Survivor guilt
Ir al canal en Telegram
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه. @Survivorebot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
143
Suscriptores
Sin datos24 horas
-177 días
-8930 días
Archivo de publicaciones
«چرا هواپیماها تپلیان؟
- چون کلی آدم قورت دادن!
بچه وحشت میکنه.»
زمزمههایی در راه فرودگاه.
مدت زیادی هست که شنوایی بابابزرگم کم شده، خیلی خیلی کم. دیشب داشت بهم میگفت که این روزا خیلی دعا میکنم. پرسیدم چه دعایی؟ گفت من پیش خدا دعا میکنم تا بهتر بشنوم، اون هم یه چیزایی میگه ولی من نمیشنوم. و بعد خندید. قربون خندههات برم پیرمرد. تازه میفهمم طنز تلخم به کی رفته.
کشتارِ دیماه هنوز هم ادامه داره. هر چقدر توییت و ریتوییت میکنم تمومی نداره. هر بار اسامی جدید میاد رو صفحه، تصاویر و چهرههایی که ندیدم، همه بچههای همسن و سال خودم، آدمهایی که هنوزم لبخند رو لبهاشونه، کل وجودم داره میسوزه.
Repost from دو دیوار و چندین گنجشک
— توییت برای پروندهٔ میدان علیخانی
— ریتوییت
— ریتوییت
— ریتوییت
– ریتوییت
حکم قریبالوقوع اعدام دوازده نفر از دستگیر شدگان دی ماه استان اصفهان. شش نفر از این لیست نوجوان هستند. یکی از اونها تا قبل از مکالمه با بازپرس حتا اطلاع نداشته که «محاربه» چه معنایی داره.
من هرگز نمیخواستم جنگجو و قوی باشم، میخواستم شعر بخوانم، عشق بورزم، زندگی کنم و از سیاست تنها معنی کلمهاش را بدانم.
«گر دست دهد دولت آنم که سر خویش
در پای سمند تو کنم نعل بهایی
شاید که به خون بر سر خاکم بنویسند
این بود که با دوست به سر برد وفایی
خون در دل آزرده نهان چند بماند
شک نیست که سر برکند این درد به جایی
شرط کرم آنست که با درد بمیری
سعدی و نخواهی ز در خلق دوایی.»
Repost from le vent nous portera
وقتی چیزی درونت خیلی زیاده، اولش سعی میکنی بنویسی. سعی میکنی بیرونش بدی. سعی میکنی ابرازش کنی. مینویسی و مینویسی و ازش میگی؛ سعی میکنی به طور واضح بگیش و هر طور شده و با هر کلمهای که داری و بلدی بیانش کنی. شاید برای یه زمان کوتاه راضی کننده باشه و تو حس کنی که آره تونستم بگم چهقدره. اما بهش که برمیگردی و میخونیش، میبینی چهقدر اشتباهه، چهقدر نتونستی، چهقدر ضعیفه. دیگه ساکت میشی، دیگه نمیگی. اجازه میدی سلولهای درونت رو از هم بدره و ذوب کنه. کار دیگهای ازت برنمیآد.
گفتن همیشه امید میدادی، حالا ناامیدی تا گلوت بالا اومده. میگن ساکتتر شدی، هر چند که زیاد هم صحبت نمیکردی. کمتر میبینیمت، ولی فروپاشی که دیدن نداره. چشمام، خستهتر شدن. یه خواب داشتیم، اون هم از چشمامون گرفته شد. راستی گفتم؟ چشمام ضعیف شده. میگفتی عینک بهم نمیاد، حالا شاید بعد از یکمدت نیاز باشه عینک بزنم. دیگه دوست ندارم بخندم، چون دیگه منم میدونم، دروغها برملا میشن. دستام بهتر شدن، دیگه فقط رد زخمها مونده، فراموش میکنم داروهامو به موقع بخورم شاید در روند بهبودی اثر کنه. ولی هنوز دستام میلرزه، یهمدت بهتر شده بود، ولی صداها.. با صداها دوباره اون لرزشها برگشت. هنوز نفسم میگیره و یادم میره چطور مقابله کنم یا کاری که لازمه رو انجام بدم. دیگه هیچی نمونده، کم مونده؟ فکر نمیکنم اما، هنوزم کاغذ و قلمِ زیر دستم هست. شاید میشه یکم بیشتر دوام آورد، نه؟ حتی اگه خیلی بیمعنی و احمقانه باشه، فکر کنم حق داشت، هیچ چیزی جز نوشتن درمان من نیست.
از جنوبی بودن، ایرانی بودن، انسان بودن، یه موجودِ زنده بودن، خستهم. خیلی خیلی هم خستهم.
