Survivor guilt
Ir al canal en Telegram
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه. @Survivorebot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
143
Suscriptores
Sin datos24 horas
-177 días
-8930 días
Archivo de publicaciones
هر چقدر بیشتر میگذره، بیشتر متوجه میشم که دوستام باهام نمیدوستن. اصلاً همهی آدما باهام نمی. متوجهاین دیگه؟
جرج برنارد شاو میگه عشق خطای فاحشِ فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیهی آدمهای معمولیه. ولی من فکر میکنم اون انقدر عاشق نبوده که بفهمه هیچ آدمِ معمولیای وجود نداره. در واقع همهی آدمها به نوبهی خودشون خاصن، اما عشق، یعنی فقط خاص بودن یه نفر به چشمت بیاد.
the same eyes that cry for you, they lie to you. baby we both know, you don't wanna wait. loving me put you in a trance, trance, trance.
شبزده برنمیگردد، باور نمیکنی؟ شبزده برای تاریکیها رفت. برای تاریکیها میماند و هرگز برنمیگردد.
من نمیدونم این مدت یا حتی چندسال اخیر کی چه ترکی داده و چه اهنگهایی خونده، چند جا رندوم دیدم که شایع ترک داده و خیلیم براش ذوقزدهان ملت. من فقط موندم، که در برابر این حجم از حرومزادگی چی بگم. داشتم به خالهم میگفتم وقتی یه نفر از چشم بیافته، از هر چیزی که بهش مربوط میشه تا آخر عمرم نفرت دارم. از رپفارسی هم بعد از این خایهمالیها متنفر شدم و چیزهای مربوط به اون رو گوش نمیدم. فقط تعداد خیلی محدودی رو دنبال میکنم و البته منتظرم تا اونها هم گند بزنن به تصوراتم. نمیدونم حافظهی شما از چی ساخته شده که یادتون رفته همین حرومزادهای که براش ذوق میکنید تا چندماه پیش چه چیزی از خودش نشون داد که تا اسمش میاد حالتتهوع میگیرم و از خودم و گوشام بابت موسیقیای که ازش میشنیدم معذرت میخوام. کاش حداقل اگر نبودیم، فراموش نکنید. فراموش نکنید که حتی هموطنِ خودتون هم پشتتون نبود. کاش اگر درست نمیشید، بمیرید و صدای نفرتانگیزتون از خاطرِ ما پاک بشه. هنوزم میگم، حالم از تکتک نفسهایی که میکشید بهم میخوره چاپلوسهای دوهزاری.
هنوز هم چشمهایم را بارانی میکند، خاطرت. هنوز هم مرا به هم میریزد، چشمهایت. هنوز هم خاطرت در خیالم ماندگار است. حال و هوای شهرمان را به هم زدی عزیزکم، حالا دیگر آسمونِ شبِ شهرمان به بارانِ چشمهایم عادت کرده، فرقی ندارد، آخرِ بهار یا اولِ تابستان. میبارد تا کور شود، تا نبیند روزهایِ تاریکِ نفرین شدهی بدونِ تو را.
کافکا: «پس اجازه هست تو را ببوسم؟ روی این کاغذ نکبتبار؟ چه بسا شاید بهتر باشد پنجره را باز کنم و هوای شب را ببوسم.»
