False Hope?!
Ir al canal en Telegram
Hi cherry 🍒 افتخار میدی خواننده ی دلنوشته هایم بشی؟! Talk to rain :) http://t.me/HidenChat_Bot?start=6376816841
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
358
Suscriptores
+4824 horas
+777 días
+2030 días
Archivo de publicaciones
358
RCdDbZJkmgMxFUno.mp34.31 MB
358
فضای تالار گوتیک و کهنه، غرق در سنگینیِ سکوت و سایههای تاریک بود. بوی مومِ سوختهی شمعها و غبار روی مجسمههای مرمرین ترکخورده، هوا را خفقانآور میکرد. و او آنجا بود؛ با موهای سفید شلاقخورده و چشمان یخیاش، خیره به آینهی قابدار کهنه روبروی متحرکترین سایهها ایستاده بود. پنجرههای بزرگ با شیشههای منقوش، نور بیرمق مهتاب را در تاریکی پخش میکردند. اورتینک و جنون مثل شلاق به ذهنش میکوبید. تاریکیِ تالار داشت افکارش را به حد انفجار میرساند و لرزش خفیفی به دستهایش میداد. ناخنهایش را به کف دستش فشرد و زیر لب زمزمه کرد: - خندهداره ماهِ تار شدهام... تو نیستی و این دلتنگی، منو خیره به هیولایی توی این آینه کرده که تو دوستش داری. همان لحظه، عطر آشنا و محبوب مرد در سالن پیچید. حتی فرصت نکرد رو برگرداند تا به چشمانی که مدتها بود او را غرقِ خود کرده بود نگاه کند. دستهای گرمی دور کمرِ مو سپید حلقه شد. نفس گرم مرد، نرمه گوشهایش را نوازش کرد و بوسهای که روی شانهاش نشست، باعث شد چشمانش را ببندد و تمام وزنش را روی تنِ کسی بیندازد که حالا حکم " خانه " را برایش داشت. لرزش دستهاش کمی آرام گرفت، اما قلبش هنوز از فشار اضطراب و حضور ناگهانی او بینظم میزد. -نبودم و مرواریدِ من رو دوباره اذیت کردی، پسرم؟ صدای آرامبخش مرد درون گوشهایش پیچید و یک بار دیگر باعث شد پسر از خودش بپرسد: آیا این جنونه یا همون عشقی که بقیه مردم ازش حرف میزنند؟ مکثی طولانی کرد. بدون هیچ تلاشی برای رهایی، لب باز کرد تا جواب بدهد: - نبودت اذیتش کرد. لبخندی از حرف پسر روی لبهای مرد نقش بست و نقره محو انعکاس تصویرشان در آینه بود؛ تضاد موهای یخی خودش و موهای مشکی مرد، در تاریکی تالار میدرخشید. مرد، پسر را کامل در آغوش کشید، او را به سمت خود چرخاند و بوسهای کوتاه روی لبهایش گذاشت. - روزی میرسه که با این حجم از زیبایی و شیرینزبونیت بمیرم. - زیبام؟ - زیبا؟ نه... پرستیدنیِ ایی. - چرا؟ - چون کلمات برای بیانت ساخته نشدن پسرکم. چون چشات... اجازه هست قربون اون دو تا ستارهای برم که انگار شب، روشنترین نورهاشو توی نگاهت جا گذاشته؟ برقشون شبیه اولین پرتوِ صبحه که آروم روی شهر میشینه. چون موهات... انگار ابرها نرمترین تکههاشونو بخشیدن به تو. چون صورتت... همهچیز درست سرِ جای خودش، بیکموکاست. فقط نگاه میکنم و بیاختیار دلم میخواد هزار بار سجده کنم به پای وجودت. لبخندی واقعی روی صورت مو سپید نقش بست و برق شادی جای ترس را در چشمانش گرفت. خواست پاسخ بده، اما تپش قلبش آنقدر بلند بود که گویا به جای کلمات، ضربان قلبش جواب عزیزترینش را میداد.. مرد با سکوتِ مو سپیدش دوباره لب باز کرد و اینبار مقصد بوسش چشم های بود که برای مرد حکمِ اقیانوس تاریکی رو میداد که میخواست درونش غرق شه.. - نور من رو دوباره تاریکی ترسونده؟ و بازهم سکوت بود که مرد از مو سِپید دریافت کرد، دستی به موهای مشکی خود کشید و توجه پسر رو دوباره به خودش جلب کرد.. با لبخندی که تنها متعلق به پسرش بود، آرام لب زد.. - نور من از تاریکی میترسه اما دنیایی سیاه من رو با وجودش روشن کرده.. - شاید چون اونقدر خوش شانس بوده که خدای به زیبایی تو داشته باشه و با ترس هاش مقابله کنه و تو بشی تمام وجود و زندگیش اینطور فکر نمیکنی هیگهٔ؟ - اشتباه نکن پسرم.. هرچیزی که الان به من نسبت دادی تویی. - منم؟ -اره، تویی. تو خدای منی، بهشتِ منی، زیباترینِ منی، حالا هیچی از من باقی نمونده تا به خودم نسبت بدم. تو، تمام تاروپود منی، هر چیزی که تمام سالهای عمرم گم کردم و از دست دادم، توی وجود تو پیدا شد. بازهم قلبِ مو سپید تپشی جا انداخت اما اینبار بجایی سکوت بوسه ای روی لب های مرد کاشت و گذاشت تا تمامِ عشقش رو از این طریق به مرد بفهماند، سرش را روی شانه مرد گذاشت و چشمانش را بست؛ برای چند لحظه همهچیز بوی امنیت میداد. اما ناگهان صدای سنگینِ باز شدن درِ تالار در سکوت پیچید. حباب امنشان شکست. مرد بیدرنگ پسرک را پشت خود کشید، دستش به سمت داخل کتِش رفت و نگاهش از نرمی که عشق را فریاد میزد به سردی و کشندگیِ مطلق تغییر کرد. سایهای ناشناخته روی ستونهای مرمرین افتاد. مرد بدون اینکه چشم از انتهای سالن بردارد، زیر گوش پسرِ مو سپید توی آغوشش آهسته گفت: - وقت خوش گذرونیه پسرم، پشت من بمون و چشمات رو ببند... وقتش رسیده بفهمیم چرا این تالار امشب انقدر تاریک بود. و این پسرِ مو سپید بود که بدون ذره ترسی که دقایق پیش دامن گیرش بود، پوزخندی زد، محکمتر بازوی مرد رو نگه داشت و با لحنی پر از شیطنت و قدرت گفت: - فکر کردی میذارم تمام این هیجان رو تنهایی به جیب بزنی؟ کور خوندی و اگر فکر کردی قراره بذارم حتی یه خراش برداری، اصلاً منو نشناختی. جایی نمیرم... یا با هم غرق میشیم یا این تالارو رو سرشون خراب میکنیم.
358
زیبایی قلمت قابل وصف نیست عزیزکم :)
جزو فیو هام هستی و می مونی :)
داستان جدا کردن یک رابطه اونم با خواسته ی معشوق و فهمیدن اینکه از اول هم اندکی احساس به عاشق نداشته ،خیلی درد اور هستش و تو به دلشنین ترین حالت ممکن بیانش کردی ♡
خسته نباشی عزیزم ؛)
358
Repost from (Closed)دیوآنهیِمُرده
-یچیزی بگو عزیزکم
+چی بگم جانم؟ مگه چیزی گذاشتی تا بگم؟
تموم حرفاتو زدی، تموم حس بینمونو با تصمیم خودت تموم کردی و حالا میخوای بری،اگه درکنار من خوشحال نمیشی من حاضرم عذاب بکشم ولی تو بری و خوشحال باشی جانِدلم.
من تموم این مدت فکر میکردم درکنار من خوشحالی، خنده هات واقعیه، حرفایی که میزنی واقعیه،اما اینطور که معلوم شد نبود.
بهتره بری جانِدلم،چون نه من دیگه میتونم با حرفای دروغینت کنار بیام و نه تودیگه توان نقش بازی کردن داری.
خدانگهدارتعزیزدلمن.
358
Repost from (Closed)دیوآنهیِمُرده
این پست همراه عکس بالاش رو فورکنید و بهشون ریاکت بدید.
ازتون 2 پست فور میزنمLimit :385
358
Repost from (Closed)دیوآنهیِمُرده
اگه قلم جادو دستم بود ....
فور کنید کاملش کنم.
جوین باشید .Limit :380
358
اگر متن های کوتاه رو به عنوان پست قبول دارین، پست در نظر میگیرمش :)
برای حمایت هم هر طور دوست دارین ♡
358
هر بار که یادِ تو مثلِ خنجری به جانم مینشیند، بغضی گلویم را به بند میکشد. عزیزِ جان، با این دلِ ترکخورده چه کردی؟
تو که میدانستی چقدر ترد و شکنندهام، سوگند خوردی که مثلِ بقیه نباشی، که مرهمِ زخمهایِ کهنهام باشی و کوزهیِ شکسته را بند بزنی. عجب هنرِ ویرانگری داشتی در این ترمیم! چنان بند زدی که دیگر اثری از آن دلِ سابق باقی نماند... دستمریزاد.
جانا کاش میتوانستم از تو متنفر شوم؛ کاش این نفرت، جایِ آن دلتنگیِ بیرحم را میگرفت. که آتشِ نفرت، دستکم گرمیِ یک فریاد را دارد، و دلتنگی، تنها سکوتِ سردِ پایان است.
