اختلالات چند شخصیتی.
Ir al canal en Telegram
نویسنده چند شخصیتی ، با ذهنی بهم ریخته و سردرگم.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
276
Suscriptores
Sin datos24 horas
-77 días
-3430 días
Archivo de publicaciones
ما همیشه پایانِ داستان رو تعریف میکنیم
هیچوقت از اون لحظهای نمیگیم که یک موجود ، برای اولین بار فهمید دیگه جایی برای برگشتن نداره
از آسمان رانده شد ،
نه فقط از خانهاش ،
از جایی که روزی تمامِ معنای ' تعلق ' برایش بود ،
و شاید تلخترین سقوط ، سقوط از بلندی نبود ،
سقوط از خانهای بود که دیگر راه بازگشتی به آن نداشت
شاید مسئله این نیست که خدا وجود داره یا نه
مسئله اینه که ما از کجا فهمیدیم باید به چیزی که نمیبینیم ایمان داشته باشیم ؟
از بچگی بهمون گفتن خدا هست ،
بعد ترس از مرگ ، تنهایی و مجازات رو هم بهش گره زدن
ما هم اسمِ آرامشی که از این باور گرفتیم رو گذاشتیم ایمان ،
اما اگر تمام ترسهامون رو از ما بگیرن ،
اگر مرگ دیگه چیزی برای ترسیدن نباشه ،
اگر هیچ بهشتی برای امیدوار بودن و هیچ جهنمی برای ترسیدن وجود نداشته باشه ..
هنوزم خدا رو باور میکنیم ؟ هنوزم خدا رو صدا میزنیم ؟ یا شاید چیزی که تمام این سالها ازش دفاع میکردیم ، خودِ خدا نبود ، فقط ترس ما از اتفاقاتی بود که نمیتونستیم جلوشو بگیریم
ما همیشه پایانِ داستان رو تعریف میکنیم
هیچوقت از اون لحظهای نمیگیم که یک موجود ، برای اولین بار فهمید دیگه جایی برای برگشتن نداره
ما همیشه پایانِ داستان رو تعریف میکنیم
هیچوقت از اون لحظهای نمیگیم که یک موجود ، برای اولین بار فهمید دیگه جایی برای برگشتن نداره
از آسمان رانده شد ،
نه فقط از خانهاش ،
از جایی که روزی تمامِ معنای ' تعلق ' برایش بود ،
و شاید تلخترین سقوط ، سقوط از بلندی نبود ،
سقوط از خانهای بود که دیگر راه بازگشتی به آن نداشت
شاید مسئله این نیست که خدا وجود داره یا نه
مسئله اینه که ما از کجا فهمیدیم باید به چیزی که نمیبینیم ایمان داشته باشیم ؟
از بچگی بهمون گفتن خدا هست ،
بعد ترس از مرگ ، تنهایی و مجازات رو هم بهش گره زدن
ما هم اسمِ آرامشی که از این باور گرفتیم رو گذاشتیم ایمان ،
اما اگر تمام ترسهامون رو از ما بگیرن ،
اگر مرگ دیگه چیزی برای ترسیدن نباشه ،
اگر هیچ بهشتی برای امیدوار بودن و هیچ جهنمی برای ترسیدن وجود نداشته باشه ..
هنوزم خدا رو باور میکنیم ؟ هنوزم خدا رو صدا میزنیم ؟ یا شاید چیزی که تمام این سالها ازش دفاع میکردیم ، خودِ خدا نبود ، فقط ترس ما از اتفاقاتی بود که نمیتونستیم جلوشو بگیریم
