشتم.
همیشه کودکی مچاله شده در وجودم بیصدا اشک میریخت. وقتی خسته میشد بغض میکرد، از آدمها نفرت داشت و از لمس شدن میترسید.
مامان من تموم تلاشمو کردم اما نشد، زمانه قویتر از من بود.
مامان من، مامان من باختم. چندین سال است که باختم. تقریبا سه یا چهار سال پیش، اما نگفتم، اما باخت رو نه به روی شما آوردم نه به روی خودم.
مامان، مامان من یک بازنده هستم که همه روی پیروزیش حساب باز کرده بودن اما متاسفم، من باختم.
من با سر زمین خوردمو صدای شکستن جمجمهام رو شنیدم، من با قلب زمین خوردمو صدای تکه تکه شدنِ قلبم رو شنیدم، من با اعتماد زمین خوردمو صدای مچاله شدن روحمو شنیدم اما کسی نشنید، چرا که بیصدا شنیدم، بیصدا خردههای قلبمو جمع کردم، بیصدا اعتمادم رو در سطل زبالهها ریختم، بیصدا جسدِ به گل* نشستهی ترسانم را به کنج کمد کشاندمو در زیر تخت پنهانش کردم.
مامان، من بیصدا در خفقان ..* شدم، چرا که،
چرا که هیس، بیگناهان فریاد نمیزنند.
حالا اینجا فکرکنم پایان است.
"مطمئنم اگر میدانستی با مرگم به چه آرامش و امنیتی میرسم آنقدر از مرگم غمگین نمیشدی"
"مامان، من میرم
مامان، من میرم اما همیشه با توام
پروانهی بنفشی دیدی، منم
ابرهایی در آسمان دیدی، منم
گلی که بر سر راهت افتاد، منم."
